تحليل و بررسي فيلـــــــم شیکاگو (The Chicago)
| تحليل و بررسي فيلم شيكاگو | ||
| تحليل فیلم مقدمه در سال 2002 هیاهوی فیلم پیانیست در ایران به مراتب بیشتر از فیلم شیکاگو بود و علت آن شاید این بود که فیلم شیکاگو موزیکال است، بخصوص که سراسر فیلم فضای Jazz در نیمه اول قرن بیستم را دارد. به همین خاطر تماشاگران ایرانی کمتر توانستند با این فیلم موزیکال ارتباط برقرار کنند و برعکس علاقمندان موسیقی، که حتی به سینما علاقه ای ندارند اغلب جزو طرفداران این فیلم محسوب میشوند. تحليل فيلم فيلم با ريتم سريع جاز و هياهوي كلابهاي موسيقي مخصوص شيكاگو آغاز مي شود. زنها و مردهايي كه سرشار از لذت موسيقي جاز محبوب سال 1929 ميلادي منتظر ورود ستاره محبوب خود هستند. در اين ميان دوربين بر روي چشمهايي كه محو جذابيت اين صحنه هاست ثابت مي گردد. سكانس بعدي، دوربين قدمهاي سست و لرزان ورود ولما كلي (با بازي كاترين زتاجونز)، ستاره جاز را تعقيب مي كند. حركات دوربين در پيگيري حالات جسمي وي، اضطراب درونيش را نمايان مي سازد. از گفتگوي ولما با كارگردان صحنه متوجه تغييري ناگهاني در اجراي وي مي شويم. زوج هنري ولما كه ورونيكا (خواهر ولما) نام دارد غايب است. فعل و انفعالات درون اتاق پرو و تفنگ خونيني كه ولما مخفي مي كند اضطراب وجودي ولما را به مخاطب منتقل مي كند. و يك معما نيز در ذهن بيننده شكل مي گيرد. يمقتول كيست و چرا ولما مرتكب قتل شده است؟ اجراي تك نفره ولما بر روي صحنه آغاز مي گردد و هنگام اجراي وي دوربين از صحنه، بر روي زن ديگري (با بازي رنه زلوگر) زوم مي كند. معمايي ديگر؟ اين زن كيست؟ دوربين نماي نزديكي از چشمهاي اين زن مي گيرد و ما از درون چشمهاي او به روياي دروني او مي رويم و متوجه عشق شديد اين زن به دنياي موسيقي مي شويم. صداي مردي از پشت سر او را از دنياي مجازي به دنياي واقعي بازمي گرداند. از حركات مرد مشخص است كه با او رابطه عميق و دوستانهاي دارد. با اوج گرفتن اجراي ولما و موسيقي جاز، رابطه بين اين زن و مرد هم اوج گرفته و متوجه رابطه عميق اين زن و مرد مي شويم البته رابطهاي سطحي و فقط شهواني... زن متاهلي كه با يك جوان رابطه برقرار كرده تا پله صعودي براي رسيدن به عشقش باشد. اين نهايت آرزوي اين زن است كه خود را به خاطر آن فروخته است، اما در پايان اين رابطه، مرد جوان مشخصاً اقرار مي كند كه تمام حرفها و اميدهايي كه به او داده واهي بوده و او را فريب داده است. اين براي زن غيرقابل تحمل است و در يك لحظه همه چيزش را از دست رفته مي بيند و در اوج خشم مرد را به قتل مي رساند. از طرفي ديگر در پايان اجراي ولما، پليس براي دستگيري او وارد كلاب مي شود. چه ارتباطي بين ولما و آن زن وجود دارد. شباهت زندگي اين دو چيست؟ دقيقاً آخرين اجراي ولما كلي، زماني است حدود يك ماه پيش، كه راكسي با اين مرد آشنا شده و او وعده جايگزيني او را به جاي ولما داده است. شهرت، خيانت، فريب، دروغ و در نهايت خشم و انتقام (قتل) در اين سكانس هاي ابتدايي فيلم خودنمايي مي كند. صفاتي كه هم سبب شهرت و هم باعث سقوط انسان مي گردند. شوهر و خواهر ولما به او خيانت كرده اند و هم دوست پسر راكسي او را فريب داده است و در نهايت هر دو زن مرتكب قتل شده اند و راهي زندان مي شوند. اين ارتباط منطقي بين اين دو زن است كه يكي در اوج شهرت و ديگري در ابتداي راه و آرزوي رسيدن به شهرت در پشت ميله هاي زندان به هم پيوند مي خورد. در اين بين تلاشهاي شوهر زحمتكش و شريف و بي خبر از همه جاي راكسي براي حفظ آبروي او به جايي نمي رسد. در اين سكانس فرق يك مرد به تمام معنا و عاشق واقعي (ايمس) و يك مرد حيوان صفت به خوبي نمايان مي گردد. در هنگام بازجويي از راكسي و ايمس و حمايت هاي ايمس از همسرش، راكسي به روياي درونش مي رود (در واقع ما يك زن روياپرداز را مي شناسيم كه در روياهايش به آرزوهايش فكر مي كند و چالش ها و افكار دروني او را در قالب رويا ميبنيم) جايي كه آهنگي را به همسرش تقديم مي كند و در وصف او مي خواند. او ما را با صفات خوب ايمس در مقابل صفات بد خودش آشنا مي كند و عشق ساده و خالص مردش را تشريح مي كند. اما وقتي ايمس از خيانت همسرش مطلع مي گردد تغيير موضع داده و دست از حمايت برمي دارد و در روياي راكسي تبديل به مردي سست عنصر مي گردد. اينها همه منفعت طلبي راكسي را نشان مي دهد كه ديد او نسبت به انسانها و جامعه ديدي منفعت طلبانه مي باشد. فضاها با استفاده از رنگهاي خاكستري و تيره در طول فيلم در اوقاتي كه سختي و رنج شخصيت هاي سقوط كرده فيلم نمايش داده مي شود كارايي شاخصي دارند و در زماني كه چه در واقعيت و چه رويا جاز اجرا مي شود رنگهاي متنوع و شاد كه نشان دهنده شادي و نشاط شخصيتهاست به كار گرفته شده است. در سكانس بعدي كه ورود راكسي را نمايش مي دهد با فضاي زندان زنان آشنا مي شويم و ابتدا با مدير نگهبانها، تمامي صحنه ها و همچنین معرفي شخصيت ها بصورت موزيكال براي بيننده نمايش داده مي شود. ماما مورتون خودش را با موسيقي جاز (در روياي راكسي) معرفي مي كند. او شخصيتي محكم و قوي و از طرفي مهربان دارد و اين بستگي به طرف مقابل دارد كه اگر خواسته هاي ماما را انجام دهد (با پرداخت رشوه) او نيز بسيار مهربانانه برخورد مي نمايد. در همين حين راكسي، ولما كلي ستاره مشهور جاز را مي بيند كه از تيترشدنش در يكي از مجلات معتبر بسيار خوشنود به نظر مي رسد. شب هنگام در سرماي سلولها صداي چك چك آب و حركت انگشتان نگهبانان بر روي ميله هاي سرد و آهنين زندان ريتم خاصي دارد كه نويد يك موسيقي جاز ديگر را مي دهد و در اين اجرا راكسي با شش هم بندي خود كه همگي مرتكب قتل شده اند آشنا مي گردد. همگي از بيگناهي خود مي گويند. در حقيقت، در اين سكانس شخصيت هايي كه مرتكب قتل شده اند از مخاطب انتظار دارند با آنها همذات پنداري كند. آنها شرحي به بيينده از شرايطي كه درون آن قرار گرفته اند ارائه مي دهند تا متقاعدشان كنند كه چرا مرتكب قتل شده اند و مخاطب باید به مانند يك قاضي و ناظر غايب به بيگناهي آنها راي بدهد. اين سكانس به مانند يك دادگاه انساني است كه تمامي انسانها را به تفكر در مورد اشخاصي وا مي دارد كه به عللي مرتكب گناهي شده اند و با توضيحات قانع كننده خود درخواست تبرئه شدن توسط مردم (هيئت منصفه) را دارند. با مشاهده اين سكانس مطمئناً زنها حس همذات پنداري بيشتري با اين شخصيتها برقرار مي كنند ولي براي مردها اينطور نيست چون طرف منفي قضيه در اين سكانس به وضوح مردها هستند و بخاطر همين يك حس فمينستي در فيلم موج ميزند. رنگ غالب در اين سكانس بيشتر قرمز است. اين به دليل حس خونخواهي و يادآوري صحنههاي خونين قتل در ذهن بيننده است كه در قالب پارچههاي قرمز رنگ (جايگزين خون) به كار گرفته شده است. البته اين متهمين دلايلشان از ديد خودشان قانع كننده مي باشد و ممكن است بسياري اين دلايل را قبول نداشته باشند و با آنها ارتباط برقرار نكنند. راكسي بطور اتفاقي از نفوذ ولما نزد ماما (نقش پول) مطلع مي گردد و قصد دارد از ولما كانالي براي خود بسازد كه هم از مجازات اعدام رهايي پيدا كند و هم به عشق خود كه همانا به روي صحنه رفتن است برسد. اما ولما در همان برخورد اول با او مثل يك موجود بيارزش رفتار مي كند و او را از خود طرد مي كند (غرور ولماست كه راكسي را در نزد او بي ارزش نشان مي دهد). در همين اوقات ماما مورتون كه نگاه زيركانه اي نسبت به آينده راكسي دارد براي او پيشنهاداتي دارد... سكانس بعدي به معرفي شخصيت سوم فيلم، بيلي فلين (با بازي ريچارد گير) مي پردازد. ما در اين قسمت شاهد معرفي موزيكال از زبان خود بيلي فلين و در واقع درون يكي ديگر از روياپردازي هاي راكسي هستيم (در اجراي موزيكال اين سكانس نيز نورپردازي و رنگ غالب، قرمز در نظر گرفته شده است تا حس عشق و شهوت به بيننده القا گردد). ماما از شخصيت بيلي و نفوذش در دادگاه مي گويد و اينكه هيچگاه بازنده نشده است. بيلي فلين از ديد راكسي شخصيتي است كه به خاطر ميليونر بودن به پول اهميت نمي دهد و فقط عشق نزد او در اولويت است ولي حقيقت چيز ديگري است و بيلي از راكسي 5000 دلار دستمزد مي خواهد. راكسي چنين پولي ندارد و خودش را به او پيشنهاد مي كند (اين زماني است كه انسان از ناچاري تن به هر كاري مي دهد) ولي فلين فقط پول را مي شناسد. | ||
| این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد. | ||
بيلي
فلين وكيل كاركشته و حرفه اي با 2000دلار (اين مبلغ را همسر فداكار راكسي
تهيه كرده است) كار وكالت راكسي را با طرح نقشه اي زيركانه آغاز مي كند. در
قدم اول با شناختي كه از جامعه و رسانه ها و مردم شهر دارد ميخواهد حس
همدردي آنها را به سوي موكلش جلب نمايد. به همين دلیل يك داستان زندگي
غيرواقعي ولي تلخ و اشك آور براي راكسي تهيه كرده و توجه رسانه ها را به
سمت يك زن بيگناه (نه قاتل خيانتكار) جلب مي نمايد. سكانس مهم بعدي زماني است كه خبرنگاران رسانهها براي مصاحبه با راكسي كه بيلي او را همراهي مي كند آنها را سوال پيچ ميكنند. از همان آغاز سكانس كه خبرنگاران به طرف آنها هجوم مي آورند به خوبي مي توان به هوش و ذكاوت بيلي در شناخت از جامعه روز آمريكا پي برد كه چطور توجه اكثر رسانه ها را به سمت راكسي جلب کرده است. همچنين در اين سكانس باز هم به روياي راكسي مي رويم و چالش دروني جديد او را مي بينيم كه رسانه ها به صورت عروسك هاي خيمه شب بازي نمايش داده شده اند كه در واقع سكان گرداننده همه آنها به دست بيلي فلين مي باشد. در انتهاي اين سكانس يكي از خبرنگارها كه ابتدا معتقد به غيرواقعي بودن داستان راكسي است با يك چرخش به حقيقت گويي او اعتراف مي كند. از نگاههاي اين خبرنگار به بيلي و ليوان آشاميدني كه در آخر روياي راكسي به بيلي مي دهد و او آن را مثل آب خوردن سر مي كشد متوجه ارتباط اين زن با بيلي براي موفقيت نقشه او مي شويم. در واقع اين خبرنگار با بيلي همدست بوده و به اين طريق مثل آب خوردن رسانه ها را متقاعد به بي گناهي راكسي مي نمايند و اين از چاپ سريع خبرها در روزنامه ها و بازتاب آن مشخص مي گردد. راكسي در حد يك اسطوره مشهور مي گردد به طوريكه جوانان اسم او را روي دستشان خالكوبي مي كنند. شهرت او نام آلكاپون كه اسطوره اي در اين شهر است را پاك مي كند. مجسمه او را دختربچه ها به خانه مي برند و زنها مدل موي او را تقليد مي نمايند. سلول راكسي پر از گلها و هدايايي مي گردد كه مردم براي ابراز همدردي با او فرستاده اند. ظاهراً شرايط براي اولين اجراي راكسي بر روي صحنه نيز آماده شده است. آيا اين رويا به حقيقت بدل خواهدشد؟ اين پيشرفت ناگهاني باعث غرور راكسي مي گردد. زندگي سطح پايين با ايمس را ديگر نمي پسندد و خواننده هاي مشهور جاز را پايين تر از خود مي داند. اينها چكيده افكار دروني جديد راكسي است. تفكرات راكسي نشان از فساد جامعه دارد. جامعه اي كه از يك قاتل، يك هنرمند ساخته است. ضمناً پيام اين پلان اين است كه پشت هر موفقيت داستان هاي عجيبي نهفته است و هر پيشرفتي بهايي دارد. از سويي ديگر، ولما كه ديگر فراموش شده است و نزد مردم جذابيتي ندارد درصدد بر ميايد كه از طريق راكسي دوباره اوج بگيرد. در واقع اين ترفند، نصيحت ماما مورتون به ولما مي باشد. ادامه اين سكانس نمايش نااميدي ولما و در حقيقت التماس يك ستاره افول كرده به يك ستاره جديد براي بقا در صحنه به صورت يك زوج هنري است. اما راكسي با غرور ولما را از خود مي راند. اما هميشه در بر روي يك پاشنه نمي چرخد و در همين شب داستان ديگري در حال شكل گيري است. مجرمي جديد و زيبا كه بيلي فلين وكالت آن را به عهده دارد، زني كه همسر خيانتكار خود را همراه با دو زن در رختخواب ديده و او را به قتل رسانده است. در واقع اين كار خدا و سرنوشت است كه هميشه دستي بالاي دست ديگري هست ولي انسان از اين پندها درس نمي گيرد و به محض اوج گرفتن گذشته خود را فراموش مي كند و غرق در غرور دست انسانهاي فرو افتاده و مايوس را پس مي زند. راكسي كه افول كرده و رسانه ها را متوجه سوژه جديد مي بيند با زيركي در ذهن خود نقشهاي طراحي مي كند. دوربين، نمايي بسته از صورت و چشمهاي راكسي ميگيرد كه موذيانه وجود يك بچه را در شكم خود سوژه جديد روزنامه كرده است. او حالا شناخت عميقي از جامعه پيدا كرده است و به موقع حس ترحم مردم را به سوي خود جلب مي كند. سكانس بعدي اختصاص به تحليل يكي ديگر از شخصيت هاي فيلم دارد. اين سكانس اختصاص به تجزيه و تحليل حالات دروني ايمس شوهر راكسي دارد. در واقع در اين پلان ما با خصوصيات انساني ساده، زحمتكش، وفادار و عاشق و از قشر ضعيف جامعه آشنا مي شويم. ايمس نماينده انسانهايي است كه در جامعه با يك زندگي ساده و معمولي و با درآمدي كم ولي از راه درست و با زحمت زياد امورات خود را مي گذرانند و از دغل بازي و سياستي كه درون جامعه در جريان است بي اطلاع هستند. بيلي كه دقيقاً نقطه مقابل ايمس مي باشد به او اطلاع مي دهد كه پدر نوزادي كه قرار است به دنيا بيايد او نيست. عكس العمل ايمس فقط در حد حرف است. انساني مثل او به قدري دلرحم است كه حتي در بدترين شرايط هم راكسي را خواهد بخشيد. بيلي به ملاقات راكسي مي رود و او را غرق در غرور مي بيند. او حتي حرفهاي بيلي را قبول ندارد و ديگر براي او ارزشي قايل نيست ولي بيلي كه يك حرفه اي است به او يك ديالوگ مهم مي گويد: "شهرت تو ساختگيه، تو شمعي در بادي، ظرف دو هفته همه تورو فراموش مي كنن اينجا شيكاگوست" اشاره به اينكه انسانهاي پوشالي و مجازي در جامعه، فوراً از اذهان عمومي پاك مي شوند. ستاره هايي كه تيتر يك روزنامهها هستند و به يكباره فرو افتاده و فراموش مي شوند گويي كه سالهاست مرده اند. جامعه اي اينچنيني بسيار بي رحم است. اينها را در اين ديالوگ، بيلي به راكسي تفهيم مي كند تا او بفهمد چيزي به جز يك توهم نيست و اين غرور اوست كه او را بزرگ كرده است. در سكانس بعدي خبر اعدام يكي از هم بندي هاي راكسي او را به چالشي ديگر در تفكراتش مي برد. زندگي كاترين هلينسكي را ما در روياي جديد راكسي مي بينيم. زني كه به سوي مرگ مي رود. اولين زني است كه از اين زندان اعدام مي گردد. روزي او پلههاي ترقي و شهرت را پيمود و از پلههاي ترقي در بندبازي بالا رفت اما حالا از پله هايي بالا مي رود كه او را به سمت طناب دار مي برد و اين تاكيد مجدد داستان بر صعودها و افول هاي انسان است كه هر لحظه و با يك اشتباه به سراغ انسان ميآيد. اين درس بزرگي براي راكسي است كه به موقع از غرور خود دست بردارد و نصيحت هاي بيلي را آويزه گوش خود كند. و اين دليل موفقيت انسانهايي است كه در اوج غرور به يكباره با تلنگري به خود آمده و دست از غرور بيجا بر ميدارند تا فنا نشوند. سكانس دادگاه را بيلي براي راكسي به يك سيرك تشبيه مي كند و همه اينها را يك بازي براي سرگرمي مي داند. سيستم قضايي يك جامعه مريض، به طنز و همراه با موسيقي جاز در روياي راكسي به چالش كشيده مي شود. در اين صحنه هم رنگ غالب سرخ است و كارگردان در اكثر دقايق فيلم از جلوه هاي زنانه و اندام شهوت انگيز آنها براي جذابيت پلان ها بهره برده تا همراه با خشونت و قتل يك زمينه لطيف هم مكمل باشد. از زبان بيلي سيستم قضايي آن روزگار شيكاگو براي ما توضيح داده مي شود. ديالوگ "با اين پولكهايي كه تو چشاشونه چجوري مي بينن" به كوري عدالت در سيستم قضايي اشاره دارد. دادگاهي كه با فريب و دروغ به راحتي متقاعد مي گردد. هيئت منصفه اي كه با ديدن جوراب و پاي برهنه راكسي خود را مي بازند و يك وكيل كار كشته كه مو به موي اينها را مي داند و به خوبي از آن بهره مي برد و در نهايت راكسي به عنوان يك زن كه اقدام به دفاع از خود كرده ترحم دادگاه و مردم را به سوی خود جلب مي كند. او با راهنمايي هاي بيلي نقش يك زن مظلوم را خوب بازي مي كند و اشك همه را در مي آورد. زماني كه ختم دادگاه اعلام مي شود مردي ديگر توسط يك زن در وسط شهر شيكاگو به قتل مي رسد و تمامي رسانه ها به سمت جريان جديد، هيجان و قهرمان جديد هجوم مي برند تا تيتر روزنامه ها همچنان هيجان انگيز باشد، تا صاحبان رسانه ها به درآمد زايي هنگفت خود ادامه دهند. راكسي هارت بيگناه شناخته شده و آزاد مي گردد ولي مشكل اينجاست كه ديگر ستاره شهر نيست و رسانه ها به او توجهي ندارند. او نيز مانند ولما كلي ديگر كهنه شده است و مردم به سوژهاي جديد نياز دارند. يك هيجان جديد و يك ماجراي جديد كه دل همه را بدست آورد كه شامل راكسي نيست. انسانها در جوامع اينچنيني به همين راحتي بي ارزش شده و مانند دستمالي كثيف به دور انداخته مي شوند و روز جديد با افراد جديد آغاز مي گردد. راكسي پيگير عشق خود، يعني خواننده شدن است ولي حتي معمولي ترين كلابهاي شهر هم به او اعتمادي ندارند. در اين ميان ولما از راه مي رسد و به او پيشنهاد همكاري مي دهد. زوج قاتل شيكاگو كه هر دو سرنوشتي يكسان داشته اند و روزي هركدام ستاره مردم بوده اند و نام آنها سروصداي زيادي به پا كرده است. تئاتر شهر شيكاگو به زودي جايگاه اين دو مي گردد و همكاري مشترك دو قاتل و دو عاشق جاز بالاخره نتيجه مي دهد و مشهور مي شوند. اجراي آخر فيلم، زوج ولما و راكسي نيز حرفهاي زيادي از دردهاي جامعه دارد. "هيچ چيز موندني نيست" يكي از ديالوگ هاي اين اجراست كه اشاره به كنار رفتن نام هاي مشهور و محو شدن در گذر زمان است. زماني كه گرد و غبار ستاره ها را فرا مي گيرد و نزد اذهان عمومي از يادها مي روند. زندگي در عين زيبايي بسيار بي رحم است. روزي در اوجي و روزي ديگر حتي نامت را هم به ياد نمي آورند. ولما و راكسي هر دو در كشاكش بازي روزگار پخته شده و درس خود را فراگرفته اند. غرور از ذهن آنها رخت بسته و موفقيت و شهرت جاي آن را گرفته است. اين اتفاق تا چه زماني ادامه خواهد داشت؟ نتيجه گيري: كشور آمریکا به سرزمین فرصت ها شهرت دارد. در این کشور می توان فرصت هایی طلايي براي پيمودن ره صدساله را در يك شب به دست آورد. داستان فیلم تحسین شده شیکاگو نیز در باره همین مسئله است. داستان زندگي دو زن، يكي براي به دست آوردن شهرت و ديگري براي حفظ شهرت و همچنين برای فرار از واقعیت های تلخ زندگی شان است و این دو این موفقیت را در شهر شیکاگو و در رقص و آواز جستجو می کنند. فیلم به شرایط بحرانی و ناعادلانه جوامع می پردازد، خصوصا در زندان ها و دادگاه ها و رسانه های جمعی و به شیوه ای طنز جوامع دروغین را نقد می کند. داستان فيلم انسانهاي متفاوت از پايين ترين قشر جامعه تا بالاترين اقشار جامعه را به چالش مي كشد. شخصيت ها در اين فيلم بسته به شرايط، زمان و... متغير هستند و رنگ عوض مي كنند. به جز ايمس شوهر راكسي كه شخصيتي ثابت دارد و در حقيقت تنها شخصيت باثبات داستان است. در نقطه مقابل ايمس بيلي قرار دارد كه بسته به شرايط دائماً درحال تغيير است و ثانيه اي شخصيت ثابتي ندارد. راكسي و ولما هر دو شخصيتي شهرت طلب، منفعت طلب و مغرور دارند. عواملي كه باعث شهرت و بالعكس باعث سقوط انسان مي گردند در فيلم نمايش داده مي شود. درس ديگري كه از فيلم مي توان گرفت اين است كه در بدترين شرايط (در زندان و در انتظار اعدام) مي توان به موفقيت اميد داشت و هرگز نبايد نااميد بود. بايد شرايط زمان و جامعه را شناخت تا به موفقيت رسيد. برگ برنده اي كه بيلي هميشه در دست دارد همين جامعه شناسي قوي اوست. در همين عصر حاضر انسانهايي هستند كه با جامعه شناسي صحيح و شناخت اصحاب رسانه ها به موفقيت هاي زيادي مي رسند. البته هميشه رسيدن به موفقيت بي دردسر نيست و خيلي از اوقات بهاي گزافي دارد. يكي ديگر از آموزه هاي داستان شيكاگو، فراموش شدن ستاره ها نزد جامعه و جرايد مي باشد. چندين سال قبل اين موضوع، دستمايه فيلمي گرانبها به نام سانست بلوار بود. فيلم، زندگي هنرپيشه اي مشهور و ستاره سينماي افول كرده را نمايش مي داد كه در انتها رواني مي شود و معشوقه اش را به قتل مي رساند. در فيلم شيكاگو نيز ستاره ها به راحتي افول كرده و فراموش مي شوند. سرنوشت بسياري از ستاره ها كه فراموش مي شوند و دچار افسردگي روحي مي گردند همينطور است. فيلم به شدت از سيستم قضايي انتقاد كرده است و در برخي موارد حتي سيستم بيمار قضاوت را به سخره گرفته است. دادگاهي كه بايد بيگناهي انساني را تشخيص بدهد فقط تحت تاثير جامعه بيمار است. در انتها بايد گفت شيكاگو فيلمي است بسيار خوب با بازيهاي خوب و همچنين داراي پيام هاي فراوان و درس هاي بزرگ از زندگي در گذر زمان در جوامع دروغين و متلون امروزي. فيلمي با رنگهاي شاد در اجراها و بهره گيري از موسيقي جاز و جذابيت هاي زنانه براي جذب مخاطب. تحلیل و بررسی از رحیم حنیفه پور (شاهین) | ||
| با تشکر از فرخ FFKIA بابت گرافیک و مهناز عزیز RASHNOبابت ویراستاری | ||
![]() | ||
| این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد. |
























نتیجه گیری نهایی



تحلیل و بررسی فیلمها و سریال های جهان