تحليل و بررسي فيلـــــــم شیکاگو (The Chicago)



برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  Chicago2.jpg
مشاهده: 57
حجم:  55.6 کیلو بایت


تحليل و بررسي فيلم شيكاگو

تحليل فیلم
مقدمه
در سال 2002 هیاهوی فیلم پیانیست در ایران به مراتب بیشتر از فیلم شیکاگو بود و علت آن شاید این بود که فیلم شیکاگو موزیکال است، بخصوص که سراسر فیلم فضای Jazz در نیمه اول قرن بیستم را دارد. به همین خاطر تماشاگران ایرانی کمتر توانستند با این فیلم موزیکال ارتباط برقرار کنند و برعکس علاقمندان موسیقی، که حتی به سینما علاقه ای ندارند اغلب جزو طرفداران این فیلم محسوب میشوند.

تحليل فيلم
فيلم با ريتم سريع جاز و هياهوي كلابهاي موسيقي مخصوص شيكاگو آغاز مي شود. زنها و مردهايي كه سرشار از لذت موسيقي جاز محبوب سال 1929 ميلادي منتظر ورود ستاره محبوب خود هستند. در اين ميان دوربين بر روي چشمهايي كه محو جذابيت اين صحنه هاست ثابت مي گردد. سكانس بعدي، دوربين قدمهاي سست و لرزان ورود ولما كلي (با بازي كاترين زتاجونز)، ستاره جاز را تعقيب مي كند. حركات دوربين در پيگيري حالات جسمي وي، اضطراب درونيش را نمايان مي سازد. از گفتگوي ولما با كارگردان صحنه متوجه تغييري ناگهاني در اجراي وي مي شويم. زوج هنري ولما كه ورونيكا (خواهر ولما) نام دارد غايب است. فعل و انفعالات درون اتاق پرو و تفنگ خونيني كه ولما مخفي مي كند اضطراب وجودي ولما را به مخاطب منتقل مي كند. و يك معما نيز در ذهن بيننده شكل مي گيرد. يمقتول كيست و چرا ولما مرتكب قتل شده است؟

اجراي تك نفره ولما بر روي صحنه آغاز مي گردد و هنگام اجراي وي دوربين از صحنه، بر روي زن ديگري (با بازي رنه زلوگر) زوم مي كند. معمايي ديگر؟ اين زن كيست؟ دوربين نماي نزديكي از چشمهاي اين زن مي گيرد و ما از درون چشمهاي او به روياي دروني او مي رويم و متوجه عشق شديد اين زن به دنياي موسيقي مي شويم. صداي مردي از پشت سر او را از دنياي مجازي به دنياي واقعي بازمي گرداند. از حركات مرد مشخص است كه با او رابطه عميق و دوستانه‌اي دارد. با اوج گرفتن اجراي ولما و موسيقي جاز، رابطه بين اين زن و مرد هم اوج گرفته و متوجه رابطه عميق اين زن و مرد مي شويم البته رابطه‌اي سطحي و فقط شهواني...
زن متاهلي كه با يك جوان رابطه برقرار كرده تا پله صعودي براي رسيدن به عشقش باشد. اين نهايت آرزوي اين زن است كه خود را به خاطر آن فروخته است، اما در پايان اين رابطه، مرد جوان مشخصاً اقرار مي كند كه تمام حرفها و اميدهايي كه به او داده واهي بوده و او را فريب داده است. اين براي زن غيرقابل تحمل است و در يك لحظه همه چيزش را از دست رفته مي بيند و در اوج خشم مرد را به قتل مي رساند. از طرفي ديگر در پايان اجراي ولما، پليس براي دستگيري او وارد كلاب مي شود. چه ارتباطي بين ولما و آن زن وجود دارد. شباهت زندگي اين دو چيست؟ دقيقاً آخرين اجراي ولما كلي، زماني است حدود يك ماه پيش، كه راكسي با اين مرد آشنا شده و او وعده جايگزيني او را به جاي ولما داده است.

شهرت، خيانت، فريب، دروغ و در نهايت خشم و انتقام (قتل) در اين سكانس هاي ابتدايي فيلم خودنمايي مي كند. صفاتي كه هم سبب شهرت و هم باعث سقوط انسان مي گردند. شوهر و خواهر ولما به او خيانت كرده اند و هم دوست پسر راكسي او را فريب داده است و در نهايت هر دو زن مرتكب قتل شده اند و راهي زندان مي شوند. اين ارتباط منطقي بين اين دو زن است كه يكي در اوج شهرت و ديگري در ابتداي راه و آرزوي رسيدن به شهرت در پشت ميله هاي زندان به هم پيوند مي خورد.
در اين بين تلاشهاي شوهر زحمتكش و شريف و بي خبر از همه جاي راكسي براي حفظ آبروي او به جايي نمي رسد. در اين سكانس فرق يك مرد به تمام معنا و عاشق واقعي (ايمس) و يك مرد حيوان صفت به خوبي نمايان مي گردد.
در هنگام بازجويي از راكسي و ايمس و حمايت هاي ايمس از همسرش، راكسي به روياي درونش مي رود (در واقع ما يك زن روياپرداز را مي شناسيم كه در روياهايش به آرزوهايش فكر مي كند و چالش ها و افكار دروني او را در قالب رويا ميبنيم) جايي كه آهنگي را به همسرش تقديم مي كند و در وصف او مي خواند. او ما را با صفات خوب ايمس در مقابل صفات بد خودش آشنا مي كند و عشق ساده و خالص مردش را تشريح مي كند. اما وقتي ايمس از خيانت همسرش مطلع مي گردد تغيير موضع داده و دست از حمايت برمي دارد و در روياي راكسي تبديل به مردي سست عنصر مي گردد. اينها همه منفعت طلبي راكسي را نشان مي دهد كه ديد او نسبت به انسانها و جامعه ديدي منفعت طلبانه مي باشد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  Logo1.png
مشاهده: 58
حجم:  35.3 کیلو بایت
فضاها با استفاده از رنگهاي خاكستري و تيره در طول فيلم در اوقاتي كه سختي و رنج شخصيت هاي سقوط كرده فيلم نمايش داده مي شود كارايي شاخصي دارند و در زماني كه چه در واقعيت و چه رويا جاز اجرا مي شود رنگهاي متنوع و شاد كه نشان دهنده شادي و نشاط شخصيتهاست به كار گرفته شده است.
در سكانس بعدي كه ورود راكسي را نمايش مي دهد با فضاي زندان زنان آشنا مي شويم و ابتدا با مدير نگهبانها، تمامي صحنه ها و همچنین معرفي شخصيت ها بصورت موزيكال براي بيننده نمايش داده مي شود. ماما مورتون خودش را با موسيقي جاز (در روياي راكسي) معرفي مي كند. او شخصيتي محكم و قوي و از طرفي مهربان دارد و اين بستگي به طرف مقابل دارد كه اگر خواسته هاي ماما را انجام دهد (با پرداخت رشوه) او نيز بسيار مهربانانه برخورد مي نمايد. در همين حين راكسي، ولما كلي ستاره مشهور جاز را مي بيند كه از تيترشدنش در يكي از مجلات معتبر بسيار خوشنود به نظر مي رسد.
شب هنگام در سرماي سلولها صداي چك چك آب و حركت انگشتان نگهبانان بر روي ميله هاي سرد و آهنين زندان ريتم خاصي دارد كه نويد يك موسيقي جاز ديگر را مي دهد و در اين اجرا راكسي با شش هم بندي خود كه همگي مرتكب قتل شده اند آشنا مي گردد. همگي از بيگناهي خود مي گويند. در حقيقت، در اين سكانس شخصيت هايي كه مرتكب قتل شده اند از مخاطب انتظار دارند با آنها همذات پنداري كند. آنها شرحي به بيينده از شرايطي كه درون آن قرار گرفته اند ارائه مي دهند تا متقاعدشان كنند كه چرا مرتكب قتل شده اند و مخاطب باید به مانند يك قاضي و ناظر غايب به بيگناهي آنها راي بدهد.
اين سكانس به مانند يك دادگاه انساني است كه تمامي انسانها را به تفكر در مورد اشخاصي وا مي دارد كه به عللي مرتكب گناهي شده اند و با توضيحات قانع كننده خود درخواست تبرئه شدن توسط مردم (هيئت منصفه) را دارند. با مشاهده اين سكانس مطمئناً زنها حس همذات پنداري بيشتري با اين شخصيتها برقرار مي كنند ولي براي مردها اينطور نيست چون طرف منفي قضيه در اين سكانس به وضوح مردها هستند و بخاطر همين يك حس فمينستي در فيلم موج ميزند. رنگ غالب در اين سكانس بيشتر قرمز است. اين به دليل حس خونخواهي و يادآوري صحنه‌هاي خونين قتل در ذهن بيننده است كه در قالب پارچه‌هاي قرمز رنگ (جايگزين خون) به كار گرفته شده است. البته اين متهمين دلايلشان از ديد خودشان قانع كننده مي باشد و ممكن است بسياري اين دلايل را قبول نداشته باشند و با آنها ارتباط برقرار نكنند.

راكسي بطور اتفاقي از نفوذ ولما نزد ماما (نقش پول) مطلع مي گردد و قصد دارد از ولما كانالي براي خود بسازد كه هم از مجازات اعدام رهايي پيدا كند و هم به عشق خود كه همانا به روي صحنه رفتن است برسد. اما ولما در همان برخورد اول با او مثل يك موجود بي‌ارزش رفتار مي كند و او را از خود طرد مي كند (غرور ولماست كه راكسي را در نزد او بي ارزش نشان مي دهد). در همين اوقات ماما مورتون كه نگاه زيركانه اي نسبت به آينده راكسي دارد براي او پيشنهاداتي دارد...
سكانس بعدي به معرفي شخصيت سوم فيلم، بيلي فلين (با بازي ريچارد گير) مي پردازد. ما در اين قسمت شاهد معرفي موزيكال از زبان خود بيلي فلين و در واقع درون يكي ديگر از روياپردازي هاي راكسي هستيم (در اجراي موزيكال اين سكانس نيز نورپردازي و رنگ غالب، قرمز در نظر گرفته شده است تا حس عشق و شهوت به بيننده القا گردد). ماما از شخصيت بيلي و نفوذش در دادگاه مي گويد و اينكه هيچگاه بازنده نشده است. بيلي فلين از ديد راكسي شخصيتي است كه به خاطر ميليونر بودن به پول اهميت نمي دهد و فقط عشق نزد او در اولويت است ولي حقيقت چيز ديگري است و بيلي از راكسي 5000 دلار دستمزد مي خواهد.

راكسي چنين پولي ندارد و خودش را به او پيشنهاد مي كند (اين زماني است كه انسان از ناچاري تن به هر كاري مي دهد) ولي فلين فقط پول را مي شناسد.


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  Logo2.png
مشاهده: 55
حجم:  10.6 کیلو بایت
این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


بيلي فلين وكيل كاركشته و حرفه اي با 2000دلار (اين مبلغ را همسر فداكار راكسي تهيه كرده است) كار وكالت راكسي را با طرح نقشه اي زيركانه آغاز مي كند. در قدم اول با شناختي كه از جامعه و رسانه ها و مردم شهر دارد ميخواهد حس همدردي آنها را به سوي موكلش جلب نمايد. به همين دلیل يك داستان زندگي غيرواقعي ولي تلخ و اشك آور براي راكسي تهيه كرده و توجه رسانه ها را به سمت يك زن بيگناه (نه قاتل خيانتكار) جلب مي نمايد.
سكانس مهم بعدي زماني است كه خبرنگاران رسانه‌ها براي مصاحبه با راكسي كه بيلي او را همراهي مي كند آنها را سوال پيچ مي‌كنند. از همان آغاز سكانس كه خبرنگاران به طرف آنها هجوم مي آورند به خوبي مي توان به هوش و ذكاوت بيلي در شناخت از جامعه روز آمريكا پي برد كه چطور توجه اكثر رسانه ها را به سمت راكسي جلب کرده است. همچنين در اين سكانس باز هم به روياي راكسي مي رويم و چالش دروني جديد او را مي بينيم كه رسانه ها به صورت عروسك هاي خيمه شب بازي نمايش داده شده اند كه در واقع سكان گرداننده همه آنها به دست بيلي فلين مي باشد. در انتهاي اين سكانس يكي از خبرنگارها كه ابتدا معتقد به غيرواقعي بودن داستان راكسي است با يك چرخش به حقيقت گويي او اعتراف مي كند. از نگاههاي اين خبرنگار به بيلي و ليوان آشاميدني كه در آخر روياي راكسي به بيلي مي دهد و او آن را مثل آب خوردن سر مي كشد متوجه ارتباط اين زن با بيلي براي موفقيت نقشه او مي شويم. در واقع اين خبرنگار با بيلي همدست بوده و به اين طريق مثل آب خوردن رسانه ها را متقاعد به بي گناهي راكسي مي نمايند و اين از چاپ سريع خبرها در روزنامه ها و بازتاب آن مشخص مي گردد.
راكسي در حد يك اسطوره مشهور مي گردد به طوريكه جوانان اسم او را روي دستشان خالكوبي مي كنند. شهرت او نام آلكاپون كه اسطوره اي در اين شهر است را پاك مي كند. مجسمه او را دختربچه ها به خانه مي برند و زنها مدل موي او را تقليد مي نمايند. سلول راكسي پر از گلها و هدايايي مي گردد كه مردم براي ابراز همدردي با او فرستاده اند. ظاهراً شرايط براي اولين اجراي راكسي بر روي صحنه نيز آماده شده است. آيا اين رويا به حقيقت بدل خواهدشد؟

اين پيشرفت ناگهاني باعث غرور راكسي مي گردد. زندگي سطح پايين با ايمس را ديگر نمي پسندد و خواننده هاي مشهور جاز را پايين تر از خود مي داند. اينها چكيده افكار دروني جديد راكسي است. تفكرات راكسي نشان از فساد جامعه دارد. جامعه اي كه از يك قاتل، يك هنرمند ساخته است. ضمناً پيام اين پلان اين است كه پشت هر موفقيت داستان هاي عجيبي نهفته است و هر پيشرفتي بهايي دارد.
از سويي ديگر، ولما كه ديگر فراموش شده است و نزد مردم جذابيتي ندارد درصدد بر ميايد كه از طريق راكسي دوباره اوج بگيرد. در واقع اين ترفند، نصيحت ماما مورتون به ولما مي باشد. ادامه اين سكانس نمايش نااميدي ولما و در حقيقت التماس يك ستاره افول كرده به يك ستاره جديد براي بقا در صحنه به صورت يك زوج هنري است. اما راكسي با غرور ولما را از خود مي راند.
اما هميشه در بر روي يك پاشنه نمي چرخد و در همين شب داستان ديگري در حال شكل گيري است. مجرمي جديد و زيبا كه بيلي فلين وكالت آن را به عهده دارد، زني كه همسر خيانتكار خود را همراه با دو زن در رختخواب ديده و او را به قتل رسانده است.
در واقع اين كار خدا و سرنوشت است كه هميشه دستي بالاي دست ديگري هست ولي انسان از اين پندها درس نمي گيرد و به محض اوج گرفتن گذشته خود را فراموش مي كند و غرق در غرور دست انسانهاي فرو افتاده و مايوس را پس مي زند.
راكسي كه افول كرده و رسانه ها را متوجه سوژه جديد مي بيند با زيركي در ذهن خود نقشه‌اي طراحي مي كند. دوربين، نمايي بسته از صورت و چشمهاي راكسي ميگيرد كه موذيانه وجود يك بچه را در شكم خود سوژه جديد روزنامه كرده است. او حالا شناخت عميقي از جامعه پيدا كرده است و به موقع حس ترحم مردم را به سوي خود جلب مي كند.
سكانس بعدي اختصاص به تحليل يكي ديگر از شخصيت هاي فيلم دارد. اين سكانس اختصاص به تجزيه و تحليل حالات دروني ايمس شوهر راكسي دارد. در واقع در اين پلان ما با خصوصيات انساني ساده، زحمتكش، وفادار و عاشق و از قشر ضعيف جامعه آشنا مي شويم. ايمس نماينده انسانهايي است كه در جامعه با يك زندگي ساده و معمولي و با درآمدي كم ولي از راه درست و با زحمت زياد امورات خود را مي گذرانند و از دغل بازي و سياستي كه درون جامعه در جريان است بي اطلاع هستند. بيلي كه دقيقاً نقطه مقابل ايمس مي باشد به او اطلاع مي دهد كه پدر نوزادي كه قرار است به دنيا بيايد او نيست. عكس العمل ايمس فقط در حد حرف است. انساني مثل او به قدري دلرحم است كه حتي در بدترين شرايط هم راكسي را خواهد بخشيد.

بيلي به ملاقات راكسي مي رود و او را غرق در غرور مي بيند. او حتي حرفهاي بيلي را قبول ندارد و ديگر براي او ارزشي قايل نيست ولي بيلي كه يك حرفه اي است به او يك ديالوگ مهم مي گويد: "شهرت تو ساختگيه، تو شمعي در بادي، ظرف دو هفته همه تورو فراموش مي كنن اينجا شيكاگوست"
اشاره به اينكه انسانهاي پوشالي و مجازي در جامعه، فوراً از اذهان عمومي پاك مي شوند. ستاره هايي كه تيتر يك روزنامه‌ها هستند و به يكباره فرو افتاده و فراموش مي شوند گويي كه سالهاست مرده اند. جامعه اي اين‌چنيني بسيار بي رحم است. اينها را در اين ديالوگ، بيلي به راكسي تفهيم مي كند تا او بفهمد چيزي به جز يك توهم نيست و اين غرور اوست كه او را بزرگ كرده است.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  Logo1.png
مشاهده: 58
حجم:  35.3 کیلو بایت
در سكانس بعدي خبر اعدام يكي از هم بندي هاي راكسي او را به چالشي ديگر در تفكراتش مي برد. زندگي كاترين هلينسكي را ما در روياي جديد راكسي مي بينيم. زني كه به سوي مرگ مي رود. اولين زني است كه از اين زندان اعدام مي گردد. روزي او پله‌هاي ترقي و شهرت را پيمود و از پله‌هاي ترقي در بندبازي بالا رفت اما حالا از پله هايي بالا مي رود كه او را به سمت طناب دار مي برد و اين تاكيد مجدد داستان بر صعودها و افول هاي انسان است كه هر لحظه و با يك اشتباه به سراغ انسان مي‌آيد. اين درس بزرگي براي راكسي است كه به موقع از غرور خود دست بردارد و نصيحت هاي بيلي را آويزه گوش خود كند. و اين دليل موفقيت انسانهايي است كه در اوج غرور به يكباره با تلنگري به خود آمده و دست از غرور بيجا بر ميدارند تا فنا نشوند.
سكانس دادگاه را بيلي براي راكسي به يك سيرك تشبيه مي كند و همه اينها را يك بازي براي سرگرمي مي داند. سيستم قضايي يك جامعه مريض، به طنز و همراه با موسيقي جاز در روياي راكسي به چالش كشيده مي شود. در اين صحنه هم رنگ غالب سرخ است و كارگردان در اكثر دقايق فيلم از جلوه هاي زنانه و اندام شهوت انگيز آنها براي جذابيت پلان ها بهره برده تا همراه با خشونت و قتل يك زمينه لطيف هم مكمل باشد.

از زبان بيلي سيستم قضايي آن روزگار شيكاگو براي ما توضيح داده مي شود. ديالوگ "با اين پولكهايي كه تو چشاشونه چجوري مي بينن" به كوري عدالت در سيستم قضايي اشاره دارد. دادگاهي كه با فريب و دروغ به راحتي متقاعد مي گردد. هيئت منصفه اي كه با ديدن جوراب و پاي برهنه راكسي خود را مي بازند و يك وكيل كار كشته كه مو به موي اينها را مي داند و به خوبي از آن بهره مي برد و در نهايت راكسي به عنوان يك زن كه اقدام به دفاع از خود كرده ترحم دادگاه و مردم را به سوی خود جلب مي كند. او با راهنمايي هاي بيلي نقش يك زن مظلوم را خوب بازي مي كند و اشك همه را در مي آورد.
زماني كه ختم دادگاه اعلام مي شود مردي ديگر توسط يك زن در وسط شهر شيكاگو به قتل مي رسد و تمامي رسانه ها به سمت جريان جديد، هيجان و قهرمان جديد هجوم مي برند تا تيتر روزنامه ها همچنان هيجان انگيز باشد، تا صاحبان رسانه ها به درآمد زايي هنگفت خود ادامه دهند.
راكسي هارت بيگناه شناخته شده و آزاد مي گردد ولي مشكل اينجاست كه ديگر ستاره شهر نيست و رسانه ها به او توجهي ندارند. او نيز مانند ولما كلي ديگر كهنه شده است و مردم به سوژه‌اي جديد نياز دارند. يك هيجان جديد و يك ماجراي جديد كه دل همه را بدست آورد كه شامل راكسي نيست. انسانها در جوامع اينچنيني به همين راحتي بي ارزش شده و مانند دستمالي كثيف به دور انداخته مي شوند و روز جديد با افراد جديد آغاز مي گردد.

راكسي پيگير عشق خود، يعني خواننده شدن است ولي حتي معمولي ترين كلابهاي شهر هم به او اعتمادي ندارند. در اين ميان ولما از راه مي رسد و به او پيشنهاد همكاري مي دهد. زوج قاتل شيكاگو كه هر دو سرنوشتي يكسان داشته اند و روزي هركدام ستاره مردم بوده اند و نام آنها سروصداي زيادي به پا كرده است. تئاتر شهر شيكاگو به زودي جايگاه اين دو مي گردد و همكاري مشترك دو قاتل و دو عاشق جاز بالاخره نتيجه مي دهد و مشهور مي شوند.
اجراي آخر فيلم، زوج ولما و راكسي نيز حرفهاي زيادي از دردهاي جامعه دارد. "هيچ چيز موندني نيست" يكي از ديالوگ هاي اين اجراست كه اشاره به كنار رفتن نام هاي مشهور و محو شدن در گذر زمان است. زماني كه گرد و غبار ستاره ها را فرا مي گيرد و نزد اذهان عمومي از يادها مي روند. زندگي در عين زيبايي بسيار بي رحم است. روزي در اوجي و روزي ديگر حتي نامت را هم به ياد نمي آورند. ولما و راكسي هر دو در كشاكش بازي روزگار پخته شده و درس خود را فراگرفته اند. غرور از ذهن آنها رخت بسته و موفقيت و شهرت جاي آن را گرفته است. اين اتفاق تا چه زماني ادامه خواهد داشت؟
نتيجه گيري:
كشور آمریکا به سرزمین فرصت ها شهرت دارد. در این کشور می توان فرصت هایی طلايي براي پيمودن ره صدساله را در يك شب به دست آورد. داستان فیلم تحسین شده شیکاگو نیز در باره همین مسئله است. داستان زندگي دو زن، يكي براي به دست آوردن شهرت و ديگري براي حفظ شهرت و همچنين برای فرار از واقعیت های تلخ زندگی شان است و این دو این موفقیت را در شهر شیکاگو و در رقص و آواز جستجو می کنند. فیلم به شرایط بحرانی و ناعادلانه جوامع می پردازد، خصوصا در زندان ها و دادگاه ها و رسانه های جمعی و به شیوه ای طنز جوامع دروغین را نقد می کند. داستان فيلم انسانهاي متفاوت از پايين ترين قشر جامعه تا بالاترين اقشار جامعه را به چالش مي كشد. شخصيت ها در اين فيلم بسته به شرايط، زمان و... متغير هستند و رنگ عوض مي كنند. به جز ايمس شوهر راكسي كه شخصيتي ثابت دارد و در حقيقت تنها شخصيت باثبات داستان است. در نقطه مقابل ايمس بيلي قرار دارد كه بسته به شرايط دائماً درحال تغيير است و ثانيه اي شخصيت ثابتي ندارد. راكسي و ولما هر دو شخصيتي شهرت طلب، منفعت طلب و مغرور دارند. عواملي كه باعث شهرت و بالعكس باعث سقوط انسان مي گردند در فيلم نمايش داده مي شود. درس ديگري كه از فيلم مي توان گرفت اين است كه در بدترين شرايط (در زندان و در انتظار اعدام) مي توان به موفقيت اميد داشت و هرگز نبايد نااميد بود. بايد شرايط زمان و جامعه را شناخت تا به موفقيت رسيد. برگ برنده اي كه بيلي هميشه در دست دارد همين جامعه شناسي قوي اوست. در همين عصر حاضر انسانهايي هستند كه با جامعه شناسي صحيح و شناخت اصحاب رسانه ها به موفقيت هاي زيادي مي رسند. البته هميشه رسيدن به موفقيت بي دردسر نيست و خيلي از اوقات بهاي گزافي دارد.

يكي ديگر از آموزه هاي داستان شيكاگو، فراموش شدن ستاره ها نزد جامعه و جرايد مي باشد. چندين سال قبل اين موضوع، دستمايه فيلمي گرانبها به نام سانست بلوار بود. فيلم، زندگي هنرپيشه اي مشهور و ستاره سينماي افول كرده را نمايش مي داد كه در انتها رواني مي شود و معشوقه اش را به قتل مي رساند. در فيلم شيكاگو نيز ستاره ها به راحتي افول كرده و فراموش مي شوند. سرنوشت بسياري از ستاره ها كه فراموش مي شوند و دچار افسردگي روحي مي گردند همينطور است.
فيلم به شدت از سيستم قضايي انتقاد كرده است و در برخي موارد حتي سيستم بيمار قضاوت را به سخره گرفته است. دادگاهي كه بايد بيگناهي انساني را تشخيص بدهد فقط تحت تاثير جامعه بيمار است.
در انتها بايد گفت شيكاگو فيلمي است بسيار خوب با بازيهاي خوب و همچنين داراي پيام هاي فراوان و درس هاي بزرگ از زندگي در گذر زمان در جوامع دروغين و متلون امروزي. فيلمي با رنگهاي شاد در اجراها و بهره گيري از موسيقي جاز و جذابيت هاي زنانه براي جذب مخاطب.

تحلیل و بررسی از رحیم حنیفه پور (شاهین)


با تشکر از فرخ FFKIA بابت گرافیک و مهناز عزیز RASHNOبابت ویراستاری

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  Logo2.png
مشاهده: 55
حجم:  10.6 کیلو بایت




این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

نقد و بررسی فیلم آرتیست (Artist)

  1. نقد و بررسی فیلم آرتیست (Artist)



    نام فیلم : ارتیست Artist

    تهیه کننده : توماس لانگمن
    کارگردان : مایکل هازانویسیوس
    نویسنده : مایکل هازانویسیوس
    ژانر: درام - کمدی - صامت
    تاریخ نمایش: 15 می 2011 در جشنواره کن
    فیلمبردار: گویلومه اسچیفمن
    موزیک: لودووویک بورس
    بودجه: 15 میلیون دلار
    فروش کلی : 118 میلیون دلار
    بازیگران
    ژان دوژاردین
    بیرنیس بیژو


    IMDB Rate : 8.2 از 10 از بین 70142 رای .

    افتخارات
    برنده بهترین فیلم
    در اسکار در سال 2011
    بهترین بازیگر مرد
    در اسکار برای ژان دوژاردین
    بهترین کارگردانی
    در اسکار برای مایکل هازانویسیوس
    بهترین موزیک متن در
    اسکار برای لودووویک بورس
    و نامزدی در 9 بخش در اسکار 2011

    بهترین بازیگر مرد در کن برای ژان دوژاردین
    و جوایز مختلف در جشنواره های مختلف برای این فیلم

    نقد از شاهین







    خلاصه داستان همراه با تحليل فيلم:

    والنتین در طول اولین نمایش فیلم آخرش با پپی میلر بازیگر نه چندان مطرح ،اما بلند پرواز ملاقات می کند. هر دو جذب هم می شوند و پپی موفق می شود یک نقش کوتاه رقص را در فیلم بعدی والنتین به دست آورد. همان طور که داستان عاشقانه این دو جلو می رود، پپی در شغل خود شروع به پرواز می کند.

    فیلم آقای هازاناویشیوس یک فیلم صامت به حساب نمی آید.موزیک هایی در لحظات استراتژیک و در طول فیلم پخش می شود که به طور لذت بخشی هیجان آور و به طور خشنی غیر منطقی است. تمامی فیلم بر محور نادیده انگاری قوانینی که بر زمان، فضا و صدا حکمرانی می کنند،
    می چرخد که شاید بیشتر یادآور روح سینمای ابتدایی فرانسوی باشد تا هالیوود قدیمی؛ یعنی جایی که تصاویر متحرک برای اولین بار به فیلم تبدیل شدند. در آن روزها روی آن تپه ها به جای عبارت «هالیوود» نوشته بود: «سرزمین هالیوود». و پرده های سینما توسط دلقک های مضحک، قهرمانان زن بی رنگ و لعاب و عشاق بی پروا تسخیر شده بود.

    جرج والنتین (با بازی ژان دوژاردین ستاره مشهور یک سریال فرانسوی به کارگردانی خود هازاناویشیوس) بدون شک در همین دسته بندی آخر جای می گیرد. جرج با موهای براق، دندان های درخشان و سبیل باریکش به ذات خود یک ستاره سینماست. مردم او را ستایش می کنند؛ یک خودشیفته بی خیال که دائم در حال رفت و آمد بین استودیو، مراسم فرش قرمز و عمارت بزرگش در بورلی هیلز است که در آن با همسر نه چندان مورد قبولش (با بازی پنلوپه آن میلر) ایمن در پناه غرور و افتخارات همیشگی اش زندگی می کند. حتی بینندگان کاملاً مبرا از تاریخ فیلم
    و سینما و حتی طرفداران جوان فیلم های عظیم با هزینه های هنگفت میتوانند اتفاق در شرف وقوع را پیش بینی کنند. غرور جرج ابتدا به یک شیفتگی عجیب، خام و شیرین نسبت به یک بازیگر بلندپرواز به نام پپی میلر (با بازی برنیس بژو) تبدیل می شود بعد هم که با خودداری خیره سرانه جرج در پذیرفتن تغییرات زمان در سراشیبی سقوط و نابودی قرار می گیرد. همسرش او را ترک می کند و بعد رئیس استودیو (با بازی جان گودمن) او را به کناری می گذارد.

    جرج همراه سگش و راننده وفادار خود (با بازی جیمز کرامول) زندگی می کند و کم کم یک کسوف زندگی اش را در بر می گیرد. اما حتی وقتی مورد رنج و عذاب های بسیار قرار می گیرد باز هم از باز کردن زبان برای صحبت سر باز می زند. چگونگی سربرآوردن فیلم های ناطق تقریباً همیشه در سینما از دیدگاه صدا روایت شده است چرا که به سختی می توانست طور دیگری باشد.

    «آواز در باران» با آن موسیقی زنده و رنگ های روشن، چندان شکوه سینمای صامت گذشته را یادآوری نمی کند و بیشتر سعی در محو کردن خاطره آن نوع از سینما را دارد؛ درست به اندازه فیلم «بلوار غروب» که دری از دنیای ارواح و سایه ها به روی باقی مانده های خدایان در حال نابودی هالیوود گشود.



    «آرتیست» که به اندازه هر فیلم موزیکالی به طرز جسورانه ای سرگرم کننده است با توجه به حس اندوه و سوگواری خود نسبت به فیلم های منتخبش از سینمای نوستالژیک قدیمی سنجیده می شود. ذره ای از موسیقی این فیلم از موسیقی برنارد هرمان در فیلم «سرگیجه» گرفته شده و طرحی داستانی دارد که در ماهیت، آرتیست را به جدید ترین (و از یک نظر اولین اما قطعاً نه آخرین) بازسازی از «یک ستاره به دنیا آمد» تبدیل می کند. همه این ها نشان از یک چیز دارد و آن هم این که «آرتیست» ضیافتی برای عاشقان و معتادان سینمای قدیم خواهد بود.

    قطعاً همین گونه است. مهارت آقای هازاناویشیوس در کپی کردن بعضی از جلوه های تصویری سینمای اولیه واقعاً تاثیر گذار است. اما او فریبندگی و غریب افتادگی فیلم های صامت را بدون آن که تمامی قدرت این نوع فیلم ها را تسخیر کند، به نمایش می گذارد. فیلم او بیشتر از آن که یک بازتولید وفادارانه باشد، یک نسخه امروزی شده خوش طعم از آن نوع سینماست. با این وجود هنوز هم این فیلم یک سیاحت هیجان آور و روان به حساب می آید.

    اگر »آرتیست» با استفاده از حقه های تبلیغی و بنا به شرایط، فریبندگی بیش از حدی را به نمایش می گذارد باید دانست که با وجود این ها هنوز هم عمق و استحکام جاذبه هنری را که در دستان خود گرفته است، درک می کند. آقای هازاناویشیوس هم مثل مارتین اسکورسیزی در فیلم «هوگو» (که آن هم یک سفر مدرن به رویای گذشته سینماست) می داند که لذت مخاطب به یکباره و با نمایش پیچیدگی های هنری در قالب تاثیرات ساده و مستقیم بالا می رود. آقای هازاناویشیوس این کار را نه فقط به وسیله یک جاه طلبی نمایشی بلکه با نوعی فروتنی فریبنده و بالاتر از همه این ها توسط ارائه ی ابتکاری و تاثیرگذار خود از چیزی به نام سرگرمی به انجام رسانده است.

    تکنیک های فیلم موثر و متنوع هستند با این حال متقاعد کننده ترین جلوه های ویژه این فیلم، آقای دوژاردین و خانم بژو هستند که از لحاظ فیزیکی روی صحنه چنان بازی مطبوعی را به نمایش می گذارند که دوربین نمی تواند در برابرشان مقاومت کند. دوژاردین دارای نوعی سرسختی ورزشکارانه است که کاملاً با زیبایی پر افسون و ظرافت بژو ترکیب خوبی را می سازد. و قرار گرفتن این دو در کنار هم یادآور ستارگان باستانی دنیای سینما است. ستارگانی که امروز مورد ستایش همین بازیگرانند.آن ها به زیبایی می رقصند و همچنین احساسات خود را با آمیختن ناتورالیسم و بزرگ نمایی ملودراماتیک به تصویر می کشند. در سایه قدرت بیانگری و مهارت این بازیگران، «آرتیست» خیلی بیشتر از یک تقلید ادبی هوشمندانه از سرگرمی های قدیمی است.

    شاید کمتر از یک فیلم بزرگ باشد اما یادآورنده غیر قابل انکاری از همه چیزهایی است که می توانند یک فیلم را بزرگ کنند.

    نتيجه گيري:

    سالها از ساخت آخرين فيلم سياه و سفيد و صامت سينما گذشته بود كه فرانسوي ها تصميم گرفتند دوباره روح سينماي آن دوران را زنده كنند. نتيجه اين تصميم ساخت فيلمي شد به نام آرتيست. آرتيست فيلمنامه اي ساده دارد. كارگرداني با بهره گيري از تكنيك سينماي كلاسيك در حد قابل قبولي است. بازيهاي بسيار خوب است و ژان دوژاردين و برژيت بردو عالي و تاثيرگذار هستند. فيلمبرداري نيز به سبك سينماي كلاسيك دهه 20 و با الهام از آن دوران نمره قبولي مي گيرد. آرتيست از سادگي دوران سينماي آن دوران بهره مي برد. اين فيلم بي هيچ اغراق و موشكافي قصد بيان اين نكته را به ما دارد كه هيچگاه پيشينه خود را فراموش نكنيم. اين فيلم به ما درس زندگي مي دهد به سبك و سياق ساده و روان همان فيلمهاي كلاسيك. فيلمنامه بسيار ساده و شايد هم كليشه اي باشد ولي به دليل حس نوستالژيكي كه بعد از سالها در ما زنده مي كند ما را به خاطرات شيرين گذشته ميبرد. به نوعي مي توان گفت فيلم آرتيست ورق زدن آلبوم خاطرات شيرين سينمايي ماست.

    اواخر دهه 20 میلادی در هالیوود است و جرج والنتین خوش تیپ یک بت در دنیای فیلم صامت به حساب می آید. داستان فيلم شرح زندگي ستاره اي است در اوج شهرت كه در محيط كار انساني بسيار شاد و سرزنده است و لبخند از روي لبش محو نمي گردد ولي در زندگي شخصي خود با همسري روبروست كه از زندگي با او خسته شده است(مشكلي كه اكثر هنرمندان ممكن است به دليل مشغله زياد در زندگي شخصي خود داشته باشند). در طرف مقابل ستاره اي در حال ظهور است ستاره كنوني بي آنكه بداند با اينكار خودش نابود مي شود، خود باعث رشد ستاره آينده سينما مي گردد. با ورود صدا به سينما يك عصر طلايي پايان مي يابد و عصر جديدي در سينما آغاز مي گردد.(عصري كه بزرگاني مثل چارلز اسپنسر چاپلين همواره منتقدش بوده اند). درس بزرگ فيلم در همين قسمت نهفته است. ما انسانها همواره عادت داريم با موفقيت در يك كار همچنان به همان روند ادامه دهيم و فكر مي كنيم تا پايان عمر اوضاع به همين منوال باقي خواهد ماند غافل از اينكه دنيا درحال تغيير است و ما هم به ناچار براي بقاء بايد خود را با شرايط جديد وفق داده و خود را به روز كنيم. به همين دليل، تغيير در شخصيت و زندگي همواره نياز مبرمي است.
    جورج ولنتاين هم بخاطر غرور بيش از حدي كه ناشي از دوران طلايي سينماي صامت است، حاضر نيست اين نكته را بپذيرد و خود را با شرايط روز سازگار كند و بر اين عقيده اشتباه خود اصرار هم مي كند و با ساخت فيلمي كليشه اي شكست سختي را متحمل مي شود و تمامي ثروت خود را بر باد رفته مي بيند. در آخر داستان جورج متقاعد مي گردد كه براي موفقيت بايد دوباره تلاش كند و غرورش را كنار بگذارد و در اين ميان نقش پپي ميلر ستاره سينماي جديد را نبايد فراموش كرد كه روزي دست او را جورج گرفته بود. در انتها هم، فيلم اداي ديني به فرانك سيناترا دارد كه در عصري با سينماي موزيكال و با رقصهايي به سبك پايان فيلم آرتيست و ترانه هايش زنده نگهداشت.



    نكاتي در مورد فيلم :

    آرتيست به یک اندازه مورد استقبال تماشاگران و منتقدان قرار گرفت و در نهایت پنج جایزه اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، بازیگر مرد (ژان دوژاردن)، طراحی لباس و موسیقی شد. در ادامه به 25 نکته درخور توجه درمورد این فیلم اشاره می‌شود.



    1-ژان دوژاردن بازیگر نقش جرج والنتین هنگام فیلمبرداری در خانه‌ای متروک متعلق به دهه 1930 در هالیوود هیلز زندگی کرد.

    2-خانه پپی میلر (با بازی بره‌نیس بژو) در فیلم خانه مری پیکفورد ستاره فیلم‌های صامت است.

    3-جرج در صحنه‌ای از فیلم در خانه خود به تنهایی نشسته و با پروژکتور یکی از فیلم‌های صامت قدیمی خود را می‌بیند. آنچه او می‌بیند یک فیلم واقعی است: «علامت زورو» با بازی داگلاس فربنکس، فیلمی که فربنکس را به مقام ستاره فیلم‌های اکشن دوران سینمای صامت رساند، یکی از همان ستاره‌هایی که جرج در «هنرمند» نقش آن‌ها را بازی می‌کند. البته در فیلمی که جرج می‌بیند در نماهای نزدیک چهره او جایگزین فربنکس شده است.

    4- هنرمند اولین بلند داستانی صامت است که پس از «فیلم صامت» به کارگردانی مل بروکس در 1976 به طور گسترده اکران شد.

    5- نقش سگ فیلم (به نام جک) را سه سگ تری‌یر مختلف بازی کردند: اوگی، دش و دود، هرچند اوگی در بیشتر صحنه‌ها بازی کرد. هر سه سگ پیش از شروع فیلمبرداری رنگ شدند تا کاملا شبیه هم به نظر برسند.

    6-پنه‌لوپه آن میلر بازیگر نقش دوریس همسر جرج والنتین سال 1992 نیز در «چاپلین» - که فیلمی زندگی‌نامه‌ای درباره چارلز چاپلین ستاره فیلم‌های صامت است – به نقش ادنا پورواینس بازیگر معروف فیلم‌های صامت را بازی کرد.

    7-در نقطه اوج فیلم از تم عاشقانه برنارد هرمان در فیلم «سرگیجه» ساخته آلفرد هیچکاک استفاده شده است. اولین بار نیست که میشل هازاناویسیوس از هیچکاک وام گرفته است. او در فیلم جاسوسی «اُس‌س 117: گمشده در ریو» - باز هم بازی ژان دوژاردن - به لحاظ تصویری و صوتی به دو فیلم «سرگیجه» و «شمال از شمال‌غربی» اشاره کرده است.

    8-ژان دوژاردن و بره‌نیس بژو برای سکانس پایانی فیلم پنج ماه تمرین کردند. تمرینات روزانه آن‌ها در همان استودیویی بود که دبی رینولدز و جین کلی برای فیلم «آواز در باران» از آن استفاده می‌کردند.

    9-حتی یک «نمای زوم» در کل فیلم نیست، چرا که این تکنیک در دوران سینمای صامت وجود نداشت.

    10-ژان دوژاردن در فرش قرمز جوایز بفتا 2012 گفت «هنرمند» تنها در 35 روز فیلمبرداری شد.

    11- فیلم به صورت رنگی فیلمبرداری و بعد به سیاه و سفید تبدیل شد.

    12- هنرمند اولین فیلمی است که پس از «جوخه» به کارگردانی الیور استون در 1986 هم برنده جایزه اسکار بهترین فیلم شد و هم جایزه اسپیریت بهترین فیلم بلند را دریافت کرد. از جوایز اسپیریت به عنوان معادل اسکار در جامعه سینمای مستقل آمریکا یاد می‌شود.

    13- هنرمند پس از «آپارتمان» ساخته بیلی وایلدر در 1960، اولین فیلم کاملا سیاه و سفید است که برنده اسکار بهترین فیلم شده است. «هنرمند» همچنین پس از «فهرست شیندلر» استیون اسپیلبرگ در 1993 که بخش زیادی از آن سیاه و سفید بود، اولین فیلمی است که این جایزه را دریافت کرده است.

    14-ژان دوژاردن اولین بازیگر مرد فرانسوی است که اسکار بهترین بازیگر مرد را دریافت کرده است.

    15- هنرمند بیش از هر فیلم فرانسوی دیگر برنده جایزه شده است.

    16- هنرمند تنها یکی از رقبای جوایز اسکار 2012 بود که در آن به تاریخ سینما اشاره شده است. این فیلم و «هوگو» ساخته مارتین اسکورسیزی که هر دو برنده پنج جایزه اسکار شدند، سینمای صامت را مورد توجه قرار دادند. فیلم «خدمتکار» به کلاسیک «بربادرفته» اشاره داشت و اوکتاویو اسپنسر که برای این فیلم برنده اسکار بهترین بازیگر زن مکمل شد، یادآور هتی مک‌دانیل در «بربادرفته» است. «هفته من با مریلین» هم که نامزد دو جایزه اسکار شد درباره ساخت فیلم «شاهزاده و دختر نمایش‌گر» با بازی مریلین مونرو و لارنس اولیویر است.

    17- هنرمند دومین فیلم صامت است که در تاریخ هشتاد و چهار ساله جوایز اسکار برنده جایزه بهترین فیلم شده است. اولین فیلم «بال‌ها» بود که 1929 در اولین سال برگزاری جوایز اسکار این جایزه را برد. «بال‌ها» تنها برنده دو جایزه اسکار شد. «هنرمند» اولین فیلم صامت است که پس جایزه اسکار گرفت.

    18- هنرمند تنها یکی از رقبای جوایز اسکار 2012 بود که به فرانسه یا به نوعی فرهنگ فرانسوی اشاره دارد. دیگر فیلم‌ها «هوگو»، «نیمه‌شب در پاریس»، «ماجراهای تن تن»، «گربه چکمه‌پوش» بر مبنای یک قصه پریان فرانسوی نوشته شارل پرو، «ظهور سیاره میمون‌ها» بر مبنای رمانی از پی‌یر بوله و «یک گربه در پاریس» هستند. جالب اینکه فیلمی از فرانسه در بخش اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان نامزد نشد.

    19- طراحی هنری و طراحی صحنه «هنرمند» با الهام از «طلوع» و «دختر شهری» دو فیلم کلاسیک فریدریش ویلهلم مورنائو انجام شد.
    20- این فیلم با الهام از آثار کارگردانی چون فریتس لانگ، آلفرد هیچکاک، جان فورد، ارنست لوبیچ، فریدریش ویلهلم مورنائو و بیلی وایلدر ساخته شده است.
    21- لودویک بورس آهنگساز «هنرمند» در حالی برنده اسکار بهترین موسیقی شد که هیچگاه در زمینه ارکستراسیون و ساخت موسیقی فیلم به طور رسمی تعلیم ندید. او در کودکی با آکاردئون آشنا شد و در نوجوانی هم در زمینه موسیقی جاز آموزش دید.

    22- صحنه صبحانه در فیلم که از ناموفق بودن ازدواج جرج و دوریس خبر می‌دهد، به لحاظ نوع تدوین یک ادای احترام کامل به صحنه‌ای مشابه در فیلم «همشهری کین» ساخته اورسن ولز است.

    23- هنرمند اولین فیلم برنده اسکار بهترین فیلم است که تنها توسط یک کشور غیر انگلیسی‌زبان تهیه شده است. «هنرمند» یک تولید فرانسوی‌ است و بخشی از سرمایه فیلم را بلژیکی‌ها تامین کردند.

    24-وقتی جرج والنتین به بیمارستان می‌رود، در اتاق شماره 27 بستری می‌شود. 1927 سالی است که جرج آخرین موفقیت را تجربه کرد.

    25-پس از آنکه پپی میلر برای دیدن جرج والنتین به خانه او می‌رود، هنگام بازگشت در ماشین به مرد جوانی که همراهش است می‌گوید: « من رو ببر خونه می‌خوام تنها باشم.» این ارجاعی به دیالوگ معروف گرتا گاربو در فیلم کلاسیک «گراند هتل» است.






    تهيه شده در پنجم خرداد سال 1391 توسط رحيم حنيفه پور (شاهين) با تشكر از مدير عزيز سايت سينما سنتر فرخ عزيز و ويراستار محترم خانم رشنو و همچنين سعيد عزيز گرافيست


    این نقد تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است . لذا هر گونه کپی برداری از این مطالب بدون اجازه نویسنده و سایت سینماسنتر www.cinemacenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب می گردد .



نقد و بررسی فیلم مخمل آبی (Blue Velvet)

نقد و بررسی فیلم مخمل آبی (Blue Velvet)




این فیلم روایتی سرراست و خطی دارد و حتی رویا در این فیلم نقش عمده ای ندارد (بالعکس فیلمهای بعدی لینچ بزرگراه گمشده و بلوار مالهالند) و فقط در یک سکانس رویا به جای نمایش از زبان شخصیت زن فیلم تعریف می شود. اما نسبت به فیلمهای دیگر لینچ دارای عمق و تعلیق بیشتری است و همچنین توجه به ایهام و فضای وهم آلود و تعلیق آن هم از نوع تجربه شده و کلاسیک بيشتر است.

فیلم زیرساخت سورئال دارد. نگاه لینچ مایه روانشناسی دارد که از ویژگیهای سورئال است. البته سادیسم و مازوخیسم نقطه تکیه گاه این فیلم است. لینچ توجه مفرطی به ضمیر ناخودآگاه دارد که نظریه فروید روانشناس مشهور است. او در لایه بیرونی فیلمش یک داستان معمولی را روایت می کند اما در لایه درونی نگاه انتقادی شدیدی به جامعه دارد و دگرآزاری، فحشاء، اعتیاد و سرکشی را به تصویر درمی آورد.

جفری جوانی است بی‌باک، شفاف و پاک. او از حقایق موجود در بطن جامعه بی اطلاع است و جامعه را مانند خود پاک می پندارد تا اینکه تصادفی گوش بریده‌ای پیدا میکند. فیلمبردار در سکانس اولیه محیطی سرسبز را به تصویر می کشد و به دنبال آن دوربین به اعماق این محیط فرو رفته و به لایه های درونی آن سرک می کشد تا عمق جامعه را به ما نشان بدهد که در آبستن جامعه ای سرسبز و شاد چه حشرات زشت و موزی مشغول بزهکاری و خلاف هستند. پلان گوش بریده و مورچه‌ها به جز اینکه گره اولیه داستان و تعلیق ابتدایی را تولید می‌کند رسالت دیگری نیز دارد. لینچ با این پلان ما را به یاد «سگ اندلسی» لوئیس بونوئل و سالوادور دالی پیشکسوت سوررئالیسم در سینما می‌اندازد.

فرانک، همسر و فرزند دروتی را دزدیده است تا از او سوءاستفاده کند. در واقع گوش بریده تهدیدی برای دروتی است. فرانک که یک بیمار سادیسمی است به طور وحشیانه ای از بدن دروتی بهره میبرد و به جای لذت جنسی به او خشونت را هدیه می دهد. او خشونت را با زور جایگزین امیال غریزی دروتی می نماید. دروتی نیز به ناچار این را پذیرفته است و به بیماری مازوخسیم مبتلا شده است. او دوست دارد بجای لذت بردن از هم آغوشی جفری او را کتک بزند.

در اینجا آنچه اهمیت دارد پذیرش خشونت از طرف دروتی است، جایی که دروتی به عنوان نماینده جامعه در مقابل خشونت، فطرت پاک خود را از دست داده است. جفری که نقطه مقابل است وارد این جامعه (به طور عموم) در تقابل با فرد لجام گسیخته و آلوده به شهوت خشونت‌زده (به طور خاص) قرار می‌گیرد. لینچ بسیار زیبا عقیم شدن جامعه و فرد را از نظر ارزشهای بصری و از نوع سرسپردگی سادیستیک و روان‌پریش به تصویر می‌کشد.

از سوی دیگر شخصیت زن، نقطه مقابل دروتی، نیز در جامعه وجود دارد. او دختری است درست از جنس جفری به نام سندی که نیمه مکمل جفری است. او کسی است که جفری را از نقص به کمال می‌رساند. آنها یکدیگر را همپوشانی می‌کنند. هر دوی آنها با هم پرنده‌ای می‌شوند که حشرات را شکار می‌کنند. به نماد پرنده دقت کنید. در یک سکانس پرنده‌ای را می‌بینیم که یک حشره را شکار کرده است. پیشتر از این سکانس هم سندی خوابی را تعریف کرده بود که در آن پرنده‌ها وجود داشتند، طبیعت به طراوت رسیده بود و ظلمت با ظهور عشق رخت بر بسته بود.

لینچ از رنگ نیز به عنوان نماد استفاده کرده است. رنگ آبی نماد گناه و شهوت است. چیزی که بزهکاران اجتماعی و بدون فطرت به آن اعتیاد دارند. دقت کنید که در گوشه و کنار فیلم، مخمل آبی به چشم می‌خورد. نماد رنگ آبی بعدها در فیلم جاده مالهالند تکرار شد. رنگ قرمز نماد غریزه است. پرده‌های خانه دروتی به رنگ قرمز هستند و هرجا جفری با دروتی تماس دارد قسمتی از پرده‌ها در کادر قرار دارند. رنگ‌پردازی اتاق دروتی هم قرمز است.

«مخمل آبی» فیلمی در انتقاد بزهکاری و فحشاست. لینچ تنها طرح سوال نکرده است. او دوای درد اجتماع مدرن امروز را درستی و عشق می‌داند. او پلیدیها و راه مقابله با آنها را به درستی نمایش می‌دهد. این فیلم در نکوهش و آسیب‌شناسی سادومازوخیسم نیز هست. از لحاظ مضامین روانشناسی نیز بحث‌های مفصلی در ارتباط با فیلم می‌توان ارائه کرد. هرچند این سبک بارها توسط خود لینچ تکرار شد اما مضمون ناب و روایت بی‌پرده آن هنوز یکه باقی مانده است. مخمل آبی ماندگار است، همانطور که خود لینچ در سینمای مستقل آمریکا جاودان خواهد ماند.

تحلیل و بررسی از : رحیم حنیفه پور (شاهین)

با سلام خدمت دوستان گرامی، با امید به اینکه  نقد فیلم مخمل آبی رضایت شما را جلب کرده باشد. توجه شما عزیزان را به مطالبی کوتاه درباره سینمای سورئال که سبک فیلمهای دیوید لینچ و برخی از بزرگان دنیای سینما می باشد جلب می نمایم.بدلیل اینکه برای درک بهتر فیلمهای لینچ باید از این نوع سینما شناخت کاملی داشته باشیم.

سینمای سورئال:

 جدا کردن حادثه ها، کنش ها، شخصیت ها و موقعیت های دنیای مخلوق فیلم، از این لحاظ که کدام را باید واقعی و کدام را باید ناواقعی انگاشت، اهمیت اساسی در جریان تماشای فیلم و تاثیرپذیری از آن دارد. واقعی یا ناواقعی پنداشتن رویدادها و موقعیت های فیلم نه تنها بستگی دارد به اعتقاد ها و انتظارهای ما در باب دنیای خارج از فیلم (اعتقاد های بیرونی)، بلکه همچنین بستگی دارد به انتظارها و اعتقادهایی که خود فیلم می آفریند (اعتقادهای درونی).  اما در سورئالیسم سینمایی به تماشاگر تعمداً اطمینان داده نمی شود که امور و حوادث گوناگون فیلم را واقعی بپندارند یا ناواقعی. خصلت ممیز عدم اطمینان در سوررئالیسم سینمایی را نمی توان ایهام دانست . عنصر ایهام آمیز عنصری است که تفسیرش سخت است ، اما به واقعیت یا ناواقعیت آن ربطی ندارد . این مسئله ( واقعی یا ناواقعی بودن ) در سوررئالیسم است که عامل عمده یی به شمار می آید . انفعال ناشی از عنصر عدم اطمینان را در زمینه های سینمایی گوناگونی که این عنصر در آن ها نقش دارد بررسی می کنیم . هر چند که این زمینه ها را فیلمسازانی به کار می گیرند که در هر سبکی کار می کنند، آثار سوررئالیست ها است که به طرزی نمونه وار از آن ها بهره می گیرد . برخی از این زمینه ها عبارت است از: رویا ، عنصر تصادف و وقایع همرخداد ، همجواری های اصولی ، استحاله ، جابه جایی و دگرگونی در هویت . لوئیس بونوئل در زمره کارگردانانی است که از سور رئالیسم بهره فراوانی گرفته اند . دامنه زندگی هنری گرانمایه اش ، از دوران صامت که با همکاری نقاش سوررئالیست ، سالوادور دالی ، فیلم یک سگ اندلسی ( 1928 ) را ساخت تا زمان حاضر گسترش یافته است . در فیلم های بونوئل رویا یا رویای ظاهری وسیله یی است که به کرات برای بیان امور فراواقعی ( = سوررئال ) مورد استفاده قرار می گیرد .

تصادف در سینمای فراواقعی

 عنصر تصادف بدین منظور در فیلم فراواقعی به کار می رود تا توازنی میان اعتقادات بیرونی و درونی برقرار سازد. وقایعی که تماشاگر ، با اتکای بر اعتقادات بیرونی اش ، تصور رخ دادن شان را هم نمی کند ، فی الواقع در فیلم فراواقعی رخ « می دهند » . و وقتی که واقعا رخ می دهند، با مشخصاتی که از وقایع تصادفی در فصل قبل شرح دادیم جور در می آیند . اما بر خلاف مواردی که در اینجا شرح دادیم ، رخ دادن شان در فیلم فراواقعی به دلیل سیر تحولات دنیای فیلم نیست ، و غیر ممکن است که آن ها را درون آن دنیا واقعی یا غیر واقعی بینگاریم . در نتیجه ، وقتی این وقایع تصادفی اتفاق می افتد، انفعال ناشی از عدم اطمینان پدید می آید .

همجواری و استحاله در فیلم فراواقعی

 از تدابیری که مورد علاقه سوررئالیست هاست، کاربرد همجواری های عجیب و غریب و گاه تکان دهنده است. این کار معمولا بدین طریق می گیرد که کارگردان چیزی را در جایی قرار می دهد که به نظر نمی آید به آنجا تعلق داشته باشد ، و به این ترتیب واقعیت چیزها و حوادث را مسئله انگیز می سازد . در نهایت باید گفت منبع سوررئالیسم سینمایی ، در ناواقعیت ، در واقعیتی از نوع اعلاتر ، یا در سبک بصری ویژه یی تعلق ندارد، بلکه منزلگاهش واکنش متمایز تماشاگران در قبال دیده ها و شنیده های شان است – عدم اطمینان در این مورد که آنچه را درک می کنند واقعی بپندارند یا ناواقعی. این امر وقتی پیش می آید که حوادث فیلم به گونه یی است که نه باورهای درونی به تماشاگر اطمینان می دهد آن ها را چطور توجیه کند و نه باورهای بیرونی . این انفعال مبتنی بر بی اطمینانی به راه های گوناگون برانگیخته می شود. گاهی وقایعی را که به راحتی واقعی قلمداد می کنیم دفعتا ماهیت شان را تغییر می دهند . در موارد دیگر، تماشاگران یکسره فاقد اطمینان اند . در تعیین این تماشاگران نقش عمده یی ایفا می کند. نتیجه بحث مان این است که بسیاری از ویژگی های فراواقعی فیلم متکی است بر مقاطع زمانی یی که در آن ها این ویژگی ها به خاطر نفس وجودشان دیده می شوند.

 درباره ی ديويد لينچ کارگردان فیلم مخمل آبی

 دیوید لینچ فیلم‌هایی می‌سازد که منتقدین را هم گیج می‌کند. دیوید لینچ مثل بقیه کارگردان‌ها نیست. منتقدین می‌گویند که فیلم‌هایش معنی نمی‌دهند و حتی خودش هم قبول دارد که درک آن‌ها خیلی سخت است. اما او با کارهای عجیب و غریبی که انجام می‌دهد بر راز و رمز فیلم‌هایش اضافه می‌کند. به عنوان مثال با یک گاو برای قدم زدن در لس‌آنجلس شلوغ بیرون می‌رود یا یک کافه‌چی می‌شود تا تماشاگرانش بتوانند زمانی که فیلم او را تماشا می‌کنند قهوه او را  هم بنوشند. ديويد لينچ کارگردان صاحب سبک و شهير آمريکايي، از جمله کارگردان هاي مطرح در سينماي هاليوود محسوب مي شود. لينچ در 20 ژانويه 1946 در ميسولا، ايالت مونتاناي آمريکا متولد مي شود. کارگرداني که در کنار افرادي چون هال هارتلي، جيم جارموش، کوئينتين تارانتينو، جوئل کوئن و ...در زمره کارگردان هاي مستقل سينماي آمريکا طبقه بندي مي شود. البته خود لينچ همچون ساير افراد نامبرده هيچگاه مايل نبود نامش در چنين ليستي قرار بگيرد. چون آن را تنها سياستي هاليوودي جهت جلب تماشاگر و فروش فيلم مي داند. در بررسي آثار لينچ بايد به شناختي حداقل از فرم، سبک و اجرا رسيد.آثار وي از ديدگاه سبک شناسي به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاري که ذهن بيننده را پيشاپيش به سمت لوئيس بونوئل در سينما و سالوادور دالي و رنه مگريت در نقاشي مي کشاند. تلفيق طنز و نگاهي بدبينانه به محيط اطرافش خاطره فراموش نشدني شاهکارهاي لوئيس بونوئل را در ياد انسان زنده مي سازد. هر چند خودش مي گويد فيلم هاي زيادي از بونوئل نديده است و چيز کمي از سورئاليسم مي داند اما لينچ تلخ انديش نيز نمي تواند منکر سورئاليسم نهفته در آثارش شود. کارگرداني که ديوانه وار عاشق استنلي کوبريک آخرين پيامبر سينما و نيز بيلي وايلدر فقيد بود . فيلم هاي لينچ از لحاظ بصري به جهت آشنايي او با دو مقوله نقاشي و انيميشن و اينکه هنر و علاقه اصلي او اين دو مورد مي باشند، سرشار از صحنه هاي گرافيکي، جلوه هاي تصويري و رنگي مي باشند. از عالي ترين نمونه هاي انيميشن ساخت در آثار وي فيلم هاي "شش شخص بيمار مي شوند"، "داستان پسربچه"و "دامبلد" هستند. ميزانسن هاي بسيار قوي در آثاري چون "داستان استريت" و "شاهراه گمشده" همراه با استفاده بسيار مناسب از موسيقي تعليق آور  (در تمامي آثار) و نيز کاربرد بجا و عالي از استيدي کم و همراه شدن آن با تکنيک فيلمبرداري آبژه يا P.O.V. (در تمامي آثار) و نهايتا همراه شدن اين موارد با کارگرداني بسيار قوي، آثار لينچ را از لحاظ فرم اجرايي در سطح مطلوبي قرار مي دهد.    اما شايد مهمترين نکته در بين تمامي خصلت ها و تکنيک هاي کاري يک هنرمند ايده، انديشه و فکر اثر وي باشد . لينچ در فيلم هايش دنياي را به تصوير مي کشد که آميزه اي است ناآرام از معصوميت و تباهي، زيبايي و انحطاط، عشق و نفرت و چشم انداز هاي تيره و تار، که چندان قابل توضيح نيستند. گريز و فرار وي از قدرت و عوامل آن و نيز سيستم هاي منفعل کننده بشري و هراس و گريز آدم هاي فيلم هايش از اين سيستم ها همواره نکته اي اساسي در آثار وي مي باشد. دست و پاي انسان معاصر به واسطه ي سيستم هايي خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگي اين مسائل ياد آور جملات معروف فريدريش ويلهلم نيچه بزرگمرد تاريخ انديشه در کتاب غروب بتهاست که مي گويد : "اگر انسان براي چراي زندگي خود دليلي بياورد کم و بيش به هر چگونه اي مي سازد. " و يا در جايي ديگر : "من از همه ي سيستم سازان گريزانم و از آنان روي گردان .سيستم سازي خلاف درست کرداريست." هراس شخصيت بتي/داين از سيستم هاليوودي گزينش بازيگر در فيلم "جاده مالهالند"، هراس شخصيت فرد/پيت از باند تبهکار ساخت فيلم هاي پورنو در "شاهراه گمشده"، هراس دختر و پسر جوان از باندي مرموز و ناشناخته در فيلم "مخمل آبي"، هراس پسربچه از سيستم خانواده در "داستان پسر بچه" ، هراس مرد فرانسوي از کابوها در "مرد فرانسوي و کابوها" و نهايتا نابود شدن و به عبارتي بهتر تباه شدن انسان هاي فيلم هاي وي همراه با آسيب رساني به محيطشان، بيانگر اساس انديشه فکري لينچ مي باشد. در واقع شخصيت هاي ساخته و پرداخته ذهن او آدم هايي هستند به شدت آسيب پذير ، سردرگم و دلزده از روزمرگي. از نگاه ديگر و بررسي آثار وي از منظر سبک شناسي قدم به حيطه ي سورئاليسم و پست مدرنيسم مي گذاريم . علاوه بر اين دو مورد، هنر روانشناسي در فيلم هاي وي نمود روشني دارند. شايد فلسفه وجودي سينماي لينچ اين گفته او باشد : " روانشناسي رمز و راز را از بين مي برد و کيفيات جادويي ذهن را ويران مي سازد . با روانشناسي ذهن انسان را طبقه بندي مي کنند و به تعاريف مشخصي دست مي زنند. راز و قدرت ذهني با روانشناسي از دست مي رود و امکان تجربه و جستجوي قلمرو بي پايان در اين قلمرو بي انتها از دست مي رود." حال قدم به اصلي ترين و برجسته ترين تکنيک کارگرداني ديويد لينچ مي شويم و آن چيزي نيست جز : شکست هاي زماني پي در پي در پس واقيت و رويا. در واقع لينچ با تقسيم فيلم خود به دو بخش يعني : 1. رويا، توهم يا خواب و 2. واقعيت و بخش کردن هر بخش به چندين پاره و نهايتا درآميزي تکه ها بصورت منطقي و گاها غير منطقي اثري کاملا گيج کننده ارائه مي دهد که شايد با يک يا دو بار ديدن مشکل مفهومي و داستاني بيننده را برطرف نکند. افسردگي انسان ها و بخصوص زنان ، جنون، ساديسم، سکس، خشونت، ذهن بيمار و توهم زا، نااميدي، عشق و ترس همگي در شخصيت هاي انساني لينچ ديده مي شوند . شخصيت هايي بظاهر آرام که در شهر و محيطي آرام تر و صميمانه تر از هر شهر ديگري در دنيا در کنار هم زندگي مي کنند. اما آنچه در دل اين شهر مي گذرد بسيار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور براي هر کسي باشد حتي براي همان ساکنان آن شهر آرام. تاثير انديشه هاي زيگموند فرويد و فريدريش ويلهلم نيچه دو روانکاو و انديشمند بزرگ تاريخ بشري بر آثار لينچ نيز به روشني ديده مي شوند. بررسي خودآگاه و ناخودآگاه، تاثير ايندو برهم، تفکيک شدن و يکي شدن ايندو، جنون ذهن بشري، گريز انسان از واقعيت، گرفتاري در چنگال سيستم ها، قدرت ها و عوامل آن ها نمونه هايي عالي در آثار وي هستند. نمونه هايي که در فيلم هايي چون "پرسونا" (اينگمار برگمن)، "باشگاه مشتزني"(ديويد فينچر)، "سگ آندولسي"(لوئيس بونوئل) و ...به وضوح ديده مي شوند.

نقد و بررسی فیلم جاده مالهالند بر گرفته از سایت نقد فارسی

Mulholland Drive (جاده مالهالند)




نام:

بولوار مالهلند (Mulholland Drive)


کارگردان:

دیوید لینچ (David Lynch)


تهیه کننده:

پیر ادلمن (Pierre Edelman)

آلن سارده (Alain Sarde)

مری سوئینی (Marry Sweeney)


فیلم نامه نویس:

دیوید لینچ (David Lynch)


بازیگران:

نائومی واتز (Naomi Watts)


 

لارا النا هرینگ (Laura Elena Harring)


 

جاستین تراکس (Justin Theroux)


 

آن میلر (Anne Miler)


موسیقی:

آنجلو بادالمنتی (Angelo Badalamenti)


فیلم بردار:

پیتر دمینگ (Peter Deming)


ادیتور:

مری سوئینی (Mary Sweeney)


شرکت پخش کننده:

یونیورسال فکوس (Universal Focus)


تاریخ انتشار:

12 اکتبر 2001 (20 مهر 1380)


زمان فیلم:

146 دقیقه


بودجه فیلم:

16 میلیون دلار


فروش فیلم:

20 میلیون دلار



جوایز فیلم:

نام شخص

برنده یا نامزد

بخش جایزه

جشنواره مربوطه

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره فیلم کن

"دیوید لینچ"

نامزد

بهترین کارگردانی

آکادمی اوارد (اسکار)

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره منتقدین شیکاگو

"بهترین فیلم"

برنده

بهترین فیلم

جشنواره منتقدین نیو یورک

"بهترین فیلم"

برنده

بهترین فیلم

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"نائومی واتز"

برنده

بهترین بازیگر زن

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین فیلمنامه اصل

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"انجلو بادالامنتی"

برنده

بهترین موسیقی متن

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"نائمی واتز"

برنده

بهترین اجرای انتقلابی

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"مری سوئینی"

برنده

بهترین ویرایش

جشنواره بفتا

"پیتر دمینک"

برنده

بهترین فیلم برداری

جشنواره روحیه مستقلین

"آنجلو بادالامنتی"

نامزد

بهترین موسیقی متن

جشنواره بفتا

"بهترین فیلم"

نامزد

بهترین فیلم

جشنواره گلدن گلوب

"دیوید لینچ"

نامزد

بهترین فیلمنامه

جشنواره گلدن گلوب

"آنجلو بادالامنتی"

نامزد

بهترین موسیقی متن

جشنواره گلدن گلوب

 

 

سخنی با خوانندگان :

توصیه نویسنده  این مطلب به بینندگان فیلم : ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند ، اینجانب حداقل سی بار این فیلم را مشاهده نمودم تا داستان آنرا در حد معقول و نه کامل، متوجه شدم و شاید به سخن اصلی کارگردان رسیده باشم.

لذا ترجیح دادم تا نقد و بررسی و حتی داستان فیلم را برای شما تشریح نمایم ، اما توصیه می کنم ابتدا فیلم را مشاهده نموده، سپس این متن را مطالعه و مجددا فیلم را بازبینی نمایید.

 

نگاهی کلی به این فیلم

اگر با ديد سنتي و فرم روايي كه نسبت به سينماي متعارف و كلاسيك پيدا كرده‌ايم به تماشاي جاده مالهالند اثر ديويد لينچ بنشينيم تنها عايدي ما بهت و سردرگمي خواهد بود. لينچ عادت به داستانگويي آن هم از نوع سرراست و منطقي ندارد و البته پرسونيفيكاسيون‌هاي عجيب او كار را مشكل‌تر خواهند كرد. در اين فيلم (و نيز در بزرگراه گمشده) نبايد به دنبال داستان خطي و رابطه منطقي بين آدمهاي فيلم باشيم چون موضوع كاملاً برعكس تصوير شده است. از سوي ديگر، آثار لينچ آميزه‌اي از رويا و حقيقت هستند و كاربرد مجاز براي پيشبرد داستان و شايد گره‌گشاييهاي از پيش امتحان شده بيشتر نمود دارد.

فيلم در يك جمع‌بندي؛ نقد انسان و اميال شيطاني اوست. انساني كه هميشه از موقعيتش راضي نيست و به عوامل بيروني و دروني (كه پايگاه روانشناسانه دارند) دست مي‌يازد تا در مسيري كه جاده مالهالند نام دارد و چيزي جز يك بن‌بست فطري نيست به آرزوهاي خويش دست پيدا بكند. اين مضمون قبلاً در بزرگراه گمشده تكرار شده بود و لينچ در اين ورطه كار جديدي ارائه نكرده است اما غناي كار بيشتر است. جاده مالهالند فيلمي نيست كه تنها يك بار ديده شود و فيلمي نيست كه معيارهاي امتحان شده سينما را رعايت كرده باشد. جاده مالهالند يك برون‌گريزي رواني است و فلسفه زندگي را به بوته نقد مي‌كشد. از لينچ جز اين هم انتظار نبود. براي درك فيلم بايد او را شناخت و نگاه سوررئاليستي او را درك كرد. جاده مالهالند جاده آرزوهاست و همان مدار بسته پرسش و پاسخ است و جز اين چيزي نيست.


سخنی ديگر:

چيست كه از جاده مالهالند فيلمي غريب و نامفهوم مي سازد؟ آيا اين فيلم واقعاً پيچيده است؟ تزوتان تودوروف در ساختار گرايي چيست؟ بحثي را مطرح مي كند در مورد تمايز زمان رخداد و زمان روايت . اگر روايت را خطي در زمان فرض كنيم كه روي آن از رخدادها مطلع مي شويم , مهماني نامزدي كاميلا بعد از بيدار شدن دايان روايت مي شود اما تحليل ساختار فيلم نشان مي دهد كه پيش از بيدار شدن او رخ داده است . معمولاً در داستانها و فيلمها اين تمايز به همين شكل يعني فلاش بك ظهور مي كند ولي عامل گيج كننده در جاده مالهالند اين است كه فيلم با بك فلاش يك آغاز مي شود . البته نه يك فلاش بك معمولي . در حقيقت فيلم با يك رويا شروع مي شود . تنها نشانه اي كه از پيش مي تواند اين مطلب را به ما خبر دهد رخت خواب سرخ است كه البته براي ذهن عادت زده ما كافي نيست.

رابرت اسكولز در درآمدي بر ساختار گرايي در ادبيات تلاشهاي كساني مانند پراپ , واتين سوريو را نشان مي دهد كه قصد دارند ساختاري واحد براي روايت بيابند. خود اسكولز نيز در عناصر داستان دست به چينن جستجويي زده بود . جستجوي ساختاري واحد براي عنصر روايت از يك واقعيت مهم خبر مي داد و آن اينكه داستانگويي و بويژه تاريخگويي انتقال واقعيتي كه حاصل از رخدادها باشد نيست . در حقيقت داستانگو و تاريخ نگارند كه روايت پردازي مي كنند و آنچه را كه ساختار روايت از طريق ذهن تربيت شده آنها به رخداد تحميل مي كند مي بينند و مي نويسند.

ما فيلمهاي فراواني ديده ايم و به ساختار روايي آنها عادت كرده ايم. در همه اين فيلمها, شخصيتي از ابتداي فيلم به ما معرفي مي شود و بعد براي اين شخصيت (كه لازم نيست حتما يك فرد باشد)كه حالا ديگر كمي با او آشنا شده ايم اتفاقي مي افتد يا مشكلي پيش مي آيد و فيلم به همين شكل به نقطه اوج (كه معمولاً در يك سوم پاياني آن قرار دارد )و بعد به پايان مي رسد . اينكه تمام فيلمهايي كه ديده ايم اينگونه اند نشان مي دهد كه برخلاف تصور ما , فيلم برشي از زندگي يك فرد (يا يك مكان يا.....)نيست. هيچكدام از افرادي كه در مورد زندگي آنها فيلم ساخته شده , در هيچ بخشي از زندگيشان طوري رفتار نمي كنند كه به ديگران معرفي شوند و رفتارهايي از آنها سر بزند كه چكيده سالها زندگيشان باشد. معيارهاي يكساني براي انتخاب صحنه هايي كه براي مثلاً ابتداي فيلمها انتخاب مي شوند بدون توجه به واقعيت موجود وجود دارد . اما جاده مالهالند از اين قاعده مرسوم تخطي مي كند. فيلم در ابتدا شخصيت خود يعني دايان را به ما معرفي نمي كند . شكل روايت اين فيلم مثل اين است كه برشي از زندگي دايان انتخاب شود و دست نخورده نشان ما داده شود . دايان به رخت خواب مي رود , رويا مي بيند , برمي خيزد , قهوه اي دم مي كند , روي كاناپه مي نشيند , خاطراتي از گذشته در ذهنش مرور مي شوند ,ذهنش مشوش مي شود و خودكشي مي كند. و اين با ساختار فرماليته روايت در فيلمهاي پيشين متفاوت است و البته عادت ما به همين ساختار فرماليته است كه باعث مي شود فريب بخوريم . اولين شخصي كه در فيلم با او روبرو مي شويم شخصيت محوري فيلم قلمداد مي شود . دختري با موهاي سياه كه تصادف مي كند . و حافظه اش را از دست مي دهد و ما او را با نام نادرست ريتا مي شناسيم بتي به عنوان شخصيت بعدي فيلم وارد مي شود و به ما معرفي مي شود : دختري كه از كانادا آمده تا ستاره هاليوود شود . سوالي كه ما طبق عادت انتظار داريم تا فيلم به آن پاسخ گويد اين است كه ريتا كيست ؟ و فيلم به فريب دادن ما ادامه مي دهد و حركت خود را به سمت پاسخ به پيش مي برد . در اين ميان شخصيتهاي ديگري نيز معرفي مي شوند (آدام كشير, مستر راك ,كاميلا روتس , جوان قاتل و...) كه اميدواريم در ادامه فيلم به جريان اصلي يعني ريتا ارتباط پيدا كنند . اما كمي كه از اواسط فيلم مي گذرد همه چيز به هم مي ريزد و فيلم تمام انتظارات ما را به هيچ مي گيرد .

جاده مالهالند ساخته شده تا بارها و بارها ديده شود . درحقيقت اين فيلم , فيلم نمايش در سالن سينما نيست . زيرا تنها با ابزاري مانند كامپيوتر و پشت ميز شخصي است كه مي شود صحنه هاي مختلف فيلم را بارها و بارها ديد و باهم مقايسه كرد . ابتداي فيلم را در مقابل انتهاي آن قرار داد و از فنجانهاي قهوه روي ميز كافه ابتداي فيلم عكس گرفت تا آنرا با فنجانهاي خانه دايان يا كافه انتهاي فيلم مقايسه كرد و يا نور آبي پشت سر ريتا را وقتي در اتومبيل نشسته است در مقابل نور آبي پشت سر دايان در اتومبيل قرار داد. آري , جاده مالهالند را با موسيقي جذاب و تصويرهاي زيبا و رويائيش بايد مثل يك ويدئو كليپ همواره تماشا كرد و لذت برد . شايد بيراه نباشد كه بگوئيم لينچ با جاده مالهالندش به جنگ با سينما پرداخته است.


داستان کامل فیلم

داستان این فیلم به صورت پیوسته نمی‌باشد به طوری که داستان این فیلم در چند وهله اتفاق می‌افتد. زنی سیاه موی (لورا النا هرینگ) که در اثر تصادفی مجروح شده به طور پنهانی به خانه پیرزنی که در حال رفتن به مسافرت است وارد می‌شود.
هنر پیشه جوان و بلند پروازی به نام بتی (نائومی واتس) که برای بازی در هالیوود از کانادا به لس آنجلس آمده هنگام ورود به خانه عمه اش که برای ضبط فیلمی به کانادا رفته با زن سیاه مو روبرو می‌شود. زن سیاه مو که حافظه خود را در اثر تصادف از دست داده در اثر دیدن پوستر فیلم گیلدا(۱۹۴۶) که در بالای آینه قرار دارد خود را به اسم هنرپیشه اصلی یعنی ریتا معرفی می‌کند. بتی تصمیم می‌گیرد به ریتا برای بازگشت حافظه اش کمک کند و به همین منظور سراغ کیف دستی ریتا می‌رود و مبلغ قابل توجهی پول به همراه یک کلید نامتعارف آبی رنگ پیدا می‌کند.
پسری داخل یک رستوران به اسم وینکی داستان ٬ کابوسی هولناک را که شب قبل دیده را برای هم میزی خود تعریف می‌کند. هنگامی که این دو برای وارسی پشت رستورانی که پسر در خواب دیده می‌روند در اثر مشاهده موجودی هولناک پسر از ترس جان می‌دهد.
یک قاتل دست و پا چلفتی پس از دزدیدن کتابی پر از شماره تلفن و قتل سه نفر فرار می‌کند.
کارگردانی هالیوودی به نام ادام کشر (جاستین تروکس) در ملاقاتی که با تهیه کنندگان فیلمش دارد از طرف انها تحت فشار قرار می‌گیرد که از هنرپیشهٔ زن گمنامی به نام کامیلا رودس در نقش اول فیلمش اسبفاده کند ولی پس از امتناع وی از کارگردانی اثر بر کنار می‌شود.هنگامی که کشر به خانه بر می‌گردد می‌بیند که همسر وی در حال معاشقه با یک مرد غریبه می‌باشد پس از یک درگیری مضحک ٬ کشر خانه را ترک می‌کند و بعداً در اثر تماس منشی دفترش متوجه می‌شود حساب بانکیش مسدود شده و عملاً ورشکست شده. منشی کشر همچنین به وی می‌گوید مردی به اسم کابوی تقاضای ملاقات با وی را دارد که کشر قبول می‌کند و برای ملاقات با وی به یک اسطبل می‌رود. کابوی به کشر توصیه می‌کند بازی کامیلا را در فیلمش قبول کند. ریتا در اثر دیدن گارسونی به اسم دیانا در رستوران وینکی اسم دایان سیلوین را به خاطر می‌آورد ولی هنوز مطمئن نیست که این اسم ٬ اسم خودش است یا فرد دیگر به همین منظور به همراه بتی شماره وی را در دفترچه تلفن پیدا می‌کنند و با وی تماس می‌گیرند ولی کسی پاسخ نمی‌دهد. بتی برای تست بازی می‌رود و پس از نمایشی خیره کننده مسئول انتخاب بازیگر وی را به محل ضبط فیلمی به اسم "داستان سیلویا نورث" به کارگردانی آدام کشرمی‌برد. هنگامی که کامیلا رودز تست می‌دهد آدام طبق توصیه کابوی رفتار می‌کند و می‌گوید "این خودشه" . بتی پیش از ملاقات ادام به علت قراری که با ریتا دارد محل را ترک می‌کند. بتی و ریتا به خانه دایان سیلوین می‌روند و پس از این که کسی در را باز نمی‌کند از پنجره وارد خانه می‌شوند و داخل اتاق خواب با جنازه فردی که چند روز است فوت شده مواجه می‌شوند. هنگام بازگشت به آپارتمان برای این که ریتا بسیار ترسیده بود توسط کلاه گیسی که بتی به او می‌دهد تغییر قیافه می‌دهد. آن شب بتی و ریتا پس از عشق بازی که انجام می‌دهند تا ساعت ۲ صبح می‌خوابند در این هنگام در اثر اصرار ریتا آن دو به باشگاه سکوت می‌روند. مجری صحنه به چند زبان می‌گوید "همه چیز فریب است". در همین هنگام بتی داخل کیفش یک جعبه آبی پیدا می‌کند که با کلیدی که در کیف ریتا پیدا کردند به هم می‌خورند هنگامی که در جعبه را می‌گشایند بتی ناپدید می‌شود وریتا به زمین می‌افتد.
کابوی در پاشنه در دایان سیلوین ایستاده و به وی می‌گوید "خوشگله وقتش بیدار شی" دایان بیدار می‌شود چهره دایان دقیقاً شبیه بتی می‌باشد. وی که در اثر دادن نقشی که وی دوست داشت به کامیلا رودز شدیداً افسرده می‌باشد توسط کامیلا به مهمانی در خانه آدام کشر که در جاده مالهالند قرار دارد دعوت می‌شود. دقیقاً در محلی که در صحنه اول فیلم تصادف ریتا اتفاق افتاد لیموزین توقف کرده و کامیلا به دایان پیشنهاد می‌دهد از یک راه میانبر به خانه ادام بروند که وی نیز قبول می‌کند ادام که یک کارگردان مطرح و متمول هالیوودی می‌باشد عاشق کامیلا است. در هنگام شام ٬ دایان داستان آمدنش به هالیوود و آشنایی با کامیلا را تعریف می‌کند. در همین هنگام یک زن دیگر حاضر در مهمانی کامیلا را می‌بوسد و به دایان لبخند می‌زند. در پایان مهمانی ادام می‌گوید که قصد دارد که با کامیلا ازدواج کند که این مساله خاطر دایان را که عاشق کامیلا می‌باشد می‌آزارد به طوری که وی یک قاتل حرفه‌ای را در رستوران ویکی ملاقات و اجیر می‌کند تا کامیلا را به قتل برساند قاتل به دایان می‌گوید پس از انجام ماموریت وی یک کلید آبی پیدا می‌کند.
پس از کشتن کامیلا دایان شدیداً عذاب وجدان می‌گیرید و در حالت توهم پدر و مادرش که مشوق وی برای حضور در هالیوود بودند به صورت دو آدمک از جعبه آبی بیرون آمده و دایان را تعقیب می‌کنند دایان از داخل کشوی اتاق خوابش یک اسلحه در آورده و خودکشی می‌کند.

 


بررسی موشکافانه فیلم

درباره فیلم:

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

دیوید لینچ درباره این فیلم می گوید: "یک شب نشسته بودم و تمام ایده ها سرازیر شد. احساس زیبایی بود. همه چیز یک زاویه دیگه دیده می شد... حالا که به گذشته فکر می کنم که این باید حتما اینطور ساخته می شد. این شروع عجیبشه که باعث میشه این بشه."

نقد و بررسی کلی فیلم:

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.

ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود.

برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود.

نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید". ساختار داستان:

"دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی دریک مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند.

دایان کاملا عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد و یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند.

دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و چند روز در خانه گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند.

داستان در قالب فیلم:

قسمت اوّل: فیلم با نمایش رقص گروهی شروع می شود که شاید رویا یا خاطرات "دایان" از برنده شدن جایزه رقص در کانادا است. سپس دوربین نمایان شخصی است که در تختی می خوابد و به خواب می رود که این خود دایان است که می خوابد و قسمت اوّل ساختار یعنی ماجرای قبل از خواب تمام می شود هر چند بعد از بیداری وی از خواب ، فیلم به زمان قبل از خواب رجوع می کند و اطلاعات بیننده از سابقهأ دایان بیشتر می شود.

قسمت دوم: قبل از شروع به توضیح قسمت دوم نکته ای که در مورد خواب وجود دارد اینست که عمدهأ عناصر خواب از روزهای آخر عمرش گرفته شده است و تمام اسامی در خواب متفاوت با واقعیت است و هر کسی در شغل و مکانی دیگر با نام و داستانی متفاوت ظاهر می شود و خود دایان نیز نام مستعار "بتی" را برای خود پیدا می کند که این اسم را از پیشخدمت رستوارن "وینکیز" موقع استخدام آدمکش می گیرد.

1. خواب دایان از آنجا شروع می شود که کامیلا با نام جدید "ریتا" در خواب وی در ماشین لیمو در حال رفتن به بولوار مولهلند است که در راه به جانش سوء قصد می شود ولی در این حین ماشینی با لیمو تصادف می کند ، همانند شبی که خود دایان در بیداری به دیدار کامیلا می رود و در میان راه با دیدار کامیلا سور پریز می شود. ریتا (کامیلا) نیز به نوعی متقارن با اصل ماجرا سور پریز می شود اما جان سالم بدر می برد هرچند که دچار فراموشی حافظه می شود و لنگان لنگان از محل تصادف دور می شود و به خانه عمّهأ "بتی" (نام مستعار "دایان") می رود و شب را در باغچهأ جلوی درب می خوابد ، صبح بعد عمّه بتی (دایان) را می بینیم که با تاکسی به مسافرت می رود ، رانندهأ تاکسی چمدانی بزرگ و دراز و سنگینی را به صندوق عقب ماشین می گذارد که کنایه از مرگ عمّه دایان است و آن چمدان تابوت عمّهأ او و تاکسی ماشین کفن و دفن است و از آنجایی که بعدا متوجه می شویم که عمّه برای فیلمسازی به کانادا رفته است و ضرب المثلی در آمریکا هست که "فیلم ساختن در کانادا" کنایه از مرگ است.

2. صحنه بعدی شخصی بهت زده را نشان می دهد که با روان شناسش در حال گفتگو در رستوارنی به اسم "وینکیز" است ، "دنی" یعنی همان شخص بهت زده خوابش را به روانشناس می گوید و با هم به پشت محل رستوران می روند ، زمانی که دنی چهره ای مخوف را برای زمان بسیار کوتاهی در پشت ساختمان می بیند از شدت ترس و وحشت جان می سپارد. شخصی که بهت زده و هراسان است خود دایان است و دنی را روزی می بیند که در حال استخدام یک آدمکش برای قتل کامیلا در همان رستوران می بیند و آن چهرهأ مخوف و ترسناک پشت ساختمان در خواب دنی که در صحنه ای نیز جعبهأ آبی را در دست دارد همان آدمکش است که شخصیتی شیطانی دارد و چهرهأ وحشتناک اش دنی را از ترس می کشد و همچنین این وحشت بطور غیر مستقیم دایان را می کشد. از آنجا که دایان خود را در دنی می بیند و خوابی در خوابش است ، و دنی نیز می گوید که خواب را دو بار دیده است و همچنین زمانی که دایان از خواب بیدار می شود او نیز دو بار در دو حالت متفاوت یعنی یکی با بدنی مرده و گندیده و دیگری با بدنی زنده دیده می شود، یعنی دایان این خواب را را دو بار دیده است و آن جعبه آبی نیز محلی است که آن آدمکش برای استقرار پول به دایان گفته است.

3. بتی (دایان) از کانادا به لس آنجلس میاید ، دو نفر سالمند همراه او هستند که این دو در اصل داوران مسابقه رقص هستند که او را تشویق به ورود به بازیگری کرده اند و در خواب دایان بعنوان همسفر وی هستند که تنها تا فرودگاه بتی را همراهی کرده اند. در صحنه ای این دو داور زن و مرد با خنده ای مکّار با اشارات صورت راضی از اقدام شان هستند ، چهرهأ مکار این دو نفر که در انتهای داستان نیز ظاهر می شوند و منجر به خودکشی دایان نیز می شوند ، کنایه از طلسمی است که دایان در تصور خود دارد و فکر می کند که سرنوشت بدش منشایی جز این دو نفر ندارد (بعضا بینندگان به اشتباه تصور می کنند این دو پدر و مادر بتی یا دایان هستند ، اما در صحنهأ بسیار کوتاهی در ابتدای فیلم ، دایان را بروی صحنه می بینیم که همین زوج سالمند در موقع تشویق جمعیت کنار او می روند که این خود دلیل بر مربی بودن آنها دارد).

4. زمانی که بتی به خانه عمه اش می رسد از زیبایی آن هیجان زده است و مدیر ساختمان "کوکو" با بتی برخورد گرمی دارد و از سگ یکی از ساکنین بخاطر مدفوعش در باغچه عصبانی است و فریاد می زند: "سگت رو جای صبحانه می خورم" چرا که در برخوردی که دایان در بیداری با کوکو داشت ، کوکو بسیار گرسنه بود.

"کوکو" از اقامت ریتا در خانهأ با شکوه عمه روس راضی نیست و برای همین هم یکبار بتی را بازخواست می کند و به او می گوید که از شر مشکلش خلاص شود ، "کوکو" تصور می کند که "بتی" بازیگر جوان با استعدادی است.

"کوکو" که در دنیای واقعی هم اسمش "کوکو" است ، در بیداری مادر "آدام کشر" و در حقیقت مادر شوهر آیندهأ کامیلا است و در شب مهمانی بسیار مشهود بود که از کامیلا چندان خوشش نمی آید و برای همین هم بود که در خواب نیز از کامیلا (ریتا) ناراضی و عصبانی است و نمی خواهد او در محدوده زندگی اش باشد.

5. در صحنه بعدی بتی با ریتا که حافظه اش را فراموش کرده آشنا می شود ، ریتا که نام اصلی اش را فراموش کرده و تنها نام "دایان سلوین" را بخاطر میاورد بعلاوه اینکه شب قبل ، پیش از تصادف به مقصد بولوار موهلند در حرکت بوده است. و در حمام عمه روس نام ریتا را از پوستر فیلم "جیلدا" که بروی دیوار است الهام می گیرد. ریتا در کیف خودش کلید آبی بزرگ و فانتزی بعلاوه مقدار چشم گیری پول نقد دارد که این کلید و پول در واقع گرفته شده از دیدار دایان با آدمکش است که پول درون کیفش را به آدمکش نشان می دهد و کلید آبی را از او تحویل می گیرد کما اینکه ما نمیدانیم این کلید کجا را باز می کند.

ریتا در واقع تحت تعقیب توسط گروهی است که قصد جانش را دارند و در واقع درمانده از راه کاری برای خودش است کما اینکه حافظه اش را از دست داده است ، اما این دو یعنی ریتا و بتی سعی به کشف هویت اون دارند و بتی به نوعی به او پناه می دهد و زندگی ریتا در خطر است.

این صحنه اوج نمایش احساسات و خواسته های دایان در بیداری است که در خواب خود آنها را می بیند که نشان می دهد دایان دوست دارد که کامیلا به او وابسته باشد و از او مراقبت کند. گرفتن نام ریتا از پوستر فیلم جیلدا چندان هم بی مفهموم نبوده است ، در فیلم جیلدا با بازیگری ریتا هیوورد ، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق های جیلدا سعی به تصاحب آن دارند ، همانند کامیلا و کارگردان.

6. (پیش توضیح: کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" در اصل در فیلم ظاهر نمی شود و دایان آدام کشر را در خوابش جایگزین می کند.) کارگردان فیلم "داستان سیلویا نورت" یعنی "آدام کشر" (باب بروکر) با مدیر فیلمش و مسئولین کمپانی سازنده فیلم در حال بحث است که دو نفر وارد اتاق می شوند ، آنان تاکید به انتخاب دختری به نام "کامیلا رودز" در نقش اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" دارند.

در این صحنه که دایان در خواب می بیند ، کارگردان مجبور به انتخاب اجباری بازیگری می شود که نمی خواهد و دست پشت پرده ای بعنوان سرمایه گذار اصلی فیلم این مسئله را اجبار می کند و این در حقیقت تصور دایان است که کارگردان انتخاب نداشته است و بلکه انتخاب بازیگر از قبل تصمیم گیری شده است. شخصیت این دو برادر را دایان در مهمانی آن شب گرفت. زمانی که دایان اسپرسو می نوشید ، مردی عبوس را دید که به او خیره شده بود و از آنجایی که در دایان در آن لحظه بسیار غمگین بود ، قهوه در دهانش بسیار بد مزه جلوه می کرد و به همین دلیل مرد عبوس را در خوابش متنفّر از هر گونه قهوه ای تجسم می کند.

جملهأ برادارن "کاستیگلیانی" زمانی که عکس را نشان می دهند این است: "این همون دخترست" که این جمله نیز در اصل گفتهأ خود "دایان" در بیداری است که عکس کامیلا را به قاتل نشان می دهد و همین را می گوید.

اما برادر دیگر کاستیگلیانی کیست؟ شخص عبوس دوم در مهمانی آن شب نبود و در هیچ جای دیگر فیلم دیده نمی شود ، او در اصل خود دایان است که زمان استخدام قاتل عکس کامیلا را نشان می دهد و در برخورد با آدمکش بسیار عصبانی و کم حوصله است و به عنوان یکی از برادران کاستیگلیانی کارگردان را از روی تنفر گذشته اخراج می کند و به او می گوید: "این فیلم دیگه مال تو نیست."

7. آدام کشر به خانهأ خود می رود و زنش را همبستر با نظافت چی استخر می بیند ، بعد از جدالی مسخره به هتل می رود و هتل دار به او می گوید که کارت اعتباریش مسدود است سپس به دیدن کابوی می رود ، کابوی می گوید: "اگر خوب عمل کنی من رو یک بار می بینی و اگر بد عمل کنی دو بار می بینی" ، و سپس دستور کمپانی را می پذیرد و دو دختر را تست می کند و کامیلا را انتخاب می کند.

همبستر شدن زن کارگردان که در بیداری اتفاق افتاده است و در اصل دایان شب مهمانی از آن مطلع می شود ، جایی که کارگردان می گوید: "استخر مال من شد و استخر دار مال اون شد."

کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" بیداری نامش "باب بروکر" است که دایان در خواب او را با "آدام کشر" جایگزین کرده است.

آدام کشر که یکبار کابوی را دیده است ، به گفته خود کابوی در خواب خوب عمل کرده و اما دایان خواب را دو بار می بیند پس کابوی را دوبار می بیند که او را از خواب بیدار می کند پس به گفتهأ خود کابوی بد عمل کرده است.

8. بتی به تست بازیگری می رود و تست را بخوبی انجام می دهد و او را نزد آدام کشر می برند تا به او معرفی کنند ، آدام و بتی از دور همدیگر را می بینند و به هم خیره می شوند طوری از قبل همدیگر را می شناسند ، بتی می گوید که قرار دارد و باید برود ، سپس با ریتا به خانهأ خود می رود و با جسد مردهأ دایان سلوین مواجه می شوند ، شب آن روز نیز بتی و ریتا عشق بازی می کنند و نیمه های شب ریتا بتی را از خواب بیدار میکند و به کلوپی به نام سکوت می روند ، بعد از نمایش در کلوپ یک جعبه آبی در کیف بتی پیدا می کنند که کلید آن را ریتا در کیف خود داشت ، به خانه بر می گردند و قبل از اینکه ریتا در جعبه را باز کند بتی مفقود می شود و ریتا نیز بعد از باز کردن آن به درون جعبه می رود.

پیروزی بتی در تست بازیگری به نوعی حاکی از اینست که دایان خود را بهترین دختر برای نقش اصلی فیلم می دانست امّا کسی دیگری انتخاب می شود و آن کامیلا رودز است ، و دایان همیشه دوست داشت که عمّه اش به او افتخار کند و برای همین است که "وودی کتز" تهیه کننده فیلم به او می گوید: "عمّهأ تو امروز بهت افتخار می کنه." چرا که این چیزی است که دایان دوست داشت بشنود ، امّا نکتهأ جالبی که در تست بتی وجود دارد اینست که "وودی کتز" که با بتی تست را بازی می کرد دقیقا با کامیلا هم همین تست را بازی کرده بوده است و می گوید: "می خوام زیبا و پیوسته بازی کنم ، مثل اون یکی دختره که مو های مشکی داست".

از آنجایی که دایان در خواب ، آشنایی با کارگردان را به قرار خود با کامیلا ترجیح می دهد و با اینکه دایان برای رسیدن به نقش تلاش کرده و حتی تن به هر کاری با کارگردان داده است اما باز هم چون کامیلا را دوست دارد در این نقش دیگر اصرار نمی کند و اما کلوپ سکوت اولین جایی است که شروع به گیج کردن بیننده می کند ، لرزش های بتی در آن کلوپ ، خواندن آواز "گریه کردن" اثر "روی اوربیسون" و آن هم به زبان اسپانیولی که زبان مورد علاقه دایان در خواب است (اسپانیولی از آنجا گرفته شد که شب مهمانی کامیلا و آدام با هم به این زبان صحبت می کنند) و همه به نوعی به عذاب وجدان بتی بر می گردد و نشان دهنده غم و اندوه اوست و عذاب وجدانی که به آن دچار شده است.

قسمت سوم: این قسمت از آنجا شروع می شود که کابوی به سراغ جسد مردهأ بتی میاید و می گوید که زمان بیدار شدنش است ، این صحنه دوربین "دایان" را در دو حالت مرده و زنده نشان می دهد که این خود دلیلی بر این است که دایان خواب را دو بار دیده و در واقع چون دوبار این خواب را دیده است و در نتیجه کابوی را دوبار دیده است و در رقابت با آدام کشر بازنده است ، دایان بعد از بیداری از خواب به دلیل عذاب وجدان خود کشی می کند ، در قسمت سوم فیلم که در واقع رجوع های متعددی به گذشته نیز انجام می شود که در قسمت دوم موارد اصلی آن را توضیح دادم.

اما در این قسمت از داستان کامیلا آدم کشی را استخدام می کند تا کامیلا را بکشد و در رستورانی به اسم وینکیز با او ملاقات می کند و این ملاقات منشاء بسیاری از عناصر خواب او نیز هست.

در پایان و قبل از خودکشی مربیان دایان که از درون جعبه آبی به صورت آدمک هایی خارج شده اند به سراغ دایان می آیند و او از وحشت و ترس و برای خاتمه این عذاب و به قول خودش از کلام "دنی": "که از این احساس لعنتی راحت بشم."

نکتهأ جالب دیگری نیز در قسمت سوم وجود دارد ، مقداری از اساس های همسایهأ دایان پس از تعویض آپارتمان نزد کامیلا مانده است که برای اینکه آنها را پس بگیرد پیش دایان می آید و زیر سیگاری پیانو شکل خود را می برد و به کامیلا می گوید که آن دو نفر کارآگاه دوباره آمده اند.

دایان سیگاری نیست اما زیر سیگاری را برای کامیلا لازم داشته است چرا که کامیلا سیگاری بوده است و شب مهمانی او را با سیگار بی فیلتر می بینیم.

کارآگاه هایی که به دنبال دایان آمده بودند نیز عناصری در خواب او دارند و در صحنهأ تصادف در خواب وی حاضر هستند و جالب اینجاست که آدام کشر زمانی که به آن هتل مخروبه پناه می برد ، متصدی هتل به او می گوید که دو نفر از بانک آمده بودند و همچنین به آدام می گوید که: " کسانی که ازشون پنهان شدین ، می دونن شما کجایی. " که این نشان دهنده اینست که دایان می داند که پلیس دیر یا زود او را پیدا خواهد کرد و فکر می کند به زودی ماجرایش لو خواهد رفت.

سوالات موجود:

- مفهوم عدد 16 در این میان چیست؟

دختر اوّلی که آدام کشر امتحان می کند آوازی را می خواند که متن شعر آن "16 دلیل که عاشقت هستم" می باشد ، این دختر که بهتر بودن آواز و اجرای آن از کامیلا رودز (شخص پیشنهادی "برداران کاستیگلیانی") بدیهی است ، در حقیقت همان دایان است.

شمارهأ اتاق آدام کشر در هتلی که مخفی شده است نیز 16 است ، مهمان دار هتل و شخصی که در کلوپ سکوت کار می کند نیز یکی هستند پس دایان در بیداری حتما این پیرمرد اسپانیایی را می شناسد و این مهماندار زمانی که در هتل به سراغ آدام کشر می رود تا او را از مسدود بودن حساب بانکی مطلع کند به نوعی گوشش را بروی در می گذارد تا استراق سمع کند.

در حقیقت این عناصر 16 و مهمان دار هتل و همچنین نگاه های رد و بدل شده بین دایان و آدام کشر در خواب گواهی از رابطه این دو در بیداری است و از آنجایی که دایان در شب مهمانی می گوید که: "نقش اصلی را بدجوری می خواهد." ، بلکه دایان در بیداری و در همان اتاق کثیف و کهنهأ آن هتل که حتی در اتاقش از خارج باز می شود با باب بروکر کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" نیز همبستر شده است تا به نقش اصلی برسد و برای تصاحب آن حاضر به انجام هر کاری شده است و با اینکه کارگردان قصد استفاده دایان در فیلمش را ندارد و به نوعی این نقش از قبل تعیین شده است ، امّا از او سوء استفاده می کند.

- چرا دایان نام خود را هم نیز عوض کرد؟

دایان از روی پشیمانی آرزو می کند که کامیلا جان سالم بدر ببرد و دایان در مکان و شخصی دیگر سر راه او قرار بگیرد و با کامیلا رابطه ای جدیدی را از نو برقرار کند و چه بسا این بار کامیلا به دایان وابسته است و دایان حامی و پشتیبان کامیلا ، یعنی نقطه مقابل بیداری.

- کلوپ سکوت چه بود و چه اتفاقی افتاد؟

موارد زیر را می توان از صحنه این کلوپ فرا گرفت:

- آگاهی بیننده و بتی: این قسمت از خواب دایان دلیل و سندی به خود او و حتی بینندهأ فیلم است که هر آنچه تا به حال دیده اید خواب بوده است غیر واقعی ایست و یا حتی اگر هم این مطلب واضح بیان نشود حداقل شدیدا در ذهن ایجاد شک می کند.

- خطای دید در سینما: کلوپ سکوت تقلیدی از صحنهأ معروف فیلم نقاب اثر اینگمار برگمن است تا بیننده را برای پیامد ثانویه ای یعنی اظهار نظر لینچ دربارهأ طبیعت خطای دید در سینما آماده کند.

لینچ با صراحت به دو نکته تاکید می کند ، اوّل: اهمیت ترکیب صدا و تصویر. دوم: فریب کاری در هنر بازیگری (که مسلما نظری بیرحمانه است).

- مفهوم فلسفی - (زندگی خطای دید است): ادراک منشاء حقیقت است و حقیقت همواره نسبی است و بنابراین ادراک ما همیشه نسبی است و هر آنچه ما می بینیم ساختهأ چشمان ماست ، این مطلب فلسفی بسیار با فلسفه و افکار شرقی مطابقت دارد و با این نکته که لینچ معتقد به یوگا-درمانی است.

همچنین این مطلب که زندگی خطای دید است با "پست مدرنیسم" نیز کاملا مطابقت دارد.

این کلوپ با استدلال به شواهدی بسیاری می تواند تعبیر مهمانی آدام در خواب دایان باشد.

- ریتا از بتی می خواهد که بدنبال او به کلوپ برود و در بیداری کامیلا دایان را به مهمانی آدام دعوت می کند.

- بتی و ریتا در تاکسی نمایش داده می شوند که به کلوپ سکوت می روند و در بیداری دایان در لیموزین مشکی به خانه آدام می رود.

- بتی و ریتا در کلوپ سکوت دستان همدیگر را نگه می گیرند. در بیداری کامیلا و دایان دست همدیگر میگیرند و از میان جنگل به مهمانی می روند.

- در کلوپ سکوت متوجه می شوند که همه چیز خطای دید است و در مهمانی آدام ، دایان متوجه می شود که تمام آن چیزی که آرزویش را داشت و در رویایش بود یک خطای دید و رویای متلاشی شده است.

- در کلوپ بتی و ریتا گریه می کنند و در مهمانی هم دایان گریه می کند.

- در هر دو صحنه موسیقی پخش می شود.

- چرا شعبده باز در کلوپ سکوت به سه زبان صحبت می کند؟

شعبده باز برای سه نفر صحبت می کند: بتی ، ریتا و عمّه روس.

مشخص است که عمّه روس با زبان فرانسوی آشناست چرا که در منزلش کتاب های فرانسوی یافت می شود و او نیز به کانادا می رود و فرانسوی صحبت کردنش در کانادا بعید نیست ، کامیلا نیز اسپانیایی صحبت می کند و در شب مهمانی نیز صحنه از آن را می بینیم و بتی که صراحتا با زبان انگلیسی آشناست.

- جعبهأ آبی چیست؟

جعبه آبی نمونه کوچک شده از کلوپ سکوت است. با این تفاوت که کلوپ برای همگان است و عموم مردم به آن مراجعه می کنند و معرف نسل بشر است و باز کنندهأ خطای دید و اشتباه فاحش نسل بشری در درک مسائل است ، اما جعبهأ آبی شخصی است و تنها باز کننده تاریکی های روح افراد است.

- رنگ آبی معّرف چیست؟

استفاده از رنگ آبی در فیلم لینچ از دیرباز وجود داشته است و اما در این فیلم رنگ آبی نشانهأ وجود اهریمن و خباثت است و این رنگ در نقاط متعدد فیلم مشاهده می شود ، اولین بار این رنگ در اتاق آقای روگ صاحب کمپانی دیده می شود ، بعد از آن کلید آبی در کیف ریتا است ، سپس در کلوپ سکوت به دفعات این نور و رنگ دیده می شود و حتی زنی با کلاه گیس آبی رنگ در نقطی مرموز و تنها در سالن نشسته است ، بعد از آن جعبهأ آبی رنگ دیده می شود سپس کلید آبی از آدمکش به دایان منتقل می شود و در نهایت دوباره زن مرموز شبیه به جادوگران با کلاه گیس آبی کلمه سکوت را به اسپانیایی می گوید و فیلم تمام می شود.

- و امّا کلید چه چیزی را باز می کند؟

آن کلیدِ آبی جعبه ای آبی رنگ را برای ریتا باز کرد که وی را به تاریکی هدایت می کند ، و در اصل تاریک ترین و زشت ترین زوایای روح دایان را برای کامیلا باز می کند که تا زمان استخدام آدمکش برای قتل کامیلا پنهان بوده است و این ارتکاب قتل دایان چالش بروز و شکوفا کنندهأ نقاط تاریک روحش برای کامیلا است و استخدام آدمکش کلید باز کردن آن تاریکی است.

- منظور از نور آبی در بعضی صحنه ها چیست؟

- از جفتمون متنفرم:

- موهای بلوند کامیلا در صحنه آخر فیلم با زمینه آبی

- تبدیل رنگ آبی صحنه به معمولی زنی با موهای آبی

- گرفتن شماره یک از طرف شخص ناشناس و ارتباط با خانهأ دایان

- چوب گلف در جلسهأ کارگردان و کمپانی؟

 منابع :

ویکی پدیا

زیرنویس دان کام

http://delnamak.blogfa.com

تحلیلی درباره سریال عاصی ساخت کشور ترکیه



عاصی
فیلمنامه Sebnem Çitak
Gul Dirican
کارگردان Cevdet Mercan

بازیگران
Tuba Büyüküstün (Asi

Murat Yıldırım (Demir
Çetin Tekindor
(İhsan
Nur Sürer
(Neriman
Selma Ergeç
(Defne
Cemal Hünal
(Kerim
Aslıhan Güner
(Gonca
Onur Saylak
(Ziya
Saygın Soysal
(Aslan
Elif Sönmez
(Melek
Tülay Bursa
(Fatma

Necmettin Çobanoğlu (Ökkeş) Dilara Deviren Ceylan

Zeynep Çopur (Ceylan

Tuncel Kurtiz
(Cemal Ağa)
Şahnaz Çakıralp
(Sarmaşık)
Tülay Günal (Süheyla) Kerem Özdem (Mimar

Setenay Yener (Sevinç
زبان Türkçe
تهیه کنندگان

Ilgaz Giritlioğlu
Tomris Giritlioğlu

به بهانه پخش سریال عاصی از کانال mbc persia با دوبله فارسی و با توجه به خوش ساخت بودن این سریال تصمیم گرفتم تحلیلی کلی درباره این سریال ارائه کنم. امیداوارم که مورد پسند قرار بگیرد.

داستان سریال در مورد زندگی دختری است که اهل روستایی در ترکیه است و با توجه به پیشینه خانوادگیش و منطقه جغرافیایی که در آن زندگی می کند اخلاق و خلق و خوی خاصی دارد. زندگی این دختر سراسر کشمکش و پرماجراست. عاصی دختری است سرکش و مغرور که شخصیت خاصی دارد. غرور و لجاجت در او موج میزند ولی دختری است ساده و معصوم که قلب پاکی دارد. با اینکه چهره زیبایی دارد ولی صلابت و مردانگی رفتار او اجازه ورود به هر مردی را در زندگیش نداده است. در این بین امیر بعد از چندین سال وارد روستا می شود که ماجراها از اینجا شکل دیگری به خود می گیرد که جذابیت های فراوانی را به دنبال دارد.

قصد ندارم داستان فیلم را کامل در اینجا بیان کنم و در ادامه در مورد اینکه چرا این فیلم را برای تحلیل انتخاب کردم میگویم.

عاصی سریالی است که مرا متعجب کرد. من بدلیل کیفیت پایین سریالهای کشورهای جهان سوم و بخصوص آسیایی هر سریالی را نگاه نمی کنم مگر اینکه ارزش دیدن داشته باشد. در این چند سال اخیر فقط سریالهای روز دنیا را دیده ام و البته آنها را هم با وسواس خاصی نگاه کرده ام ولی وقتی چند قسمت از این سریال ترکیه ای را دیدم متوجه خوش ساخت بودن آن شدم و جذابیت سریال مرا با خود تا به اینجا کشاند که مرا وادار به تحلیل نوشتن کرد.

بازی خوب بازیگران (در اصل بازی گرفتن خوب کارگردان به نظر من)، استفاده از واقعیات زندگی سنتی مردم ترکیه (البته این قسمت از کشور که منطقه آنتالیا واقع در انطاکیه می باشد)، معرفی رسم و رسومات قدیمی و رایج در روستاها، انتخاب لوکیشن های زیبا از طبیعت بسیار زیبای روستاهای تصویر برداری شده، تصویر برداری عالی که به نماهای مختلف فیلم جلوه خاصی می دهد، استفاده بجا از دیالوگها و بالاخره داستان پرکشش و منطقی از جمله عوامل موفقیت این مجموعه می باشند.

هر زمان که فیلم در حال افت بود نویسندگان با وارد کردن شخصیت های جدید جانی دوباره به داستان دادند و هروقت شخصیتی زائد بود بطوری منطقی آنها را از داستان خارج میکردند.

در قسمت پایانی نیز ابتکار کارگردان جالب بود که کلیه عوامل فیلم را نشان دادند و از همه مهمتر استفاده از یک بچه به عنوان نمادی از پاکی که با چوب جادویی تمامی تاریکی ها را به روشنایی تبدیل می کند بسیار زیبا و خلاقانه بود.

مفاهیم انسانی بسیار زیادی هم در این سریال به نمایش درآمد که مهمترین آنها عشق و از خود گذشتگی بود. و در جهت مقابل صفاتی مثل غرور و دشمنی و کینه و نفرت  که باعث تاریکی در روابط اسنانها می شود تقبیح می شود.

در این بین باید تشکری داشته باشم از عوامل دوبلاژ فیلم که در این نابسامانی دوبله های فیلمها و سریالهای ماهواره ای دوبله ای بسیار خوب و عالی ارائه دادند. بطوریکه مرا به یاد دوبله های قدیم انداخت.

دوبله شخصیت های اصلی فیلم اکثراً عالی و صداها بسیار بجا انتخاب شده اند.

در بین بازیگران فیلم هم بازیگر نقش احسان بی (چطین تکندور )بسیار خوب و عالی ارائه شده و از بازیهای خوب این سریال می باشد. همچنین بازی مراد ییلدریم (در نقش امیر)       که شخصیتی درونگرا ارائه نموده است.

اگر دوستان دیگری هم این سریال را دیده اند خوشحال می شوم نظراتشان را بخوانم. منتظر نظرات شما هستم.  

تحلیل و بررسی فیلم سخنرانی پادشاه برنده اسکار سال 2010

تحلیل و بررسی فیلم سخنرانی پادشاه برنده اسکار سال 2010

جدا از جنبه های سینمایی فیلم برگزیده اسكار، می‌توان از منظری دیگر به داستان فیلم نگریست. از این منظر، می‌توان به سیر درمان پادشاه توسط پزشك (گفتاردرمان) اشاره كرد. تلاش درمانگر از زدودن تفاوت های فاحش خود و پادشاه آغاز می‌شود و در ادامه كه هنوز زیر بار باورهای سنگین تفاوت طبقاتی قرار دارد نسبت به این باورها واكنش نشان می‌دهد. جالب آن كه فیلم در فضای كشوری به نقد باورهای خشك و مسلط اجتماعی بر زندگی می‌پردازد كه سرآمد نگرش هایی با محوریت طبقات اجتماعی است و در این باره شهره عام و خاص است.

 

 در دنباله درمان، بیمار پی می‌برد در صورتی كه خود صدای خود را نشنود می‌تواند از لكنت نجات یابد، اما چگونه می‌توان به این توانایی دست یافت. این معجزه درمانگر، باعث ادامه رابطه بیمار با او شده و به او اجازه می‌دهد تا مسیر درمان را با نرمش های گفتاری پی بگیرد. درمانگر، در حالی كه به تمرینات ادامه می‌دهد سعی بر آن دارد كه با دستیابی به شناخت بیشتر از شخصیت بیمار خود، به علت اصلی مشكل دست پیدا كند. در واقع در قصه، از تمام روش های درمانی در كنار هم به عنوان مكمل هم، سود برده می‌شود، اما هرگز از كاوش برای یافتن عمق مساله غفلت نمی‌شود. به بیان دیگر در عین حال كه به سطح مشكل پرداخته می‌شود و سعی در حل سطحی مساله می‌شود به سابقه ایجاد آن در خاطرات كودكی و لطمه هایی كه بیمار از پرستار برادر خود خورده است اشاره می‌شود. این گونه است كه مشخص می‌شود سوژه، تا چه حد موشكافانه انتخاب شده است.

 

 كسی كه در آستانه بالاترین مقام های اجتماعی قرار دارد، در كودكی آنچنان بی پناه و تنهاست كه برخورداری از امتیازات اجتماعی كمترین تاثیری در رفع این بی پناهی و ستمدیدگی نمی‌تواند داشته باشد. همچون غولی است كه از بیرون غیرقابل نفوذ و شكست می‌نماید، اما از درون به حدی آسیب پذیر است كه نمی‌توان تصور كرد و شاید به گونه ای این غول گونگی و پیله بافتگی نیز ناشی از ترس این آسیب پذیری باشد.
 درمانگر كم كم روی لبه تیغ، طرد یا پذیرش بیمار قرار می‌گیرد. به گونه ای كه در یك مقطع حساس، بیمار دوباره به چنگ پیله های توهم بافته شده از موقعیت اجتماعی خود فرو می‌غلتد و پشت آن، آسیب دیدگی و عدم توانایی خود را پنهان می‌كند، اما این زمان، انصاف و كمی ‌خودآگاهی است كه به كمك بیمار آمده و او را به دامان درمانگرش باز می‌گرداند.

 

 اینجاست كه درمانگر چون روانكاوی كه تنها به عنوان یك یاری رسان در خدمت توانمندسازی بیمار گام برمی‌دارد شفاف و بی پیرایه، به ترس و دلیل ترس و تسلیم بیمار به سلطه گری چون برادر اشاره می‌كند و از بیمار می‌خواهد با آن آگاهانه روبه رو شده و بیندیشد، باشد كه حقیقت او را آزاد كند. این گونه است كه علت بیماری از شكل ناخودآگاه درآمده و بیمار در جهت آگاه شدن از آن پیش می‌رود، اما قصه این فرآیند را بسیار ساده لوحانه، بدون زحمت و بی دردسر نمی‌داند و رسیدن به آگاهی شفابخش را دارای مراحلی می‌داند كه برای بیمار تا پایان داستان نیز كامل نمی‌شود و نیاز به یاری درمانگرش دارد. از سوی دیگر واكاوی شخصیت طبیب ماجراست. بازیگر استرالیایی كه در حرفه خود موفق نیست سعی نمی‌كند كه این عدم موفقیت را با پناه بردن به شغل دیگری از یاد ببرد.

 او كه جهت توفیق در بازیگری، در دوره های فن بیان و تسلط به گفتار به مهارتی استادگونه دست یافته است پس از جنگ و صدمات گفتاری كه بر سربازانی چون او وارد آورده است به شكل تجربی به درمان روی آورده است و از آنچه علاقه داشته برای كمك به آسیب دیدگان استفاده می‌كند.

 او كسی است كه به الیناسیون (بیگانگی) دچار نشده است و با وجود این كه به علت درآمد ناكافی نمی‌تواند منشی داشته باشد به این راز پی برده است كه كار فعالیتی است كه با هستی او درمی‌آمیزد و آن را پرورش می‌دهد. كار برای او تنها راهی برای امرار معاش نیست. تعریف كار از نظر او انفعالی نیست كه فقط منجر به ثروت شود بلكه مشاركتی فعالانه در جامعه انسانی است كه به رشد و تعالی بینجامد.

  بنابراین به جزئی ترین علایق فرزندانش احترام می‌گذارد و با آنان ساعات خوشی را سپری می‌كند، در حالی كه این روش استفاده از آزادی را به آنها می‌آموزد. این گونه است كه با این كه از محیط خود متاثر است و به هیبت شاهزاده دچار می‌شود، اما به دلیل این كه از نظر انسانی خود را در حال رشد می‌بیند سعی می‌كند تا به بیمارش كمك كند تا از برج عاج توهمات اجتماعی اش خارج شده و با تنهایی و ترس و سرگردانی خود مواجه شود.
جالب آن كه همان گونه كه از او انتظار می‌رود از روشی استفاده می‌كند كه به خود او كمك كرده تا خودش باشد. او از میان 2 روان شناس یعنی روان شناسی كه به انسان به عنوان موجودی حائز توانایی های بالقوه می‌نگرد كه باید دست به كار شكوفا كردن توانایی هایش باشد و روان شناسی كه انسان را هنگامی‌سالم می‌داند كه با شرایط و هنجار های پیرامون هرچه سازگارتر است، نخستین را برگزیده است. از نظر او كه با مهارتی بالاتمام روش های روان شناسانه را به كار می‌گیرد، روش درمان، سازگاری بی حد و حصر با دنیا و ارزش های پیرامون نیست. آنجا كه پای رشد در میان است گزینه ای انتخاب می‌شود كه هرچند ناسازگار با قوانین محیطی باشد ولی به شكوفایی بینجامد.

  او خاصیت انعطاف پذیری و كشسانی روحی انسان را بی حد و حصر نمی‌داند و به جای آن كه به بیمارش روش كنار آمدن با شرایط را بیاموزاند، مبارزه را آموزش می‌دهد.به او یاری می‌رساند كه چشم در چشم ترس هایش، به آنها بیندیشد و از آنها آگاه شود تا نمود آن در كلامش كمرنگ و كمرنگ تر جلوه كند تا جایی كه با آگاهی كامل از آن، به درمان كامل نائل شود.

تحلیل و بررسی فیلم کنستانتین

 تحلیل و بررسی فیلم کنستانتین

 

کارگردان:  فرانسیس لورنس          تهیه‌کننده: گیلبرت آدلر            نویسنده:  آلن مور

 بازیگران :   کیانو ریوز راشل وایز  شیا لبوف تیلدا سوئنتین پیتر استرمر       

 موسیقی :  کلاوس بادلت             

کنستانتین محصول سال 2005 به کارگردانی فرانسیس لارنس است. این فیلم بر اساس مجموعه کمیک Hellblazer ساخته شد.

در فیلم که تقریباً از دنیای مسیحیت منشا می‌گیرد خدا به عنوان چیزی که میلیاردها قانون وضع کرده است و فرشتگان را مسئول بهشت و شیاطین را مسئول جهنم کرده است و افرادی نیمه فرشته و نیمه شیطان در این دنیا وجود دارند که تعادل را برقرار کرده یا برهم می‌زنند همچون خداوند پسر دارد (البته در این فیلم) شیطان هم فرزندی به نام مامون دارد.

جان کنستانتین یک جن‌گیر است. در پی کشف خودکشی ایزابلا دادسون، خواهر دوقلوی او (بازیگری ریچل وایس)به کنستانتین پناه می‌برد و در نتیجه می‌فهمد که مامون برای ورود به دنیا احتیاج به خون خدا دارد و این خون را می‌تواند از روی لکه‌های خون روی نیزه سرنوشت (همان نیزه‌ای که عیسی را به قتل رساند) به دست بیاورد. اما باید مامون درون بدن خواهر دوقلو حلول کند و با نیزه سرنوشت کشته شود تا بتواند جسم یابد ولی کنستانتین خودکشی می‌کند تا خود شیطان به دنبال او بیاید تا بفهمد پسرش از او جلو زده است و از شیطان می‌خواهد تا در مقابل از مرگ خواهر دوقلو جلوگیری کند و در این صورت از یکی از تبصره‌های خدواند یعنی قربانی استفاده می‌کند و می‌تواند به بهشت برود اما شیطان ناراحت از این کار فقط نیکوتین بدن او را که موجب سرطان ریه او شده است از او می‌گیرد به امید روزی که گناهانش موجب به جهنم رفتن او شود

کنستانتین یکم یا کنستانتین بزرگ:

چرا اسم کنستانتین برای این فیلم و شخصیت اول فیلم که ضد شیطان است برگزیده شد؟ به نظر می رسد انتخاب این نام ریشه در تفکرات و اعمال کنستانتین یکم دارد که طی فرمان میلان در سال ۳۱۳میلادی، مسیحیت را مذهب رسمی روم کرد. بررسی زندگی کنستانتین وقتی اهمیت دارد که نقش او را در تاریخ و توسعه دین مسیح بدانیم. زیرا وی با پشتيباني از مسيحيت كه در طي سه قرن تحت فشار و مظلوميت بود حمايت گستردۀ مسيحيان را به دست آورد. گذشته از اين اسناد تاریخی ثابت مي‌كند که کنستانتین با هدف استفاده از مسيحيت، آن را جزو دينهاي رسمي اعلام نمود. با مراجعه به تاريخ مسيحيت در مي‌يابيم كه او دستمزدي، بيشتر از خدمتي كه انجام داده بود دريافت كرد. کنستانتین رياست شوراي جهاني اسقفها را نیز بر عهده گرفت و تا جایی پیش رفت که آموزه هایی از مسیحیت کنونی با اعمال نظر او در شمار عقائد رسمی کلیسا وارد شد. بدون شك او به هيچ عنوان در پي مسيحيت نبود. چرا كه تا آخر عمر هم مسيحي نشد و يا به قول برخي فقط در آخر عمر بود كه تعميد يافت.

نقد فیلم:

داستان فیلم روایتی منحصر به فرد از مسیحیت تبشیری ست.گرچه در طول داستان، قوانین داخلی داستان، ریشه ای در خرافات و کاتولیسیسم دارد. جدای از بحث تکنیکی فیلم، فلسفه فیلم چیزهای جدیدی برای ما که کمتر با مسیحیت آشنایی داریم دارد. بر اساس این طرز تفکر، پادشاهی خداوند گستره ای تا پای جهنم دارد، بعد ازآن است که شما تحت سیطره شاهزاده تاریکی خواهید بود. فرشتگان در کار این دنیا، مثل آیین اسلام دخیل شناخته می شوند. اما بر خلاف اسلام، که فرشتگان موجوداتی ناتوان به خطا و محبوب هستنند، در مسیحیت کاتولیک، بخصوص تبشیری ها، مورد محبت بی قید و شرط خداوند بودن، اختصاص به انسان دارد. فرشتگان، موجوداتی به ذات نیک هستند، اما جایز به خطا. در فیلم، مقرب ترین فرشته هم اگر خطا کرد شایستهء مجازات است.  اما گناهی کبیره اگر از «انسان» سر بزند، در شرایطی قابل بخشش است. جهنم، به دیده نویسنده فیلم، همین جهان است.  افکت های فوق العاده تصویری که برشهای قهرمان به جهنم را نشان می دهد، بیش از همه این را واضح می کند. ابزار پاکی مثل اسلام،آب، نور، اوراد و صفحات متن مقدس است. این را در جای جای فیلم می توان پی گیری کرد. معنای خیر و شر، مانند اسلام، خیلی صلب و بی انعطاف تعریف شده است. مرز بین نور و تاریکی، سایه روشنی ندارد. تنها خداوند پادشاه محبت است و نیکی. اما اتفاقی که در انتهای فیلم می افتد پیام فیلم است.کنستانتین که در عین رستگاری،زنده می ماند و دنیایی جدید را پیش رو دارد. در نهایت  می گوید: خداوند راههای عجیبی را برای پیشبرد امور بر می گزیند. بعضی آن را می پسندند، بعضی ها نه .

ما در این فیلم به عناصر قابل مشاهده تكیه می نماییم، كه هم در متون مسیحیت این عناصر قابل مشاهده اند و هم این فیلم به نوعی (موافق با متون مسیحیت یا حتی در تضاد با اركان مسیحیت)به آن پرداخته شده و از طریق این عناصر تماشاگر را تحت تاثیر قرار داده است:

1- حضور وسوسه های شیطانی در فیلم: در این فیلم وجود موجوداتی بنام دورگه را به تصویر كشیده كه برخی زاده ی شیطان جهنمی هستند و برخی زاده ی فرشتگان بهشتی و وظیفه ی این دورگه ها این است كه با وسوسه های خود انسان را تحت تاثیر قرار دهند

2- بهشت و جهنم و زندگی پس از مرگ: در این فیلم در چند صحنه جهنم به تصویر كشده شده و در صحنه ی پایانی بهشت با ساختمان ها سر به فلك كشده نشان داده شده، جن ها در جهنم قرار دارند و فرشته ها در بهشت

3- قدرت شیطان: در آخر فیلم می بینیم به شیطان قدرت های خاصی داده شده و همچون خدا قدرت جابجایی انسان ها را در بهشت  و جهنم دارد بطوریكه در سه دیالوگ كاملا به این موضوع اشاره می گردد:

"خدا و شیطان بر روی روح تمام بشریت شرط بسته اند" ‏، "قانون اینه كه فقط تحت تاثیر قرار بدن ببینند چه كسی می بره" و لوسیفر"این دنیا مال منه"

4- خودكشی و گناه كبیره : در آیین مسیحیت خودكشی بالاترین گناه محسوب می شود، در این فیلم نیز گابریل به جان می گوید" و تو می روی به جهنم به خاطر جانی كه داری می گیری" (سیگار كشیدن جان)، یا آنجلا به جان می گوید " خواهرم می دانست اگر خودكشی كند روحش مستقیم به جهنم می رود "

5- كلیسا: آنطور كه در فیلم دیده می شود شیطان به راحتی توانسته واردكلیسا شود پس بر خلاف متون مسیحیت كلیسا در این فیلم نماد مكان مقدس نیست.

6- مقدس بودن آب: در سه دیالوگ فیلم می توان به اهمیت معنوی آب و مقدس بودن آن پی می بریم :- "یك رسانای جهانی است  و عبور از این جهان را به جهان دیگر آسانتر می كند "

- "پوست دورگه ها به آب حساس است حتی آب معمولی و یا آب باران"

- "در جهنم آب وجود ندارد"

- مقدس بودن نور ،اوراد و صفحات متن در صحنه های مختلف فیلم

مذهبیون بیان داشته اند که فیلم کاملاً صهیونیستی و بر عقاید شیطان پرستان ساخته شده است. من حرف این عده را قبول ندارم زیرا پیام کلی فیلم بر پایه پیروزی خیر بر شر بنا شده است و در نهایت جان کنستانتین بر پسر شیطان پیروز می شود و شیطان هم فقط تنها کاری که می تواند بکند این است که جان را در این دنیا نگهدارد به امید اینکه روزی او را به جهنم بکشاند کاری که شیطان هر روزه با وسوسه هایش با انسانها انجام میدهد.

فیلم بر پایه عقاید دینی و مذهبی بخصوص مسیحیت بنا شده است. البته در فیلم مقداری هم تخیلات ذهنی و عقاید گروه های خاص مسیحی هم بکار رفته است ولی در کل کسی که به خدا و شیطان و دنیای دیگر اعتقاد نداشته باشد فیلم را نباید نگاه کند.

در یک سنت شکنی فیلم، گابریل که یکی از فرشتگان مقرب خداست به بهشتی ها خیانت می کند و می خواهد به کمک مامون پسر شیطان جهان را زودتر از موعد مقرر فتح کند. او در شرارت از پدر خود نیز پیشی گرفته است. از طرفی شیطان طبق قواعد و قوانین خدا باید رفتار کند و این نشان دهنده این است که هرچقدر به شیطان قدرت داده شده باشد ولی تحت سلطه قوانین الهی است.

کنستانتین با فداکاری که در پایان فیلم انجام می دهد و جان خود را فدای جان شخص دیگری می کند بخشوده شده و به مانند یک شهید به او اجازه داده می شود که به بهشت برود که با دخالت شیطان به زندگی دنیوی بازمی گردد. این یکی از پیام های مهم فیلم است که اگر شخصی در طول زندگی کارهای ناپسندی انجام داده باشد و جهنمی محسوب شود ولی کاری بزرگ انجام دهد مثل فدا کردن جان خود برای بنده دیگر خداوند با تبصره به بهشت می رود و این امید را در دل سیاه دلان روشن نگاه میدارد که از بخشش و محبت خداوند غافل نشوند و دست به توبه و بازگشت به سوی او را بزنند.

تحلیل فیلم در بارنداز ON THE WATERFRONT

این تحلیل تحت کپی رایت این وبلاگ منتشر شده است. لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


نام فیلم : در بارانداز
کارگردان : الیا کازان
تهیه کننده : کلمبیا
نویسنده : باد شولبرگ
بازیگران
مارلون براندو : تری مالون
کارل مالدن: پدر باری
اوامری سنت : ایدی
موسیقی : لئونارد برنستاین
فیلمبردار : بوریس کافمان
تاریخ انتشار : 1954
مدت زمان :108 دقیقه
محصول کشور : آمریکا

تحلیل فیلم سینمایی در بارانداز اثر الیا کازان

این فیلم داستان زندگی قهرمانی است خود فروخته که شهامت از دست رفته اش توسط نیروی عشق بازمیگردد. قهرمانی از جنس مردم فقیر و تهیدست نیویورک. در اوایل قرن بیستم، در بندر نیویورک هر کارگر برای به دست آوردن روزی خود باید بجنگد. اما این داستان ما از سالها قبل آغاز شده است. لنگرگاه کشتی های باری، جایگاهی است برای عده ای سودجوی تبهکار که پایه های خوشبختی خود را بر روی بدبختی کارگران باربر بنا نهاده اند. اتحادیه کارگران در این سالها به دست عده ای از تبهکاران اداره می شود و سردسته مافیای بارانداز شخصی است به نام جانی فرندلی که با کمک عناصر خودفروخته فضای خوف آوری برای مردم این شهر به وجود آورده است.

مافیایی که می گوید هر کارگری که کر و لال باشد و مثل یک برده حرف گوش کن باشد حق کار کردن و دستمزد روزانه را دارد. کارگران که خود افسار کار را به دست این تبهکاران داده اند مجبورند برای به دست آوردن خرج خانواده شان تحمل کرده و دم نزنند. تفرقه ای میان کارگران حکمفرما شده و هرکس فکر خویش است. اتحادی در بین آنها وجود ندارد. جسارت و شهامت در نزد انها به صفر رسیده است. فیلم در فضای سرد زمستانی، مه آلود و تلخ شهر فیلم برداری شده است که به خوبی بیانگر حال و روز مردم شهر است. 

در این میان یک قهرمان سابق مشت زنی به نام تری ملون(با بازی زیبای مارلون براندو) به گروه جانی فرندلی می پیوندد. چارلی ملون برادر بزرگتر تری، مشاور اصلی جانی است و به همین دلیل تری را جذب گروه می کند. اما ماجرای اصلی و تنش های زمانی آغاز می شود که ما در شروع فیلم می بینیم.

جویی یکی از کارگرهای بارانداز که از ظلم مافیای شهر به ستوه آمده، تصمیم گرفته برعلیه آنها کارهایی انجام دهد ولی جانی همه جا جاسوسانی دارد و از این عمل جویی مطلع می شود و توسط تری که از همه جا بی خبر است او را به پشت بام می کشانند تا به اصطلاح او را گوشمالی بدهند. اما جنایتکاران جویی را از بالای بام به پایین ساختمان محل سکونتشان پرتاب می کنند. با مرگ جویی سه مثلث اصلی داستان وارد داستان می شوند. در ابتدا خود تری که بعد از این اتفاق شوکه شده و عذاب وجدان او را رها نمی کند. در سوی دیگر داستان در بالای سر جنازه جویی خواهر او را می بینیم که با شیون به دنبال قاتل جانی است. سپس ضلع سوم ماجرا وارد می شود. پدر باری کشیش شهر که جویی را به صبر و ایمان دعوت می کند. درست در همین لحظه جمله ای که ایدی به او می گوید اولین عنصر خاموش و حیاتی شهر را روشن می کند. ایدی به پدر می گوید " تا حالا شنیدی که یک مرد با ایمان از ترس داخل کلیسا مخفی شده باشد" ایدی دختری است تحصیلکرده که پدرش با زحمت فراوان خرج تحصیل او را فرهم کرده است بطوریکه به قول خودش یک دستش از دست دیگرش بلندتر شده است. حالا ایدی یکی از فهمیده ترین مردم شهرش است و دراصل اوست که جرقه های اصلی را در ذهن دو شخصیت اصلی دیگر فیلم روشن می کند. کازان با زیرکی خاص برای ایجاد تاثیرگذاری دراماتیک، فیلمش را بر اساس یک ساختار دراماتیک بی نقص به پیش می برد که نقطه عزیمتش را از یک کشیش آغاز می کند در واقع شخصیت های فیلم تا هنگامی که درگیر ماجراهایی نشده اند در مقابل ظلم و تحمل سختی ها از سوی اتحادیه تبهکار از خود جذابیتی نشان نمی دهند. اما هنگامی که درگیر تنش و ماجرا می شوند در به اوج رسیدن فیلم تاثیر به سزایی دارند پدر باری حالا از غفلت دیروز پشیمان و نادم است و سعی در تهیج و سازماندهی کارگران بارانداز را دارد.

تری مالون از چندطرف گرفتار شده است. از یک سو جانی و باند او که با وعده هایشان او را به سکوت دعوت می کنند. از طرفی دیگر پلیس او را مورد بازجویی قرار می دهد و او را دعوت به گفتن حقایق می کند. اما تری نیز مثل سایرین میترسد و برادر او چارلی که خود از ارکان اصلی مافیای بارانداز است نیز مهره موثری در سکوت تری است.

پدر باری با جملات ایدی گویی از خواب بیدار شده است و حس وظیفه شناسی و خطیری را نسبت به مردم احساس می کند. او به همراه ایدی به بارنداز رفته و در مورد قتل جویی تحقیقاتی را آغاز می کنند. اما هیچ کس جرات بیان حقایق را ندارد. در این میان فقط یک کارگر کارکشته به نام  دوگان که سی سال این وضع را تحمل کرده غیرمستقیم حرفهایی را بر زبان میاورد که به سرعت تهدید می شود. اما همین جملات برای شروع کافیست.

سرکارگر بارنداز ژتون های کار را بین کارگرها به دلخواه تقسیم می کند و در آخر باقی انها را به زمین میریزد تا کارگرها مثل حیوان بر روی هم ریخته و همدیگر را بخاطر آنها بدرند. پدر ایدی که پیر است چیزی نصیبش نمی شود و ایدی خود وارد معرکه می شود و در همین جا اولین برخورد تری و ایدی شکل می گیرد. او میخواهد ژتون را از دست تری بگیرد و تری خود نوبتش را به او واگذار می کند. او از شخصیت و جسارت ایدی خوشش آمده است. پدر باری عده ای از کارگران ناراضی که به آنها نوبت نرسیده است دعوت می کند به کلیسا بیایند و ستادی علیه کارهای باند جانی تشکیل بدهند. ستادی که  تشکیل آن شروع حرکتی جهت اتحاد کارگران را نوید می دهد. حالا کانون توجه مافیای داخلی بارانداز به پدر باری و کلیسا معطوف می شود و به جانی اطلاع می دهند و تری مامور می شود به کلیسا رفته و ماوقع اتفاقات داخل ستاد را گزارش دهد.

پدر باری کارگران را در کلیسا به اتحاد علیه باند مافیای جانی دعوت می کند و از آنها می خواهد قاتل جانی را معرفی کنند. سخنان پدر باری کمی در کارگرها تاثیر می گذارد و آنها را مغموم می کند ولی این برای غلبه بر ترس آنها کافی نیست. در این سکانس طعنه ای هم به کشیش ها زده می شود که وظیفه اصلی خود را فراموش کرده و فقط به موعظه و خواندن کتب آسمانی مشغول هستند. جالب است که همکار پدر باری که مقام بالاتری از او دارد بعد از چند دقیقه سخنرانی او یادآور می شود که وقت رسیدگی به امور فرعی تمام شده است. لحظاتی بعد، عوامل جانی به صورت یک گروه فشار عمل می کنند و با چوب بیسبال به مدعوین حمله می کنند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند. صحنه گریختن کارگران از ظرافت بسیار بالایی برخوردار است از یک طرف گفتگوی پدر باری با دوگان زخمی شده و قول همکاری دوگان که دیگر حاضر نیست کرو لال باشد از طرف دیگر فرار تری و ادی که نطفه عشقی عمیق میان آنها بسته می شود. 

قرارهای عاشقانه این دو با یکدیگر سبب دلبستگی بیشتر این دو جوان می شود. تری با نیروی عشقی که ایدی به او می دهد جسارتی مثال زدنی پیدا می کند. حالا تری انگیزه جدید و ارزشمندی در زندگیش پیدا کرده است. ارزشی که او را از زندگی کرم وار نجات داده و دوباره به یک مرد سربلند رهنمون می سازد. این شهامت بقدری افزایش پیدا می کند که وقتی باند جانی نقشه قتل دوگان را می کشند، تری بی پروا به بندر رفته و قصد نجات جان دوگان را دارد. اما چهره او در نزد کارگرها مخدوش شده است و کسی حرف او را قبول ندارد. وجهه او در بین مردم از بین رفته است و فکر می کنند تری همچنان جیره خوار جانی است.

این تحلیل تحت کپی رایت این وبلاگ منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

وقتی دوگان به قتل می رسد نقطه عطف بزرگی در جمعیت حاضر بوجود می آید. سخنرانی پدر باری بر سر جنازه دوگان یکی از تاثیرگذارترین سکانس های تاریخ سینماست که بر روی حضار و بخصوص تری مالون تاثیر بسزایی می گذارد. چنانکه وقتی یکی از عمال جانی قصد قطع سخنرانی پدر را دارد تری مداخله کرده و او را گوشمالی میدهد.

تری تصمیم می گیرد حقایق را برای ایدی بازگو کند و این بخاطر عذاب وجدان و صحبت های پدر باری است. در سکانسی که تری حقایق قتل جویی را برای ایدی اعتراف می کند، صدای بوق کشتی تمام فضای صحنه را پر می کند و القای حالت تشویش ایدی را به مخاطب بیشتر منتقل می کند.

جاسوسان جانی که همه جا در تعقیب تری هستند خبر افشای راز را به وی می دهند. ترس در وجود جانی رخنه می کند و بهمین سبب او چارلی برادر تری را وادار می کند که بر سر دو راهی انتخاب او یا برادر قرار بگیرد. جانی نقشه قتل تری را کشیده است و چارلی این را خوب میداند که اگر برادرش را نزد جانی ببرد باید برای همیشه با او خداحافظی کند.

در دیگر سکانس زیبای فیلم چارلی و تری در یک اتومیبل به گفتگو می پردازند. ما در همین سکانس با گذشته دو برادر آشنا می شویم. دو کودکی که با بی مهری پدرشان به یتیم خانه سپرده می شوند و چارلی که برادر بزرگتر است از تری حمایت می کند تا او به یک قهرمان مشت زنی تبدیل شود. جوان با انگیزه و استعداد و جویای نامی که تمامی حریفان را پشت سر می گذارد تادر مسابقه نهایی قهرمانی را از رقیبش ویلسون بگیرد. اما بزرگترین اشتباه را چارلی در همینجا مرتکب می شود. او به خاطر پول تری را وادار می کند در مقابل حریف شکست بخورد و به مردی سرخورده و گوشه گیر مبدل شود. این حقایق را از زبان تری می شنویم که برای برادرش این خاطرات را تجدید می کند. اما حالا قهرمان دوباره برخواسته است. چارلی از اعمال گذشته خود پشیمان است و با سپردن اسلحه خود به تری او را فراری می دهد. در واقع حس ندامت و مسئولیت پذیری نسبت به برادر کوچکتر چارلی را وادار می کند که مرگ را انتخاب کند و همان شب چارلی به قتل می رسد.

تری با شنیدن خبر مرگ چارلی دیوانه وار کمر به قتل جانی می بندد. او به پاتوق جانی رفته و توسط اسلحه بیشتر افراد او را وادار به تسلیم می کند تا جانی را غافلگیر کند. اما در این میان ایدی به پدر باری خبر داده و او مداخله می کند و اسلحه اش را می گیرد. پدر به تری گوشزد می کند که اگر میخواهد شهامتش را نشان دهد باید اینکار را در دادگاه انجام دهد. در اصل هم حق با کشیش است چون با کشتن یک فرد دردی دوا نمی شود. برای از هم پاشیدن همیشگی این باند باید آن را از ریشه خشکاند.

تری در دادگاه حاضر شده و با بازگویی حقایق، جانی و باند او را محکوم می کند. در این سکانس دوربین فیلمبردار یک شخص را از نمای پشت به ما نمایش می دهد که از تلویزیون خانه خود مشغول تماشای دادگاه است. این صحنه سربسته به ما میگوید که پشت تمامی این وقایع و باند جانی یکی از مقامات بلندپایه سیاسی قرار دارد. مقامی که هویتش برای ما فاش نمی گردد. نویسنده در سکانس دادگاه علیه جانی فرندلی و زیردستانش از شیوه فشرده گویی استفاده می کند که به عمد نمی خواهد در تارو پود و مسائل حاشیه ای مراسم دادگاه خود را بپیچاند. در واقع نتیجه رای دادگاه زمانی برای مخاطب روشن می شود که در صحنه ای جانی تمام اسلحه های افرادش را جمع می کند و با فریادی از روی خشم می گوید ما دیگر یک اتحادیه قانونی هستیم و هرکسی از اسلحه استفاده کند تا ابد جایش در زندان است در واقع تری با شهادتش دادگاه دندان سگان نگهبان جانی را، گویی کنده است و آنها دیگر آن قدرت شیطانی و شهامت اولیه شان را که از لوله هفت تیرشان گرفته می شد (سخنان جانی در اول فیلم) را از دست داده اند.

اما برای اتحاد نهایی کارگرها و فروپاشی کامل باند جانی یک قدم بزرگ دیگر نیاز است. افراد جانی اشتباه بزرگی را مرتکب می شوند و تمامی کبوترهای جویی را که تری از آنها مراقبت می کند می کشند. استفاده از کبوتر به عنوان نماد آزادی بجا بوده و با کشته شدن آنها تری دست به اقدامات تعیین کننده بعدی میزند. در واسط فیلم تری به ایدی می گوید آسمان شهر پر از قوش هایی است که منتظرند کبوترها را شکار کنند که در اینجا مصداق میابد. کارگرهای ساده و زحمتکش به کبوترهایی تشبیه شده اند که زندانی قفس قوش های جانی هستند و میخواهند پر باز کنند و آزادی را تجربه کنند.

تری برای احقاق حق خود و کارگرها به بارنداز می رود. تمامی کارگران او را بایکوت کرده و با او صحبتی نمی کنند. آنها در دل تری را تحسین می کنند ولی هنوز کر و لال هستند. آنها به یک رهبر و قهرمان نیاز دارند که از دل آنها بیرون آمده و شهامت مرده آنها را زنده کند. سرکارگر به همه کار می دهد بجز تری و همین کافی است تا صبر تری لبریز شود. قهرمان طغیان می کند. او به دفتر جانی رفته و در حضور کارگرهایی که منتظر یک جرقه هستند جانی را بزدل می خواندو حق خود را طلب می کند. جانی او را به مبارزه دعوت می کند. مسلم است که تری از پس او برمیاید ولی جانی وقتی مغلوب می شود افرادش را فرا میخواند تا تری را زیر مشت و لگد خرد کنند. شهامت تری و اعمالش باعث می شود اتحاد کارگرها شکل بگیرد و ترس آنها بریزد. زمانی که تری با توصیه پدر باری دوباره برخواسته و به سمت بارانداز می رود، کارگرها او را یک اسطوره می بینند و پشتیبان او می شوند. این باعث مقاومت و ایستادگی کارگرها می شود. جانی کارگرها را تهدید می کند ولی کشی به او توجه نمی کند و به مانند عنصری بی ارزش و توخالی او را به دریا پرت می کنند. در صحنه آخر فیلم کارگرها همگی به سمت بارانداز می روند تا دوباره اتحادیه کارگران را تشکیل بدهند. اتحادیه ای که خود کارگرها تصمیم گیرنده اصلی آن هستند.

این تحلیل تحت کپی رایت این وبلاگ منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

نتیجه گیری:

فیلم در بار انداز از مجموعه عناصری مثل کارگردانی، بازیگری، طراحی صحنه، فیلمبرداری در سطح بسیار بالا ساخته شده است که تلفیق و ترکیب این عناصر اثری ماندگار و تاثیرگذار را به جا گذاشته است . داستان فیلم روایتگر زندگی کارگرانی هستند که در بار اندازهای نیویورک در چنگال اتحادیه ای که توسط تبهکاران و مافیای داخلی که به سرکردگی جانی فرندلی اداره می شوند گیر افتاده اند. زندگی سرد خشن و توام با سخت کوشی و تحت فشار بودن کارگران در تار و پود اثر در آمیخته شده است. هوای سرد زمستانی و دود آلود بودن فضای پارکی که تری و ادی در حال قدم زدن و صحبت کردن در آن هستند بیانگر حالتی حاکم بر زندگی افراد جامعه است.

وقتی احساسات عاشقانه تری عمیقاً درگیر می شود، فضای عاشقانه بین آنها ژانر عاشقانه را به ژانر جنایی و درام فیلم اضافه می کند. عشق میان ایدی از یک طرف(باید در جمع کارگران قرار گیرد و از حقوق آنها دفاع کند) احساسات عمیق برادری بین او و چارلی از طرف دیگر( او را) به یک تبهکار و جانی بدل می کند. گفتگوهای پلیس جنایی که شباهت به بازجویی دارد و احضار او به دادگاه در مقام شاهد تری را در برزخی عمیق فرو می برد و سردرگمی و پریشان بودن در فضای بن بستی که نمی تواند تصمیم درست و قاطعی بگیرد حس هم ذات پنداری را در وجود مخاطب برمی انگیزاند و مخاطب را همراه با تری به جلو می کشد. کارگردان تری را در فضای زمانی و مکانی گذشته، حال و دور نمایی از آینده قرار می دهد و با ذکاوت ضرب آهنگی تاکیدی ایجاد می کند که بیننده را در عمق فیلم در می غلتاند.

پدر باری نسبت پدریاری ای که بالای جسد جوئی دویل آمده خیلی تغییر کرده و دیگر جنبش علیه اتحادیه فاسد را علنی کرده و در میان کلیه اعضای اتحادیه وکارگران داد سخن می دهد کشته شدن به خاطر شهامت و دفاع از حقیقت فقر و بدبختی کارگران و فروختن روح یک کارگر برای دستمزدیک روزش، سرمایه اندوزی و ثروت اتحادیه از حاصل رنج و زحمت کارگران و امید نداشتن مردان و زنان کارگر به زندگی و آینده فرزندانشان جملات تکان دهنده ای که در وجود تری اثر عمیق می گذارد.

فضای کلی فیلم از فضایی سمعی و بصری برخوردار است (نه روایی) تاکید بیشتر بر روی دیالوگ بازیگران است. یکی از زیباترین صحنه های فیلم که با بازی هنرمندانه ای از مارلون براندو شاهد هستیم زمانی است که تری با برادرش چارلی ملون در ماشین گفتگو می کنند چارلی سعی در اغفال کردن تری دارد تا شاید تری در جلسه دادگاه حاضر نشود. تری از مبارزه ای در چند سال قبل با بوکسوری به نام ویلسون صحبت می کند و می گوید "رسیدن به موفقیت و شخصیت از پول گرفته شده ارزشی بیشتر برایش داشته است که چارلی وجه دوم را به او تحمیل کرده است. تری چارلی را مسبب تمام بدبختی هایش می داند.

در صحنه ای که تری خود را در مقابل جسد برادرش که توسط مافیای داخلی کشته شده می بیند کازان تاثیر دراماتیک فیلمش را به اوج می رساند حالا دیگر شخصیت تری در اوج درگیر شدن در ماجرای بارانداز فرورفته و باعث طغیانش می شود.

در سکانس آخر برای اینکه تیر خلاص را به جانی فرندلی بزند و اتحادیه را کلاً از چنگ آنها درآورد جلوی دفتر جانی حاضر می شود و درگیری سختی میان آنها در می گیرد که افراد جانی وارد عرصه کارزار می شوند و تری را به شدت مجروح می کنند این حرکت تری باعث می شود که تمام کارگران بعد از سالها متحد شوند. همگی پیش تری می آیند و می گویند ما می توانیم اتحادیه خودمان را دوباره تشکیل دهیم و با این حرکت رئیس جدید اتحادیه مشخص می شود. اتحادیه ای که مال کارگران است و خود آنها باید آنرا اداره کنند. رویکرد فیلم از نظر محتوا بر این اصل استوار است که کارگران با اتحاد و نیروی خود توانستند اتحادیه ای که مال خود کارگران بوده و اساساً آنها باید این اتحادیه را اداره کنند را از چنگال چپاولگران و کارفرمایانی که پایه های خوشبختی شان را بر دوش بدبختی آنها بنا نهاده بودند درآورند. در بارانداز روایتی از زندگی کارگران است. این فیلم بعد از رسوایی همکاری کازان با بازرسان کمیته مک کارتیسم ساخته شده که خیلی از منتقدین معتقدند که خلق این اثر در واقع توجیهی بر این رسوایی بود. البته این چیزی از قابلیت های این اثر کم نمی کند. این فیلم نامزد ده جایزه اسکار شد که در 8 رشته جایزه اسکار را از آن خود کرد. جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (الیاکازن) بهترین نقش اول مرد( مارلون براندو) بهترین بازیگر نقش دوم زن(اوامری سنت)بهترین فیلمنامه(بادشولبرگ) بهترین فیلمبرداری (بوریس کافمن) بهترین تدوین ( جین ملیفورد) بهترین طراح صحنه(ریچارددی). همانطور که در اول اشاره کردم خلق (در بارانداز) محصول تلفیق مجموعه ای از بهترین عناصرهاست که با ظرافت و قدرت بسیاری در کنار هم چیده شده اند. در بارانداز یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینماست که نه فقط در زمان خود بلکه در تمامی ادوار تاریخ و در تمامی نقاط جهان می تواند الگویی باشد بر مبارزه و مقاومت در برابر ظلم و ستم جنایتکاران و کسانی که آزادی را از مردم سلب می کنند و عرصه زندگی را بر مردم تنگ می کنند.

این تحلیل تحت کپی رایت این وبلاگ منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

تحلیل فیلم اینسپشن INCEPTION


تحلیل و بررسی فیلم INCEPTION

نام فیلم : Inception - سرآغاز .. الهام .. تلقین

کارگردان : کریستوفر نولان

تهیه کننده : نولان و اما توماس

نویسنده فیلمنامه : کریستوفر نولان

بازیگران : لئوناردو دی کاپریو - الن پیج - کن واتانابه - ماریون کوتیار - تام هاردی


موسیقی : هانس زیمر

توزیع کننده : برداران وارنر

تاریخ انتشار : 16 ژوئیه 2010( آمریکا)

مدت زمان : 148 دقیقه

بودجه : 160 میلیون دلار

مقدمه

به راستی چگونه دیدگاهی نسبت به خواب های خویش داریم ؟ آیا هنوز هم هم باید خواب ها و رویاهای خویش را به مثابه ی پرواز و حرکت روح بدانیم ؟ فروید با تقسیم ذهن به دو بخش ناخودآگاه و خودآگاه یکی از جدی ترین تقسیم بندی های اپیستمولوژیک (معرفت شناختی) را پایه گذاری و به برخی از اساسی ترین ویژگی های بخش ناخودآگاه ذهن اشاره کرده است. فروید به گونه ای صحیح بر نقش ناخودآگاه به کنش ویژه ی این قسمت از ذهن و به کارکرد جداگانه ی آن نظر داشت و معتقد بود که پیچیده ترین اعمال ذهنی بدون همکاری خودآگاهی از بخش ناخودآگاه ذهن برخواسته است. رویا یک ابر حافظه است،رویاها به خاطره هایی دسترسی دارند که در عالم بیداری در دسترس نیستند. یعنی می تواند تداعی خاطره ای فراموش شده در گذشته ای دور باشد که ذهن ما آن را به صورت رویا در می آورد. پس رویاها به مثابه ی فعالیت ذهنی فرد خوابیده است. فروید در فصل سوم تفسیر خواب می گوید رویا تحقق آرزوست آنها پدیده هایی روانی هستند و کاملآ معتبرند.  آنها می توانند در زنجیره ی اعمال روحی معقول در عالم بیداری گنجانده شوند، رویاها ساخته ی فعالیت بسیار پیچیده ی ذهن هستند. مي دانستيد كه آدم وقتي بيدار است باز هم در خواب است و وقتي در خواب است بيدار است؟ خواب و بيداري دو حركت از زندگي است كه كاملا" مثل سركه و انگبين به صورت مخلوط جريان دارد. آيا سكنجبين خورده ايد؟ كه نه سركه است و نه انگبين و هم سركه است و هم انگبين.

خواب از دیدگاه علمی

اولین قسمت خواب non-REM است. خواب non-REM شامل سه مرحله می‌شود:

مرحلهٔ اول: این مرحله آغاز خواب است و با حرکت آرام چشم‌ها همراه است. افرادی که به این مرحله از خواب می‌رسند معتقدند که به طور کامل آگاه و بیدار هستند.

مرحلهٔ دوم: یک مرحلهٔ ناهشیار است که خواب رونده به راحتی بیدار می‌شود.

مرحلهٔ سوم: عمیق‌ترین مرحلهٔ خواب non-REM است.

پس از این مرحله قسمت دوم خواب REM آغاز می‌شود.خواب REM در بزرگسالان حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد از کل خواب را تشکیل می‌دهد (حدود ۹۰ تا ۱۲۰ دقیقه در خوابِ شب). مقدار خواب REM در سنین مختلف متفاوت است. رویا در مرحلهٔ REM رخ می‌دهد. پس نتیجه می گیریم از لحاظ علمی چهار لایه خواب وجود دارد. اما آیا از لحاظ علمی امکان نفوذ به خواب دیگری وجود دارد؟ دانشمندان از سال‌های پیش به دنبال آن بوده‌اند تا متغیرهای تأثیرگذار در فرآیند خواب را با استفاده از فناوری‌های به روزتر کشف و مورد بررسی قرار دهند. فناوری‌هایی نظیر Zeo به سبب آن‌که ساختار نسبتا ساده‌ای دارند و در عین حال در قالب نسخه خودکاری از فناوری‌های فعلی که در آزمایشگاه‌ها و برای بررسی بیماران در حین خواب مورد استفاده قرار می‌گیرند، ساخته می‌شوند به عنوان دستاوردهای مهمی ‌در فرآیند درمان اختلالات خوابی به شمار می‌آیند. کاربرانی که از این فناوری نوین استفاده می‌کنند، در حین خوابیدن هدبند حاوی حسگری را به پیشانی خود می‌بندند که فعالیت الکتریکی مغز را زیر نظر می‌گیرد. در ادامه داده‌های به دست آمده به صورت بی‌سیم به واحد نمایشگری نظیر ساعت زنگ‌دار رومیزی منتقل می‌شود. در صبح‌هنگام این نمایشگر خلاصه خواب شب گذشته را ارائه می‌کند که در برگیرنده مدت زمان دقیق خواب فرد و شمار دفعات پریدن از خواب است. جالب این است که این فناوری مدت زمان مراحل مختلف خواب شخص را نیز نمایش می‌دهد. در این نمایشگر کارت حافظه کوچکی قرار دارد که داده‌های یادشده را نمایش می‌دهد. این اطلاعات قابلیت آن را دارند که به رایانه ارسال شده و حتی روی وب‌سایت اینترنتی بارگذاری شوند. امکان اخیر این فرصت را فراهم می‌کند تا محققان و متخصصان علم خواب در گوشه و کنار جهان به ابراز نظر درباره وضعیت خواب افراد مختلف پرداخته و زمینه لازم برای انجام تحقیقات گوناگون در این خصوص را فراهم کنند. در واقع دستگاهی که ما در فیلم اینسپشن می بینیم که افراد خوابشان را به اشتراک  می گذارند الگویی برگرفته از دستگاههای فعلی است البته با قوه تخیل نولان با کاربردهای بسیار فراتر از حد معمول. ولی بهرحال اینسپشن یک فیلم سورئال است که کمی هم مایه های علمی در آن در نظر گرفته شده است مثل همین لایه های خواب و  دستگاه پردازش.


روایت داستان فیلم

کاب یک سارق،با استعدادی ویژه است. او قطعاً بهترین انسان در هنر خطرناک استخراج و دزدیدن رازهای با ارزش از اعماق ناخودآگاه ذهن افراد است.قدرت منحصر به فرد کاب او را تبدیل به یک بازیکن طمعکار در این دنیای خیانتکارانه و جدید جاسوسی کرده است. اما در عین حال باعث شده تا او تبدیل به یک فراری بین المللی شود و برایش هزینه ای معادل از دست دادن تمام چیزهایی که دوست دارد، داشته باشد. حالا به کاب شانس رستگاری دوباره داده شده است. آخرین کاری که باید انجام دهد و در ازایش زندگی اش بازگردانده شود. اما فقط با این شرط که بتواند،سرآغاز غیرممکن را به انجام برساند. اما چالش اصلی هنگامی آغاز می شود که کاب ماموریت می یابد خودش رویایی تازه خلق کند و آن را در ذهن فردی دیگر قرار دهد. گروه متخصصین کاب، افرادی هستند که قادر هستند توسط دستگاهی که امکان به اشتراک گذاشتن خواب را میسر می کند، داخل روياي يكديگر شوند و حتي درون آن تغييرايجاد كنند. بطور مثال در يكي از صحنه‌هاي مهم فيلم، آريادني وارد روياي كاب مي‌شود و تصور مكاني را كه واقعيت دارد درون ذهن كاب ايجاد مي‌كند. كاب در اين صحنه به آريادني مي‌گويد، هيچ‌گاه در روياپردازي از مكان‌هاي واقعي استفاده نكن، بلكه صرفا از جزئيات يك مكان واقعي استفاده كن و مكان‌هاي غيرواقعي را بساز، چون در غيراينصورت، تمايز واقعيت وخيال برايت ناممكن مي‌شود. گروه کاب موفق می شوند به لایه های مختلفی از خواب رابرت فیشر بروند. زمان بندی نیز با دقت تمام سنجیده شده است چون هرچه به لایه های زیرین خواب بروند زمان بطور پلکانی افزایش میابد. ولی مشکل وقتی بوجود میاید که اینبار برای نفوذ به لایه های سوم و چهارم خواب فیشر باید از داروی بیهوشی مخصوص یوسف متخصص دارویی گروه استفاده کنند. نکته ای که کاب از افرادش پنهان کرده است اینست که در این حالت اگر کشته شوند از خواب بیدار نمی شوند بلکه به بزرخ می روند، جایی که ممکن است تا ابد در آن گرفتار شوند. از طرفی رابرت فیشر که به ایده نفوذ در خواب مطلع بوده است توسط متخصصین ذهن خود را آماده مبارزه با سارقهای ذهن کرده است. و در هر مرحله گروه کاب باید مراقب بازدارنده های ذهن فیشر نیز باشند. در حقیقت گروه کاب وقتی وارد ذهن فیشر می شوند مثل ویروسی هستند که به بدن او وارد شده اند نکته ای که در سکانس ابتدایی فیلم خود کاب نیز آن را بیان می کند. خطرناک ترین ویروس کنونی دنیا همان ایده است. پس ذهن فیشر به مانند بدن شروع به تولید بازدارنده هایی شبیه گلبولهای سفید می کند که با مهاجمین مقابله کنند. در نهایت با فداکاری کاب ایده در عمیق ترین نقطه ذهن فیشر قرار داده می شود اما خود کاب به همراه سایتو گرفتار برزخ خواب می شوند و تا زمانی پیری در آنجا باقی می مانند. در آخرین صحنه فیلم هم می بینیم کاب موفق می شود به ذهن سایتو رسوخ کرده و او را برگرداند. او موفق می شود برگردد و بچه های خود را بالاخره ببیند(البته قبلاً در مرحله سوم مال همسرش به کمک آریادنی برای همیشه از ذهن کاب پاک می شود) ولی توتم او همچنان درحال چرخیدن باقی می ماند و بیننده نمی تواند تشخیص بدهد که او هنوز هم در خواب است یا بیداری. چون توتم در آخرین لحظاتی که تصویر تیره می گردد در حال لغزیدن است.

     

تحلیل فیلم

برای تحلیل و نقد این اثر باید نقدی روانکاوانه در شخصیت کاراکتر اصلی فیلم کاب انجام داد. نقد روانکاوانه، نوعی از نقد بود که استاد علوم روانکاوی فروید آن را بکار میبرد. بدون تردید حرفه  کاب در فیلم  به زیگموند فروید بسیار نزدیک است. کسی که با نفوذ در رویاهای افراد به معالجه آنها پرداخت و علم روانکاوی را به بشریت معرفی کرد. کاب، نمادی از فروید البته به سبک مدرن است. تنها تفاوت این دو در نیت آنهاست. فروید با علم روانکاوی به رویاها و خاطرات گذشته بیماران وارد می شد و ریشه اختلالات را میافت و آنها را معالجه میکرد ولی کاب با ورود به رویاهای افراد به سرقت افکار آنها دست میزند. در همان دقایق ابتدایی فیلم با سیلی از جلوه‌های ویژه‌ مواجه می شویم. پی‌مایه‌ی اصلی‌ای که قرار است در طول فیلم با آن روبرو شویم، در ده دوازده دقیقه توضیح داده می شود. بعد از چند دقیقه نفس‌گیر و پرتب و تاب، برای مدتی، ریتم فیلم آرام می‌شود تا روال داستان برای تماشاگر تعریف شود. نولان، به موقع به فیلم ریتم میدهد و وقتی لازم است ریتم را از‌ آن می‌گیرد. فیلم لحظه‌های پرتنش زیاد دارد. کات‌های سریع بین سکانس‌های تعقیب و گریز  و آنهایی که بجز دیالوگ‌های پیچیده‌، شامل چیز دیگری نمی‌شوند، باعث شده اصولاً‌ تماشاگر فرصت کشیدن یک لحظه نفس راحت را هم پیدا نکند. این تنش، حتی تا آخرین ثانیه‌های فیلم هم وجود دارد و در واقع در انتهای فیلم به اوج می‌رسد.داستان فیلم درباره ی لایه‌های ذهنی افراد و سفر به درونی‌ترین این لایه‌هاست،اما لایه‌بندی خود فیلم جذاب‌تر است. تماشای بیش از یک ساعت و نیم جلوه‌های خارق‌العاده‌ی تصویری شامل انفجارهای پی‌درپی، آدمهای معلق در هوا، ساختمان‌هایی که یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند، و تعقیب و گریز‌های بی‌انتها، می‌تواند نتیجه‌ای معکوس روی تماشاگر داشته باشد اما این جلوه‌ها، انقدر گیرا و بدیع و خلاقانه هستند که عملاً جایی برای بهانه‌هایی از این دست را باقی نمی‌گذارند.سرآغاز، ساختار روایی متفاوتی دارد و نحوه رویکردش به مقوله رویا، آن را به لحاظ احساسی بسیار پیچیده کرده است. نولان می خواهد یک فیلم بسیار سرگرم کننده بسازد که در عین حال هستی گرایانه هم باشد، یعنی هم با روایت داستانی پرتعلیق، تماشاگر را به هیجان بیاورد و هم به مفاهیم سوررئال و اندیشمندانه بپردازد. تلاشي كه پدري براي رسيدن به فرزندانش انجام ميدهد به طور سمبليك تلاشي است براي رسيدن به واقعيت. تلاشي كه به شكست مي انجامد (به گمان من براي يك خواب دزد اين كمترين مجازات ممكن است كه هيچگاه به واقعيت باز نگردد) البته او به بچه هايش(واقعيت)  مي رسد اما به قيمت آنكه اولا بايد روياي همسرش را رها كند و مي بينيم تا زماني كه (كاب) توهم همسرش را رها نكرده، موفق به ديدن صورت فرزندانش نمي شود و هميشه تصويري كه از بچه هايش دارد تصويري است كه گويا دارند از او فرار مي كنند و دوماً اينكه به همين پاداش نيز در خواب دست مي يابد. از طرفی یک دیدگاه فلسفی پیچیده تر نیز که به نظر من تم اصلی داستان است مطرح می شود. ایده رویا بودن این جهان...


حكايت رويا ، واقعيت و زندگي

بخش مهمی از داستان فیلم، به رابطه‌ی بین کاب و همسرش و اتفاقی که برای او افتاده می‌گذرد. ابن بخش که بعضی‌ها ظاهراً آن را جدای از داستان فیلم می‌دانند هسته‌ی اصلی ماجراست. در واقع خیلی از اتفاقاتی که برای شخصیت‌ها پیش می‌آید و اساس تصمیم‌گیری‌های کاری کاب، به کیفیت همین رابطه وابسته است. شايد اولين چيزي كه با ديدن اين فيلم به فكرتان خطور كند اين باشد كه چه وحشتناك است اگر روزي برسد كه خواب ها نيز محل امني براي رازهايمان نباشند. دنيايي كه مرز بين واقعيت و تخيل بند به يك شيئي كوچك و بي ارزش  به نام توتم (توتم به معنای آغاز خلقت است) مي شود.نكته قابل ذكر اين است كه در چنين دنيايي كاملا طبيعي است كه به اصالت هر چيزي شك كنيم كه در واقع گره اصلي فيلم نيز روي همين موضوع بسته شده است. (مال) بدين سبب خود را مي كشد كه به اصالت زندگي خود شك دارد .در چنين دنيايي نمي شود دانست چه چيز واقعي است و چه كسي غير واقعي حتي نمي توان دانست كسي را كه دوستش داري وجود دارد يا تنها سايه اي از خاطرات و گذشته هايت است.


مال، همسر كاب پس از اينكه با وي از رويايي طولاني و مشترك بيدار مي‌شود، واقعيت اين جهان را منكر مي‌شود و باور دارد اين جهان نيز يك روياست و همچنان كه در روياهاي عادي نيز فقط در صورت مرگ فرد در رويا او از خواب بيدار مي‌شد، به نظر او ‌بايد او و شوهرش در اين جهان خودكشي كنند تا از روياي اين جهان رها و در جهان واقعي‌تر بيدار شوند.كاب شديدا با اين ايده مخالفت مي‌كند و سعي دارد همسرش را منصرف كند، اما نهايتا موفق نمي‌شود و همسرش خودكشي مي‌كند. كاب خود را در مرگ مال مقصر مي‌داند چرا كه اظهار مي‌كند خودش بوده كه ايده واقعي نبودن جهان را در يك رويا و با نفوذ به ذهن مال، در ذهن او ايجاد كرده است. ايده‌ از جنس رويا بودن اين جهان، ايده‌اي بديع نيست بلكه در انديشه‌هاي فلسفي و ديني داراي سابقه‌اي طولاني است و گاهي براي تبيين وجود جهاني عظيم‌تر در پس اين جهان ارائه شده است. فيلم در اينجا زيركانه و بدون صراحت، يك ايده‌ ديني و فلسفي را از زبان شخصيت‌هاي فيلم روايت مي‌كند. ايده‌ وجود جهاني ديگر وراي اين جهان كه در زبان اديان به مثابه جهان اخروي شناخته مي‌شود و در مرتبه‌اي والاتر از اين جهان و وسيع‌تر از اين جهان است، به نحوي كه اين جهان در مقابل عالم آخرت همچون رويايي بيش نيست. موضع مال، موضعي آخرت‌باور(و آن هم از نوع دنيا گزير آن) است. او آنقدر به جهاني ديگر در پس اين جهان و رويايي بودن‌ها باور دارد كه زندگي در اين جهان برايش ميسر نيست. او اين جهان و زندگي درون آن را طرد مي‌كند. در مقابل او، كاب قرار دارد كه به زندگي درون اين جهان مي‌انديشد و به آن آري مي‌گويد.(در آخرين صحنه فيلم، آري گويي كاب به زندگي و اغماض او برمسائل متافيزيكي‌اي چون واقعيت و خيال مشهود است.) او اين جهان را واقعي مي‌پندارد و مي‌پذيرد و ايده‌اي كه همسرش از آن پيروي مي‌كند را ساختگي مي‌داند. موضع كاب در واقع يك ديدگاه نيچه‌اي در قبال ايده‌هاي ديني و متافيزيكي است. نيچه قائل بود كه چنين ايده‌هايي ساخته خود انسان‌ هستند، يعني انسان‌ها خود چنين ايده‌هايي را مي‌سازند . مساله رويا بودن اين جهان به عنوان يك احتمال، در شك دكارت (فيلسوف فرانسوي كه در قرن 17 مي‌زيست) نيز مطرح شد، ولي دكارت نگاه مثبتي به اين فرضيه نداشت و آن را رد كرد،چرا كه باور داشت اگر اين جهان يك رويا باشد و واقعيت نداشته باشد ما انسان‌ها فريب‌ بزرگي خورده‌ايم و اين مطلب با عدل خداوند سازگار نيست.

سکانس پایانی، جایی که همه انتظار دارند فیلم به خوبی و خوشی تمام شود، به غافلگیرکننده‌ترین صحنه‌ی فیلم تبدیل می‌شود. آيا اين جهان تنها جهان واقعي است يا اين‌كه ما در اين جهان نيز در حال رويا ديدن هستيم و پايان اين رويا، مرگ ما در اين جهان و ورود ما به جهاني ديگر است؟

فيلم در پايان پاسخي لاادري‌گرايانه به اين مساله مي‌دهد و احتمال رويا بودن اين جهان و وجود جهان اخروي را تصديق مي‌كند؛ در صحنه آخر توتمی كه ديكاپريو مي‌چرخاند (توتمی كه ايستادن آن نشانه‌ اين است كه در جهانِ واقعي است و نه رويايي) همچنان به چرخش ادامه مي‌دهد، هرچند به محض اين‌كه بيننده احساس مي‌كند فرفره مي‌خواهد از چرخيدن بازايستد، فيلم به پايان مي‌رسد.به نظرم هدف از چنین پایانی، واگذاری نتیجه گیری به عهده بیننده ست،

نتیجه گیری من این بود که : " زندگی واقعی هم به نوعی یک خواب و رویا ست".

نقاط ضعف فیلم

وصل شدن به دنیایی دیگر (در این فیلم عالم خواب و در ماتریکس دنیای مجازی انسانها)، دیگر تازگی ندارد.ماتریکس ایده ی جذاب پلاگ و آن پلاگ کردن را برای اولین بار ارایه کرد.

نكته منفي مهم تر فيلم، تناقض در روايت منطقي داستان است. محور اصلي داستان القاي فكري در ذهن رابرت فيشر جوان است اما چيزي كه در پايان به آن مي رسيم اين نكته است كه سايتو و كاب نمي توانند از خواب بيدار شوند و به دنياي واقعي بازگردند. بنا براين منطقي است كه فيشر جوان وقتي در هواپيما بيدار مي شود و اطراف خود را مي بيند كساني را ببيند كه در خوابش بوده اند و دو نفر آن ها مرده اند و با توجه به اينكه مي دانيم كه فيشر مي داند سرقت در خواب وجود دارد پس طبيعي است كه او به همه اين مسائل شك كند و قاعدتا بايد ايده آغاز شكست بخورد در حالي كه در فيلم گويي كاب ودوستانش موفق شده اند و به پيروزي رسيده اند و اين با روايت منطق داستان نمي خواند.


تحلیل فیلم قوی سیاه BLACK SWAN

 
این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

نام فیلم : قوی سیاه

کارگردان: دارن آرونوفسکی

تهیه کنندگان: جون اونت- مایک مداووی- اسکات فرانکلین- آرنولد میسر- برایان اولیور- برد فیشر- ریک شوارتز

نویسندگان: مارک هیمن- آندرس هاینز- جان مک‌لالین

داستان: آندرس هاینز

بازیگران

ناتالی پورتمن: نینا

میلا کونیس: لیلی

وینسنت کسل: توماس لروی

باربارا هرشی: اریکا سایرز

وینونا رایدر: بث

موسیقی: کلیت مانسل

فیلمبرداری: متئو لیباتیک

تدوین: اندرو ویزبلوم

توزیع‌کننده: فاکس سرچلایت پیکچرز

تاریخ انتشار دسامبر 2010  

 مدت زمان ۱۰۸ دقیقه

بودجه ۱۳٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار

 فروش ۱۷۱٬۹۳۲٬۲۲۰ دلار

رتبه در سایت IMDB: 8.5 از 10 از تعداد 71.703 رای


BLACK SWAN قوی سیاه

مقدمه

قوی سفید نقش اصلی در بالۀ "دریاچۀ قو" اثر چایکوفسکی است و به داستان پرنسسی می پردازد که با طلسم جادوگر به یک قوی سفید تبدیل می شود طوری که روزها به شکل یک "قو" ست و فقط شبها به هیبت انسانی اش در می آید. تنها یک چیز  می تواند این جادو را باطل کند، مردی که عاشقانه او را تا پایان عمر دوست بدارد، اما اگر مرد به او خیانت کند تا پایان عمر در بند طلسم باقی می ماند. وقتی یک شاهزاده عاشق پرنسس می شود "قوی سیاه" توسط جادوگر وارد داستان می شود. روح شریری که ظاهر پرنسس را دارد و علاوه بر اغواگری، منشاء همه فسادها و بدیهاست. وقتی "قوی سیاه" شاهزاده را اغوا می کند و باعث خیانتش می شود "قوی سفید" به امید رهایی از طلسم جادوگر تنها چاره را در مرگ می بیند.

تحلیل

قوی سیاه با تصاویری از رویای نینا (با بازی ناتالی پورتمن) در اجرای نقش "قوی سفید" آغاز می شود. نقشی که می تواند شاه نقش دوران هنری ناتالی پورتمن باشد. در ابتدای داستان فیلم، با زندگی نینا آشنا می شویم. دختری تنها که با مادرش زندگی می کند. او دختری معصوم است که تا بیست و هشت سالگی با مادرش زندگی کرده و سالهای زندگی‌اش نقطه تاریکی ندارد. او فقط به بیماری مازوخیسم (خودآزاری) گرفتار است. بث ستاره ای است که تمامی مراحل موفقیت را پشت سر گذارده است. نینا آرزو دارد در جایگاه او باشد. بث اکنون افول کرده است و به یک ستاره (ملکه قو) جدید نیاز است. چهره ای جدید برای نمایش در دنیا. او باید در روز نمایش هر دو شخصیت را  بر اساس دریاچه قوی چایکوفسکی بازی کند، هم قوی سفید و هم قوی سیاه. یکی نماد روشنی و پاکی و معصومیت که برای نینا آنچنان دشوار نیست، اما از جانبی باید نقش قوی سیاه را نیز بازی کند. شخصیت شریر و تاریک داستان که یکی از اولین مشخصه‌های آن اغواگری است. رقابتی در بین بالرین ها آغاز می شود تا نقش ملکه را بگیرند. اما برای رسیدن به هدف باید سختی های بسیاری را تحمل کرد. مربی سالن یک مرد جا افتاده است که با ستاره های خود رابطه دارد. با افول بث او به دنبال جایگزینی است که هم دارای قابلیت های فنی اجرای نمایش کامل باشد و هم نیازهای او را تامین کند. مشکل همینجاست که نینای پاک نمی تواند خواسته دوم مربی  را تامین کند. نینا، در طی سالیان درازی که بالرین است از بهترین ها بوده اما مشکلی وجود دارد. این دختر معصوم که حتی اکنون در 28 سالگی نیز با مادرش زندگی می کند در درون خود بری از شرارت و بدی است و این مساله زمانی که کارگردان باله اعلام می کند می خواهد هر دو نقش قو را به یک نفر بسپارد به بزرگترین مشکل نینا تبدیل می شود. آیا نینا می تواند به همان زیبایی که معصومیت و خوبی پرنسس را نمایش می دهد نمایش دهنده ذات شریر قوی سیاه هم باشد؟

اما فاجعه اصلی از جایی آغاز می شود که همکار جدیدی از همان دنیای بیرونی مسیر زندگی دیگری را به او نشان می دهد. جایی که شایستگی هر فرد نه با معیار بی نقصی و کمال که با شاخص انطباق پذیری و همانند دیگران بودن و دریدن و خرد کردن و خراب کردن تعیین می شود. از دید قصه، این آشنایی برگشتی ندارد جز با مرگ، یعنی اگر نمی شود خوب و بد، خیر و شر و زشت و زیبا در وجود یک انسان به توافقی برسند تنها راه رسیدن به کمال همانا مرگ است. اینجاست که لاجرم می بایست حجاب تن را برداشت و از میان قائله برخواست. رنگ آمیزی لباسها کاملاً با روح اشخاص همخوانی دارد. نینا در ابتدا لباسهای سفید و روشن می پوشد.  اکثر افرادی که در اطراف نینا دیده می شوند سیاه پوش هستند. حتی نینا در توهمات خود لباس سیاه به تن دارد. توهماتی که در نقاط مختلف شهر از چهره دیگر خود می بیند.

اولین قدم در تاریک شدن، استفاده از لوازم آرایشی بث است. بث همیشه الگوی نینا در رسیدن به موفقیت بوده است. قدم بعدی رسیدن به نقش از طریق به دست آوردن دل مربی است ولی در ابتدا روح پاک نینا بر شیطان درون غلبه می کند و خود را سریعاً به مربی تسلیم نمی کند. اما او تاثیر خود را بر روی مربی می گذارد. او انتخاب می شود. کار برای حفظ این موقعیت به دست آمده به مراتب سخت تر از گرفتن آن است. هرچقدر نینا به سمت نقش قوی سیاه نزدیکتر می شود نحوه رفتار او نیز به سمت شخصیت سیاه سوق میابد. او کارهای زشتی مرتکب می شود که تابحال انجام نداده است. دائم مادر خود را میرنجاند، سیگار می کشد. با مربی نیز روابطی دارد که گرچه در ابتدا سطحی است اما هرچه داستان پیش می رود عمیق تر می شود. روابطی ناپاک که پله های نردبان ترقی اوست. ما این نکته را زمانی درک می کنیم که بث نینا را یک فاحشه صدا میزند.

نینا در دوراهی تردید قرارگرفته است. او به ندرت به سوی تاریکی سوق پیدا می کند. البته در این راه اطرافیان او نقش به سزائی دارند بخصوص دوست تازه وارد او که عقده های جنسی خفته در نینا را بیدار می کند. در یک سکانس از فیلم می بینیم که نینای پاک و معصوم که کم کم به سمت سیاهی سوق میابد به همراه دوست اغوا گرش به منزل می آیند و در حالی که مست و مدهوش هستند با هم رابطه برقرار می کنند. (جالب است بدانید که یک چهارم جفت‌های قوی سیاه، همجنس‌گرا هستند. این جفت‌ها با دزیدن لانه‌ها و تخم‌های دیگر از آن‌ها نگهداری کرده و از جوجه  به دنیا آمده همانند جوجه خود مراقبت می‌کنند. در برخی دیگر از موارد جفت‌های نر همجنس‌گرا با یک قوی ماده رابطه برقرار کرده و پس از اینکه قوی ماده تخم گذاشت او را فراری می‌دهند) این خصلت در وجود نینا هم جان می گیرد تا گامی دیگر جهت تبدیل شدن به قوی سیاه برداشته باشد.

در سکانسی از فیلم مادر نینا متوجه خودآزاری نینا می شود. او هم جسم و هم روحش را میازارد. مادر با گرفتن ناخن های او سعی دارد از اینکار او جلوگیری کند و به نینا می گوید "این نقش نیست، همش فشاره" و با این جمله تاکید می کند که نینا درحال خرد کردن جسم و روح خود است. به مرور نینا اسیر هوسهای درونی خود می شود و با خودارضایی سعی در کنترل این حس قوی درون دارد. دوربین نینا را در این حالت به نمایش در میاورد که به مانند کرمی در حال لولیدن در خود می باشد. او چنان غرق در کارهایش شده که حضور مادرش را هم حس نمی کند.

مربی به نینا می گوید "کارهای بث از یک جای تاریک نشات می گیرد" عاقبت بث که الگوی نیناست بدانجا میرسد که به بیمارستان روانی منتقل می شود. نینا به ملاقات او می رود و وسایلی را که از او ربوده پس می دهد ولی متوجه می شود بث هم دچار خود آزاری است.

نینا به تدریج به قالب نقش قوی سیاه فرو می رود و کاملاً خلق و خوی شیطانی می گیرد. چشمهای قرمز او حکایت از روح شروری در درونش می دهد. و دائم قوی سیاه را درون خودش احساس می کند. بطوریکه جای بالهای قو را بر پشت خود به شکل خراشی می بیند. نینا بالاخره موفق می شود هر دو نقش را اجرا کند ولی مجبور می شود تاوان سنگینی بابت موفقیتش بپردازد و به زندگیش خاتمه می دهد تا به رهایی برسد.


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

نتیجه گیری

به نظر من پورتمن در این فیلم زندگی همه بازیگرانی که غرق نقش خود می شوند را به تصویر کشید و یکی از نقاط روشن و درخشان این اثر هم همین زیبایی در به تصویر کشیدن حالات و روحیات آنها بود. پورتمن در نقش فردی که سیر و حرکتی را از روشنی به تاریکی جهت به صحنه آوردن قوی سیاه آغاز میکند، به خوبی به تصویر میکشد و همزمان تماشاچیان نمایش و بینندگان فیلم را شگفت زده میکند.نینا برای تبدیل شدن به قوی سیاه بسیار زحمت می کشد اما در این مسیر مشکلات فراوانی دارد. او همیشه در عرصه زندگی مهره سفید بوده و یا حداقل در آن جبهه حضور داشته است. حتی اگر خودش هم علاقه‌ای به این پاکی نداشته حضور مادر در کنار او همیشه شخصیت نینا را به سمت پاکی حرکت میداده است. حالا نینا برای مسخ شدن و غرق شدن در باورهای تاریک باید پیش از هرچیز در برابر مادر بایستد. مادر قصد دارد تمام سرخوردگیهای جوانی را در “دختر عزیز”ش زنده کند. اما نینا با دیدن پلیدی ها و تاریکیهای دیگران در می‌یابد که برای درخشیدن همیشه نباید سپید بود. شخصیت دو تکه او توهمات سایکوتیکی را برایش به همراه دارد. خراش‌های روی کتف که دقیقا جای روییدن بال است و یا قربانی کردن خود برای رسیدن به قوی سیاه، کارهایی است که تنها برای درخشیدن انجام می‌شود. فیلم "قوی سیاه" از آن دسته فیلمهای چند لایه ایست که می توان از جنبه های مختلفی به آن نگریست. به عنوان ساده ترین نگاه، می توان آن را به نمایش زیبای دشواری های یک هنرپیشه برای رسیدن به نقش تعبیر کرد. جایی که می شنویم مثلا فلان بازیگر آنچنان در نقش خود غرق شده که تا سالیان سال اثرات آن در روح و روانش جاریست تا آنجا که برخی را به سمت فنا سوق می دهد. (داستان مرگ تراژیک "هث لجر" بازیگر نقش جوکر در شوالیه تاریکی) حتی می توان فیلم را از منظر رقابت خوب و بد، سیاه و سفید و خیر و شر بررسی کرد جایی که دختر معصومِ در اجتماع غرق نشده و در کنار دختر شرّ از سان فرانسیسکو  آمده برای بقا می جنگد.

 اما دوست دارم این فیلم را از منظر روان شناختی خیر و شرّ درونی هر انسان ببینم. آنجا که در وجود تک تک ما دو نیروی متضاد هر یک با تمام نیرو ما را به سوی بهتر شدن یا بدتر شدن می کشانند. قوی سفید و قوی سیاه هر دو در وجود نینا هستند (همچنین در وجود همه انسانها) اما برای اینکه او بتواند نقش هر دو را بازی کند نخست می بایست قوی سیاه خفته در درون نینا بیدار شود. بیداری ای که عواقب دهشتناکی را به دنبال خواهد داشت. روح سفیدی که لکه های سیاه (مانند پرهای یک قوی سیاه) بر وجودش می نشیند تا کجا تاب زجر کشیدن را خواهد داشت؟ سرانجام این دوئل خیر و شر درونی، مرگ سیاهی است یا رستگاری. برای من عجیب نیست که آرنوفسکی (و صد البته چایکوفسکی) هر دو، چنین مرگی را عین رستگاری می دانند. نینا، با جنبه های شرارت سرکوب شده در وجودش آشنا می شود. جایی که به علت حضور مادر (نماد فرشته ای مهربان) حتی با نیازهای غریزی درونی اش هم بیگانه مانده و از روابط حیله گرانه و کثیف انسانی محیط بیرون بی خبر است.

موسیقی فیلم

وقتی موسیقی عنصر اصلی هنر باله باشد باید هم انتظار داشت که در فیلمی بر اساس این هنر، موسیقی جایگاه رفیعی داشته باشد. به حق این بار هم موسیقی فیلم آرنوفسکی چیزی بیشتر از یک شاهکار است جایی که "کلینت منسل"  آهنگساز همۀ فیلمهای آرنوفسکی، شهامت تغییرات بزرگی را در اصل موسیقی چایکوفسکی به خود می دهد و اثری به شنونده هدیه می کند که تا مدتها بعد از تماشای فیلم در ذهن و جان آدمی می ماند. بی شک بعد از موسیقی تکان دهندۀ فیلم، بازی بازیگران از مهمترین شاخصه های قوت فیلم است، جایی که "ناتالی پورتمن"  و  "وینسنت کسل"  انگار نه فقط برای این فیلم بلکه انگار برای این هنر (باله) به دنیا آمده اند. ثمرۀ یکسال تمرین بالۀ پورتمن این است که بیننده لحظه ای او را در حال بازی نمی بیند بلکه بیشتر به بالرینی می ماند که دارد در یک فیلم واقع گرا (رئال) بازی می کند. این واقع گرایی زمانی تشدید می شود که کل صحنه های فیلم با دوربین بی قرار و لرزان  "ماتیو لیباتیک" فیلمبرداری می شود و عجیب نیست که او هم فیلمبردار همۀ آثار آرنوفسکی است (بجز "کشتی گیر"). همۀ اینها من را از همین حالا در انتظار شاهکار بعدی آرنوفسکی نگاه می دارد. کارگردانی که ثابت کرده است هر دو سال یکبار با اثری هنری - فلسفی می آید تا ما را با گوشه ای ناشناخته از وجود خودمان آشنا کند.


نظر منتقدین برجسته در مورد فیلم

قوی سیاه آرونوفسکی اثری مورد تایید اکثر منتقدین است. در میان نقدهایی که میگشتم، سختگیرترین افراد هم روی خوش به این فیلم نشان داده و زبان به تحسین آن گشوده‌اند. در میان این نقدها یکی از موفق‌ترین عوامل فیلم، بازیگر نقش اصلی آن معرفی شده است. «قوی سیاه» به فهرست ده فیلم برتر سال منتقدان طراز اولی چون پیتر تراورس راه پیدا کرده است. نظر اکثر منتقدان هم درباره این فیلم مثبت بوده است. راجر ایبرت که 3.5 ستاره به فیلم داده، «قوی سیاه» را از بعضی جهات قابل مقایسه با فیلم قبلی آرنوفسکی، «کشتی‌گیر»، می‌داند. طبق نظر ایبرت، در هر دو فیلم یک نوع حرفه‌ای‌گری بی‌تزویر و پاکدلانه وجود دارد و در هر دو فیلم با شخصیت‌هایی سروکار داریم که به خاطر دنبال کردن کارشان، در زندگی شخصی خود دچار مشکل می‌شوند. ایبرت در بخشی دیگر از مقاله‌اش درباره «قوی سیاه»، آن را ملودرامی می‌داند که با احساسات‌گرایی غلیظ، بسیار باشکوه و به طرز تیره و تاری آبسورد روایت شده است. مایکل فیلیپس هم با دادن 3.5 ستاره به این فیلم، هشدار داده که خیلی از تماشاگران احتمالاً در برابر بازی‌های واقعی/فانتزی که فیلمنامه بر روی هسته مرکزی‌اش پیاده می‌کند، مقاومت خواهند کرد. لوک تامپسن که حتی بیش از منتقدان پیشین طرفدار فیلم بوده و آن را یک فیلم درجه A ارزیابی کرده، به این مسأله اعتقاد دارد که اعضای آکادمی اسکار احتمالاً ‌فیلم را بیش از حد برای ذائقه خود ترسناک ارزیابی می‌کنند و از آن سو هم طرفداران فیلمهای ترسناک از فکر این که باید به تماشای یک باله بنشینند، شورش خواهند کرد! اما تامپسن در ادامه به این نکته اشاره می‌کند که در هر دو صورت، آن‌ها هستند که ضرر خواهند کرد (و نه فیلم). مانولا دارگیس معروف هم به فیلم A داده و آن را تلفیق افسون‌کننده‌ای از دیوانگی و حیله‌گری دانسته است. جیمز براردینلی هم به قوی سیاه، 3.5 ستاره داده تا نشان دهد این فیلم از دید او هم یکی از بهترین‌های سال است. براردینلی درباره «قوی سیاه» ‌می‌گوید: «قوی سیاه کاری می‌کند که پیچیدگی‌های «جزیره شاتر» و «تلقین» در مقایسه با آن بسیار سهل‌الوصول به نظر می‌رسند!» براردینلی در جایی دیگر ناتالی پورتمن را شایسته دریافت اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی می‌داند. اما کنت توران سختگیر یکی از منتقدان جدی فیلم محسوب می‌شود. توران که به قوی سیاه C- داده و آن را یک دست و پا زدن بیهوده تمام عیار تلقی می‌کند، به خصوص با شخصیت نینا مشکل دارد و او را عصبی‌کننده می‌داند. به خصوص با علائم خراش غیرقابل تشریحی که دارد و علاقه شدیدی که به ملاقات غریبه‌ها در مترو نشان می‌دهد.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

در مورد آرنوفسکی کارگردان فیلم

دارن آرنوفسکی کارگردان چهل و یک ساله‌ای است که با وجود جوانی  آثاری چون Requiem for a Dream   و کشتی‌گیر را در کارنامه دارد. کشتی‌گیر او در مراسم مختلف جوایز گوناگونی برد و نامزد دریافت بسیاری از آنها بود. اینبار دو سال بعد از  "کشتی گیر"  و چهار سال پس از "چشمه"، آرنوفسکی شاهکاری دیگر خلق کرده است که حتی بیگانگان با هنری به نام باله را یکصد و هشت دقیقه میخکوب میهمانی موسیقی و نور می کند.

تحلیل سریال ماوراالطبیعه  (SUPER NATURAL)


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

ژانر: درام، ترسناک

کارگردان: اریک کریپک- سرا گمبل

بازیگران اصلی

جارد پادالسکی: سم وینچستر

جنسن اکلس: دین وینچستر

 جیم بیور: بابی سینگر

میشا کالینز: کستیلو

جفری دین مورگان: جان وینچستر

مارک پلگرینو: لوسیفر

پخش کننده: کانال CW

مدت هر قسمت: 38 تا 45 دقیقه

رتبه در سایت IMDB: 8.9 از 10 از تعداد 15869 رای

تاریخ پخش: 13 سپتامبر 2005 الی 2011

تحلیلی جامع از سریال ماوراالطبیعه


با سلام خدمت دوستان عزیز

بنا به علاقه ای که به داستان سریال سوپرنچرال داشتم، تصمیم گرفتم تحلیلی کلی از این سریال انجام دهم. لازم به توضیح است که نوشتن در مورد این سریال در چند صفحه بسیار مشکل است و این سریال میبایست از ابتدا اپیزود به اپیزود بررسی میشد ولی به دلیل اینکه هم اکنون شش فصل از پخش سریال گذشته و در آخرین فصل آن هستیم مجبور به ارائه تحلیل کلی هستیم وگرنه هر اپیزود جای بحث و بررسی بسیاری داشت و می توانست نکات زیادی را به ما در مورد جهان ماورا الطبیعه آموزش بدهد.

مقدمه

ماوراالطبیعه به معنای فراواقعی یا فرادید است. اگر شما انسان معتقدی باشید به دنیای پیرامون خود نیز اعتقاد دارید. دنیایی که در آن موجوداتی مثل ارواح، اجنه و شیاطین وجود دارند ولی به دلیل نداشتن ابعاد فیزیکی، ما قادر به دیدن آنها نیستیم. در حقیقت ما تا خود به دنبال این موجودات نباشیم و به آنها اجازه ندهیم نمی توانیم آنها را ببینیم. در حالی که ما مشغول کارها و گرفتار زندگی روزمره خود هستیم اشخاصی هم هستند که به این دنیا وارد شده و دائم با چنین موجوداتی روبرو می شوند. جلسات احضار ارواح، جن گیری و... نمونه هایی هستند که شما بارها درباره آنها شنیده اید. شاید هم تابحال افسانه های بیشماری در مورد این موجودات و آزار و اذیت آنها شنیده باشید. برخی از افراد ادعا می کنند که نوع خوب آنها نیز وجود دارد که به انسانها کمک می کنند.

اینها همه مقدمه ای بود که به داستان خانواده ای بپردازیم که از سالها پیش، نسل اندر نسل با این موجودات در ستیز بوده اند و نام شکارچی ارواح را به خود گرفته اند. خانواده وینچستر ...

جان وینچستر

جان پدر خانواده است. او یک شکارچی ماهر است و تقریباً تمامی شکارچی ها و حتی شیاطین و ارواح یا او را کاملاً می شناسند یا حداقل، نام او را شنیده اند. جان در ابتدای داستان، همسر خود را از دست می دهد و برای گرفتن انتقام از شیطان چشم زرد که مسبب مرگ همسر اوست دست به هر کاری می زند. جان کتاب یادداشت ارزشمندی از خود به جای می گذارد که در آن تجریباتش را که در مواجهه با ارواح و... به دست آورده برای پسرانش شرح می دهد.

  

ماری

مادر خانواده و کسی است که در اصل شکار را به جان آموخته است. جان به سبب ازدواج با ماری با خانواده شکارچی ارواح وصلت می کند. وی از آنها نحوه شکار ارواح را می آموزد. ماری در همان ابتدای داستان خود توسط شیطان چشم زرد کشته می شود.


دین وینچستر

دین پسر بزرگ خانواده است. بعد از مرگ ماری، سم که شش ماه بیشتر ندارد توسط دین بزرگ می شود. بیشتر مواقع پدر برای شکار بیرون از خانه است و این دین است که برای سم نقش پدر و مادر را ایفا میکند. دین که به سم علاقه زیادی دارد همیشه مراقب اوست و وقتی سم رشد کرده و به دانشگاه می رود او را همراه خود می کند تا پدر خود را که مدتی است مفقود شده پیدا کنند. دین یک مرد سرسخت، خوش چهره و برادری مهربان است. او در مواجهه با ارواح و شیاطین بسیار خشن و جدی است، در حالیکه در حالت طبیعی بسیار شوخ طبع و مهربان است. بزرگترین نقطه ضعف دین نگرانی برای برادر کوچکش، سم وینچستر است.


سم وینچستر

سم پسر کوچک خانواده، بسیار مرموز است. او اکثر اوقات بدخلق و سختگیر است. کمتر لبخند به لب دارد. در شش ماهگی خون او توسط شیطان چشم زرد آلوده شده است. به همین خاطر قابلیتهای فراطبیعی دارد. سم رابطه خوبی با پدرش نداشته است چون از کودکی کمتر او را دیده است. در ضمن سم در ابتدا علاقه زیادی به شکار ندارد و فقط بخاطر اجبار در این راه قرار می گیرد. او که به تحصیل در دانشگاه مشغول است توسط دین به شغل موروثی روی میاورد. انگیزه سم در ادامه راه، یافتن حقیقت وجودی درون خود است. او همیشه در طول داستان با خصلت شیطانی خود در مبارزه است و به همین خاطر ما کمتر او را خندان می بینیم.


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

تحلیل داستان فیلم

داستان این سریال از یک ساختار آدم و حوا شروع شده و در طول فصل اول به ساختار هابیل و قابیل تبدیل میشود. زن و شوهری به نماد آدم و حوا به نام جان و مری با دو فرزند ذکور خود زندگی میکنند. در طول سریال افشا میشود که زن یکبار گول شیطان را خورده است و با او قرارداد بسته است و به همین علت شیطان به شکل کاملا نمادینی به سراغ فرزند کوچکتر او میرود و در همین راستا او را نیز میکشد و سرنوشت جان و مری به جهنم تبدیل میشود. بیست و سه سال (عدد مقدس در کتاب تورات) از آن تاریخ میگذرد و پسران در کنار پدرشان بزرگ شده اند و تمام این مدت پدر به دنبال عامل قتل مری همسرش میگشته است. حالا پای برادران به مسائل ماورایی باز میشود.

داستانی که ما با آن مواجه هستیم در حقیقت داستان مبارزه خیر و شر است. خانواده وینچستر معتقدند هر اتفاق غیرعادی که در دنیا رخ می دهد ریشه در دخالت شیاطین دارد و اکثر مرگهای مشکوک و غیرطبیعی را دنبال می کنند. از همان ابتدای خلقت که خداوند انسان را خلق کرد شیطان از تعظیم به اشرف مخلوقات اجتناب کرد و به خاطر همین نافرمانی طرد شد. او قسم خورد که لحظه ای انسان را آسوده نگذارد. شیطان همیشه و در هر دوره ای به آلوده کردن انسانها پرداخته و لحظه ای از فعالیت دست نکشیده است. او میخواهد به خداوند تبارک و تعالی ثابت کند که بشری که او اشرف مخلوقات نامیده است لایق این نیست که فرشته ها به آن تعظیم کنند. شیطان که اگر اغراق نباشد قدرتمندترین فرشته خداوند است، در طول تاریخ موفق شده انسانهای بیشماری را به نیستی و تباهی بکشاند ولی در این بین انسانهایی بوده اند که ثابت کردند واقعاً اشرف مخلوقات هستند. انسانهایی که با فداکاری و گذشت و صفات خوب دیگر دست به کارهای نیکویی زدند و فارغ از هر دین و مذهب انسانیت را به تمام کلمه معنا کردند. اما شیطان تا آخرالزمان دست از کار نمی کشد و راه دیگری را برای بدنام کردن انسانها در پیش می گیرد.

نویسندگان و تهیه کنندگان این سریال، سرا گمبل و اریک کرایپک از تمام منابع باستانی و اسطوره ای و منابع نمایشی و افسانه های ملل مختلف برای نوشتن این سریال استفاده میکنند و به فضا سازی و معرفی موجودات ماوراء الطبیعه میپردازند. از آنجا که این دو برادر شکارچی ماوراء الطبیعه معرفی میشوند، داستان سریال هم یک روال منطقی دارد و درست همانند یک دوره آموزشی ماوراء الطبیعی ساخته شده است و انواع موجودات و پدیده ها به ترتیب، یکی پس از دیگری وارد داستان میشوند. در قسمت های انتهایی فصل اول مسئله شیطان و تسخیر شدن توسط شیاطین مطرح میشود و اتفاقا از باستانی ترین نوع شناخته شده شیطان در متون دینی و کتب باستانی این ماجرا آغاز میشود. و کم کم حضور شیاطین روی زمین به طور جدی در داستان این سریال مطرح میشود. کدامین شیطان غیر از خود آدمیزاد میتواند روی کره خاکی زمین زندگی کند؟ شیاطین انسانها را تسخیر میکنند چرا که این خود ما هستیم که شیاطین هستیم و شیاطین را از درون خود به وجود می آوریم. با وارد شدن شیاطین به سریال ، نوع اول خط داستانی پیشرفت بیشتری میکند و پر ملات تر میشود و از آغاز فصل دوم و با قرارداد بستن جان وینچستر با ازازل یا شیطان چشم زرد، داستان سریال به زیبایی از فاوست گوته و دکتر فاستوس کریستوفر مارلو وام میگیرد و ماجرا وارد مسیر جدیدی میشود.

شیطان، ابلیس، خناس و لوسیفر چند نامی هستند که در داستان برای این موجود بدذات به کار می رود. او شیاطینی را که تحت سلطه اش هستند مامور می کند در بین انسانها رخنه کنند تا ماموریتی را که به  عهده اشان قرار داده در وقت تعیین شده انجام بدهند. در این بین یکی از عمال او که شیطان چشم زرد نامیده می شود در یک شب چندین کودک شش ماهه را با خون خود آلوده می سازد. اما اشتباه بزرگ را وقتی انجام می دهد که سم، پسر وینچستر را آلوده می کند. چون در این بین ماری همسر او را به قتل میرساند و جان که یک شکارچی قهار است به دنبال انتقام مرگ همسرش سد راه آنها می شود. حتی وقتی سم بزرگ تر می شود با توانایی هایی که توسط خود شیطان کسب کرده به قتل عام شیاطین دست می زند و این چیزی بود که شیطان چشم زرد فکرش را نمی کرد که اتفاق بیفتد و در آخر به سبب همین اشتباهش توسط همین خانواده نابود می شود.


دین به همراه سم به کشتار شیاطین و ارواحی دست می زنند تا سرنخی از پدرشان بیابند. البته در بعضی اوقات با حوادثی روبرو می شوند که شیطان تصرفی در آن نداشته است. مثل اشخاصی که به قتل رسیده اند و روحشان مضروبین را مورد آزار قرار می دهد. هر اپیزود به بررسی یک نوع از ارواح و شیاطین و اجنه می پردازد و ما با افسانه های شهری رایج در آن شهر آشنا می شویم. همچنین فیلم از بعدی دیگر جنبه توریستی نیز دارد چون در هر قسمت ما به یکی از نقاط آمریکا رفته و با مردم آن منطقه نیز آشنا می شویم و از لحاظ بصری نیز دیداری با طبیعت زیبای آن مناطق خواهیم داشت. دین و سم در طول سفر پرخطرشان که نوعی مسلک عرفانی در آیین هندو نیز محسوب می شود با ابزار و ادوات خاصی به مبارزه با موجودات فراطبیعی می پردازند. گلوله در این بین هیچ کارایی ندارد و تنها نمک است که شیاطین را طرد می کند. نمک عنصری است که خاصیت گندزدایی دارد و به خاطر این که ارواح از سولفور تشکیل شده اند به همین دلیل نمک برای آنها سم است. یکی دیگر از ابزاری که به کار می برند آهن خالص است. اگر شما هم به یاد داشته باشید قدیمی تر ها همیشه می گفتند هنگام خواب یک قیچی یا چاقوی آهنی همراه با قرآن بالای سر خود داشته باشید تا از شر موجوداتی مثل اجنه و شیاطین در امان باشید. جالب است که این اعتقاد در باور مردم آمریکا نیز وجود دارد.

در ادامه داستان جسیکا، نامزد سم هم توسط شیطان چشم زرد کشته می شود و این انگیزه سم را برای ادامه راه و گرفتن انتقام دو چندان می کند. همچنین در طول سفر این دو برادر، ما با گذشته این خانواده بیشتر آشنا می شویم. جان که در طول دو فصل اول بطور مرموزی ناپدید شده است، در اواخر فصل دوم با تله یکی از شیاطین که روح یک دختر به نام مگ را تسخیر کرده، برای نجات پسرهایش بازمیگردد. در ضمن ما متوجه می شویم جان مفقود نشده بوده و خودش خواسته پسرها به مبارزه شیاطین بروند و همچنین با جداشدن از یکدیگر نقطه ضعفی به شیاطین ندهند.

      

روابط میان دو برادر از موضوعاتی است که همواره در طول داستان با آن مواجهیم. سم اوایل داستان مایل به همکاری نیست و دین او را به شکار ترغیب می کند. او قبلاً با پدرش نیز مشاجره ای بر سر این موضوع داشته است ولی در میانه راه با پدر آشتی کرده و کم کم او هم به مانند دین به خانواده و شکار وابسته می شود. او سرنوشت خود را می پذیرد ولی همیشه چیزی او را آزار می دهد. به خاطر خون شیطان که در رگهای او جاری است از توانایی های خاصی برخوردار است. یکی از این توانایی ها دیدن آینده است. از همین طریق با دیگر کودکانی آشنا می شود که به مانند او آلوده شده اند. راز این امر زمانی کاملاً برملا می شود که شیطان چشم زرد تمامی آنها را به نقطه ای دور دست می فرستد تا در یک ماراتن خونین همدیگر را بکشند و برترین آنها را رهبر عملیات خود کند. در این میان سم به اشتباه توسط یکی دیگر از هم نوعان خود کشته می شود.

دین که زحمات چندین ساله خود را بی ثمر می بیند. دست به کاری میزند که مقدمه ساز اتفاقات آینده است. زمانی که دین در پایان فصل اول در یک تصادف که شیطان ترتیب داده است کشته می شود و عزرائیل برای بردن روح او می آید، جان پدر دین به خاطر نجات جان او با احضار شیطان چشم زرد با او معامله ای می کند. او کلتی را که مخصوص کشتن شیطان است و در گذشته ساخته شده است به همراه روح خود تسلیم شیطان می کند تا دین  به زندگی بازگردد. اکنون دین نیز در موقعیتی مشابه قرار گرفته است و برای نجات سم به چهار راه سرنوشت می رود. او در قبال بازگشت زندگی سم روح خود را با شیطان معامله می کند. به او یک سال فرصت داده می شود تا زندگی کند. سم وقتی به زندگی بازمیگردد و از ماوقع مطلع می شود برای نجات دین دست به هرکاری میزند. در این بین ماموری به اسم هنریکسون نیز دائما به دنبال آنهاست.


از طرفی در پایان فصل دوم، شیطان چشم زرد به کمک فرد منتخبش موفق می شود دروازه ای از جهنم را که  در وایومینگ قرار دارد باز کند و تعداد زیادی از شیاطین را از جهنم آزاد کند. در این میان جان نیز خارج شده  و کمک می کند تا دین شیطان چشم زرد را موقتا متوقف کند. در اصل ما فکر می کنیم او کشته شده ولی در ادامه متوجه می شویم که او به خواب رفته است.

اما منطقه ای که دروازه جهنم در آن قرار دارد جای بحث دارد. وایومینگ منطقه ای از کانزاس است که گورستان بیشتر اشرار و خلافکارهای سابق این منطقه است. همانطوریکه فرخ عزیز در تحلیل و بررسی فیلم نابخشوده توضیح دادند این منطقه از آخرین مناطقی بود که تحت سلطه مارشال های ایالتی درآمد. این منطقه همیشه به خاطر هم مرز بودن با مکزیک و همچنین تگزاس محل زندگی اشرار و خلافکارهای مخوف بود. حالا در نظر بگیرید بعد از گذشت چندین سال و متمدن شدن این شهر، گورستان این شهر مدفن تمامی خلافکارها و گناهکارترین انسانهای قرن گذشته است. با آزاد شدن روح این اشرار چه بلایی بر سر مردم شهرها خواهد آمد؟!

شروع فصل سوم با صحنه های زیبایی همراه است. ارواح شریری که آزاد شده اند (که دقیقاً شبیه دود سیاه در لاست هستند) به شهرها رخنه می کنند. این تعبیری زیباست از نفوذ و وسوسه شیطان به درون انسان که در دنیای امروز بیشتر هم شده است. "جنگ تازه شروع شده" این جمله را بابی دوست دیرین جان برای دو برادر می گوید. در این فصل از ماجرا بابی دو برادر را در ادامه راه همراهی می کند و همچنین یک شیطان به نام روبی که برای کمک به سم آمده است. او بخاطر انسانیتی که هنوز در او به جای مانده از سایر شیاطین متمایز شده است. او از وجود یک شیطان نیرومند به نام لیلیت خبر می دهد که دشمن قسم خورده سم است. لیلیت خود می خواهد رهبری اربابش را به عهده بگیرد و به خاطر همین به رقیب نیازی ندارد. او قصد از بین بردن سم را دارد.


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

بالاخره بعد از کشمکش های فراوان در فصل سوم و رویارویی با انواع و اقسام ارواح، مهلت دین به پایان می رسد و لیلیت که در قالب دختربچه ای قرار گرفته است، با سم و دین روبرو می شود. این در آخرین لحظات عمر دین به وقوع می پیوندد. دین نجات پیدا نمی کند و به جهنم برده می شود. سم بخاطر قدرت ماورایی که درون خود دارد از شر لیلیت مصون میماند و لیلیت می گریزد.


نویسندگان و تهیه کنندگان این سریال در تمام طول سریال نشان داده اند که به خوبی از مسائل ماورایی آگاهند و در این زمینه مطالعه دارند و همینطور به تاریخ ادیان و تاریخ تمدن نیز آشنا هستند. از درون و روان انسان نیز به خوبی آگاهند و خوب میدانند چگونه روی تماشاگرانشان تاثیر بگذارند. البته این تاثیر گذاری در ابتدا خیلی تند بود و به جرات میتوان گفت قسمت های اولیه فصل اول بسیار وحشتناک و ضربه زننده بودند طوری که بسیاری از تماشاگران به وحشت افتادند و از ادامه سریال سر باز زدند. ساختار سریال سوپرنچرال به تدریج شکل گرفت و جا افتاد و روز به روز بهتر شد و حتی در دوران رکود و اعتصاب نویسندگان، فصل سوم به رشته نگارش در آمد و بسیار فصل موفقی هم بود. همینطور سریال سوپرنچرال در به تصویر کشیدن دو اسطوره و قهرمان جدید با اصالت آمریکایی کاملا موفق بودند. دو کابوی جوان که به موسیقی راک آمریکایی علاقه دارند، سوار یک ایمپالای سیاه رنگ میشوند که یک ماشین کاملا آمریکایی است و خلق و خوی کاملا آمریکایی دارند و نامشان از یک اسلحه معروف آمریکایی گرفته شده است، در عین حال وینچستر نام یکی از نویسندگان انجیل در انگلستان هم میباشد.

 سم که با رفتن برادرش به جهنم بسیار خشن تر شده است دست به کشتار شیاطین با کمک قدرت درون میزند. روبی به او در قدرتمندتر شدن کمک میکند.

دین که چهارماه در جهنم به سر برده در ابتدای فصل چهارم توسط یک دست از جهنم بیرون کشیده می شود. هیچکس نمی داند دین چطور نجات یافته است. همه متعجب از این اتفاق هستند. اما با احضار این شخص پاسخ بسیار شوکه کننده ای می گیریم. این بار داستان از افسانه های شهری و داستانهای سطحی عبور کرده و ابعاد گسترده تری پیدا می کند. ما در طول داستان همواره با نیروهای شیطان و عمال او مواجه بوده ایم، اما در این اپیزود با یک فرشته آشنا می شویم. کستیلو فرشته ای است از فرشته های خدا که ماموریت دارد دین را آماده نبردی ویژه کند. کستیلو همان کسی است که جای دستش بر روی بازوی دین حک شده است. او به فرمان خدا دین را از جهنم بیرون کشیده تا او را برای ماموریتی حساس به کار بگیرد.

لوسیفر (خناس) قصد دارد خود از قفس بگریزد و جهان را در تاریکی فرو برد. درست مثل داستان ارباب حلقه ها که سائرون به فرمان شیطان قصد این کار را داشت. قیام شهود یکی از نشانه های آخرالزمانی است که به آن اشاره می شود. از این به بعد داستان وارد مقوله حساسی شده است که مرا وادار میکند به کتاب انجیل و بخش مکاشفات یوحنا مراجعه کنم.

یوحنا یکی از حواریون عیسی مسیح بود که در این قسمت از انجیل، مطالبی را از آینده و آخرالزمان از زبان عیسی مسیح نقل کرده است. او به عرش خداوند برده می شود و اتفاقاتی که قرار است در آینده بیفتد و مبارزه شیطان با عیسی مسیح و بندگان او و همچنین نشانه های آخر الزمان را می بیند.

چون داستان از دیدگاه دین مسیحیت بیان شده است مورد انتقاد ادیان دیگر قرار گرفته است. اما با کلیات این اتفاقات همه ادیان موافق هستند و فقط در جزئیات و اشخاص با یکدیگر اختلاف نظر دارند. در تحلیل بعدی بیشتر در مورد وقایعی که در انجیل آمده و در داستان فیلم به کارگرفته شده مطلب خواهم آورد.


یکی از زیبا ترین کارهای نویسندگان سوپرنچرال گرته برداری از نمایشنامه های عبادی و مذهبی قرون وسطی است. نمایشنامه هایی که در وصف زندگی مسیح و مصائب او نوشته شدند و شاید هزار سال قدمت دارند. این نوع زنده کردن متون نمایشی باستانی بسیار امری با ارزش است. کم کم مسائل مذهبی که برگرفته از مزامیر داوود، عهد عتیق و مکاشفات یوحنا هستند با مسائل فلسفی مخلوط میشوند و به ماجرا رنگ و روی جدیدی میدهند. فرشته ها از آسمان به زمین می آیند، ولی به آن شکلی که در تصور ما بود معصوم نیستند و دست کمی از شیاطین ندارند. تنها یکی از آنهاست که در کنار سم و دین می ماند و به آنها کمک میکند. باز به این مسئله میرسیم که فرشتگان هم روی زمین و در میان ما هستند و باز نمادی هستند از ذات فرشته گونه انسانها و به طور کل در این سریال شیاطین و فرشتگان از خود انسانها هستند. بدی و خوبی را روی خود زمین باید جستجو کرد. این دید کاملا هایدگری با دید ماوراء الطبیعی در هم می آمیزد و داستان به شکل تخیلی گونه اش پیش میرود. همین که سم و دین خودشان پوسته دو فرشته لوسیفر و میکائیل هستند به قضیه برادر کشی هابیل و قابیل باز میگردد و به لحظه آفرینش هنگامی که لوسیفر به دلیل سر باز زدن از دستور خداوند برای تعظیم به انسان اشرف مخلوقات توسط میکائیل از بهشت رانده شد. لحظه آفرینش یکبار دیگر باید شکل بگیرد و این دنیا در چرخه تکراری خود همواره میچرخد و به مسیر تکرار گونه خود ادامه میدهد.
انسان به دنبال خدا میگردد، فرشته ها به دنبال خدا میگردند. خدا در بهشت نیست، خدا در آسمان نیست، خدا کجاست؟ خدا مرده است؟ این باور نیچه را که ما خود با دستان خود خدا را کشته ایم و به خاک سپرده ایم دست مایه نویسندگان این سریال قرار میگیرد تا داستان به شیوه فلسفی تری ادامه پیدا کند. نویسندگان به راحتی اذهان تماشاگرانشان را به بازی میگیرند و آنها را وادار میکنند تا یک بار دیگر به خدا فکر کنند، یک بار برای همیشه خودشان به دنبال خدا بگردند و در نهایت خودشان خدا را پیدا کنند و به وجود خدا ایمان بیاورند که این از با ارزش ترین نوع ایمانهاست. سم و دین در جستجوی خدا، به بهشت و باغ عدن سفر میکنند و اینجاست که جاشوا باغبان باغ عدن که از قضا یک سیاه پوست هم هست، به آنها میگوید که با خدا حرف زده و خدا روی زمین است. نویسندگان به زیبایی خدا را با آن همه عظمتی که در آسمان برایش آفریده بودند به ناگاه به روی زمین میکشند و یکبار با نگاه اومانیستی و انسان مداری به خدا نگاه میکنند.

در طول داستان سریال یک نویسنده ، یک انسان کاملا معمولی را به نام چاک به ما معرفی میکنند که از پیش داستان وینچستر ها را مینویسد و در ابتدای امر او را پیامبر خدا معرفی میکنند که رسالتش نوشتن کتاب مقدس وینچستر هاست. همه چیز تا انتهای فصل پنجم به خوبی پیش میرود و در نهایت ما چاک نویسنده را در حال تایپ کردن و نوشتن تقدیر وینچستر ها میبینیم و بر ما واضح و روشن میشود که چاک نمادی از خدا روی زمین بوده است. خدایی به آن سادگی ... ما کجا بودیم و چگونه با تعصب به خدا مینگریستیم ... کجا بودیم تمام این مدت که خدا در میان ما بود.

سوپرنچرال نه تنها به باور های مذهبی ما ضربه نمیزند، بلکه ارتباط با عالم ماورا را با یک دید فانتزی و سمبولیستی برای ما ساده تر و راحت تر میکند و ما را به کنکاش در باورمان از خدا و آفرینش او وا میدارد. ما را وا میدارد تا شیاطین و فرشتگان را در وجود خود جستجو کنیم و در درون خود به دنبال آنها بگردیم. سوپرنچرال در عین اینکه از مسائل مذهبی وام میگیرد، به هیچ عنوان دست به تبلیغ مذهبی نمیزند و یا به مذهبی توهین نمیکند و همیشه سعی کرده است پایش را از گلیمش دراز تر نکند. برای همین هم هست که محبوب همگان شده و به عنوان سریال برگزیده سال انتخاب میشود.

مقوله آخر الزمان مطرح میشود و ما در تمام طول مدت سریال میبینیم که این آخرالزمان را این ما خود انسانها هستیم که به پا میکنیم و گناه آن را به گردن دیگری میگذاریم.
سم خیال دارد که تسلیم شیطان نشود ولی در نهایت به لوسیفر بله میگوید و خود را در اختیار او قرار میدهد تا بتواند او را به قفسش برگرداند. سم خودش را در اختیار لوسیفر قرار میدهد در حالیکه دین این کار را نمیکند و پوسته مایکل نمیشود، برای همین برادر ناتنی آنها به عنوان پوسته میکائیل وارد داستان میشود و در یک نبرد تنگاتنگ دو موجود ماوراء الطبیعی که از انسان به عنوان سپر خود و عروسک بی اراده خود استفاده کرده اند آن انسانها را به قعر جهنم میبرند. اینطور به نظر میرسد که دعوای فرشتگان از زندگی این انسان ها مهم تر بوده است ... ولی نویسندگان از دهان چاک یا همان خدا سخن میگویند و اینطور به ما نشان میدهند که خداوند نمیخواهد این ماجرا به این شکل پایان پذیرد و هیچ چیز را انتهایی نیست....

این تحلیل ادامه دارد ...


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


فیلم هزارتوی پنCAST

     تحلیل و بررسی فيلـــــــم هزارتوی پن

Pan's Labyrinte



نام فيلم : هزارتوی پن
تاريخ نمايش : ۱9 ژانویه ۲۰۰7

تهيه كننده : گیلرمو دل تورو- آلفونسو خوارون
كارگردان : گیلرمو دل تورو
موزيك متن : خاویر ناواره
فيلم بردار : گیلرمو ناوارو
نویسنده : گیلرمو دل تورو
ژانر : درام، فانتزی معمایی
توزیع‌کننده: برداران وارنر- پیکچر هاوس

بازيگران:
ایوان باکرو: افلیا
سرگئی لوپز: کاپیتان ویدال
ماری بل ویردو: مرسدس
داگ جونز: فان
الکس آنگولو: دکتر
راجر کاسامایور: پدرو
سزار ویا: سرانو


: 8.4 از 10 تعداد 332/165 رایIMDB Rate

افتخارات:
برنده جایزه بهترین فیلم برداری انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا
برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
برنده جایزه اسکار بهترین چهره پردازی
برنده جایزه اسکار بهترین طراحی صحنه
نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان

درباره داستان:
افلیا و مادر باردارش مجبور هستند تحت قیمومیت کاپیتان ویدال یکی از دست نشانده های ژنرال فرانکو در شمال اسپانیا زندگی کنند. افلیا روزی یک پری را می بیند که او را به یک هزار تو هدایت می کند و از این پس داستان در دو دنیای واقعی و خیالی بطور موازی دنبال می شود ...

تحليل و بررسي از : شاهین

تحلیل فیلم هزارتوی پن


تحلیل فیلـــــــــــــم

مقدمه

جنگهای داخلی اسپانیا

جنگ داخلی اسپانیا نتیجه تنازع افکار گوناگون مرسوم در اروپا بود. از قرن شانزدهم به بعد هر نظریه و مکتب اروپایی در میان اسپانیاییها گروهی هوادار یافته بود، که در هواداری خود بسیار سرسخت بودند. کاتولیکیسم سلسله هاپسبورگ، مطلق گرایی پادشاهان بوربون، لیبرالیسم انقلاب کبیر فرانسه، رمانتیسم جدایی خواهی، سوسیالیسم، آنارشیسم، کمونیسم و فاشیسم همه در جامعه اسپانیای قرن بیستم حضوری پررنگ داشته اند. جنگ داخلی اسپانیا نبرد هواداران این مکاتب بود. کمتر حادثه مانند جنگ داخلی اسپانیا 1939-1936 بر همه ابعاد حیات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری یک قاره تاثیر گذاشته است. بسیاری این حادثه را پیش درآمدی مینیاتوری بر جنگ جهانی دوم می دانند. در صف جمهوری خواهان بسیاری از ژنرالهای شوروی به عنوان مستشار نظامی برای اولین بار با حریفان آلمانی خود در سالهای بعد آشنا می شدند که مستشاران ناسیونالیستهای فرانکو بودند. نویسندگانی مانند همینگوی و آنتوان دو سنت اگزوپری بعنوان خبرنگار حوادث خونین این نبرد را شاهد بودند و آنها را در رمانهای خود جاودانه کردند. روشنفکرانی مانند جورج اورول در صف داوطلبان بین المللی به دفاع از جمهوری پرداختند و در بطن حوادثی قرار داشتند که به انحطاط جمهوری منجر شد. هنرمندانی مانند پیکاسو درد و رنج مردم درگیر این نبرد را جاودانه کردند. جنگ داخلی اسپانیا تفکر سیاسی نسلهای قرن بیستم اروپا را شکل داد.آنتونی بیور درباره اسپانیای فرانکو می نویسد: “زندگی در اسپانیای فرانکو زندگی در یک کشور تحت اشغال بود. فرانکو و ناسیونالیستها، کارلیستها و فالانژیستها بر این باور بودند که مانند ایزابل و فردیناند کشور را دوباره فتح کرده اند. فرانکو بر اسپانیا مانند یک فاتح حکم می راند، نه یک مستبد روشنفکر، نه یک پادشاه و نه حتی یک اسپانیایی.”
در این جنگ نیروهای طرفدار جناح چپ، معروف به«جمهوری‌خواهان»، از نیروهای معروف به «ملی‌ها» شکست خوردند و دوره طولانی دیکتاتوری ژنرال فرانکودر اسپانیا آغاز شد که تا مرگ او در سال ۱۹۷۵ ادامه داشت.

فاجعه گوئرنيكا در جنگ داخلي اسپانيا

در روز 26 آوريل سال 1937 ميلادي شهر كوچك گوئرنيكا در ايالت باسك اسپانيا در زماني كه روز بازار هفتگي اين شهر كوچك بود توسط هواپيماهاي لژيون كندور آلمان بمباران شد. در اين بمباران بي دليل و غافلگيركننده 248 مرد و زن و كودك بي گناه كشته شدند. اين نخستين بار در تاريخ مدرن بود كه يك جمعيت غيرنظامي بي گناه خونسردانه در يك بمباران هوايي قتل عام مي شدند. دستور اين كشتار را آدولف هيتلر رهبر آلمان نازي صادر كرده بود. هيتلر كه متحد ژنرال فرانكو در جنگ داخلي اسپانيا بود مي خواست با اين كشتار بي رحمانه مردم غيرنظامي را به وحشت انداخته و مرعوب كند. انتخاب شهر كوچك گوئرنيكا به عنوان هدف به دليل نقش افسانه اي و تقريبا مقدس اين شهر در تاريخ سرزمين باسك بود. در همان سال، پابلو پيكاسو با خلق تابلوي گوئرنيكا، اين فاجعه را جاودان كرد. امروز تابلوي گوئرنيكا که در سالن شوراي امنيت سازمان ملل متحد نصب شده، نماد زشتي ها و بلاياي جنگ است.

عکس العمل دیگر کشورها در قبال جنگ داخلی اسپانیا

با وخیم شدن اوضاع در اسپانیا دول انگلستان و فرانسه تصمیم گرفتند نگذارند که جنگ داخلی اسپانیا بدل به مبارزه‌ای طولانی و عمومی گردد. به همین جهت دولتین مزبور ارسال ملزومات جنگی را به دولت جمهوری اسپانیا ممنوع کردند. ایالات متحدهٔ آمریکا نیز جنگ داخلی اسپانیا را مشمول مقررات قانون بی طرفی شمرد. بنا به تشویق انگلستان و فرانسه،۲۷ دولت از جمله بسیاری از دولت‌های اروپایی موافقت کردند که در جنگ داخلی اسپانیا شرکت نکنند. اما دول آلمان، ایتالیا و اتحاد جماهیر شورویمداخله کردند.هیتلر و موسولینیبه حمایت ازفرانکوبرخاسته و جمهوری خواهان را به عنوان ملعبهٔ دست بلشویسمتخطئه نمودند، و اتحاد جماهیر شورویاز جمهوری پشتیبانی کرده و یاغیان فرانکورا به مزدوری برای فاشیسم بین‌المللی متهم گردانید. بدین ترتیب آلمان‌ها ، ایتالیایی‌ها و روس‌ها ملزومات جنگی به اسپانیا فرستادند. بمب افکنی فاشیست‌ها بر فراز شهرهای اسپانیا که اولین بمبارانهای هوایی مردم غیرنظامی در تاریخ بود، مردم جهان را سخت متوحش ساخت. شوروی، به علت بعد مسافت هم که شده قادر به عمل مشابهی نبود، ولی هزاران نفر از اشخاصی که متمایل به جناح چپ و صاحب آرای آزادی خواهانه بودند به میل خویش، از ایالات متحده آمریکا و کشورهای اروپایی روانهٔ اسپانیا گردیدند تا در صفوف قوای ثابت قدم به جمهوری اسپانیا، مبارزه نمایند. جنگ داخلی اسپانیا کشورهای جهان را به دو گروه فاشیست و ضدفاشیست تقسیم نمود .بالاخره پس از حدود سه سال جنگ و بعد از آن که یک میلیون نفر در اسپانیا کشته شدند جناح چپ یا جمهوری خواهان، در سال ۱۹۳۹ در برابر لشکریان ژنرال فرانکو سر تسلیم فرود آورد و وی توانست حکومت مستبدی نظیر رژیم فاشیست، در کشوری که از پای در آمده بود ایجاد نماید.


فرانسیسکو فرانکو

ژنرال فرانسیسکو فرانکو 1892-1975دیکتاتوراسپانیابود. او پس از جنگ داخلی این کشور، از ۱۹۳۹، تا هنگام مرگش در ۱۹۷۵ بر اسپانیا حکومت می‌کرد. او در ۱۸۹۲ در پایگاه دریایی ال فرول در شمال غربی سواحل اسپانیا به دنیا آمد. پدرش افسر نیروی دریایی بود که به انحرافات اخلاقی مشهور بود اما فرانکو تحت تأثیر اخلاق سخت کاتولیکی مادرش پرورش یافت. او از نوجوانی به ارتش پیوست و در حالی که کمتر از هجده سال داشت با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل شد. در طول خدمتش در ارتش با سرعت خیره کننده‌ای توانست به مدارج بالای ارتش برسد طوری که در سن ۳۳ سالگی به جوانترین ژنرال اروپا تبدیل شد. میل او به انظباط در ارتش، جاه طلبی و همچنین خدمت او در شمال مراکش، یعنی تنها جایی که ارتش فعالیت چشمگیری داشت از دلایل پیشرفت او بود. در طول آشوبهای داخلی اسپانیا تا قبل از جنگ داخلی ۱۹۳۶ فرانکو با دوری از مسائل سیاسی توانست موقعیت خود را در میان سیاست‌مداران جناح‌های مختلف تثبیت کند. اولین فعالیت سیاسی او درسال ۱۹۳۵ بود که به حزب ceda پیوست. در ۱۹۳۶ در کودتای ارتش، بیست هزار سرباز زبده اسپانیا در مراکش را به کمک دولت‌های فاشیستی آلمان و ایتالیا به نزدیک پایتخت برد و فرماندهی ارتش را به دست گرفت. دیگر آن افسر کوچک جثه، خجالتی و منزوی تغییر کرده بود و از دل آن، فرانکوی دیکتاتور متولد شده بود. در اول اکتبر ۱۹۳۶ هنگامی که همه سران ارتش خیال می‌کردند جنگ داخلی به زودی پایان می یابد شورایی معروف به (خونتای نظامی) تشکیل دادند و فرانکو را به عنوان رهبر اسپانیا معرفی کردند.

رژیم فرانکو یک دیکتاتوری انعطاف پذیر سوسیالیستی مصلحت گرا، فرصت طلب و طرفدار اصالت سود بود. هر چند در دهه شصت فشار بر مردم کمتر شد اما در طول سالهای سیاه سلطه فرانکو همیشه فضای اختناق و عوام فریبی وجود داشته‌است.مخالفان یا اعدام می‌شدند و یا تبعید. به گواهی محققان در سالهای ۱۹۴۴-۱۹۳۹تعداد اعدامهای سیاسی به رقم ۱۹۲۶۴۸ نفر رسید. در این سالها حزب‌ها به نهادهای دولتی و فرمایشی تبدیل شدند که در جهت تبلیغات رژیم پیش می‌رفتند. روزنامه‌ها زیر تیغ سانسور در قالب کاتولیسم محافظه کارانه، یکی یکی بسته شدند، تا سال ۱۹۵۰ فقر و گرسنگی در اسپانیا بیداد می‌کرد و بی سوادی در حال گسترش بود، فضای فرهنگی اسپانیا هدفدار شد. و صحنه‌های تاتر با کمدی‌های سرگرم کننده (بی خطر) پر می‌شد، ادبیات عامیانه شامل داستان سرایی کنترل شده از طبقه متوسط بود و سینما به تولید انبوه ملودرامها می‌پرداخت (در ۱۹۶۵ برای هر ۵۱۰۰ نفر یک فیلم ساخته شد) و این امور در حالی بود که هنرمندان، دانشمندان و نخبگان اسپانیا جلای وطن می‌کردند، کسانی نظیر خوان رامون خیمنس شاعر و برنده جایزه نوبل،سورو اخوآ بیوشیمیست برنده جایزه نوبل، رامون سندر رمان نویس، پابلو کاسالز موسیقیدان، لوئیس بونوئل فیلم ساز و فرناندو آرابال نمایشنامه نویس، از این جمله‌اند.


تحلیل فیلم

هزار توی پن، یک فیلم عمیق در مورد داستان یک دختر جوان است که در تلاش برای فرار از ظلم و ستم فاشیسم (دیکتاتوری) اسپانیایی است. در این فیلم شاهد پیش رفتن دو داستان مختلف به طور موازی هستیم، وجود نمادهای رمز آلود و کهن، نشاندهنده داستان دیگر این فیلم است. آزمایش های مختلف شخصیت اول (اوفلیا Ofelia) در موقعیت های فانتزی و همچنین تشریفات مذهبی خاص در این فیلم به چشم می خورد. ما به نمادهای کهن و سحرآمیز که در فیلم پیداست نگاهی خواهیم انداخت و رابطه آنها با خواسته های اوفلیا را بررسی میکنیم. فیلمی فانتزی به زبان اسپانیایی به نویسندگی و کارگردانی گیلرمو دل تورو، کارگردان فیلم ستون فقرات شیطان (Devil’s Backbone) ، پسر جهنمی (Hellboy) و تیغ دو (Blade II) است. داستان جذاب فیلم، پس زمینه سرشار اساطیری و دنیای خیالی عجیب و غریب، باعث انتخاب این فیلم، به عنوان بهترین فیلم سال ۲۰۰۶ از طرف منتقدان شد. مانند اکثر داستان های خیالی از جن و پری ، فیلم مذکور یک داستان رمزی است که می توان آن را به گونه های مختلف به طور همزمان و در بسیاری سطوح تفسیر و بررسی کرد. تعابیر مختلفی را در موضوعات روانشناسی و جامعه شناسی و سیاسی در مورد هزارتوی فان می توان تحقیق کرد، اما تقریبا هیچ کدام مربوط به نماد رمز آلود نیستند. در این حال حیرت زده خواهید شد اگر بدانید که خود گیلرمو فیلمش را یک تمثیل بیان می کند و منابع سری و رمزآمیز بسیاری به این روش اشاره کرده اند (روش بکار بردن تمثیل برای انتقال مفاهیم سری). بنابراین ما نگاهی به نمادهای مخفیانه و کهن این فیلم می اندازیم و خواهیم دید چگونه آنها وارد داستان غنی این فیلم میشوند. قطعا یکی از دلایلی که این فیلم بینندگانش را متاثر میکند حضور اسطوره های کهن میباشد که عمیقا بیننده را درگیر می کند.

فیلم از اردوگاه نظامی فاشیستی در اسپانیا شروع می شود. اوفلیا یک دختر جوان است که دارای روحیه ماجراجویانه ای است، ‌او همیشه خودش را درگیر کتاب و قصه های پریان و جنیان می کند، اوفلیا و مادر حامله اش به نزد ناپدری جدیدش که یک کاپیتان بی رحم ارتش اسپانیاست، به اردوگاه می روند. به محض رسیدنشان، ‌اوفلیا یک هزارتو (ماز Maze`) را پیدا میکند و فانی (faun) که او را « پرنسس دنیای پایین» می خواند. فان با او پیمان می بندد که اگر برایش سه کار را انجام دهد، اوفلیا را دوباره به دنیای پایین برگرداند و او بتواند پدر اصلی خودش (که شاه عالم پایین است) را ببیند. داستان دائما از دنیای واقعی و خشن به دنیای خیالی و نگران کننده تغییر داده می شود، در واقع دو داستان در این فیلم به طور موازی پیش می روند. فان (به انگلیسی Pan) یک چهارپایی شاخدار است که اوفلیا را در سراسر کارهایش راهنمایی می کند و همچنین به او راه رخت بستن از پوچی های دنیا و بازگشت به شکوه معنوی را نشان می دهد، حرکت به سوی جایی که آن را عالم پایین می نامد.

وجود نماد چشم برای دیدن

در شروع فیلم ، قبل از رسیدن اوفلیا و مادرش به اردوگاه، او به طور غیرارادی به سوی مقبره اسرار آمیز و کهن که به شکل یک فان (Pan) با یک چشم آسیب دیده است، هدایت می شود. سپس اوفلیا چشم آسیب دیده را پیدا میکند و آن را در جای چشم در آمده مجسمه مقبره قرار می دهد. در این هنگام یک پری به شکل حشره ظاهر می شود، خواسته های جادویی اوفلیا از این زمان شروع می شود. در این سکانس فیلم با تماشاگر حرف میزند. خواسته های اوفلیا در طبیعت مخفی شده اند، همانطور که برای خیلی از افراد جهان ماورا قابل دیدن نیست (البته در این فیلم منظور از جهان ماورا، بیشتر جهان شیاطین است!) اوفلیا در اینجا تحت یک آزمایش قرار میگیرد. نکته مهم در مورد چشم این است که بیشترین اهمیت را در نمادهای سری داراست و می تواند به مصر باستان برگردد! افسانه ای که می گوید چشم کور شده هورس (خدای مصر باستان، نماد تک چشم یا چشم دجال از همین خدای مصر گرفته شده است) توسط توث شفا پیدا کرد. (در واقع در این قسمت شاهد بازسازی این افسانه در این فیلم هستیم!) هنگامی که چشم راست با اطلاعات حقیقی سر و کار دارد (قسمت منطقی درک و شعور)، چشم چپ هورس چیزهای ماورایی و عرفانی را درک می کند. (این همان معنی سمبولیک چشم راست و چپ است) وقتی که اوفلیا چشم گمشده مجسمه مقبره را در جایش قرار میدهد،‌ دارای توانایی ویژه ای می شود و آن توانایی دیدن جهان دیده نشدنی (Invisible world) است. اوفلیا خیلی سریع متوجه می شود که بزرگسالان اطراف او چیزهایی که او می بیند را نمی بینند. و آنها اوفلیا را تحت فشار قرار می دهند که از خیالبافی دست بر دارد.


پدرخوانده

زمانی که وارد اردوگاه جنگی می شوند، اوفلیا با پدرخوانده جدیدش ملاقات می کند، کاپیتان یک مرد ظالم و خشن است. این مرد نمایشی از یک فاشیست اسپانیایی است و در سطح فلسفی، نمادی از اطاعت بی چون و چرا از افراد است . این پدیده به نام «مجموعه کرانوس» (Cronus Complex) معروف است. (توضیح اینکه کرانوس یکی از اسطوره های یونان باستان است ، اون نماینده زمان و مرگ بوده است، همچنین او فرزند خودش را می خورده است!) کرانوس همچنین با نام پدر زمان نیز شناخته می شود. در این فیلم نیز کاپیتان ویدال مرتبا به ساعت نگاه می کند و از ساعتش مراقبت می کند. (کاپبتان ویدال استعاره از کرانوس است چه به خاطر فاشیست بودن و چه به خاطر اهمیت دادنش به زمان)

اوفلیا از زندگی جدیدش متنفر است، پری کوچکی که حالا همراهش است او را به سمت یک مارپیچ راهنمایی میکند (مارپیچها یا هزارتو ها، جای بسیار مناسبی برای آشنایی و ظاهر شدن اسطوره ها است، امروزه بقایای خیلی از این هزارتو ها در آمریکا، هند، مصر، ایران و... کشف شده است) که فان درون هزارتو در تاریکی منتظر است. در افسانه های کهن فان موجودی نیمه انسان و نیمه بز است و یکی از خدایان یونان باستان تا حدی مانند او، دارای بدن و همچنین شاخ بز است. فان یک تمثیل از انرژی طبیعت است و بدون شک همان خدای بارور کننده (همانند اوزیریس پدر هورس در خدایان مصر) و نمادی از قدرت بارور کنندگی خورشید است. فان تبدیل به یک راهنمای فرابعدی برای اوفلیا می شود، یاریگر او در تمام مشکلات و پیچیدگی هایی که به آنها دچار است. فان ظاهری ترسناک دارد و این خود سبب می شود که بیننده در ابتدا فکر کند که او یک موجود منفی است، او در واقع تنها به زندگی اوفلیا آمده است تا به او بفهماند که چگونه برتر شود و دارای پتانسیل بیشتری باشد. در واقع در اینجا فیلم اینطور القا می کند که موجودات حتی با ظاهر زشت و ترسناک ممکن است مهربان باشند برعکس پدرخوانده اوفلیا که ظاهری وحشتناک ندارد ولی ظالم است. در بسیاری از تمدن های کهن دیده شده است که هزارتوها سمبلی از درگیر شدن و فریب خوردن از جهان مادی است که روح بشری را که به دنبال حقیقت می باشد سرگردان و گمراه می کند. هزارتوی فان اساسا یک تمثیل از دنیا است که اوفلیا باید از آن دوری کند تا بتواند از بن بست ها خارج شده و پدر واقعی خودش را ببیند. همانطور که اشاره کردم فان در ازای راهنمایی و بازگرداندن اوفلیا به جایی که به آن تعلق دارد و در واقع بازگرداندن اوفلیا به نزد پدرش از او انجام سه کار را می خواهد.

ماموریت اول: پیدا کردن روحانیت زنانه

فان به افلیا ماموریت می دهد با قرار دادن سه سنگ جادویی در دهان یک وزغ غول پیکر که در ریشه درختی لانه کرده است کلیدی را از دل آن بیرون بیاورد. درختی که شبیه رحم زن است. او به دل این درخت (رحم) رفته و این وزغ (بیماری) را از بین میبرد. در دنیای واقعی اوفلیا در کتابی که فان به او داده است، طرح یک رحم که در آخر تبدیل به خون می شود را می بیند، این پیشگویی خبر از حال بد مادر اوفلیا در آینده می دهد. فان به او یک مهرگیاه می دهد تا بدین وسیله درد و رنج و بیماری مادرش تسکین یابد که در نهایت ویدال آن را هم می سوزاند. چه زیبا این صحنه ها با هم درآمیخته می شوند تا نشان دهد دختری به فکر مادر حامله و بیمارش است و برای تسکین درد او دست به هر کاری میزند ولی پدر خودخواه و فاشیست این را هم از زن بیمار می گیرد.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینما سنتر منتشر شده است. لذا هرگونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینما سنتر cinemacenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.



ماموریت دوم: مرد رنگ پریده

با انجام موفقیت آمیز ماموریت اول، فان به او ماموریت دوم را که گرفتن یک خنجر از یک مرد رنگ پریده (The paleman) است، می دهد، نکته مهم این است که اوفلیا نباید در این ماموریت چیزی بخورد. مرد رنگ پریده موجودی است با عضلات شل و پوستی کشیده شده که بر سر میز مهمانی نشسته است. اوفلیا به اطرافش نگاه می کند، تپه ای از کفش ها و نقاشیهایی از مرد رنگ پریده در حال خوردن کودکان را می بیند. که باز هم این سکانس یادآور کورانوس است. مرد رنگ پریده تصویر و نمایش مخوفی از قدرت های ظالم جهان اوفلیاست. در واقع همان کاپیتان ویدال، یک اسپانیایی فاشیست و یک کاتولیگ. علاوه بر این می توان شباهتی بین این سکانس و سکانسی که کاپیتان ویدال در حال خوردن ناهار با مهمانانش و به طور مثال با یک کشیش کاتولوگ است دید. این دو به طور همزمان نمایش داده می شوند که کسی جرات سوال کردن از انگیزه کاپیتان ظالم را نداشته باشد. به هر صورت اوفلیا خنجر را به چنگ می آورد، ‌اما در راه بازگشت، نمی تواند جلوی هوس خودش را بگیرد و یک میوه را می خورد. این صحنه نمادی از ثروت انبار شده کرانوس صفتان است (مانند کاپیتان ویدال پدر خوانده اوفلیا ) در این هنگام ناگهان مرد رنگ پریده بیدار می شود. اول چشم هایش را در دستش می گذارد و به سرعت اوفلیا را تعقیب می کند. مرد رنگ پریده چشمانش در کف دستش است، نمادی از اینکه تنها چیزهای قابل لمس حقیقت دارند.

ماموریت سوم :نهایت فداکاری

فان به خاطر وسوسه شدن اوفلیا و رفتن او به سوی مادیات بسیار عصبانی می شود و از او میخواهد که خودش را متعالی کند، فان اوفلیا را پس از این گفته به مدت سه روز در دنیای واقعی ترک میکند. بعد از مدت کوتاهی مادرش میمیرد و فان دوباره خودش را به اوفلیا نشان میدهد. او دوباره به اوفلیا فرصتی میدهد تا خودش را تعالی بخشد و به جایگاه اصلی اش بازگردد، بنابراین آخرین کار را به اوفلیا میگوید. او می بایست برادر نوزاد خود را در شبی که ماه کامل است به هزار تو ببرد. اوفلیا به کاپیتان ویدال دارو میخوراند و سپس نوزاد را میدزدد و به هزارتو، جایی که فان منتظر اوست میبرد. فان از اوفلیا می خواهد که بچه را به او بدهد تا خراشی به او وارد کند و قطره خونی از او بچکاند، تا بدین ترتیب درهای جهان پایین باز شود. اوفلیا قبول نمی کند. فان بار دیگر به او یادآوری می کند که او باید به طور کامل از او اطاعت کند، اما باز هم اوفلیا درخواستش را رد می کند. در این لحظه کاپیتان ویدال، اوفلیا را پیدا می کند، کاپیتان، اوفلیا را در حال حرف زدن با خودش می بیند (ویدال نمیتواند فان را ببیند و می پندارد که اوفلیا با خودش حرف می زند) او بچه را از دست اوفلیا می گیرد و به او شلیک می کند. خون اوفلیا روی زمین میچکد و بدین شکل اوفلیا آخرین ماموریت، یعنی «نهایت فداکاری» را با موفقیت انجام می دهد. زمانی که ما اوفلیا را در خون می بینم او در جایی دیگر است، اوفلیا به سرزمین خودش ، عالم پایین (Underground)نزد پدر و مادر واقعی اش رفته است.

ورودی کاخ (پدر اوفلیا) دربردارنده خیلی از نمادهای سری است، به طور مثال نماد مادگی، ورود به رحم و دروازه دنیایی دیگر!
سه ستون وجود دارد. ستون پدر، ستون مادر و بزودی اوفلیا در کنار پدر و مادرش در ستون سوم خواهد نشت و اینگونه سه گانه دنیای پایین تشکیل می شود، فان به اوفلیا خوش آمد می گوید و در ادامه می گوید: ''کار خوبی کردی که از دستور من سرپیچی کردی و خودت را به خاطر حفاظت از جان برادرت قربانی کردی'' سپس فیلم دوباره اوفلیا را که غرق در خون است نشان می دهد و این سوال برای بیننده پیش می آید که این اتفاق ها افتاده است یا نه؟ اوفلیا واقعا به جهان پایین رفته است یا این ها تخیلات اوست؟

فیلم در سال 2006 مورد توجه بسیاری از منتقدان و تماشاگران قرار گرفت، به گونه ای که در فستیوال کن پس از نمایش فیلم با بیست دقیقه تشویق حضار همراه شد و در لیست ده فیلم برتر سال 2006 بسیاری از منتقدان قرار گرفت. همچنین برنده سه جایزه اسکار، بهترین کارگردانی هنری، بهترین فیلمبرداری و بهترین چهره پردازی شد و در سه رده دیگر نامزدی اسکار، با دیگر فیلم ها به رقابت پرداخت. بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان، بهترین فیلمنامه اصیل و بهترین موسیقی متن. موسیقی فوق العاده تآثیر گذار این فیلم برگرفته از یک لالایی اسپانیایی است که توسط خاویر ناوارهساخته شده است.



فیلم روایتگر دو دنیای متفاوتِ «خیالی» و «واقعی» است که نهایتا به نحوی این دو خط روایی به هم مرتبط می شوند. هزارتوی پن داستان دختری به نام اوفلیا است که در خلال جنگ جهانی پدرش را از دست داده و به همراه مادرش به یک قرارگاه نظامی پناه آورده اند که از قرار معلوم به این خاطر، مادر اوفلیا مجبور شده تن به ازدواج با فرمانده بی رحم این قرارگاه، یعنی کاپیتان ویدال بدهد. یک روز اوفلیا در اطراف قرارگاه در پشت یک آسیاب سنگی به یک هزارتوی سنگی بر می خورد و در آنجا با یک فان (جن، پری) آشنا می شود. در ادامه ما شاهد تضاد شدید میان وجه فانتزی دنیای خیالی اوفلیا و خشونت و بی رحمی دنیای واقعی هستیم که نهایتا این دو دنیا به نحو مسحور کننده ای به هم مرتبط می شوند و پایانی غم انگیز و فوق العاده تآثیر گذار رقم می زنند. داستانی که روایتگر دنیایی خیالی، فانتزی و به دور از واقعیت است که این دنیای خیالی در بستر واقعیت، با حضور آدم‌ها و موقعیت های واقعی روایت می شود و نهایتا این دو به نحوی به هم مرتبط می شوند.



بعد از اینکه اوفلیابا فان ملاقات می کند، او به اوفلیامی گوید که یک شاهزاده است و امپراطور زیرزمین مدتهاست که منتظر بازگشت اوست. اما برای اینکه شاهزاده بودنش را به او اثبات کند باید سه کار دشوار را تا پیش از کامل شدن ماه انجام دهد. تا این جا به نظر می آید با فیلمی فانتزی طرفیم. صحنه های درگیری اوفلیابا اشباح و پریان که همگی از افسانه های قدیم اسپانیایی گرفته شده اند کاملا فانتزی و افسانه گونه هستند. در آن طرف قضیه، نیروهای مخالف ارتش اسپانیا در جنگل پنهان شده اند و قصد دارند به زودی به قرارگاه شبیخون بزنند. خدمتکار کاپیتان ویدالزن جوانی است که نیروی نفوذی آن هاست که از قضا اوفلیادر همان روزهای نخستین اقامت در قرارگاه، متوجه این موضوع می شود؛ اما چیزی به کاپیتان نمی گوید. از طرفی مادر اوفلیاهم حامله است و وضعیتش روز به روز وخیم تر می شود و اوفلیانگران این است که ممکن است مادرش بمیرد و مجبور شود تا آخر عمر نزد کاپیتان بماند. در این روی فیلم شاهد تلخی‌ها، سیاهی‌ها و وحشت‌های جنگ هستیم، از جمله صحنه های درگیری میان نیروهای کاپیتان و نیروهای جنگلی و یا آن صحنه ای که کاپیتان، پدر و پسر شکارچی را می کشد. همانطور که می بینید این فیلم کاملا دو رو دارد. دنیای بی نهایت خیالی، فانتزی و پری گونه اوفلیاو دنیای خشن، سیاه و وحشتناک جنگ؛ و اتفاقا همین تضاد میان این دوست که تأثیر گذاری فیلم را دوچندان کرده است. نقطه مقابل این فیلم، ماهی بزرگ تیم برتون است. مقایسه ای برای درک بهتر این دو فیلم انجام شده است که اگر بخواهیم ارتباط میان دنیای خیال و دنیای واقعیت را در یک نمودار در این دو فیلم به تصویر بکشیم شاید با چیزی شبیه آنچه در زیر آمده روبرو شویم :
همان طور که می بینید در ماهی بزرگ خیال و واقعیت بسیار به هم نزدیک‌اند و در طول فیلم، این دو دنیا به سمت هم حرکت می کنند. صحنه های واقعی فیلم خیالی‌تر از آنچه در واقعیت می بینیم تصویر می شود و صحنه‌های خیالی، باورپذیر‌تر اند و به واقعیت نزدیک تر. در مقابل در فیلم هزارتوی پن دنیای خیال و واقعیت بسیار از هم دورند و در طول فیلم از هم دورتر و دورتر هم می شوند. صحنه های خیالی فیلم کاملا خیالی‌اند و غیرقابل باور و در مقابل صحنه های واقعی به واقعیت تلخ جنگ بسیار نزدیک‌ و به نظرم هر دو فیلمساز با توجه به موضعی که نسبت به موضوع داشته اند، درست عمل کرده‌اند.


پایان‌بندی دو فیلم هم فوق العاده است و کاملا با آنچه گفته شد ارتباط دارد. در ماهی بزرگ، همانطور که اشاره کردم، مرگ ادواردبا داستانی که پدر و پسر برای هم می سازند کاملا جلوه‌ای خیالی پیدا می‌کند، اما در صحنه بعدی، همه شخصیت‌های داستان‌های خیالی ادوارد در تشییع جنازه او حضور می‌یابند و این هم‌جنس بودن خیال و واقعیت را نشان می دهد. و در مقابل در هزارتوی پن شاهد پایان تراژیک و غم‌انگیز مرگ افلیاهستیم. پایان این فیلم باید هم تراژیک باشد تا تأکیدی دوباره باشد بر واقعی‌تر شدن واقعیت تلخ جنگ. هرچند که پایان دنیای خیالی که افلیابرای خودش ساخته است، حقیقتا یک «پایان خوش» است. چرا که او در واقع با ریختن خون خودش به جای ریخته شدن خون یک کودک بی گناه، راستی و درستی‌اش را اثبات می کند و به پدر و مادرش در بهشت می پیوندد.



نتیجه گیری و ارزیابی فیلم
لالایی برای کودکان فراموش شده

"سالها پیش، در یک دنیای زیرزمینی، که در آن درد و رنجی نبود، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت. او رویای آسمان آبی، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون، درخشندگی نور، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش، پادشاه همان دنیای زیرزمینی، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت، شاید در جسمی دیگر، مکانی دیگر و زمانی دیگر و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید، تا دنیا از چرخش   باز ایستد..."

با این جملات به سبک و سیاق افسانه های پریان، فیلم "هزارتوی پن" آغاز می شود و مخاطبش را به تصور قصه ای خیالی، ناگهان در میانه واقعیتی خشن و وحشیانه از جنگ های داخلی اسپانیا رها می سازد. سال 1944، سالی که دیکتاتوری ژنرال فرانکو با استفاده از آتش جنگ جهانی دوم، نیروهای انقلابی و میهن پرست آزادیخواه را قلع و قمع کرد. یکی از افسران سنگدل فرانکو به نام کاپیتان ویدال قرار است همسر مادر قهرمان داستان" هزارتوی پن" شود که دخترکی 12 ساله به نام افلیاست و قصه ای که در ابتدای فیلم می شنویم، در واقع متعلق به کتابی است که افلیا می خواند در حالی که همراه مادرش به سوی مقر کاپیتان ویدال در سفر است. از همین جا دل تورو تماشاگرش را در میان دو دنیای افسانه ای پن و رئال کاپیتان ویدال معلق نگه می دارد. آنچه که کمتر در آثاری اینچنین سابقه پیدا نموده است. شاید تنها در فیلم های استیون اسپیلبرگ بتوان سراغ این گونه ترکیب تاثیر گذار از واقعیت و خیال را مشاهده کرد. چرا که قهرمانان اسپیلبرگ نیز برای گریز از جهان خشونت بار و تلخ واقعی، رهسپار سرزمین های خیالی و افسانه ای می شوند. مثل ریچارد درایفوس و همه آدم هایی که خسته و دلزده از دنیای واقعی شان در"برخورد نزدیک از نوع سوم" تمامی خطرها و رنج ها را به جان میخرند تا همراه بیگانه های فضایی که تمایل به تماس با زمینی ها را داشته اند، به سوی دنیاهای ناشناخته و تازه رهسپار گردند.

اگرچه به نظر می آید که دل تورو در فیلم "هزارتوی پن" نوع ساختار روایتی فیلم های اسپیلبرگ را منبع الهام قرار داده ولی با هوشمندی به آن وجهی تازه ای بخشیده که به چنین شکل و شمایلی در همان فیلم های اسپیلبرگ نیز دیده نشده است. او دو دنیای افسانه و رئال فیلم را کاملا از یکدیگر جدا و منفک نگاه داشته که تا اواخر فیلم به نظرمی آید هر یک از این دو دنیا، برای خود ساز جداگانه ای می زنند و حتی تماشاگر ناصبور از خود سوال می کند که اساسا این دو روایت ناهمگون چه تناسبی با یکدیگر دارند که در کنار هم قرار گرفته اند و تنها در آخرین صحنه فیلم است که گویی پازلی تکمیل شده و هر دو دنیای خیال و واقعی، جایگاه خود را در کنار هم می یابند. این در حالی است که لحن دو پهلوی فیلم همچنان باقی می ماند، به این مفهوم که بالاخره نمی توان حکم قطعی صادر کرد، آیا همه آن دنیای زیرزمینی پن، تصورات خیالی افلیا بوده که از خواندن کتاب مربوطه در ذهنش جای گرفته؟ آنطور که در موقع مرگ، لحظه ای تصور می نماید، واقعا همان شاهزاده گمشده است و اینک به قلمرو پادشاه بازگشته تا زندگی جدیدی آغاز نماید. اما تمام شدن آن دنیا با خاموش گشتن لبخند کم رنگ بر روی لبان افلیای در حال مرگ و سپس جان دادن او، می تواند باعث ابطال فرضیه یادشده باشد. اما وقتی پس از مردن افلیا، دوربین از زمین فاصله می گیرد و همچنان صدای پن می آید و سرنوشت افلیا را در دنیای زیرزمینی حکایت می کند که قرن ها بر آن دنیا حکومت کرده و اینکه تنها افرادی می توانند نشانه های وی را در زمین ببینند که چشم بصیرت داشته باشند مجددا فرضیه حقیقی بودن دنیای افسانه ای پن تقویت می شود.اما دل تورو، هر دو دنیا را به غایت زشت و ناموزون به تصویر کشیده است.گویی وی علاقه داشته که همچنان موجودات کریه المنظر خود را در این فیلمش نیز به نمایش بگذارد. به خاطر داریم که وی در فیلم های قبلیش مثل" هل بوی" و "بلید" و "میمیک" و...نیز در استفاده از مخلوقات مشمئز کننده، نهایت علاقه را به خرج داده بود. در دنیای واقعی نیز کاپیتان ویدال دست کمی از آن مخلوقات کریه المنظر ندارد و اگرچه زمانی آن کراهت را درون خود پنهان نموده ولی هنگامی که با چاقوی مرسدس، دهانش چاک می خورد و خود با نخ و سوزن آن را در مقابل چشمان تماشاگر می دوزد، تقریبا با همان موجود چشم در دست، تفاوتی پیدا نمی کند!

دل تورو رنج زندگی در دنیای رئال را آنچنان مرارت بار و دشوار نشان می دهد که افلیا وقتی پس از مرگ مادرش، پن را می بیند که می خواهد شانس دیگری برای بازگشت به دنیای زیرزمینی به وی بدهد، مشتاقانه به آغوش آن موجود زشت و بی قواره پناه می برد و به وی التماس می نماید که همراهش برود.به نظر می آید آنچه در نظر دل تورو و فیلم "هزار توی پن"، بیش از هر چیزی وحشتناک و محنت بار می نماید، همان زندگی تحت سلطه فاشیسم است که در قتل و کشتار و شکنجه انسانها برای حاکمیت خود، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. این هراس و رنج در دنیای کودکانه افلیا که از دیکتاتوری و فاشیسم و مبارزه و انقلاب چندان درکی ندارد، به شکل از دست دادن پدر و مادر و سپس زندگی زیر دست ناپدری خشن و بی رحم، خود را نشان می دهد. ناپدری که در مقابل مرگ مادر و تنبیه و مجازات اطرافیان و حتی خود افلیا هیچگونه مروتی از خود بروز نمی دهد. درواقع دل تورو در فیلمنامه توانسته به خوبی دنیای ستمگر فاشیستی را با ساده ترین و ملموس ترین الفاظ و کلمات و رفتارها به زبان کودکانه برای افلیا و همسالان وی معنا ببخشد. مثلا علاقه شدید افلیا به شنیدن لالایی که از مرسدس خواهش می کند تا برایش بخواند ، یکی از همین معانی به نظر می آید.

خواندن لالایی کودکانه به عنوان عصاره محبت یک مادر که در آواز آرام و حزینی تبلور پیدا می کند تا آرامش و امنیت را به کودکش هدیه نماید، ساده ترین حق یک کودک است که افلیا از آن محروم شده است. اینکه سرش را برروی زانوی مادر بگذارد و مادرضمن نوازش موهای وی، در گوشش لالایی زمزمه کند را دیگر بعد از مرگ مادر و در خانه کاپیتان ویدال، لمس نخواهد کرد. دل تورو ناامنی و تنش فضای حاکمیت فاشیسم را در خوانده نشدن ساده لالایی برای کودکان معنی می کند تا نشان دهد که چگونه کودکان در یک محیط اشغال شده توسط بیگانگان، حتی در خانه حفاظت شده هم همواره در هراسی گنگ و ترسی ناشناخته به سر می برند.
غم انگیزترین صحنه فیلم ، سکانس پایانی است که افلیا در حال مرگ بر زمین افتاده و مرسدس بالای سرش لالایی می خواند تا آن امنیت و آرامشی را که هیچگاه در زندگی درک نکرد، هنگام مردن به او هدیه کند و همین لالایی است که به ملودی موسیقی فیلم "هزار توی پن" تبدیل شده و یکی از زیباترین موزیک های فیلم سال گذشته را به وجود می آورد. می گویند در جریان جنگ ها، بمباران ها، اشغال بیگانه، آوارگی ها، خرابی ها و ...بیشترین آسیب را کودکان تحمل می کنند، آسیب هایی که بیش از آنکه جسمشان را زخمی کند، روح لطیفشان را می آزارد. آزاری که جراحتش تا آخر عمر با آنهاست و در هر شرایطی، گذر زندگی شان را تحت تاثیر قرار می دهد. شاید بتوان گفت آنچه بیش از هر نتیجه ای می توان در فیلم "هزارتوی پن" مورد اشاره قرار داد، همین باشد.


نوشته شده در تاریخ یازدهم بهمن ماه 1389 توسط رحیم حنیفه پور(شاهین) در سایت سینما سنتر

تحلیل فیلم آواتار CAST

تحليل و بررسي فيلـــــــم آواتــار (Avatar)

نام فيلم : آواتار
تاريخ نمايش : ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹
تهيه كننده : جان لاندو
كارگردان : جیمز کامرون
موزيك متن : جیمز هورنر
فيلم بردار : مائورو فیوره
تدوين : جیمز کامرون- جان ریفوآ- استفن ریویکین
ژانر : اکشن، علمی تخیلی
توزیع‌کننده: فاکس قرن بیستم

بازيگران:
سام ورتینگتون: جیک سولی
زو سالدانا: نی تیری
استفن لانگ: کلنل میلز کواریچ
میشله رودریگز: ترادی چاکون
سیگورنی ویور: دکتر گریس آگوستین
جیوانی ریبسی: پارکر سلفریج
ژول دیوید مور: نورم اسپلمن


: 8.2 از 10 تعداد 578/288 رایIMDB Rate

افتخارات:
برنده اسکار بهترین فیلمبرداری
برنده اسکار بهترین جلوه های ویژه
برنده اسکار بهترین کارگردانی هنری(ریک کارتر- روبرت سترومبرگ- کیم سینکر)
برنده بهترین کارگردانی و بهترین فیلم دارم (گلدن گلوب)
برنده بهترین جلوه های ویژه و صحنه آرایی (بافتا )

درباره داستان:

زمینیان به منظور تصرف منابع سرشار سیاره پاندورا، آماده برای اشغال نظامی و استفاده از قوه قهریه می شوند که منجر به نابودی خانه و کاشانه ساکنین بومی سیاره( ناوی ها) و محیط زیستشان خواهد گشت. از سوی دیگر گروهی از دانشمندان مشغول آزمایش بر روی پروژه ای هستند به نام آواتار ...

تحليل و بررسي از : شاهین

تحلیل فیلم آواتار


آواتار تایتانیک را غرق کرد
!


مقدمه


طرح این فیلم از سال ۱۹۷۷ یعنی حدود ۳۳ سال پیش توسط جیمز کامرون شکل گرفته بود.وقتی که وی برای بار اول در مورد طرحش با تیم فنی صحبت کرد، به وی گفته شد که امکان ساخت چنین فیلمی با تکنولوژی فعلی وجود ندارد. این فیلم به دوربین های پیشرفتهHD نیاز داشت که امکان تصویربرداری به صورت دو بعدی و سه بعدی را داشته باشد و افراد هنگام تماشای یک فیلم طولانی سه ساعته دچار سردرد نشوند. کامرون مطلع شد که شرکت سونی چنین دوربینی را ساخته است اما مشکل در این بود که این دوربین ۲۰۴ کیلوگرم وزن داشت و عملا برای پروژه آواتار قابل استفاده نبود. برای همین در سال ۲۰۰۰ جیمز کامرون به ژاپن سفر کرد و با سونی به توافق رسید تا دوربین هایی مخصوص این فیلم ساخته شود.
سونی این کار را با تکه تکه کردن دوربین به قطعات مختلف و جدا کردن پردازشگرهای بزرگ آن انجام داد و اینگونه وزن آنها را به ۲۰ کیلوگرم کاهش داد تا آواتار ساخته شود. کامرون در این فیلم سعی کرده تا در مکان و زمانی دور و با تمام تصاویر سه بعدی فیلم و موجودات عجیب و غریب آن، قصه ای آشنا را به نمایش درآورد و در این مورد می گوید "این رشته‌ای است که در سراسر تاریخ گسترده شده است... من این رشته را پی گرفتم و عقب‌تر و به قرون 16 و 17 رفتم و این موضوع را مورد توجه قرار دادم که اروپایی‌ها چگونه آمریکای جنوبی و مرکزی را تصرف و بومی‌های آنجا را آواره کردند و آنها را نادیده گرفتند."

در اینجا لازم است تا به صورتی کوتاه به نامهایی چون آواتار، پاندورا و ایوا توجه شود. آواتار به خوبی پس زمینه اسطوره ای فیلم را بیان می کند که با توجه به آن می توان دریافت این فیلم بیشتر از زمان و مکانی دور در آینده، به گذشته های دور آدمی توجه دارد. آواتار واژه ای سانسکریت و مربوط به آیین هندو است. این واژه در سانسکریت به صورت avatära تلفظ می شود که در مجموع به معنای پایین آمدن است و در آیین هندو به معنای هبوط خدا به صورت تجسد است. معنای اعم این واژه، تجسد هر کیفیت یا ویژگی است و از این رو، آواتار در فضای مجازی صورت متجسد فرد کاربر در این فضاست که واکنشهای او را در حالات مختلف نمایشمی دهد. آواتارها در این فیلم نیز تجسد انسانها به شکل ناوی ها، هستند. نام سیاره پاندورا است و به اسطوره اولین زن در اساطیر یونان اشاره دارد، البته پاندورا نام یکی از اقمار سیاره زحل در منظومه شمسی نیز هست و به نظر میرسد که همین امر توجیه گر نامگذاری محل مورد نظر در فیلم آواتار باشد. واژه پاندورا، در اسطوره های یونانی به معنای هدیه است که در کلمات قصار همر در وصف زمین به کار رفته و در دو اثر هسیودوس به نامهای زایش خدایان و کارها و روزها، نام اولین زنی است که خدایان به او هدایایی داده و تقدیم انسان کرده اند. از سوی دیگر، بیان کننده زن محوری در این فیلم است.
هویت زنانه پاندورا در کانون اصلی حیات این سیاره تجلی پیدا می کند که ناوی ها آن را در درخت مقدس خود به نام ایوا، Eywa، می دانند. ایوا به چه معنا است؟ در فیلم به خوبی ایوا و نقش آن در سیاره پاندورا توصیف شده است. درختی که مرکز شعور سیاره و پیوند حیاتی تمام موجودات آن است و از این رو، ایوا درخت حیات نام گرفته است. برخی سعی کرده اند تا این درخت را به آیین کابالا از فرقه های عرفانی یهودی، و تاثیر صهیونیسم در فیلم آواتار نسبت دهند. ایوا چه به لحاظ نام و چه به لحاظ کارکرد آن در فیلم تداعی کننده اسطوره های باستان از خاورمیانه تا قبایل سرخپوست آمریکایی است. Eva برگرفته از واژه عبری Hawwah است که در سنت اسلامی به صورت حوا تلفظ شده و نام همسر حضرت آدم (ع) است.
این نکته چیز عجیبی نیست که جیمز کامرون در فیلم خود از واژگان عبری استفاده کرده چرا که اکنون در مورد واژه ناوینیز این بحث مطرح شده که این واژه از دومین کتاب اصلی دین یهود به نام کتاب انبیاء یا نوییم، اخذ شده است. تجلی ایوا را میتوان در درخت زندگی جاودان یافت که بودا در زیر آن نشسته و ارتباط حیاتی آن را با دیگر موجودات برقرار میکند و میتوان در نیلوفر آبی آیین هندو یافت که از ناف ویشنو سبز شده و برهما، خدای آفریننده، بر آن نشسته است. روشن است که کامرون در فیلم خود به تاریخ نژاد بشری توجه دارد که همواره مورد تهاجم انسان غربی قرار گرفته، زمانی برای طلا، زمانی برای نفت و در آواتار برای ماده نایاب یا آن‌آبتینیوم.


تحلیل


سال ۲۱۵۴ میلادیست، و زمینیان مشغول تشکیل مستعمرات در اقمار ستاره رجل قنطورسهستند. سیاره پندورا یکی از این اقمار است که حاوی تنوع خارق‌العاده‌ای از حیات وحش فرازمینی است، و جوی غیرقابل استشمام برای انسانها و محیطی فیزیکی در تضاد با طبیعت فیزیکی انسان دارد. از میان جانداران بومی این سیاره موجوداتی شبه ‌انسان هستند بنام ناویها، که از نظر پیشرفت فنی دارای سطح بسیار پایین‌تری از زمینیان و ظاهرا نیمه متوحش هستند، اما دارای فرهنگی بسیار غنی هستند که کاملا با سیاره خود در حالت تعادل قرار دارند. پاندورا دارای سیستم حیات وحش نامتعارفیست، بطوریکه سیاره و تمام موجوداتش دارای یک شبکه عصبی مشترک بوده و با هم در ارتباطند. (که یادآور مفهوم گایادر اسطوره‌شناسی و جنبش‌های محیط زیستی است) ناوی‌ها از طریق نقاط اتصالی نورونیدر موهای خود، از نظر خودآگاهی با اسب‌های خود متصل می‌شوند و درختان جنگل از طریق ریشه‌های خود، با یکدیگر اتصال عصبی دارند. محیط منحصر به فرد این دنیا، مرزهای بین علم و عرفان را درهم می‌نوردد. منابع طبیعی که بشر در این سیاره به دنبال آن است آن‌آبتینیوم )به معنی عنصر نایاب) نام دارد. این ماده نوعی سنگ کانی مرموزی است که دارای خواص میدانی عجیبی است، به طوریکه باعث ظهور آثار پادگرانشی و اختلال میادین الکترومغناطیسی می‌شود. زمینیان به منظور تصرف منابع سرشار پاندورا (سیاره ناوی‌ها)، آماده برای اشغال نظامی و استفاده از قوه قهریه می‌شوند که منجر به نابودی خانه و کاشانه ناوی‌ها و محیط زیستشان خواهد گشت. از سوی دیگر، گروهی از انسان‌های دانشمند مشغول آزمایش پروژه‌ای هستند بنام «آواتار» که در آن با علم ژنتیکبدن‌های ناوی مصنوعی در آزمایشگاه خلق کرده، و خودآگاهیانسانی را بعنوان رانندهٔ آن بدن به طور موقت درون آن بدن تزریق یا قالب کردهتا بتوانند از این طریق با فرستادن این ناوی‌های مصنوعی داخل جماعت ناوی‌ها، بطور ناشناس تجسس کرده تا بلکه فرهنگ و رسوم آنان را بشناسند.
در واقع، این بدن‌های مصنوعی چیزی جز نوعی نفربر با کنترل از راه دور بسیار پیشرفته نیست. جیک سالی سربازی جانبازبر روی ویلچر است که هنگام خدمت در تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا در ونزویلااز ناحیه دو پا فلج شده‌است. (او جایگزین برادر دوقلویش می شود که به طرز مشکوکی مرده است) هنگامی که او را برای پروژه آواتار به عنوان خلبان یکی از بدن‌ها به کار می‌گیرند، او طبق ماموریتش سعی در رخنه کردن در بومیان و کشف رموز و اطلاعات سری آنان می‌کند. اما تدریجا طی ماجراهایی با نی تری (با صدای زویی سالدانا)، شاهزاده و دختر بزرگ قبیلهٔ ناوی‌ها پیوند عاطفی برقرار می‌کند. عشقی که به تردید او در وفاداری به انسان های زمینی منجر می شود و رفته‌رفته پی به عمق زبیای فرهنگ بومیان برده، و سعی می‌کند به آنها کمک کند، تا جایی که مجبور است سرانجام در برابر نسل انسان‌های غاصب، یعنی نوع خودش، قرار گیرد. آشنایی جِیک با نی تری باعث تحولی تدریجی در او می شود. بر خلاف تایتانیک که جک محو صورت زیبای رز شد، جنبه عقلی و احساسی یک رابطه عاطفی درهم آمیخته می شود (نی تری محو شجاعت و به قول خودش قلب بزرگ جیک یا سیرت او می شود) و ارتباطی عمیق شکل می گیرد. در واقع کامرون از برون گرایی یک رابطه عاطفی در تایتانیک به درون گرایی در آواتار رسیده است. نی تری در رؤیت اول که کامل هم نیست می خواهد جِیک را بکُشد. چه چیزی مانع او می شود؟ دانه درخت مقدس که بر روی تیر او می نشیند.
می خواهد از جیک دور شود، چه چیزی باعث تغییر عقیده اش می شود؟ نشتن دوباره دانه های درخت بر تن جیک. شاید در این حوادث و با نگاه به حالات نی تری به وضوح در یابیم که دل او در حال کشش به سوی جیک است و این دانه ها را نشانه ای برای اطمینان قلبی اش در نظر می گیرد. (چیزی شبیه استخاره میان ما) در حقیقت کامرون این بار برای بیان دلیل ایجاد محبت بین دو انسان پاک (نی تری و قومش را انسان هایی در نظر بگیرید با ظاهر و سنن متفاوت)، نشانه های الهی بدون خواست دو فرد که تنها با پاکی قلب هایشان در این راه قرار می گیرند را پیش می کشد که بسیار به اعتقادات قلبی ما مسلمان ها و نیز تمام انسان های معتقد به حضور نشانه ها نزدیک است، و البته با بیان نی تری و گواهی انسان های متوجه، این نشانه ها در زندگی همه ما حضور دارند. گرچه حتی پدر او که رئیس قبیله است به چنین چیزی اعتقاد ندارد و می گوید که دانه درخت مقدس در همه جا پراکنده است! اما نی تری که قلبش را پاک تر و چشم درونش را بازتر نگاه داشته قادر به دیدن این نشانه هاست.


این فیلم یک مرزشکنی تکنیکی است. این فیلم یک پیام کاملا سبز و ضدجنگ دارد. چند شرکت فنی بزرگ برای به دست آوردن عنصر قیمتی آن ابتینیوم به پاندورا آمده اند. آن ابتینیوم به وضوح نمادیست از حرص و طمع بشری که در طول تاریخ انسانها را وادار به قتل و خونریزی و غارت جان و اموال سایر همنوعان خود کرده است و حالا در سیاره ای دیگر تاریخ دوباره تکرار می شود. تفنگداران دریایی گانگ هو از تفنگهای اتوماتیک و هاور کرافت های مسلح تندرو استفاده میکنند. این نکته را می توانید با سیاستهای روز دنیا مقایسه کنید. آنچه در مورد آینده زمین نیز بارها بیان شده این است که مسئله اصلی در سال های آینده، مسئله انرژی ست، پس رقابت ها و احتمالاً جنگ ها نیز بر سر آن خواهد بود.

آواتار از نظر تصویرپردازی فوق العاده است. فیلم آواتار نگاهی منتقدانه به استفاده از تکنولوژی دارد در حالی که خود فیلم از پیشرفته ترین تکنولوژی های موجود برای ساخته شدن بهره برده است. فیلمنامه کامرون به روشنی رشد سریع تکنولوژی انسانی را به باد انتفاد می گیرد. جایی که دانش و ماشین آلات بشری خشونت و تخریبی بی عاطفه را دنبال می کنند. کاربرد آنها تنها در نابود کردن بهشت طبیعی و دست نخورده پاندورا خلاصه می شود, هر چند که بدون قرنها پیشرفت در علم و تکنولوژی، ساخت چنین فیلمی نیز امکان پذیر نبود. جیمز کامرون با استفاده از نوآوری های روز، سرخپوستانی فضایی خلق می کند که با سه متر قد و رنگ آبی،تمام نمادها و نشانه های سرخپوستان حقیقی را دارا هستند، از قبیل مدل موها, رنگ آمیزی بدن و صورت, اشیایی که در گوش و بینی دارند, نوع لباس،مراسم سنتی و مذهبی و حتی استفاده از سلاح های جنگی سرخپوستان مانند تیر و کمان, اسبان فضایی و برتر از همه دوستی و ارتباط نزدیک این موجودات با طبیعت و محیط زیستشان. این فیلم قصد دارد نگرانی وجدان بیدار و آگاه انسانی را از ادامه ویرانی ها و گسترش این اهداف شریر به مراکز دیگر حیات مطرح نماید.

در گذشته بارها شاهد ساختن فیلم هایی با سناریو هایی نزدیک به داستان آواتار بوده ایم. به عنوان مثال می توان از فیلم آخرین سامورایی به کارگردانی ادوراد زویک ساخته شده در سال 2003 با بازی تام کروز نام برد. رد پای آواتار را در فیلم رقصنده با گرگ ها هم می توان به وضوح دید.آواتار, رقصنده با گرگها و آخرین سامورایی دارای نقاط مشترک بسیاری هستند. افسران ارتش امریکا که جذب سنت ها و فرهنگ های راستین قومی شده و بر بی عدالتی هایی که بر آنها وارد می شود آگاهی یافته و با بریدن از اصل و اساس خود و پیوستن به این اقوام, پرچم آزادی خواهی آنها را در دست می گیرند. جيک سالي در ابتداي فيلم با روايت دوم شخص (خطاب به بيننده) مي گويد: بالاخره يک روز بيدار مي شويد...او با تکرار اين جمله در چند فراز فيلم به "روياي آمريکايي" طعنه مي زند و آن چه سير فيلم را تعيين مي کند تلاش جيک براي رسيدن به بيداري است و رها شدن از آن چه روياي آمريکايي مي پندارند.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.



نتیجه گیری


گروهی که با هدف حمله و تخریب وارد عمل می شوند، مادّیون هستند. کسانی از روابط انسانی و احساسات عاطفی تهی شده اند و کشته شدن انسان ها و درختان برایشان یک امر گذرا برای رسیدن به هدف است و احترام به اعتقادات دیگران که برای خودشان مفهومی ندارد. اما آیا کسی که با اعتقادات قلبی اش بازی شود، آرام خواهد نشست؟ نی تری نشان می دهد که در صورت خیانت جِِیک به او و قومش، حاضر است او را نیز طرد کند و این عظمت عشق و اعتقادی ریشه دار تر را نشان می دهد که با این عشق، درگیر احساسات کمرنگ تر نمی شود. کُلُنل که مسئول قسمت نظامی ماجراست با قصد انتقام وارد می شود، زیرا روز اول ورود به سیاره زخمی عمیق نصیبش شده و حال آنجا را جهنم می داند و می خواهد به راستی جهنمش کند (و این عقده های درون انسان را نشان می دهد).
Jakesully که ذهن نسبتاً پاکی دارد تنها کسی است که به حقیقت دیگران را درک می کند و می خواهد جلوی جنگ را بگیرد. اما چه چیزی در ابتدا باعث قبول ورود او به جایی می شود که برای رسیدن به آن باید پنج سال یخ زده در سفینه بماند؟ بی پولی! در عین حال و در ادامه با ورود به Avatar خود در بیان دلیلش در شوق برای اتصال به بدن جدید به Grace می گوید: شاید این کاری ست که دکترم خواسته بود انجام دهم (و این احتمالاً امیدواری به زندگی و ایجاد هیجان و انگیزه است) شوق اولیه او در دویدن پس از مدت ها را ببینید. در ابتدای ورود جیک حسادت جزئی فرمانده فضائی ها را می بینیم، اما حسادت با مقابله منطقی جیک و نشان دادن وفاداری، احترام به توانایی ها و نشان دادن قدرت فروکش می کند. دقت کنیم به نحوه انتخاب رهبر جنگ (جِیک) که بر اساس قدرت بدنی و توانایی تصمیم گیری اوست و به یاد بیاورید آنچه در قرآن درباره انتخاب طالوت برای جنگ با جالوت عنوان شده است.

رنگ های سرد رنگ غالب در صورت موجودات ناوی (آبی)، پرنده های آن ها و در تمام فیلم است. اما در میان قبیله جوششی غیرمتحرک نیز به چشم می خورد که از منبع انرژی آن ها (ایوا) ست. رئیس قبیله و همسر او لباس قرمز به تن دارند و پدر بزرگِ پدر بزرگِ نی تری با تصاحب بزرگ ترین پرنده شکارچی که برخلاف بقیه شکارچی ها رنگ قرمز و پر حرارتی دارد به بالاترین مقام رسیده است. به نظرم منظور کامرون در مسئله انرژی این است که منبع تمام انرژی ها از معنویات (خداوند یا همان ایوا) است.
ظاهرِ اولیه تا حدودی ناخوشابند ناوی ها کم کم و با دیدن عواطف موجود میان آن ها و مظلومیتشان باعث ایجاد حس همذات پنداری و همراهی با آن ها می شود. حسی که در طول فیلم با گذشت زمان به نفع آنها اوج می گیرد. شاید بتوان جمله کوتاه I see (به معنای می فهمم) و I see you (می بینمت) را در رابطه ای تنگاتنگ و مشابه دید، اگر درست ببینیم، اگر چشمانمان را باز کنیم، حقیقت ها را دیده ایم و آن چیزی جز زیبایی نیست. جمله I see me through your eyes (من خود را از چشمان تو می بینم) ظرافت فوق العاده ای در معنا دارد.


بیان کامرون در قداست بخشیدن به تمام موجودات است، اعتقاد ناوی ها به حضور موجودی برتر که اشاره به خداوند است. حس پشیمانی نی تری از کشتن موجوداتی شبیه سگ برای نجات جِیک و چه زیبا بیان می شود که دلیل مردن آن ها وحشی بودنشان نیست، اما وقتی پای جان یک انسان که اشرف مخلوقات است در میان باشد، به ناچار انسان برگزیده می شود. انتخاب پرنده شکارچی برای آنان و ارتباط با درخت آرزوها به نشانه وحدت وجودی تمام مخلوقات (فلسفه ملاصدرا و عارفان را مقایسه کنید). اما به پای آنان می رود و از روح آن ها عذرخواهی می کند که مجبور به چنین کاری شده، احترامی که او برای روح همه موجودات قائل است نشان از اهمیت دادن به هستی تمام موجودات زنده است، مسئله ای که در شکار هم بیان می شود و جیک نیز آن را کم کم یاد می گیرد.

حضور زن های قوی در فیلم های کامرون به امری طبیعی بدل شده است. زن فیلم های کامرون مردساز است که در جریان همسرگزینی وارد عمل می شود و خنثی نیست. کشیدن دست جک در تایتانیک را مقایسه کنید با کشیدن دست جیک (و چقدر این دو اسم شبیهند!) توسط نی تری در آواتار. گریس که رهبر گروه دانشمندان پروژه آواتار است، خلبان بالگرد (با بازی خوب میشله رودریگز) و مادر نی تری هم از این جمله اند. صحنه نهایی که نی تری ماسک اکسیژن را برای نجات جیک که تا به حال صورتش را ندیده روی صورتش قرار می دهد و از شوق او می گرید از به یاد ماندنی ترین صحنه های مفهومیست که تا به حال دیده ام. این بار به مانند تایتانیک، فیلم با مرگ یکی از دو ضلع مثبت ماجرا به پایان نمی رسد.



شاید این اولین فیلمی باشد که در آن زندگی موجودات فضایی بسیار ابتدایی تر به نظر می رسند و این انسان است که در برابر آنان دارای تکنولوژی بسیار پیشرفته تریست. اما از نظر فرهنگ و اعتقادات چه؟ کامرون می گوید که اگر از نظر تکنولوژی پیشرفته ترین باشیم اما اعتقادات ما (همان انرژی اصلی که از آن غافل شده ایم) سست شوند، به هیچ نمی ارزد و به این ترتیب مادّیون را به شدت سرکوب می کند. البته این نگاه همیشگی او در قبال تکنولوژی کور انسانی بوده، که در تایتانیک با اشاره به سخن یکی از حاضرین در کشتی که مغرورانه گفت: حتی خدا هم نمی تواند این کشتی را غرق کند و سپس با نمایش غرق شدن آن، تلنگری زد به انسان ضعیفی که خود را بیش از آنچه هست می بیند و بسیار از حقیقت به دور است و یا در Terminator که به عاقبتِ سپردن کارها به ماشین ها اشاره می کند. اصولاً یکی از اهداف همیشگی کامرون نشان دادن عجز آدمی در قبال مصنوعات ساخت خود اوست که او را به نابودی می کشاند (و البته خودش در حال استفاده از نوعی تکنولوژی پیشرفته در ساخت فیلم های سه بعدیست! و باید گفت منظور او جنبه های تاریک و فکرنشده پیشرفت است). انسان مغرور فکر می کند بسیار قدرتمند است در حالی که در برابر طبیعت بسیار ضعیف است، در برابر یک طوفان، زمین لرزه یا برخورد یک شهاب که اینقدر از آن می ترسد چه می تواند بکند؟ دقت کنید به علاقه کامرون در به تصویر کشیدن اجسام عظیم ساخت بشر با موسیقی حماسی جیمز هورنر که در مورد حرکت کشتی تایتانیک نیز به چشم و گوش می رسید و در اینجا با آن هواپیما و سفینه غول پیکر، و سپس، نابودی آن ها!

اشاره به مرگ و زندگیِ دوباره نیز در فیلم زیباست. وقتی گریس تیر می خورد، مردم قبیله او را زیر درخت آرزو ها می آورند و همه دسته جمعی برایش دعا می کنند. فکر می کنیم که او نجات می یابد اما می میرد. نی تری با دیدن برآورده نشدن دعایشان به این اشاره می کند که روح او در جایی بهتر نزد "ایوا" که در حقیقت همان خدای قادر آن هاست خواهد بود (در هر برآورده نشدن آرزو و دعایی حکمتی هست). نی تری می گوید که ما دو بار زندگی می کنیم (Avatar با معنای تعریف شده اش که حلول روح در بدنی دیگر و زندگی در قالب جدید است به نوعی به اعتقاد هندوها و بودائیان به Rebirth اشاره میکند اما ذکر عدد دو برای پیروان آیین پیامبران بسیار دقیق و درست است) و در ادامه نی تری می گوید که او (مُرده) جایی نرفته و نزد ایوا (خدای آن ها) زندگی جدیدی را آغاز می کند. جمله ای که جیک از قول او می گوید نیز هم علمی و هم در ارتباط با همین مطلب است: قانون بقای جرم و انرژی می گوید که انرژی در جهان ثابت است و تنها تبدیل می شود، پس روح هم می تواند پس از جسم به زندگی ادامه دهد. انتقال روح جیک به جسم جدیدش نیز روایتگر این است که در زندگی دنیا نیز ممکن است دو بار زندگی کنیم (یاد فیلم "تنها دو بار زندگی می کنیم می افتم)؛ اگر راهی را اشتباه رفته ایم، جبرانش کنیم، روحی جدید در ما دمیده شده و جسم نیز دیگر آن قدیمی نخواهد بود، چنانکه ابتدا روح و افکار جیک متحول می شود و در نهایت این جسم اوست که تحت تاثیر افکار جدید، جسمی جدید را برمی گزیند (مسلماً ظاهر یک انسان رسیده به حقیقت با انسان گمراه یکسان نخواهد بود). دقت کامرون در اینجا زیباست که جیک در ابتدا به شوق گام برداشتن دوباره بر زمین به دنیای جدید پا گذاشت و در نهایت پرواز را تجربه کرد!
شاید بتوان در میان ساختار فیلم نمادها یا طرز بیان هایی را دید که فیلم های دیگری را به یاد می آورد. فیلم هایی مثلThe MatriX (در خوابیدن انسان ها در یک دستگاه و انتقال ذهن شان به موجودی دیگر)، The Last Samurai و Dances With Wolves (بودن در مقابل یک عده انسان و سپس با آن ها)، Lord of the Rings (صحنه های نبرد) و Shrek (ظاهر هیولا مانند در برابر انسان زیبا که در نهایت ظاهر اول انتخاب می شود). Avatar با وجود آنکه به ظاهر فیلمی تخیلی ست، دارای همه جنبه های واقع گرایی نیز هست.

تهیه شده در تاریخ سوم بهمن ماه 1389 توسط رحیم حنیفه پور(شاهین) در سایت سینماسنتر



این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir

ارباب حلقه ها بازگشت پادشاهCAST

تحليل و بررسي فيلـــــــم ارباب حلقه ها (Lord Of The Rings)  بخش سوم بازگشت پادشاه

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  lordofndn.gif
مشاهده: 40
حجم:  136.5 کیلو بایت


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  inf.png
مشاهده: 36
حجم:  19.1 کیلو بایت

نام فيلم :
ارباب حلقه ها (بازگشت پادشاه)

كارگردان : پیتر جکسون
تهيه كننده : پیتر جکسون- بری ام آزبورن- تیم سندرز – فرن والش
نويسنده داستان اصلي : جی.آر.آر.تالکین
نويسندگان فيلم نامه : پیترجکسون- فرن والش- فیلیپا بوینز
موزيك متن : هاوارد شور
فيلم بردار : اندرو لزنی
تدوين : جان گیلبرت
كارگردان هنري :جو بليك لي، دان هينا، فيليپ لووي

بازيگران:
یان مک کلن: گاندولف
ویگو. مورتنسن : آراگورن
اورلاندو بلوم: لگولاس
الیجا وود:فرودو
شون آستین : سام وایز گمجی
کیت بلانشت : بانوی جنگل "گالادریل"
سالا بیکر: سایرون
کریستوفر لی: سارامون
یان هولم: بیل بو بگینز
دومینیک موناگان: مری برندی باک
بیلی بوید: پره گرین "پیپین" توک
شون بین: بورومیر
برنارد هيل : تئودن
كارل اوربان : ايمور
ديويد ونهام : فارمير

تاريخ نمايش : 17 دسامبر 2003
8.8 :imdb امتیاز از 380964 راي
ژانـــر :فانتزی، رومانس حماسی و اقتباس ادبی
زمان فيلم : 201 دقيقه نسخه سینمایی
كمپاني : نیولاین سینما
محصول: آمريكا و نیوزیلند

داستان فيلم :
حركت اصلي به سمت مورددور آغاز شده است. سپاه روهان از سوئي و ياران حلقه از سوي ديگر. فرودو و سم از ميان كوههاي خطرناك موردور به سمت مونت دوم پيش ميروند ....

تحليل و بررسي از شاهين

تحلیل قسمت سوم ارباب حلقه ها بازگشت پادشاه

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  lordofhhh.gif
مشاهده: 37
حجم:  41.2 کیلو بایت


تحليل فيلم بازگشت پادشاه

این بخش را با گفته هایی زیبا از استاد تالکین نویسنده داستان ارباب حلقه ها آغاز می کنم.
بزرگترین نویسنده خداوند است که به تعداد مخلوقات داستان هایی موسوم به سرنوشت       می آفریند.
زندگي تفسير سه کلمه است*:خنديدن.بخشيدن و فراموش کردن* پس ....* بخند*...* ببخش*... و*فراموش کن
اگر بيشتر انسان ها ارزش شادماني , غذا و آواز خواندن را بالاتر از زر و زيور بدانند , دنياي شادي خواهيم داشت.

دوربین فیلمبردار با نمایش کرمی در حال تلاش برای رهایی از دست یک هابیت قسمت سوم را آغاز می کند. هابیت به کرم خیره شده و لبخندی از سر رضایت بر لب دارد گویی از شکنجه این حیوان لذت می برد و درنهایت با فرو بردن قلاب در بدن کرم کارش را تکمیل می کند. (سرنوشتی مشابه در انتظار خود اوست بی آنکه مطلع باشد) در نمای بعدی دو هابیت را در قایقی بر روی رودخانه در حال ماهیگیری می بینیم. در ابتدای قسمت سوم ما با یک فلاش بک به درون خاطرات اسمیگل رفته ایم و زمانی را می بینیم که او هنوز در دام حلقه گرفتار نبوده است. شخصیت او در این صحنه ها شکل می گیرد و ذات خود را در همین سکانس به ما نشان میدهد. دوست اسمیگل بطور اتفاقی به داخل رودخانه افتاده و حلقه قدرت رامیابد. او نیز محو وجود حلقه شده و اسمگیل که روز تولدش می باشد آن را به عنوان هدیه طلب می کند. مقاومت دوست او و وسوسه حلقه به درگیری بین این دو هابیت منجر شده و در نهایت اسمیگل با قتل او حلقه را به دست می آورد. (این صحنه به نوعی دیگر تداعی کننده داستان هابیل و قابیل است) حلقه در طول زمان باعث می شود او به یک موجود نفرت انگیز تبدیل شود. موجودی که از خودش نیز تنفر دارد. او از جامعه هابیت ها طرد می شود، حتی چهره ظاهری او نیز به مرور زمان تغییر یافته و بسیار مشمئز کننده می گردد. بخاطر خوردن کثافت وکرم صداهایی از گلویش خارج می کند که به دلیل همین او به گالوم شهرت میابد. او طعم نان و هرچه نعمت در طبیعت است را فراموش می کند. او فقط به یک موضوع می اندیشد، حلقه عزیزش. زمانی که از خاطرات گذشته اسمیگل برمیگردیم، سام وفرودو در خواب فرو رفته اند. فرودو بیم دارد که در خواب حلقه را ربوده باشند و سراسیمه حلقه را می جوید حلقه ای که کم کم وابسته اش شده است. ازطرفی جیره غذایی آنها رو به اتمام است. سام غذا نمی خورد تا فرودو قوی بماند.

یاران حلقه از جنگل فانگورن عبور کرده و دو هابیت دیگر را پیدا می کنند و ازبلایی که درختان بر سر آیزنگارد آورده اند متعجب شده و مسرور می گردند. درخت نگهبان و افرادش سارومان را در داخل قلعه اش زندانی کرده اند و جادوی سیاه از بین رفته است. پپین گوی جهان نما را میابد ولی گاندلف آن را گرفته و زیر ردایش پنهان می کند. شب هنگام همه خوشحال از پیروزی به برگزاری جشن مشغول هستند. ایووین همچنان به آراگورن اظهار علاقه می کند ولی رفتار سرد آراگورن او را دلگیر می کند. مری و پپین با سرودن ترانه و پایکوبی همه راسرگرم کرده اند. تنها فرد نگران در این جمع آراگورن است ولی گاندلف به او امید می دهد که فرودو زنده است.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

گالوم در خواب هم با وسوسه درون در ستیز است. او خواب راحتی ندارد. بنابراین بیدار شده و خود را در رودخانه تماشا می کند. دیدن تصویر خود در آب و گفتگو با خودش او را به وسوسه انداخته تا فرودو و سام را به قتل برساند. سام حرفهای انتهایی او را شنیده و او را به باد کتک می گیرد ولی فرودو مانعش میگردد. فرودو تغییر کرده است و به جای گالوم، سام را ملامت می کند.

در روهان، آراگورن لگولاس را نگران با چشمان خیره به آسمان در ایوان قصر میبیند. لگولاس از تاریکی شب و پنهان شدن ستاره ها و جنبشی که در غرب به راه افتاده است نگران است. چشم دشمن بی وقفه در حال چرخش است. شب که همه درخواب هستند پپین کنجکاویش تحریک شده و گوی جهان نما را پنهانی از دستان گاندلف خارج کرده و نگاه می کند. گوی جهان نما که با چشم بزرگ مستقیماً درارتباط است او را به گاندور می برد و از او سوالاتی میپرسد. او نمی تواندخود را از گوی جدا کند و اگر گاندلف به موقع به دادش نمیرسید جان خود را از دست داده بود. پس از جدا کردن او از گوی حالت سکته به او دستمی دهد. گاندلف از او درباره چیزهایی که در گوی دیده سوال می کند. او یک درخت سفید خشک شده و شهری درحال سوختن را دیده است. پپین آینده را دیده ولی خوشبختانه از فرودو و ماموریتش حرفی به سایرون نزده است. گاندلف از شنیدن این اعترافات به نقشه آتی سایرون پی می برد و همراه با پپین به سرعت به سمت میناس تریس حرکت می کند تا به دنتور جریان را اطلاع دهد. گاندلف همچنین با آراگورن قرار می گذارد هر وقت آتشکده ها روشن شد بااین علامت برای کمک به گاندور همراه با لشکریان روهان عازم آنجا شوند.

گاندلف به محض ورود به میناس تریس وقت را تلف نکرده و به سرعت از کوچه های پیچ درپیچ قصر بالا رفته تا به تالار اصلی برسد. همزمان با حرکت او و اسب زیبایش شدوفکس دوریبن فیلمبردار به زیبایی نمای شهر را از زوایای مختلف به تصویر می کشد. در تالار اصلی چیزی که بیشتر چشم نواز است، مجسمه پادشاهان و شکوه تاریخ گذشته است. دنتور خدمتگزار تاج و تخت گاندوربا ترشرویی از آنها استقبال می کند. او اخبار گاندلف را توهینی برای خودقلمداد می کند چون او را نادان فرض کرده است. او از تمامی ماوقع اتفاقات اطلاع دارد. دنتور شیپور شکسته بورومیر را در دست دارد و در سوگ اوست. او که پسر بزرگش و تنها امید خود را از دست داده است. علت مرگ پسرش را سوال میکند. پپین باز هم نمی تواند دهان خود را بسته نگهدارد و می گوید که بخاطرنجات آنها کشته شده است. او از رشادت های بورومیر تعریف می کند و از دنتورمی خواهد در ازای دینی که دارد خدمتگزارش شود. گاندلف از دنتور میخواهدارتش را آماده دفاع کند تا در برابر سایرون ایستادگی کنند. دنتور که فردی بسیار مغرور است حرف او را نمی پذیرد. او تصور می کند که از او به عنوان سپری استفاده خواهد شد تا بعد از آنکه از بین رفت آراگورن تاج و تخت راتصاحب کند. او نمی خواهد تاج و تخت را به پادشاه اصلی بازگرداند. دنتور،آراگورن را یک ژنده پوش خطاب می کند.

تمامی اورک ها به اضافه انسانهایی که فریب خورده اند با سایرون متحد شده اند وبه سواحل ازگیلیات حمله کرده اند. اگر این بندر سقوط کند به راحتی به گاندور خواهند رسید. فرماندهی این جنگ را سایرون برعهده پادشاه جادوگر انگمار گذاشته است. کسی که هیچ مرد جنگجویی تا به حال نتوانسته شکستش بدهد. همان شبحی که شانه فرودو را زخمی نمود. رام کننده اژدها که در شهر میناس مورگول اقامت دارد. پیرو صحبت های گاندلف، فرودو و همراهانش به همین شهررسیده اند. گالوم آنها را به سمت پلکان مارپیچ بلندی هدایت می کند. فرودو ضعیف شده است و وسوسه حلقه او را به سمت دروازه شهر می کشاند ولی سام وگالوم مانع او می شوند و قبل از خروج شبح اژدهاسوار پنهان می شوند. نعره ای که از او برمی خیزد فشار زخم شمشیر را بر روی شانه های فرودو بیشتر میکند. گویی همین الان شمشیر را فرود آورده است. دروازه های شهر باز شده وارتش سایرون به حرکت در می آیند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

درمیناس تریس، گاندلف این جنبش را احساس می کند و به پپین ماموریت می دهد مخفیانه آتشکده را روشن کند. پپین از دیوارهای پشتی بالا رفته و آتشکده راروشن می کند. به محض روشن شدن آتشکده میناس تریس نوبت به آتشکده بعدی که دردوردست بر فراز کوهی موازی با شهر قرار گرفته می رسد که روشن شده و به قول گاندلف شعله های امید زبانه بکشد. آتشکده آمون دین نیز روشن می شود وزنجیروار نوبت به ایستگاههای بعدی می رسد که دوریبن آنها را همراهی کرده و ما را تا سرزمین روهان میبرد. آراگورن که سراپا انتظار می کشد به محض روشنشدن آتشکده آخری به سرعت خود را به تالار اصلی مدوسن می رساند. تئودن باکمی تامل قبول می کند به کمک گاندور برود.
اولین گروه از ارتش سایرون که نیروی دریایی او محسوب می شوند دزدان دریایی هستندکه با اتحاد با اورکها به ازگیلیات یورش می برند. فارامیر همراه باسربازانش مقاومت زیادی می کند ولی آنها بسیار اندک هستند و مجبور به عقب نشینی می شوند. فارامیر با یک شکست دیگر به خانه بازمیگردد. ولی او خبرخوشحال کننده ای برای گاندلف دارد. فرودو زنده است و امید همچنان وجوددارد. آنها به سمت گذرگاه تاریک رفته اند که مکانی بسیار مخوف و خطرناک است. در مورد این مکان از فارامیر سوال می شود و در جواب او ما صحنه بعدی را می بینیم که فرودو و سام به سختی از پلکان سنگی بالا می روند. اسمیگل فرصت پیدا می کند که آنها را بکشد ولی سام حواسش جمع است اما گالوم باسیاست عمل کرده، منصرف می شود و خود را مطلوم جلوه می دهد. او شروع به تخریب سام نزد فرودو کرده است. او به فرودو می گوید که سام قصد دارد حلقه را برای خودش بردارد.

شب گالوم از فرصت استفاده کرده و درحالیکه هابیت ها درخواب هستند اندک نان باقی مانده آنها را بیرون میریزد و کمی از خرده نان را بر روی شانه سام میریزد. سام بیدار شده و با او درگیر می شود و از فرودو میخواهد که به جای او حلقه را حمل کند و این درخواست شک و تردید را در دل فرودو به یقین تبدیل می کند. خرده های نان نیز مزید بر علت شده و فرودو به او دستور می دهدآنها را ترک کند. در پایان این سکانس با اشکهای سام همراه میشویم و آنها از یکدیگر جدا می شوند. اسمیگل یک قدم دیگر به اهداف شومش نزدیکتر می شود.

فارامیر که مورد تحقیر پدر واقع شده، برای اثبات شجاعت و وفاداریش به پدر به مقابله ای نابرابر دست میزند. او با تعداد کمی سرباز به قلب لشکر عظیم سایرون حمله می برد. صحنه بعدی بسیار زیبا ولی دردناک است. پسری به آغوش مرگ میرود. پدر بی رحم و بی خرد او که در تمام مدت نسبت به او تبعیض قائل شده و او را تحقیر کرده است به ظاهر خود را بی خیال مشغول غذا خوردن نشان می دهد و خدمتگزار جدید او پپین با این صحنه ها غم نامه ای را سر میدهد. آنها همگی زیر تیرهای بیشمار ارتش سایرون کشته می شوند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

فقط شش هزارنفر در اردوگاه سربازان روهان جمع شده اند. این تعداد نفرات برای شکست ارتش موردور کافی نیست. کوهستانی که در آن اردو زده اند یک مکان نفرین شده است. اسبها در آنجا آرامش ندارند. شب هنگام آراگورن در خیمه خود به خواب و رویایی دوردست و شیرین رفته است. او آرون را ملاقات می کند که زندگی فانی را انتخاب کرده است. پاره شدن رشته خواب به پاره شدن زنجیرگردنبند او متصل شده و بیدار می شود. شخصی به دیدار او آمده است. چادرتئودن محل ملاقات آراگورن و ارلاند است که برای تحویل شمشیر موروثی خاندان او به آنجا آمده است. به درخواست آرون شمشیر مجدداً ترمیم شده است. ارلانداز آراگورن میخواهد که برای آوردن کمک به کوهستان نفرین شده برود. جایی که عهدشکنان قرار دارند. ارواح سرگردانی که با ایزیلدور پیمان بسته،عهد شکسته اند و نفرین شده اند. آنها فقط در مقابل شمشیر پادشاه گاندورمجبور به اطاعت می شوند. آراگورن بدون معطلی برای همراه کردن لشکر مردگان به کوهستان می رود و قبل از رفتن برای همیشه ایووین را از عشقش ناامید میکند. لگولاس و گیملی دو یار وفادار او به همراهش می روند. سه یار وفادار باشجاعت همیشگی دل به دریا زده و به تاریک ترین و مخوف ترین مکان قدم میگذارند. جایی که فقط صدای نعره های مردگان کافی است که اسبهای آنها بگریزند.
دراردوگاه، ارتش روهان عازم گاندور می شود. تئودن، مری را از همراهی برای جنگ منع می کند. ایووین که سرنوشتی مشابه دارد لباس رزم مبدل مردانه پوشیدهو مری را نیز با خود به جنگ می برد. از طرفی دیگر در همین زمان، ارتش تاریکی هلهله کنان به سمت دیوارهای میناس تریس می روند.
درکوهستان، سه قهرمان در محاصره لشکری از ارواح مردگان قرار می گیرند. رهبرارواح که باور ندارد آراگورن وارث ایزیلدور است به آنها حمله می کند. آراگورن با شمشیر موروثی جوابش را می دهد. شمشیری که سند پادشاه گاندوراست. آراگورن از آنها میخواهد که به یاریشان بیایند و این بار آنها را تنها نگذارند و در عوض قول می دهد روح آنها را از نفرین آزاد کند.

درمیناس تریس اسب فارامیر، جسم او را به داخل قصر باز میگرداند، او هنوززنده است. در پشت درهای شهر ارتش تاریکی مستقر شده اند. رهبر آنها که هیبت خاصی دارد (توصیه می کنم با دقت بیشتری او را ببینید) از لشکر خود بازدید می کند. او دستور اولین حمله را صادر می کند. منجنیق های غول پیکر، سرهای بریده افراد فارامیر را به داخل شهر پرتاب می کنند. با این شیوه ضربه روحی بزرگی به سربازان گاندور وارد می شود. دنتور بربالین جسم نیمه جان فارامیر پسرش دچار شوک روحی شده است. او مثل دیوانه هارفتار می کند. پپین او را از زنده بودن فرزندش مطلع می کند ولی او انگارگوش شنوا ندارد. در لبه ایوان قصر دنتور از نمای بالا لشکریان سایرون رادیده و وحشت می کند و فریاد فرار از مهلکه را سر میدهد. گاندلف از فرصت استفاده کرده و با عصایش بر او ضربه ای وارد می کند تا ساکت شود و خودرهبری قوای جنگی را برعهده می گیرد.

نظم ارتش تاریکی جالب است. غولها سنگهای بزرگی را بر روی منجنیق ها سوار کرده وبه سمت دیوارها وداخل شهر پرتاب می کنند. گاندلف در جواب حمله آنها باسنگهای به مراتب بزرگتری جواب آنها را می دهد. رهبر اورک ها برعکس رهبران قبلی سایرون که فقط جنگجو بودند و بی مغز، شخصیت خاصی دارد. او زیرک است وبسیار مغرور و هنگامی که سنگهای بزرگ به سمت آنها می آید ازافرادش می خواهد نترسند و فرار نکنند، ولی خودش وقتی یک سنگ بزرگ به سمتش می آید در آخرین لحظه خود را کنار می کشد. جلوه های ویژه در این صحنه ها غوغا می کند. اژدها سواران دسته بعدی هستند که به شهر حمله می کنند و عده زیادی را می کشند. ترول ها نقش ویژه ای دارند. آنها با نیروی فراوان خود منجنیق های بزرگ را حمل می کنند البته در این راه موجوداتی شبیه به کرگدن البته از گونه ای خاص آنها را یاری می کنند. ارتش سایرون توسط یکی از همین منجنیق ها موفق می شوند وارد شهر بشوند و جنگ را به داخل شهر می کشانند.
گالوم،فرودو را به داخل غاری هدایت می کند که مخفی گاه موجودی پلید است. یک عنکبوت بزرگ. گالوم قصد دارد به این طریق او را به دام عنکبوت بیاندازد ودر فرصت مناسب خود حلقه را از جسد فرودو به راحتی بردارد. فرودو دیر متوجه می شود که فریب گالوم را خورده است و در حق سام بد کرده است. عنکبوت به فرودو حمله می کند. او فرار می کند و نور ارندیل به یاری اش میاید و عنکبوت را کمی به عقب میراند. بانو گالادریل در این زمان و درتنهایی و تاریکی چندبار به یاری او میاید. در میان غارها گالوم به او حمله می کند تا حلقه را از او بگیرد ولی درنهایت فرودو او را به پایین پرتگاه میاندازد. عنکبوت دوباره به فرودو حمله می کند و به زودی موفق می شود با نیش خود او را بی حس کرده، در بند تارهایش اسیر کند. از طرفی سام متقاعد می شود نباید دوستش را تنها بگذارد و به طرف آنها برمیگردد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

درمیناس تریس شب شده و دو طرف همچنان در نبرد هستند. با یک دژکوب عظیم به نام گراند که شبیه اژدهایی خفته است در قلعه را مورد هدف قرار می دهند. دراین میان دنتور دیوانه میخواهد جسم نیمه جان فارامیر را آتش بزند ولی پپین،گاندلف را خبردار کرده و او خود به درون آتش می افتد و در حالی که می سوزدو دوان دوان به سمت لبه قصر می رود از بالای قصر خودرا به پایین پرتاب می کند.

درگذرگاه تاریک، سام به موقع سر رسیده و فرودو را از دست عنکبوت نجات میدهد. او گمان می کند که فرودو مرده است به همین جهت حلقه را برمیدارد. درهمین زمان تعدادی از اورک های نگهبان موردور به آنجا می رسند. سام مجبور میشود پنهان شود. آنها جسم فرودو را به داخل مخفی گاهشان می برند و سام آنهارا تعقیب می کند.

نیروهای روهان به میناس تریس می رسند و از پشت ارتش سایرون را محاصره می کنند. بعداز حرفهای شاه که شارژ روحی افراد را به همراه دارد به دشمن حمله می کنند. درگیری بین دو گروه بسیار زیبا از نمای بالا به تصویر کشیده می شود. اورکها از هجوم آنها بسیار وحشت زده شده اند. تئودن موفق می شود در آن جبهه پیروز شود و انها را به عقب براند. در همین زمان انسانهای خیانتکار که باسایرون متحد شده اند به ارتش تاریکی ملحق می شوند. آنها همراه خود فیل هایی بزرگ را دارند که موجب وحشت می شود. چهره این فریب خوردگان نیز برای ما بسیار آشناست. تئودن دستور حمله به آنها را صادر می کند. ایومر و ایووین باشجاعت مثال زدنی دو ماموت را به هلاکت می رسانند. در شهر باقی مانده افراددر محاصره اروکها هستند و دروازه اصلی شهر توسط یک غول مورد هجوم واقع شده است.
پپین به گاندلف می گوید "فکر نمی کردم آخرش اینطوری تموم بشه" گاندلف: "آخرش؟ مرگ تنها مسیر دیگری است که همه خواهیم پیمود" او سربسته میخو اهد به این هابیت بگوید هرکس در راه مبارزه برابر ظلم کشته شود راه بهشت را در پیش گرفته است.
دربیرون شهر اژدها سواران و جادوگر انگمار به سربازها هجوم می برند. اوتئودن را هدف قرار می دهدو استخوانهای او را خرد می کند. ایووین که پادشاه را درخطر می بیند در برابر او قرار می گیرد و ایستادگی می کند وموفق می شود سر اژدهای او را قطع کند. جادوگر انگمار که بسیار عصبی شده برای کشتن ایووین از اژدهای نگون بخت پیاده می شود و به سمت او میاید. مری که در پشت لاشه اژدها پنهان شده با شمشیر خود ضربه ای را بر ساق پایش وارد می کند. ایووین از فرصت استفاده کرده و شمشیر خود را در چشم او فرو می برد. او قبل از کشتن جادوگر انگمار کلاه خود خود را برمی دارد و به اومی گوید که یک زن است.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

آراگورن به همراه دوستانش و لشکری از ارواح از سمت ازگیلیات به اورکها حمله میکنند. در یک چشم به هم زدن ارتش سایرون توسط ارواح تار و مار می شود (لشکری که دیده نمی شود حکایت از اعجاز و امدادهای غیبی در جنگها دارد). با رشادت قهرمانان ما بخصوص لگولاس که ماموت ها را به روش جالب خود از پا در می آورد لشکر سایرون به کلی نابود می شودولی این پایان کار نیست.

سام به اردوگاه اورکها در موردور رفته و فرودو را نجات می دهد. تفرقه و درگیری بین اورکها باعث می شود آنها خود، یکدیگررا بکشند. سام حلقه رابعد از کمی وسوسه شدن به فرودو بازمیگرداند. سام و فرودو برای رسیدن به کوههای آتشین بایستی از میان هزاران اورک که در موردور سکونت دارند عبورکنند. گرچه آنها لباس اورکها را پوشیده اند و تغییر چهره داده اند ولی کاربسیار دشواری است.

درنهایت یاران حلقه در میناس تریس تصمیم می گیرند به یاری آنها بیایند و با لشکریان باقی مانده خود به موردور حمله کنندتا توجه چشم بزرگ به آنها جلب شود. این فداکاری و شجاعت باعث می شود فرودو و سام بعد از تحمل رنجهای بسیاربه کوههای آتشین برسند. زمانی که نیروهای ارتش تاریکی آراگورن و لشکرش را مانند یک حلقه محاصره کرده اند و مرگ همه آنها نزدیک است فرودو به ایستگاه آخر می رسد. ولی وسوسه حلقه باعث می شودفرودو نیز در لحظه آخر فریب خورده و منصرف شود. گالوم که هنوز زنده است به فرودو حمله می کند و انگشت او را با دندان قطع میکند و حلقه را به دست میآورد.(فرودو تاوان گناه خود را پس می دهد) فرودو گالوم را همراه با حلقه به داخل کوههای آتشین می فرستد و حلقه برای همیشه نابود می شود. کاخ سایرون به همراه نابودی حلقه از بین می رود. قدرت او تضعیف شده و نیروهای او متلاشی می شوند. کوه نابودی که در واقع آتشفشانی فعال است شروع به فعالیت شدیدی می کند. سام و فرودو در میان گدازههای آتشین در مقابل سرنوشت سر تعظیم فرود آورده و بر روی سنگی منتظر پایان عمرشان می شوند. گاندلف جادوگر سفید با همان جادوی حشره و عقاب آنها را ازمیان آن مکان نجات می دهد.

چند روز بعد جشن باشکوهی برپا می شود. آراگورن به پادشاهی گاندور می رسد و با آرون ازدواج می کند. فارامیر و ایووین در جشن با یکدیگر دیده می شوند که نوید آینده مشترکی را می دهد. هابیتها به شایر بازمیگردند ولی دیری نمیگذرد که کشتی سرنوشت سر می رسد تا بیل بو و فرودو را به سرزمینی دیگر ببرد. شهرها نجات پیدا کردند ولی فرودو نجات پیدا نکرده است. او پس از خداحافظی با دوستانش و در وداعی تلخ به همراه بانو گالادریل، ارلاند و گاندلف سواربر کشتی به دنیای دیگری می روند.

درپایان... برای چندمین بار که این فیلم را تماشا کردم، مانند همیشه اشکهایم سرازیر می شود و دلتنگ آنها می شوم. دوره حکومت انسانها آغاز می شود.


پایان

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  lordofpwp.gif
مشاهده: 35
حجم:  80.9 کیلو بایت


نتیجه گیری نهایی
:

یکی از جذابیت های قسمت پایانی این تریلوژی سینمایی آن است که تماشاگر بدون این که کتاب ارباب حلقه های تالکین را خوانده باشد می تواند با قصه وماجرای داستان ارتباط برقرار کند. اینجاست که باید تمام اتفاقات به نتیجه ای معقول و حساب شده برسد و بیننده را همراهی کند. صحنه های نبرد قسمت سوم یعنی بازگشت شاه پخته تر و واقعی تر از قسمت های پیشین بود، به طوری که احساس می شود هیچ نشانی از انیمیشن کامپیوتری در آن به چشم نمی خورد. یکی دیگر از دستاوردهای ارزشمند «پیترجکسون» در بازگشت شاه شیوه ای است که اوبرای جمع کردن داستان انتخاب کرده است. او به شکل هوشمندانه و ظریفی تمام مسیرهای فرعی داستان را به شاهراه اصلی طرح داستانی اش هدایت می کند و در پایان نتیجه ای واقعی و حقیقتی جهانی را از آن استخراج میکند. نبرد بین خیر و شر که بارها و بارها در دنیای تصویر درقالب های داستانی گوناگون ومتفاوت روایت شده و پایانی محتوم را به نمایش گذارده است به بهترین شیوه به تصویر درآمده است.خارج شدن روشنایی و امید از دل سیاهی مطلق در تریلوژی «ارباب حلقه ها» پیام پیروزی حقیقت، خوبی بر بدی مطلق توسط این سینمایی پرخرج و زیبا به بهترین نحو انتقال یافته است. تمام سه گانه ارباب حلقه ها (نه جزء به جزءآن) به عنوان یک اثر هنری منسجم و تمام عیار هویت خاص خودش را دارد، سه گانه ارباب حلقه ها با موفقیت گسترده تجاری و هنری خود توانست به یکی ازآثار تاریخ ساز سینما بدل شود. با این تفاسیر به نظر شما قلع و قمع کردن چنین اثری خیانت و جسارتی عظیم نیست؟

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

جمع بندی نهایی در مورد سه گانه ارباب حلقه ها

فیلم ارباب حلقه ها در مورد سفر ابدی انسان به سوی آزادی از هر نوع شری می باشد، آزادی از هر آن چه که وجود دارد. و سرنوشت انسان را بیان می کند. انسانی که در بهشت زندگی می کرده است و قدرت کامل و برتر او را وسوسه کرده تا به زندگی فانی و محدود قدم بگذارد. زیرا طرز استفاده از قدرت را نمی دانسته است و قدرت را به نفع خود و بر علیه دیگری به کار گرفته است. غافل از این که اگر جهان نابود شود، او نیز نخواهد بود. با وجود شرارت بسیاری که در وجودانسان ریشه می دواند، بالاخره زمانی می رسد که کنترل قدرت از دستش خارج میشود و به دست نیروی پاک و سادۀ وجودش می افتد. او نیز نمی تواند مدت زیادی آن را نگه دارد و نیروهای برتر درونی انسانی که آگاه ترند، درک می کنند که باید از این قدرت درست استفاده شود. نباید به خدمت خواسته های حقیر آنان درآید بلکه لازم است به همۀ انسان ها، موجودات و جهان هستی خدمت کند.
در جدال عظیم زندگی، بالاخره انسان پی می برد که تنها یک ماهیت و یک شعور مطلق است که از این نیرو و قدرت تام، به نفع همه و مدبرانه استفاده می کند. همه آنرا برای خدمت به خویش می خواهند و جلب رضایت یک فرد الزاماً در راستای جلب رضایت همه نیست. بالاخره نیروی پاک درونی که همه را دوست دارد، انسان را وامی دارد که قدرت را به خدا واگذارد. تا انسان و جهان پایدار بماند نه این که تنها فردیت خویش را حفاظت کند. او پی می برد که بدون حکومت خدای واحد، زندگی او نیز دوامی نخواهد داشت. زیرا جهان از بین می رود. پس سفردرونی خویش به سوی آزادی را آغاز می نماید. خود و قدرتش را از همه کس محفوظ می دارد و برای این کار از طرف تمامی نیروهای مثبت وجودش حمایت می شود.اوخودش را از نیروهای مادی آزاد می کند ولی می بیند که نیروهای غیرمادی نیز قابل اعتماد نیستند و به شکلی ملایم تر، به فکر نوعی تصاحب قدرت هستند و آنان نیز برای برتری بر یکدیگر و کسب افتخار، تلاش می کنند. روح ماهیتی افتخار کننده و اهل شرف است. در نتیجه برتری جو می باشد. وی نیز لیاقت دردست داشتن قدرت را ندارد. زیرا او نیز می خواهد که قدرت در انحصار وی باشد.
انسان درمی یابد که این راه به آن سادگی که فکر می کرده است، نیست. درک می کند که باید قدرت را نابود سازد تا دست هیچ کس به آن نرسد. در واقع بین همه تقسیم گردد. وقتی هیچ کس دارای قدرت نابودی نباشد، همه خوشبخت و جاودانه خواهندبود. عاقبت با سختی های زیادی موفق می شود که حلقۀ قدرت را نابود سازد و به اصل آن باز گرداند. آن گاه به مهار قدرت دست می یابد. او دیگر توسط قدرت جذب نمی شود بلکه قدرت تحت تسلط اوست. حالا می توان گفت که دیگر قدرتی وجودندارد. و در وجود او، تمامی موجودات به خوبی و خوشی زندگی می کنند.انسان درک می کند که در اعماق وجود هر چیزی از جمله خودش، حقیقتی ناب وجود داردکه کاملاً بی شکل است و در صورت ارتباط با آن، می تواند حیاتش را به اشکالی کاملاً دلخواه، هدایت نماید.انسانی که به این درجه از شعور و درک می رسد، بر اساس قانون درونش زندگی می کند وبه قانون درونی دیگران نیز عشق می ورزد. قدرت به قانون درونی مبدل میگردد. قانونی برای بودن به تمامی اشکال ممکن، که به همۀ صورت های وجوداعطاء می گردد. در نتیجه قدرت تجزیه شده و صورت هولناک خویش را از دست میدهد. بهرۀ هر کسی از قدرت، اینست که بتواند تا ابد همان گونه باشد که دوستدارد و بهرۀ او از بی قدرتی نیز آنست که نتواند به دیگری آزار رسانده یامانع سعادت وی گردد.بنابراین جهان فردی آزاد و مستقل برای همه، هنگامی پا به عرصۀ وجود می گذارد که انسان در شکل رهای خویش بر جهان حکومت کند.دراین فیلم، حلقه نماد قدرت تام و چشم، نمادی از دیدگاهی شرورانه و قدرتطلبانه است، آن قدرت روحی ای که تمایل به حکومت زندگی و مرگ دارد و جهان راپس از زنده کردن به سوی مرگ می راند.
زیرا به اجزای وجود که هر کدام زندگی مستقلی دارند، علاقه ای ندارد.اسمیگل نیز با تمایل به در دست گرفتن قدرت، از آن جا سقوط کرده و به صورتی کریه که نشان از افکار و اعمال پلید وی دارد، درمی آید. وی زمان زیادی از قدرت بهره مند می شود؛ اما بالاخره به دلیل از بین رفتن تعادل اش، قدرت را ازدست می دهد. زیرا اگر طرز استفاده از قدرت را ندانیم، به خودمان و دیگران صدمه می زنیم. هر گاه قدرت در جهت منافع فردی حرکت نماید، جهانی محوری میسازد که در آن بردگی تن و روان دیده می شود. مراتب قدرت، به وجود آمده و به ارزش گذاری این مراتب از وجود، منجر می گردد. آزادی به جبر و تقدیر مبدل شده و بخشی از وجود به نام روح، بر بخش دیگری که جسم یا ماده نامیده میشود، اعمال زور و قدرت می نماید و از جهاتی نیز برعکس آن اتفاق می افتد. سپس حلقه به دست بیل بو افتاد. او در جهت خواسته های ساده دلانۀ خویش ازقدرت استفاده می کرد. دنیای وی محدود بود. تنها بهرۀ او از این قدرت، عمری صدساله و داشتن قدرت های روحی – روانی بود. وقتی که قدرت در خدمت خواستههای یک شخص باشد بسیار محدود عمل می کند زیرا یک فرد به نسبت تمامی دنیا،خواهش ها ی محدودی دارد. خواسته هایی که در کمال وسعت شان، آسایش یک نفر رامی خواهند.بنابراین جادوگری به نام گاندولف، که نمایان گر شعوری برتر و قوی تر در انسان است،آن فرشته ای که با تحکم انسان را، امر بر حق می کند؛ حلقه را از بیل بو ستانده و به فرشته ای به نام فرودو واگذار می نماید که بدون سوء استفاده میتواند از قدرت نگاهداری کند.فرودو نمایندۀ آن شعور و عقل برتری ست که در انسان عاشق همه چیز است و می داندکه قدرت باید در دست همه باشد. درعین حال نیز می تواند آن را به امانت گرفته و به اعماق وجود انسان ببرد تا آن را نثار تمامی ذرات وجودش بنماید. بنابراین تسلیم حق و حقیقت می باشد. وی مظهر آن عقلی ست که خود را به خداوند مطلق تسلیم و واگذار کرده و تنها شاهد بر اوضاع و احوال باقی مانده است.

الف هانیز نوع دیگری از فرشته ها هستند که قدرت های خاصی دارند. در این مسیر گاندولف به قدرت های برتری دست می یابد که با آن به کمک انسان می آید. یعنی نیروهای پاک جادوی سفید، ارتقاء یافته و بر نیروهای شیطانی جادوی سیاه،غلبه می کند.حملۀ درخت ها نیز نمایان گر اینست که نیروهای غیرانسانی طبیعت نیز در این جنگ به کمک او می شتابند؛ زیرا طبیعت یک انسان شرور ولی قدرتمند، در حد یک انسان می ماند و نمی تواند بر طبیعت فائق شود. اما طبیعت یک انسان نیک وعاشق همه چیز، از حد یک انسان می گذرد و به ماورای قدرت بشری دست می یابد. وقتی که عشق ما ماورای انسان باشد، قدرتمان نیز ماورای او خواهد بود. درنتیجه می بینیم که قدرت جادوگر منفی فیلم نابود می گردد.ارواح بخشیده نشده، نشان دهندۀ کسانی یا وقایعی هستند که انسان را آزرده اند. زمانی که انسان می آموزد که تمامی آزارها برای این بوده است که بتواند آنچه را که شایسته ترین است بخواهد، زمانی که درک می کند که همۀ این حوادث به امر خود و برای ارتقاء خویشتن بوده، همه چیز و همه کس را خواهد بخشید. زیرا می بیند که همه در آزادی وی سهم داشته اند. هر چیزی که بتواند در آزادسازی فرد سهمی داشته باشد، در نهایت نیکی محسوب می گردد.دراین فیلم تنها دو انسان ویژه وجود دارد. یکی آراگون و دیگری برومیر است که سمبل هایی از انسان در دو وضعیت متقابل همیشگی می باشند. اولی وضعیتی است که فرد را وادار به تبعیت از حقیقت مطلق می نماید و دومی وضعیتی است که فردرا وادار به اطاعت از حقیقت شخصی و انفرادی می کند.

آراگورن مظهر انسان و انسانیت می باشد و حکومت وی نیز حکومت به حق انسان بر جهان میباشد. برومیرآن وجه انسانی است که باشرف است ولی آزاد از دام های نفسانی نیست. یعنی نجات خود را بر نجات جهان ارجح می دارد. بنابراین توسط نیروهای نابودگر نابود می شود. زیرا می خواست برای حفاظت خویش، جهان را به خطربیاندازد. هر چند که صادقانه بود، ولی درست نبود. فرد برای حفظ خویش به حفظ جهان پیرامونش نیازمند می باشد.سم،سمبلی از وفای به عهدیست که فرودو را همراهی می کند. در خاتمه فرودو وسوسه می شود که قدرت را نگه داشته؛ به روح و تاریکی ناشناخته مبدل گردد. چیزی که همیشه در برابر ماده و شناخته قدعلم کرده است و گویا با آن می جنگد. اما فرودو متوجه می شود که نفس می خواهد بر او غلبه کرده و تمامی زحماتش رانابود سازد. می فهمد که در تمام زمانی که نفس، او را هدایت می کرد، به فکراین بوده است که به بالاترین قدرت ممکن دست یابد.تنهاچیزی که می تواند انسان را برای رسیدن به آگاهی برتر تهییج کند، نفس و بی قدرتی حاصل از آن می باشد. بی قدرت همیشه عاشق قدرت می باشد. در نتیجه تنهااوست که عشق لازم را دارد و به دنبال قدرت تا هر کجا می آید. اما تنها اونیز تهدیدی برای آخرین مراحل واگذاری قدرت، می باشد. بنابراین در آخرین لحظات فرودو درک می کند که نفس هیچ گاه بی خطر و رام نخواهد شد. بلکه همواره در کمین است. اگر چیزی وجود داشته باشد، مدار قدرت به او تعلق یافته و مشروط می شود. آن گاه حاکم و خداوندگار آن مدار می گردد. برای بی خدابودن و هدایت شدن از درون، براساس تمایلات قلبی، هیچ چیزی نباید در مدارانرژی قرار گیرد. والا ذات و ماهیتش را به صاحب مدار تحمیل خواهد ساخت.
داستان با حکومت ابدی آراگون و وسعت یافتن عشق انسان از خویش به همه، پایان مییابد. به روایت داستان، انسان تنها زمانی می تواند جاودانه گردد که عاشق همه چیز باشد و از قدرتش علیه هیچ چیز استفاده نکند. برای این کار نیز بایدعشق و قدرتش را به تمامی عالم هستی نثار کند. به آن چیزی که همۀ عالم راعاشقانه به وجود آورده است و تمایل به جاودانگی هر ماهیتی دارد. آراگون پادشاهی است که به دلیل قدرت درونی اش برای رهبری جهان، انتخاب گردیده است. او همانقدر در اختیار دیگریست که دیگری در اختیار وی می باشد. یکی برا ی همه و همه برای یکی، شعار چنین حکومتی می باشد. حکومت وی در این جهت می باشد که هیچ حکومت کننده ای وجود نداشته باشد. بلکه صرفاً انجام وظیفه وقرار گرفتن در جایگاهیست که توانش را داراست. در خاتمه فرودو نمی تواند خودرا نجات دهد. به این منظور که عقل فردی در اقیانوسی از عقل الهی غرق می شود و به اوج تعالی خویش دست می یابد.

به امید روزی که تمامی جهان در صلح و آرامش باشد
.

THE END

با تشکر از تمام عزیزانی که در تهیه این اثر مرا یاری نمودند
.
فرخ عزیز: مدیریت سایت

رشنوی گرامی: ویراستار

سعید: گرافیک

سهیل: همکار عزیز من در تحلیل تریلوژی ارباب حلقه ها

نوشته شده توسط رحیم حنیفه پور(شاهین) در هفتم دی ماه سال 1389 در سایت سینما سنتر


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  logoziz.png
مشاهده: 34
حجم:  35.3 کیلو بایت

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

ارباب حلقه ها دو برج CAST

تحليل و بررسي فيلـــــــم ارباب حلقه ها (Lord Of The Rings) بخش دوم دو برج

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner13.gif
مشاهده: 38
حجم:  93.6 کیلو بایت


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  inf.png
مشاهده: 39
حجم:  19.1 کیلو بایت

نام فيلم :
ارباب حلقه ها (دو برج)

كارگردان : پیتر جکسون
تهيه كننده : پیتر جکسون- بری ام آزبورن- تیم سندرز – فرن والش
نويسنده داستان اصلي : جی.آر.آر.تالکین
نويسندگان فيلم نامه : پیترجکسون- فرن والش- فیلیپا بوینز
موزيك متن : هاوارد شور
فيلم بردار : اندرو لزنی
تدوين : جان گیلبرت
كارگردان هنري :جو بليك لي، دان هينا، فيليپ لووي

بازيگران:
یان مک کلن: گاندولف
ویگو. مورتنسن : آراگورن
اورلاندو بلوم: لگولاس
الیجا وود:فرودو
شون آستین : سام وایز گمجی
کیت بلانشت : بانوی جنگل "گالادریل"
سالا بیکر: سایرون
کریستوفر لی: سارامون
یان هولم: بیل بو بگینز
دومینیک موناگان: مری برندی باک
بیلی بوید: پره گرین "پیپین" توک
شون بین: بورومیر
برنارد هيل : تئودن
كارل اوربان : ايمور
ديويد ونهام : فارمير

تاريخ نمايش : 18 دسامبر 2002
8.7 :imdb امتیاز در
ژانـــر :فانتزی، رومانس حماسی و اقتباس ادبی
زمان فيلم : 179 دقيقه نسخه سینمایی
كمپاني : نیولاین سینما
محصول: آمريكا و نیوزیلند

داستان فيلم :
حلقه قدرت به وسيله فرودو و سم به سمت موردور برده ميشود. از سويي ياران ديگر از سويي به سمت روهان ميروند تا از اتحاد مردم روهان بهره گيرند. گندالف سفيد به داستان باز ميگردد و گاندور از سويي ديگر به ماجرا وارد ميشود. اما اهريمنان و سائورون همچنان در حال پيشرفتند....

تحليل و بررسي از شاهين

تحلیل ارباب حلقه ها قسمت اول دو برج

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner14.gif
مشاهده: 38
حجم:  138.9 کیلو بایت

تحلیل قسمت دوم ارباب حلقه ها


دو برج

دوربین فیلمبردار از فراز کوههای بلند که مملو از برف است عبور کرده و ما را به داخل غاری در دل کوهها میبرد. در شروع قسمت دوم ارباب حلقه ها یک مروری بر چگونگی مرگ غم انگیز گاندلف خواهیم داشت. در حالیکه گاندلف به همراه اژدها سقوط می کند شمشیر خود را به دست می گیرد و ضرباتی را پیاپی به اژدها وارد میکند که در نهایت هنگام فرود بر انتهای دره او را به هلاکت می رساند. در پایان این صحنه، فرودو سراسیمه از خواب بیدار می شود. آیا همه اینها یک خواب بوده است؟ اینطور که فرودو به سام می گوید فقط یک خواب بوده است.
فرودو و سام از تپه های مه آلود و دره های خطرناک عبور می کنند و در حین پایین آمدن از یک کوه قوطی چوبی از جیب سام به پایین می افتد که فرودو آن را می گیرد. گویی سام درون این جعبه کوچک شیئی قیمتی پنهان کرده است. فرودو آن را باز می کند و درون آن ادویه و نمک می بیند. این برای دو هابیت از طلا بیشتر می ارزد چون بوی خانه را می دهد. برای انسان در غربت هرچیزی بوی وطن را بدهد، قیمتی است. آنها باید طناب را که از بالا به سنگی بسته اند باز کنند ولی چطور؟؟؟ با یک اشاره دست سام طناب از دور سنگ باز شده و به پایین می افتد. هابیتها هر دو متعجب از این واقعه هستند. خوب، هرچه باشد طناب ساخته الفهاست.

گالوم

دو هابیت بعد از صعود به قله کوه بعدی، نمای دوردست موردو و کوههای آتشین را می بینند. سپس از کوهها سرازیر می شوند ولی در دامنه کوه بین صخره ها گیر کرده اند. آنها فقط به دور خود می چرخند. حلقه هرلحظه سنگیتر می شود و فرودو را تحت فشار قرار داده است. سام به فرودو روحیه می دهد. ابرهای تیره از راه می رسند و بارانی شدید بر سر آنها می بارد. گالوم از بالای صخره ها مراقب آنهاست و تعقیبشان می کند. بوی تعفن مردابها آنها را آزار می دهد. فرودو وجود کسی را در نزدیکی شان احساس می کند. برای اولین بار گالوم به آنها نزدیک می شود و درحالی که با خودش حرف می زند دستش را برای برداشتن حلقه به طرف فرودو که خوابیده است دراز می کند.
گالوم: "اونها دوستند، دوستهای موزی، هابیتهای بدجنس، اون کجاست؟ اونها از ما دزدیدنش، عزیزمونو دزدیدن، لعنت برشما ما از شما متنفریم، ما اون رو می خواهیم"


فرودو به موقع بیدار شده و با گالوم درگیر می شود. سام نیز به کمک فرودو می آید. گالوم در حال خفه کردن سام است که فرودو با شمشیر استینگ (شمشیری ساخته الفها که بیل بو در ریوندل به او داده است و هنگام نزدیک شدن اورک ها تیغه آن آبی می شود) او را تهدید می کند. آنها گالوم را با طناب الفی به بند می کشند. طناب الفی باعث آزار شدید گالوم می شود.


گالوم دوشخصیتی شده است. وسوسه حلقه او را لحظه ای رها نمی کند و دائم با خود در حال مشاجره است. گالوم با جلب اعتماد فرودو و علیرغم مخالفت های سام موفق می شود او را متقاعد کند که از بند طناب آزادش کنند. او به حلقه قسم می خورد که به اربابش فرودو خدمت کند و فرمانبردار او باشد و راه موردور را به آنها نشان دهد. گالوم آنها را به سمت دروازه های سیاه می برد در حالیکه دائم با وسوسه درون خود درحال ستیز است. وسوسه حلقه او را از رفتن به موردور منع می کند "خاکستر و دود اونجاست، حفره ها و اورک ها و همیشه چشم بزرگ مراقبه" سام به او اعتماد ندارد. او به فرودو تذکر می دهد ولی گالوم با زیرکی خود را مظلوم جلوه می دهد.

از سویی دیگر اورک ها دو هابیت دیگر مری و پپین را به سمت موردور می برند. اورک های جنگجو با اورک های پست تر از خود روبرو می شوند که ظاهراً جنسی متفاوت دارند. یکی از اورک های پست می گوید "چرا دیر کردید؟" رهبر اورک های جنگجو می گوید "شما اورک های پست هستید ما از شما دستور نمی گیریم" (تفرقه و تبعیض در بین اورک ها مشهود است) اورک ها دو هابیت را که خسته و رنجور هستند مورد آزار و اذیت قرار می دهند. آنها بوی گوشت آدم را احساس می کنند و متوجه می شوند که در تعقیبشان هستند به همین دلیل سرعت خود را بیشتر می کنند. پپین که در بین چهار هابیت از بقیه کم عقل تر نشان داده، اینبار فکر خوبی به سرش می زند و گردنبند خود را که یک برگ است به زمین میاندازد.

در نمای بعدی آراگورن را مشاهده می کنیم. او سرش را بر زمین گذاشته تا از صدای پاهای اورک ها مسیر حرکتشان را پیدا کند. و متوجه سرعت گرفتن حرکت آنها نیز می گردد. لگولاس بدنبال آراگورن آنها را تعقیب می کند و گیملی که بخاطر کوتوله بودن کندتر از بقیه است با فاصله دنباله رو آنهاست. گیملی غرغر کنان می گوید "سه روز و سه شبه که فقط داریم تعقیبشون می کنیم نه استراحتی نه اثری از هابیت ها" آراگورن برگی را که پپین بر زمین انداخته پیدا می کند. آراگورن: "برگ های لارین خودبخود نمی افتند، کمتر از یک روز از ما جلوتر هستند"
آنها به روحان می رسند، سرزمین اربابان اسبها، آراگورن: "نیروی اهریمنی اینجا در کاره که سرعت این موجودات رو زیاد می کنه و سعی داره ارادشو به ما تحمیل کنه" لگولاس با چشمهای تیزبینش از فراز کوهها اورک ها را می بیند که هابیت ها را به آیزنگارد می برند.


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner11.gif
مشاهده: 38
حجم:  105.2 کیلو بایت

آیزنگارد

نمای قصر سارومان از بالا نمایش داده می شود که دور و اطراف آن را سیاهی و دود فراگرفته است. داخل قصر، سارومان با گوی جادویی خود مشغول بازدید از ارتش آیزنگارد و موردور است. نیروهایی که به گفته او با هم متحد شده اند و کسی یاری مقابله با آنها را ندارد. اتحاد دو برج سایرون و سارامون شکل گرفته است. "همراه با سرورم سایرون بر سراسر خطه میانی حکومت خواهیم کرد" و نمایش چشم بزرگ در آخرین نمای این صحنه.

اورک های پست همچنان درختان بیشتری را از ریشه بیرون می آورند و به ساخت سلاح های بیشتری مشغول هستند. حرفهای سارومان در این صحنه ها تفکر برانگیز است. "دنیای قدیم، در آتش صنعت خواهد سوخت و جنگل ها نابود خواهند شد. نظم نوینی برقرار خواهد شد و ماشین جنگ با شمشیر و نیزه و مشت آهنین اورک ها حرکت خواهد کرد" سارومان از رهبر اورک ها میخواهد تا دو هفته دیگر ارتش را آماده کنند. رهبر اورک ها: "ولی تعدادشون زیاده و امکانات کم هست" سارومان: "سد بزنید، کانال بزنید، کوره ها باید شب و روز کار کنند" رهبر اورک ها: "سوخت کافی نداریم" سارومان: "جنگل فنگورن در دو قدمی ماست، بسوزونیدش" سارومان با فریب عده ای از قدرت طلبان روحان، آنها را به کشتن ضعفا ترغیب می کند. او انسان های فریب خورده را بلای جان مردم دهکده ها و شهرهای سر راهش می کند تا مردم را بکشند و همه جا را غارت کنند. سارومان خطر سقوط عن قریب روحان را به اربابش سایرون اطلاع می دهد.

روحان
در امتداد یک رودخانه شماری از کشته شدگان به تصویر کشیده می شوند. در پیامد این صحنه سوارانی از راه می رسند. یکی از آنها می گوید "پسر پادشاه را پیدا کنید" با کمی جستجو پسر پادشاه پیدا می شود ولی زخمی و در حال مرگ، فوراً او را به قصر برمی گردانند. در قصر فرمانروای روحان تئودن، زن بلندقد و زیبایی سراسیمه خود را به جسم نیمه جان پسر جوان می رساند. زخمهای روی بدن پسر و نگاههای معنادار زن و فرمانده به یکدیگر از نزدیک بودن مرگ جوان خبر می دهد. در نمای بعدی دوربین از بالا پادشاه را به نمایش در می آورد (این نوع فیلمبرداری معنای حقارت را القا می کند). پادشاه به مانند مترسکی ترسناک بر صندلی تکیه زده است. چهره او را غبار پیری فراگرفته است. زن جوان به او خبر می دهد پسرش به شدت مجروح شده است، ولی پادشاه که به مانند سنگی بی احساس است عکس العملی نشان نمی دهد. فرمانده به پادشاه اطلاع می دهد که اورک ها به سرزمین های آنها حمله کرده اند و اگر دفاع نکنند سارامون به زور کشور را تصاحب خواهد کرد. در همین لحظه شخصی که چهره ای کریه و شیطانی دارد از پشت ستون های مجاور به این صحنه وارد می شود. "این دروغه، سارامون همواره دوست و حامی ما بوده و خواهان اتحاد" این شخص که ظاهراً مباشر پادشاه می باشد گویی خود را قبلاً به شیطان تسلیم کرده است. پادشاه که نای حرف زدن ندارد به زور نام او را می گوید "گریما"
فرمانده کلاهخود یکی از اورک ها را با خود آورده که علامت پنجه سفید سارامون روی آن حرفهایش را اثبات می کند. وزیر شروع به فرافکنی می کند "چرا یک ذهن پریشان رو با این مسائل پریشان تر می کنی؟ نمی بینی عموی پیر تو از غرض ورزی های تو خسته شده، از عطشت برای جنگ" فرمانده گریبان گریما را گرفته و با خشم می گوید "چند وقته که سارامون تو رو خریده؟" زن جوان که تابحال نظاره گر این صحنه بود با عصبانیت دور می شود. گریما با پلیدی نگاه زن را دنبال می کند. فرمانده با تهدید به گریما می گوید "فکر خواهرمو از سرت بیرون کن" گارد قصر که فریفته گریما و شیطان شده اند فرمانده را دستگیر می کنند. گریما شب گذشته نامه تبعید فرمانده را از شاه گرفته است و به او نشان می دهد که باید این سرزمین را ترک کند. در این سکانس چهار شخصیت دیگر داستان به ما معرفی می شوند و با روحیات و روابط آنها نیز آشنا می شویم.

تعقیب کنندگان همچنان به دنبال اورک ها هستند. دوربین این صحنه را به زیبایی از نمای بالا نمایش می دهد. لگولاس: "طوری می دوند که انگار اربابشون با شلاق پشت سرشونه" اورک ها شب هنگام در حالی که نفسشان به شماره افتاده است در کنار جنگل به استراحت می پردازند. آنها چند درخت را قطع کرده و آتش روشن می کنند. از درون جنگل صداهای رعب آوری به گوش هابیت ها می رسد. مری از زنده بودن درختها برای پپین می گوید "درختها می تونند زمزمه کنند و حتی حرکت کنند" اورک های پست قصد دارند گوشت دو هابیت را بخورند. رهبر اورک های جنگجو با تمامی صفات بدی که دارد حداقل وظیفه شناس است و آنها را از این کار منع می کند. اورکی که قصد دارد مخفیانه یک تکه از گوشت هابیت ها را با چاقو ببرد سرش توسط رهبر مذکور قطع می شود. در حالیکه اورک ها به جسد او حمله کرده تا از گوشتش شام بخورند، مری و پپین از غفلت آنها استفاده کرده و سینه خیز به سمت جنگل میخزند ولی در یبن راه یک اورک پست آنها را گیر می اندازد تا گوشتشان را بخورد. از بخت خوب هابیت ها نیزه ای بر پیکر این اورک وارد شده و هلاکش می کند. سوارانی بر اورک ها حمله کرده و آنها را قتل عام می کنند. پپین زیر سم اسب یکی از آنها گیر افتاده است...

از سویی دیگر تعقیب کنندگان را می بینیم. لگولاس طلوع سرخ صبح را یادآور خونریزی در شب گذشته می داند. سوارانی به آنها نزدیک می شوند. هر سه پشت یک تخته سنگ بزرگ مخفی می شوند ولی آراگورن سواران را می شناسد. آنها سربازان روحان هستند و فرمانده آنها ایومر است. پس از مشاجره ای کوتاه بین آنها، با دخالت آراگورن هویت دو طرف برملا شده و ایومر از اینکه به آنها شک کرده عذرخواهی می کند. ایومر به آنها اوضاع تاسف بار پادشاه و روحان را تشریح می کند. از حرفهای ایومر متوجه می شویم شب گذشته آنها به اورک ها حمله کرده اند ولی هیچکدامشان هابیتها را ندیده است. متاسفانه هرکس را دیده اند کشته اند و روی هم تلنبار کرده و آتش زده اند. ایومر به آنها اسب می دهد و با همراهانش عازم شمال می شوند. سه همراه به محل مدفن اورک ها میرسند. اولین صحنه نمایش دوربین از سر رهبر اورک ها بر سر نیزه است. اثری از دو هابیت نیست. آراگورن ردپاهایی پیدا می کند و از روی آنها تشریح می کند دیشب چه اتفاقی افتاده است. حدسیات آراگورن با فلاش بک های پیاپی از ماوقع اتفاقات شب گذشته همراه می شود و ما به درستی سخنان او واقف می شویم. هابیت ها در بین درگیری به جنگل گریخته اند، جنگلی مخوف و خطرناک در حالیکه یک اورک پست نیز در تعقیب آنهاست.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerwyw.gif
مشاهده: 38
حجم:  95.7 کیلو بایت

جنگل فانگورن

صحنه قبلی از بیرون جنگل با تراولینگ عالی دوربین از پشت درختها به داخل جنگل می رود. صحنه تعقیب شدن دو هابیت توسط اورک در جنگل فانگورن به نمایش در می آید. آنها برای فرار بالای درخت می روند و در حقیقت به درخت پناه می برند. اورک پای مری را می گیرد و او فریاد کمک سر می دهد و در همین لحظه پپین در مقابل، درختی را می بیند که چشمهایش را باز کرده، او را نگاه می کند و حرکت می کند. درخت پپین و مری را با شاخه هایش می گیرد. و اورک را له می کند. درخت گمان می کند آنها هم اورک بدجنس هستند. پپین: "درخت حرف میزنه مری" درخت: "من یک انت هستم من درخت نیستم" مری: "نگهبان درختها، چوپان جنگل" (نمادی از سازمان حفاظت از محیط زیست) درخت با هابیتها به گفتگو می پردازد. او در جنگ طرف کسی نیست چون کسی به جنگل اهمیت نمی دهد. درخت حرف هابیتها را قبول نمی کند. او بدجوری اعتمادش را از دست داده است و از اورک ها متنفر است، زیرا درختها را قطع کرده و آتش می زنند. درخت به آنها شک دارد. پس آنها را به نزد جادوگر سفید می برد. سارامون...؟

فرودو و سام با راهنمایی گالوم همچنان در راه موردور هستند. بالاخره دره ها را پشت سر می گذارند و به باتلاق ها می رسند. هر لحظه امکان خیانت او وجود دارد. این راهی است که اورک ها از آن نمی توانند استفاده کنند. هیچ پرنده ای آنجا وجود ندارد. راهی امن ولی خطرناک. گالوم یک کرم را می خورد و وقتی به او غذای سالم می دهند نمی تواند بخورد. سام او را سرزنش می کند. گالوم به فرودو نزدیک می شود و از او تعریف و تمجید می کند و به حلقه نزدیک می شود ولی فرودو او را پس می زند و او مغموم به گوشه ای می رود. در باتلاق ها جسدهای بی شماری وجود دارند. گالوم توضیح می دهد در جنگی که سالها پیش اتفاق افتاده، آنها مرده اند در مرداب یا مرده آب، آبی که طلسم دارد و فرودو با نگاه به یکی از اجساد اسیر طلسم او شده و به داخل آب می افتد ولی گالوم به دادش می رسد و او را نجات می دهد و به او می گوید "دنبال نور نرو" شب شده و فرودو مشغول نوازش حلقه است. او متوجه می شود گالوم مشغول حرف زدن با خودش است. از گالوم داستان زندگیش را می پرسد ولی او با ناراحتی از بازگو کردن آن امتناع می کند. فرودو اسم اصلی او، سمه آگل (اسمیگل) را به زبان می آورد. این اسم برای او آشناست ولی به یاد نمی آورد. در همین لحظه صدای وحشتناکی به گوش می رسد. سواران تاریکی بازگشته اند و سوار بر اژدها به دنبال حلقه هستند. فرودو چیزی نمانده که اسیر حلقه شود ولی توسط سام منع می شود و شبح از آنجا می رود.

به سراغ سه جنگجو می رویم که به دنبال هابیتها به داخل جنگل فانگورن آمده اند. لگولاس می گوید "الفها درختان را بیدار کردند و به اونها یاد دادند که حرف بزنند" در همین لحظه لگولاس متوجه می شود جادوگر سفید به آنها نزدیک شده است. آنها با سلاح های خود به نوری که به آنها نزدیک می شود حمله می کنند ولی اثری ندارد. ناگهان چیزی را می بینند که همگی شوکه می شوند. در هیبت جادوگر سفید، این گاندلف است که در برابر آنها قرار دارد. آراگورن می گوید "این امکان نداره، تو سقوط کردی" گاندلف برای آنها توضیح می دهد که چگونه اژدهای تاریکی را با کمک نیروهای آسمانی شکست داده و به هلاکت رسانیده و در تاریکی از همه چیز رها شده است، رها از ذهن، حالا او یک روح است. "ستارگان عرش رو نورباران کرده بودند و هر روز به درازای یک عمر بر روی زمین به نظر می رسید ولی این پایان راه نبود، زندگی دوباره در من دمیده شد و حالا برگشته ام تا زمانی که وظیفه ام رو به انجام برسانم. گاندلف با هیبت جدید (موهای سفید و ردای سفید و نوری درخشان) مانند یک فرشته الهی بر زمین فرود آمده است. آراگورن اسم او را بر زبان می آورد "گاندلف" او متعجب می پرسد "به این اسم صدام می کردی؟ گاندلف خاکستری این اسمم بود؟ من گاندلف سفیدهستم و در زمانی خطیر نزد شما برگشتم"
گاندلف به آنها می گوید که مرحله جدیدی از سفرشان آغاز شده است و باید خود را به ادوراس برسانند. همچنین توضیح می دهد که سرنوشت، آن دو هابیت را به این جنگل کشانده است تا آنها نیروی شگرفی را که در آنجا وجود دارد بیدار کنند. او تمثیلی به کار میبرد که جالب است "مثل دو سنگ غلطان که باعث بوجود آمدن بهمن عظیمی می شوند" آراگورن می گوید "در یک مورد تغییری نکردی هنوز رازگونه حرف میزنی" گاندلف می گوید "حادثه بزرگی شکل گرفته که از دوران باستان شروع شده، انت ها بیدار شدند و به قدرتشون پی می برند" مری و پپین جای امنی دارند. پس از خروج از جنگل گاندلف در هیبت یک قدیسه با سوت اسب سفیدش را فرا می خواند. یک اسب افسانه ای به نام "شدوفکس" فرمانروای تمام اسبها، که سالهاست با گاندلف دوست است.

مری و پپین همچنان مشغول گفتگو با درخت نگهبان هستند و حوصله شان سررفته است. او به گاندلف (جادوگر سفید که درخت از او نام برده بود گاندلف بوده و دو هابیت را ملاقات کرده اند) قول داده آنها را به جای امنی ببرد. هابیت ها خوابشان می برد. نگهبان جنگل آنها را به زمین گذاشته و برای خبر کردن سایر درختان به اعماق جنگل می رود.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


گاندولف و آراگورن در حال گفتگو هستند. گاندولف "نوری از میان سایه ها از شرق خواهد درخشید، سایرون قدرت مطلق رو میخواد، خبر بهش رسیده، وارث نومه نور هنوز زنده است، سایرون از تو می ترسه، آراگورن" گاندولف توضیح می دهد که او اول به انسانها حمله می کند. اول روحان را از بین میبرد. جنگی بزرگ نزدیک است. "سایرون و سارامون دارن حلقه طناب رو تنگ تر می کنند ولی برگ برنده در دست ماست. به فکرشون خطور نمی کنه که ما بخواهیم حلقه رو نابود کنیم توسط یک هابیت جوان. آراگورن: "فرودو تنها نیست، سام با اون رفته" گاندولف از شنیدن این خبر خوشحال می شود.

گالوم دو هابیت را از آخرین بلندی بالا می برد . از آنجا دروازه های سیاه موردور را می بینند که بسیار به آنها نزدیک است. برجی بلند با دروازه های آهنین با هزاران اورک که به نگهبانی مشغول هستند. راه ورودی نیست. دروازه های سیاه و بلند توسط چند ترول بزرگ به زحمت باز می شود تا ارتشی که برای متحد شدن با سایرون آمده اند به داخل بروند. سام فرصت را مناسب می داند و به سرعت از کوه پایین می رود ولی در شن های روان گیر می کند. فرودو به کمک او می رود دو سرباز از ارتشی که در حال داخل شدن به موردور هستند و بی شباهت به اعراب نیستند متوجه حضور شخصی در آنجا می شوند و به آنها نزدیک می شوند. فرودو با شنل خود استتار کرده و سربازها گمراه می شوند. در آخر هم گالوم مانع از ورود سام و فرودو به موردور می شود و راهی جدید را به آنها معرفی می کند. راهی مخفی از پایین پله ها، یک تونل.

گاندولف به همراه سه جنگجو به ادوراس و تالار طلایی مدوسن می رسند. جایی که پادشاه روحان در تسخیر سارامون است. سارامون پادشاه را طلسم کرده است. خبر مرگ پسرش نیز تاثیری در او ندارد. زن جوان که او را عمو صدا میزند این خبر را می دهد. وزیر ملعون در گوشه ای زن جوان را میابد. زن او را از خود می راند. گریما او را تهدید به مرگ می کند که اگر خواسته های او را اجابت نکند به سرش می آید. زن به بیرون از قصر می گریزد و چهار سوار را می بیند که به سمت روحان می آیند. نمای دوربین از بالا شهر روحان را به تصویر می کشد که بر دامنه کوهها قرار دارد و بر نوک کوه، قصر پادشاه که پرچم آن پاره شده اسیر در دست باد رها می شود و با ورود سوارها به زیر پای آنها می افتد.
در بدو ورود سواران خلع سلاح می شوند. گاندلف با زیرکی عصای خود را به داخل میبرد. گریمای وزیر که می داند گاندلف با سارامون دشمن است در گوش پادشاه تئودن دائم کلماتی می گوید که به صورت فحش به او بگوید. ولی گاندلف مصمم در یک مراسم شبیه به جن گیری روح شیطانی سارامون را از جسم تئودن بیرون می کشد. در حالیکه دوستان او سربازان داخل قصر را به زانو در می آورند. با خروج روح شیطانی در چند ثانیه تئودن به شکل سابقش بازمیگردد و جوان و شاداب می شود. زن جوان اولین کسی است که خود را به او می رساند. کسی که چهره اش برای او آشناست. گریما و سرسپردگانش توسط یاران حلقه گرفتار می شوند. تئودن می خواهد او را بکشد ولی آراگورن مانع او می شود. پادشاه تازه به یاد پسر جوانش می افتد و درباره او سوال می کند، گویی او در خواب بوده است. مراسم سوگواری برای او ترتیب داده اند و جسد او در دل کوه قرار می گیرد. بر روی این مقبره به سرعت گلهای یاس وحشی می روید که دوربین رشد سریع آن را نشان می دهد.

در همین اوقات دو کودک خردسال سوار بر اسب به روحان می رسند. دو کودکی که در اولین حمله اورک ها در شهر مرزی توسط مادرشان فراری داده شدند تا خبر حمله اورک ها را به پادشاه برسانند. تئودن به حرفهای یاران حلقه گوش نمی دهد و برای جنگ به اورک ها حمله نمی کند بلکه تصمیم می گیرد بههلمزدیپ بروند و شهر را تخلیه کنند. گاندلف بسیار عصبانی است ولی آراگورن به تصمیم وی اعتماد می کند. هلمز دیپ یک شهر با دیوارهای بلند و با استحکامات قوی که سدی در برابر دشمنان است. گاندلف به آراگورن گوشزد می کند "هرگز نباید اجازه بدی که این دیوار دفاعی سقوط کنه اونها به تو احتیاج دارند" و آراگورن قول می دهد که هرگز نگذارد دیواره دفاعی سقوط کند. گاندلف برای کمک آوردن باز هم یاران حلقه را ترک می کند. او قول می دهد در اولین طلوع از پنجمین صبحگاه از شرق خواهد آمد و به آنها خواهد پیوست.
گریما اخبار شهر را برای سارومان می برد و همراهان گاندلف را به او معرفی می کند. از مشخصات آراگورن و از انگشتر عجیبش تعریف می کند که نگینش دو افعی است، یکی در حال بلعیدن و دیگری تاجی از گلهای بهاری بر سر دارد. سارامون در یک کتاب قدیمی انگشتری که نشانی اش را گریما داده می بیند. انگشتر باراهیر که متعلق به وارث ایزیلدور است، ولی باورش نمیشود که حقیقت داشته باشد. مردم شهر روحان عازم هلمز دیپ می شوند و اخبار آنها توسط گریما به سارامون داده می شود تا او که از حرکت کند مردم روحان آگاه شده، سواران وحشی را برای از بین بردن آنها بفرستد.

سام و فرودو بر سر گالوم مشاجره می کنند. فرودو از گالوم حمایت می کند. سام به فرودو می گوید که رفتارش تغییر کرده است، حلقه او را مغرور کرده و اسیر او شده است. شب هنگام گالوم با وسوسه دورنش در کشاکش است و بخاطر حلقه و ارباب فرودو موفق می شود موقتاً شیطان درون را از خود براند. او خیلی مسرور از این پیروزی است.

صبح، سام مشغول طبخ غذاست و با گالوم بر سر پختن خرگوشهایی که او شکار کرده مشاجره می کند که فرودو متوجه صدای پاهایی در نزدیکیشان می شود و متعاقب او سام و گالوم نیز پشت یک تپه کمین می کنند. مردانی که گالوم آنهار ا بدجنس و خدمتکار سایرون معرفی می کند، انسانهایی هستند که فریب او را خورده اند و به او پیوسته اند (چهره این افراد نیز بسیار شبیه اعراب است) آنها فیلهایی البته شبیه ماموت همراه خود دارند. گالوم به آنها می گوید که سایرون تمام ارتشها را برای آخرین جنگ جمع آوری می کند، جنگی که دنیا را در تاریکی فرو خواهد برد. ناگهان صدای صفیری به گوش آنها می رسد که علامت حمله است. گالوم زیرکانه پنهان می شود. درست لحظاتی بعد بارانی از تیرها بر سر لشکریان فریب خورده می بارد و همه را به هلاکت می رساند. انسانهایی که با ردایی بلند و صورتی پوشیده به آنها حمله کرده اند، سام و فرودو را پیدا می کنند و گمان می کنند آنها جاسوس سایرون هستند. فرودو دشمن آنها را با خود یکی می داند. رهبر سواران یکی از کشته شدگان را نشان داده و می گوید: "حس وظیفه شناسی اون بیشتر از تو نبود؟ فکر میکنی اسمش چیه، از کجا اومده؟ آیا واقعاً قلبی شرور داشته، چه دروغ ها و تهدیدهایی اونو از خونش دور کرده؟ آیا ترجیح نمی داد همونجا میموند بخاطر صلح؟" سپس دستور می دهد فرودو و سام را با خود به اسارت ببرند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banneraea.gif
مشاهده: 36
حجم:  58.4 کیلو بایت

پایان بخش اول

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

مقدمه تحلیل ارباب حلقه ها دو برج



مقدمه (سلاح ها)

با سلام خدمت تمامی دوستان علاقه مند به تحلیل فیلمهای سینمایی جهان

قبل از تحلیل قسمت دوم ارباب حلقه ها، سلاح های ویژه ای که قهرمانان داستان از آنها استفاده می کردند را خدمت شما معرفی کنم.

شمشیر آراگورن ( آروندیل) :

هنگامی که ایزیلدور با شمشیر شکسته پدرش انگشت سائرون را قطع کرد، این شمشیر شکسته نزد لرد ارلاند در ریوندل ماند. ولی دوباره این شمشیر به وارث تاج و تخت گاندور ، آراگورن رسید. شمشیر آروندیل که از فولادی یک پارچه است با تکه های شمشیر شکسته نارسیل دوباره ساخته میشود. از ویژگی های بارز این سلاح میتوان به سنگین و بلند بودن آن اشاره کرد.

تیر و کمان لگولاس (گالادریم) :

الف ها به داشتن چشمان قوی و گوش های تیزی که دارند معروف اند. به همین دلیل اکثر الف ها کمان دار هستند. بانوی جنگل ، بانو گالادریل ، خود این کمان را که ساخته دست الف هاست به او هدیه داد. این کمان دقت فوق العاده ای در هنگام شلیک دارد.

تبر گیملی :

گیملی تنها دورف (کوتوله) در میان یاران حلقه است. به دلیل جثه کوچکی که دارد، از به دست گرفتن شمشیر و کمان معاف است به همین دلیل انواع و اقسام تبر های کوچک و بزرگ را همراه خود دارد. گیملی با استفاده از این تبر ها، اورگ های زیادی را به هلاکت رسانده است.

عصای گاندولف :

گاندولف یکی از قدرتمند ترین جادوگران خطه میانی است. ارتش سارومان و سائرون هر دو در تلاش بودند تا وی را از صحنه نبرد دور کنند. عصای او کمک های شایانی را در طول مسیر به یاران حلقه کرد. در معادن موریا، هنگامی که تاریکی همه جا را فرا گرفته بود، این عصای گاندولف بود که معادن را روشن کرد. همچنین عصای سارومان، جادوگر قدرتمند آیزنگارد را شکست. عصای او باعث نجات جان سربازان اسکله آزگلیات شد ولی در آخر عصایش توسط ویچ کینگ، پادشاه میناس مورگول شکسته شد.

ویچ کینگ انگمار (تیغ مورگولی):

او قدرتمند ترین خادم سائرون است. او زمانی پادشاه سرزمین نومه نور بوده است اما فریب سائرون را خورده و توسط حلقه قدرت به تاریکی رفته است. او فنا ناپذیر است و عمر تمام نشدنی دارد. او سوار بر اژدهایی غول آسا بر فراز خطه میانی پرواز میکند. سلاح های او شمشیر و تیغ مورگولی هستند. فرودو از تیغ مورگولی یک بار مجروح شد که اثراتش تا آخر عمر او را رنج داد. این سلاح منحصر به فرد او ، بر تن تمام دشمنان موردور لرزه انداخته بود.

حلقه :

این حلقه را سایرون ساخت و به وسیله آن او تبدیل به قدرت مطلق خطه میانی شد. از ویژگی های اصلی حلقه میتوان به نامرئی کردن و فنا ناپذیری اشاره کرد.

تحلیل ارباب حلقه ها قسمت دوم دو برج

تحليل و بررسي فيلـــــــم ارباب حلقه ها (Lord Of The Rings) بخش دوم دو برج

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner13.gif
مشاهده: 38
حجم:  93.6 کیلو بایت

دو برج (قسمت دوم)


در مسیر هلمز دیپ
مردم روحان عازم هلمز دیپ هستند. در بین راه گیملی با داستان ها و شیرین کاریهایش بقیه را سرگرم کرده است. تئودن در کنار آراگورن قرار می گیرد و داستان ایووبن را برای او بازگو می کند. ایووبن بعد از چندین سال خنده بر لب دارد. دختری که از بچگی پدرش توسط اورک ها کشته شده و توسط عموی خود تئودن بزرگ شده است و به اجبار خدمتگذار این مرد مسن شده است. شخصیت گیملی هم در نوع خود جالب است. او یک کوتوله مغرور است که به هیچ وجه نمی خواهد وجود ضعف در خودش را بپذیرد. در بین راه برای استراحت اتراق می کنند. ایووبن با اندک موادغذایی که دارند غذایی تهیه کرده است. آراگورن به زور طعم بد غذا را تحمل می کند تا او ناراحت نشود. ایووبن به او علاقه مند شده است زیرا از کودکی آوازه شهرت او را از پدر خود شنیده است. آراگورن به گفته پادشاه در زمان هفت سالگی با جد ایووبن به نام تنگان به جنگ رفته است. با محاسبه ای کوچک ایووبن متوجه می شود سن آراگورن خیلی بیشتر از چهره اش می باشد. آراگورن از نژاد دوین داین ها و نومه نور می باشد. کسانی که عمری طولانی دارند و فقط چند تن از آنها باقی مانده است. او اکنون 87 سال دارد.

شب هنگام آراگورن غرق در تفکر خویش به آرون عشق خود می اندیشد و به خاطر می آورد که دائم به او گوشزد می کند نباید نور اونستار خاموش شود. سپس به خواب فرو می رود یا یک رویا؟ رویایی که در آن آرون را با خود تنها در مکانی دوردست می بیند، جایی شبیه به بهشت. آرون دائم وظیفه اش را گوشزد می کند و به او برای ادامه مبارزه روحیه می دهد.

در طلوع صبح به راهشان ادامه می دهند. ایووبن کنجکاوانه از زنی که گردنبند را به آراگورن داده سوال می کند. همزمان با یک فلاش بک در خاطرات آراگورن به ریوندل می رویم. در این خاطرات گفتگوی آراگورن و سر ارلاند را می بینیم. ارلاند از او می خواهد به خاطر فانی بودن عمرش آرون را ترک کند تا او به سرزمین فناناپذیر برود. آراگورن نیز قبول کرده و آورن را متقاعد می کند که برود و او را فراموش کند. آیا آنها می توانند همدیگر را فراموش کنند. کدام یک ارزش بیشتری دارد؟ عمر طولانی یا زندگی فانی همراه با کسی که عاشقش می باشید؟

خاطرات گذشته آراگورن با صدای پیش قراولان محو می شود. سواران وحشی به آنها حمله کرده اند. زنها و بچه ها به ایووبن سپرده می شوند تا به هلمزدیپ برده شوند. مردان همه سوار برا اسبهایشان به سمت سواران وحشی یورش می برند. سوارانی که اسبهایشان شبیه گرگهای عظیم الجثه خونخواری هستند. درگیری بین این دو گروه با پیروزی سربازان تئودن به پایان می رسد ولی بهای گزافی بابت این پیروزی داده اند. آراگورن که با رهبر اورک های وحشی مبارزه ای سخت داشت به همراه گرگ یکی از مهاجمان به ته دره سقوط می کند. همه اندوهگین و ناامید می شوند. لگولاس، گردنبند آراگورن را در دست رهبر نیمه جان اورک ها میابد. امیدی به زنده بودن آراگورن نیست. بالاخره مردم و سواران به هلمزدیپ می رسند. در بین اهالی شهر نگران ترین فرد ایووبن است که آراگورن را در جمع مبارزین نمی بیند. تئودن به محض رسیدن وقت را تلف نمی کند و وظایف سربازان را به آنها گوشزد می کند. او با غرور می گوید "اگر سارومان میخواد دستش به اینجا برسه باید خیلی دستش دراز باشه" دوربین از مقابل تئودن عبور کرده و فاضلاب شهر را نشان می دهد جایی که تنها نقطه ضعف شهر محسوب می شود.

خواب یا رویا ؟
در نمای بعدی گریما همین نقطه ضعف شهر را برای سارومان شرح می دهد. سارومان مشغول تهیه ماده ای است که می تواند دیوار را خراب کند. ماده ای که شبیه باروت است. سارومان ارتش ده هزار نفری خود را به گریما نشان می دهد که همگی آماده نبرد می باشند. سارومان برای ارتش سیاه سخنرانی می کند "قدرت جدیدی در حال ظهوره، پیروزی نزدیکه،امشب خون مردم روحان زمینها رو سیراب خواهد کرد. هیچ جنبنده ای نباید زنده بمونه، برای آنان امید طلوعی نیست"

در صحنه بعدی آراگورن را در رویا با آرون می بینیم که همچنان به او امید می دهد. سپس او چشمهایش را باز می کند و ما جسم نیمه جان او را که به شدت زخمی شده در جوار رودخانه می بینیم. اسب وفادارش به او کمک می کند سوارش شود و او را با خود حمل می کند.
در ریوندل سر ارلاند دخترش را وادار به رفتن می کند. او عاقبت زندگی با یک انسان فانی را به تصویر می کشد. زمانی که آراگورن به پادشاهی رسیده و پیر می شود و بالاخره می میرد و آرون تنها می ماند. آرون در کشمکش ماندن و رفتن است. در حالی که با بقیه مردم الف به سمت غرب حرکت می کند. نیرویی ماورای نیروها به او کودکی را نشان می دهد که در آغوش آراگورن جای می گیرد. کودکی زیبا که مطمئناً ثمره عشق این دو می باشد. او این قسمت شیرین از زندگی آینده را نیز می بیند و تصمیم نهایی را می گیرد. او بازگشته و به پدرش می گوید زندگی فانی را انتخاب کرده است. عشق پیروز می شود.

در ادامه ارلاند به شیوه ای شبیه به تله پاتی امروزی با گلادریل از طریق ذهن ارتباط برقرار می کند. بانوی جنگل اوضاع را برای او تشریح می کند. "قدرت دشمن بیشتر شده، آیزنگارد رها شده، چشم سایرون حالا به گاندور آخرین پادشاهی انسانهاست، اون احساس می کنه حلقه بهش نزدیک شده، فرودو ضعیف شده و میدونه که این ماموریت به قیمت جونش تمام میشه، در ظلمت فراگیر اراده حلقه قوی تر میشه، کافیه فرمانروای جوان گاندور (فارامیر) حلقه رو برای خودش برداره تا دنیا سقوط کنه، چیزی نمونده که سایرون به هدفش برسه (قدرت مطلق بر روی زمین)، دوران الف ها به پایان رسیده، آیا انسانها رو تنها می گذاریم که تسلیم سرنوشتشون بشن؟" نمای آخر این صحنه چهره فکورانه و نگران ارلاند به تصویر کشیده می شود. گویا دو رهبر بزرگ الفها برای اتحاد مجدد با انسانها و شرکت در نبرد تصمیم گیری خواهند کرد.


این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.



برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner12.gif
مشاهده: 37
حجم:  75.9 کیلو بایت

در سوگ برادر
از سویی دیگر، در نزدیکی گاندور یکی از سربازان به فارامیر اطلاع می دهد به روحان حمله شده و باید از استحکامات خودشان دفاع کنند. مرزهای فرمیار و ارکس که با موردور مشترک است را بر روی نقشه به او نشان می دهد، چندین هزارنفر به آن منطقه حمله کرده اند. رودخانه شمال نقطه ای استراتژیک است که اولین دفاع باید از آن منطقه صورت پذیرد. در ازگیلیات 500نفر مستقر شده اند ولی نسبت به سربازان دشمن بسیار اندک هستند. سایرون و سارامون از دو سمت به انسانها حمله کرده اند.

در نمای بعدی دوربین سام و فرودو را از نمای نزدیک به نمایش در می آورد که سربازان چشم بند آنها را باز می کنند. دوربین به زیبایی هرچه تمامتر به عقب برگشته و از نمای دورتر دو هابیت را می بینیم. تفاوت قد و قامت هابیت ها با انسانها در این صحنه کاملاً مشهود است. فارامیر از آن دو بازجویی می کند و گالوم را میخواهد. فرودو داستانش را برای او شرح می هد. در پایان داستان نام بورومیر را به عنوان یکی از دوستانش عنوان می کند. فارامیر که با شنیدن نام بورومیر بسیار متاثر شده به آنها اطلاع می دهد جسد بورومیر را چند روز پیش در رودخانه پیدا کرده است. با فلاش بکی کوتاه ما نیز این صحنه غم انگیز را می بینیم. شیپور شکسته شده گاندور را در دستان فارامیر می بینم و در پایان متوجه می شویم فارامیر برادر کوچک بورومیر است.
دوربین بر روی شیپور شکسته گاندور زوم می کند و ما را با یک فلاش بک دیگر به گذشته ای نه چندان دور به سرزمین گاندور میبرد. در زمانی که بورومیر شاد و سرمست از پیروزی های پیاپی بر دشمنان گاندور و بازپس گرفتن شهر ازگیلیات در جشن پیروزی همراه با فارامیر برادر خود شرکت کرده است. در این سکانس شخصیت دیگری را نیز خواهیم شناخت. شخضیتی که دارای ابعادی پیچیده می باشد. مباشر گاندور و پدر این دو پسر که بخاطر پیروزی های بورومیر به او بسیار علاقه دارد ولی فارامیر را دائم بخاطر بی عرضگی ملامت می کند. پدر به بورومیر اطلاع می دهد که حلقه قدرت پیدا شده است. و به او ماموریت می دهد حلقه را به گاندور بیاورد. در واقع ما در اینجا تازه متوجه می شویم که بورومیر حلقه را برای خودش نمی خواسته است بلکه وسوسه حلقه از طریق نقطه ضعف دیگر او بوده است. بورومیر وسوسه حرفهای پدر را نیز همراه داشته و با برگرداندن حلقه خود را نزد پدر بیشتر عزیز می کرده و همچنین در خیال خود گاندور را میدیده است که توسط حلقه نجات پیدا می کند. در هر صورت درخواست فارامیر از پدر برای فرستادن او به دنبال حلقه، با تحقیری دیگر همراه می شود و بورومیر به این سفر بی بازگشت می رود.

بازگشت شیطان درون

صدای یک سرباز فارامیر را از خاطرات گذشته به حال می آورد. سربازها، گالوم را در حوضچه ای اطراف آنها یافته اند. او مشغول گرفتن ماهی است. فارامیر، فرودو را همراه خود به آنجا می برد. سربازان کمان های خود را کشیده و آماده کشتن گالوم هستند. فرودو مجبور می شود بخاطر نجات جان گالوم به نوعی او را فریب داده و تسلیم آنها کند. گالوم اسیر می شود ولی این واقعه باعث می شود شیطان درون او دوباره زنده شود. ارباب به ما خیانت کرد. این اسلحه جدید شیطان درون گالوم است که او را به شدت آزار می دهد. برخورد بد سربازان گاندور با گالوم این موضوع را تشدید می کند. قلب او شکسته و مجدداً دو شخصیتی شده است. فرودو نیز کم کم به وسوسه حلقه پی برده و از سام معذرت خواهی می کند.

فارامیر که از حضور حلقه در گردن فرودو مطلع شده است می خواهد با گرفتن حلقه از او و بردن آن نزد پدرش خود را عزیز پدر کند و آب رفته را به جوی برگرداند. سام با توضیحاتی مانع از این کار می شود. در همین لحظات سربازی به فارامیر اطلاع می دهد به ازگیلیات حمله شده و باید به کمک آنها بروند. فارامیر و دو هابیت به سمت گاندور راه می افتند.

آراگورن که کمی جان گرفته، در بین راه برگشت به هلمز دیپ، ارتش تاریکی را می بیند. نمایی از دور آراگورن را سوار بر اسبش در برابر استحکامات هلمزدیپ نسان می دهد و عظمت آن شهر به تصویر در می آید. آراگورن به شهر می رسد. همه از بازگشت او خوشحال هستند بخصوص ایووبن و دوستانش. خبر حمله ده هزار اورک را برای تئودن می برد.
شب هنگام ارتش تاریکی به پشت دیوارهای هلمز دیپ می رسند. همه مردان و پسران که می توانند سلاح به دست بگیرند مسلح می شوند. زنها و بچه ها به درون دهلیزها فرستاده می شوند. آراگورن از تئودن میخواهد از گاندور کمک بگیرد ولی او می گوید "ما تنها هستیم و کسی به کمک ما نمی آید".


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerkfk.gif
مشاهده: 35
حجم:  99.4 کیلو بایت

شورای جنگل

از سویی دیگر در جنگل فانگورن، انت نگهبان، درختهای جنگلی را برای گردهمایی فراخوانده است. آنها جهت وارد شدن به جنگ باید با همدیگر مشورت کنند. گفتگویی طولانی و خسته کننده که فقط صبح بخیر گفتنشان 12 ساعت طول می کشد.
در هلمز دیپ، همه آماده نبرد هستند. ایووبن درخواست می کند که او نیز همراه با مردان بجنگد ولی آراگورن مخالفت می کند. وظیفه سرپرستی از زنها و بچه ها به او سپرده می شود. ایووبن بطور غیرمستقیم و در میان حرفهایش به آراگورن می گوید که به او علاقه دارد.
صحنه خداحافظی مادرها با فرزندان و شوهرانشان و ... نمایش داده می شود. صحنه هایی احساسی که قلب هر انسانی را به درد میاورد. لگولاس اشاره به نفرات کم داخل شهر می کند. 400نفر باید در برابر چند هزارنفر مقاومت کنند. ظاهرا امیدی نیست. آراگورن مصمم و محکم، ناامید نیست و می خواهد با جنگ در کنار مردم بمیرد و این را افتخاری بزرگ می داند. پادشاه تئودن لباسهای رزم را بر تن می کند. او در تفکراتش متعجب از این است که چطور کارشان به اینجا کشیده شده است (غفلت و پشیمانی) در جنگل فانگورن، درختان همچنان در حال مشورت هستند. دو هابیت بسیار عصبی شده اند.

بارقه امید

آراگورن در هلمزدیپ به کوچک و بزرگ روحیه می دهد. مردم در فکر سپری کردن آخرین شب هستند. در اوج نومیدی، صدای شیپوری توجه همه را جلب می نماید. این صدای شیپور اورک ها نیست. دروازه های شهر باز می شود. سربازانی با لباسهای متحدالشکل و منظم به ترتیب وارد شهر می شوند. آراگورن سراسیمه به استقبال آنها می آید و رهبر آنها را در آغوش می گیرد. بانوی جنگل، گالادریل و ارلاند تصمیم گرفته اند انسانها را تنها نگذارند. اتحاد الفها و انسانها در واپسین دقایق شکل می گیرد. با ورود الفها که کماندارانی زبردست هستند نور امید در قلب همه روشن می شود.
صدای گامهای اورک ها به گوش می رسد. از صدای پاهای آنها به خوبی می شود به تعداد نفراتشان پی برد. باران نیز شروع به باریدن می کند. گویی پاکی آب می خواهد تیرگی اورک ها را بشوید و این گونه در این نبرد شرکت می کند.

نبرد نهایی
کمانداران از فراز دیوارهای بلند هلمزدیپ، تیرها را در چله کمان ها قرار داده و به سمت اورک ها نشانه رفته اند. هنوز آراگورن دستور شلیک نداده است. او می خواهد اورک ها آغازکننده جنگ باشند. صلح طلبی این پادشاه بزرگ در این صحنه بخوبی مشهود است. حتی در آخرین ثانیه ها از توقف جنگ ناامید نیست. ولی یکی از کمان داران ناخواسته تیرش رها شده و بر سینه یک اورک می نشیند. اورک های خشمگین به هلمزدیپ یورش می برند. گویی سرنوشت بر شروع جنگ اصرار دارد. باران تیرها با باران آسمان مخلوط شده و بر سر اورک ها میبارد. اورک های با نردبان های بلند سعی دارند وارد قلعه بشوند. مقاومت مردم این اجازه را در یورش نخست به آنها نمی دهد. اورک ها که درمانده از ورود هستند به نقطه ضعف شهر هجوم می برند. یکی از اورک ها در یک عملیات انتحاری با مواد منفجره ای که سارامون تهیه کرده، به قلب فاضلاب خود را پرتاب می کند. حتی تیرهای لگولاس که پشت سر هم بر پیکر این اورک می نشیند اثری در توقف او ندارد. با منفجر شدن فاضلاب دیوار آن قسمت فرو ریخته و آراگورن که در بالای این دیوار قرار دارد به همراه چند نفر دیگر به درون شهر پرتاب می شوند. اورک ها به سمت دیوار فرو ریخته هجوم می برند. نزدیک است که او توسط اورک ها کشته شود. ولی گیملی شجاعانه خود را از بالای دیوار بر روی دسته اورک ها پرتاب کرده و منعاقب او کمان داران اورک ها را مورد هدف قرار می دهند. مقاومت در این جبهه ادامه دارد.

از سوی دیگر، دروازه اصلی شهر مورد هجوم دژکوب عظیم آنها قرار می گیرد. دقایقی بعد درب شکسته می شود. عنقریب است که وارد شهر شوند. آراگورن و گیملی از کناره دیوار باریک به اورک های مهاجم یورش می برند. و دقایقی آنها را مشغول می کنند تا درب بزرگ ترمیم شود. اتفاقاً موفق می شوند. و توسط طناب لگولاس به داخل قلعه برمی گردند. مبارزه ادامه دارد. گیملی و لگولاس در کشتن اورک ها با یکدیگر رقابت دارند و هر یک اورک را که می کشند بلندبلند می شمارند و برای هم رجز می خوانند. روحیه آنها مثال زدنی است.
در جنگل فانگورن، بالاخره درختان بعد از ساعتها تصمیم می گیرند که در جنگ دخالت نکنند. پپین که همیشه کودن نشان داده این بار فکر خوبی دارد. به انت می گوید که آن دو را به سمت جنوب ببرد. در جایی که درختان بسیاری سوزانده شده است. در واقع باز زیرکی به او نشان می دهد که اگر در جنگ شرکت نکنند چه عواقبی در انتظار آنهاست. درخت با دیدن این جنایات به خشم آمده و نعره ای می کشد که تمامی درختان به سمت او بیایند. آنها برای گرفتن انتقام به آیزنگارد حمله می کنند.

در هلمزدیپ، آراگورن با عده ای به بیرون شهر می رود و با رشادت جلوی مهاجمین ایستادگی می کند. به دستور تئودن عقب نشینی می کنند و به داخل قلعه می روند. در برگشت فرمانده الفها، هالدیر کشته می شود.

در ازگیلیات، سام و فرودو اسیر در دست فارامیر وارد شهر می شوند. همان زمان شبح سیاه پوش سوار بر اژدها، که از وجود حلقه در آنجا خبردار شده به آنها حمله می کند. فرودو که بسیار ضعیف شده فریب وسوسه حلقه را خورده و می رود که در بالای دیوارهای شهر حلقه را به او تسلیم کند که سام از راه رسیده و فرودو را نجات می دهد. حملات کمان داران به شبح، او را وادار می کند عقب نشینی کند. بالاخره بعد از این حادثه فارامیر متوجه خطر حلقه می شود و آنها را آزاد می کند که بروند.

در هلمزدیپ همه درون قلعه محبوس شده اند. تئودن و آراگورن تصمیم می گیرند بجای اینکه بمانند و باترس بمیرند، با شهامت به قلب دشمن حمله کرده و با شجاعت بمیرند. گیملی طلوع صبح را یادآور می شود. آراگورن به یاد گاندلف میفتد. او گفته بود در پنجمین صبحگاه به یاریشان خواهد آمد. این امید به آنها روحیه ای مجدد می دهد و به سمت اورک ها حمله می کنند. مبارزه ای نابرابر رخ می دهد. ولی در همان زمان گاندلف که ایومر فرمانده جوان را همراه با سربازانش آورده از بالای کوههای مجاور به سمت اورک ها یورش می برند. اورک ها که انتظار همچین چیزی را نداشتند غافلگیر شده و محاصره می شوند. (این صحنه در اعتقادات مذهبی یادآور رجعت منجی بشریت می باشد). اورک ها فرار کرده و به داخل جنگل می روند ولی در آنجا درختان تمامی آنها را به تلافی سوزاندن هم نوعانشان قتل عام می کنند. (حکایت سوزاندن درختان ما را به یاد سوزاندن یهودی ها در جنگ جهانی دوم می اندازد).

در آیزنگارد، درختها با پرتاب سنگهای بزرگ و شکستن سد بزرگ تمامی اورک ها را به هلاکت می رسانند. آنها سارامون را در قصر خود اسیر می کنند و انتقام سختی از آنها می گیرند. مری و پپین که همراه با درختان در جنگ شرکت داشتند انبار غذا و علف های خشک مرغوب را پیدا کرده و دلی از عزا در میاورند.
سام و فرودو همراه با گالوم به راه خود به سمت موردور ادامه می دهند. سام به گالوم توضیح می دهد که از فرودو کینه ای به دل نداشته باشد. گالوم نیز ظاهراً قبول می کند.

گاندلف در پایان جنگ در حالیکه پیروز شده اند اخطار می دهد که سایرون انتقام سختی می گیرد و با لشکریان عظیم تر بازمی گردد. سام به فرودو می گوید "فکر می کنی روزی داستان ما رو هم تو کتابها بنویسن؟" کمی دورتر گالوم به شکل سابقش بازگشته و وسوسه او را تنها نمی گذارد. شیطان درون از او می خواهد که فرودو را بکشد و حلقه را بگیرد. دوباره قلب گالوم درحال تیره شدن است. در نمای پایانی آنها را نزدبک به کوه نابودی می بینیم که شعله های آتش در حال زبانه کشیدن است.


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  lordofther.gif
مشاهده: 33
حجم:  41.1 کیلو بایت


پایان قسمت دوم

نتیجه گیری

یکی از جنبه های استادانه برج ها، این است که چنین فیلمی پر از گداز و تغییر، نزدیک به سه ساعت طول می کشد و باز هم تا آخرین لحظه توجه تماشاگران را جلب می کند. از آن جایی که برج های دوگانه باید به میزان کافی داستان را برای قسمت بعدی محفوظ نگاه دارد از مناسبات احساسی بسیار سرسری می گذرد و بیشتر به خلق صحنه های اکشن و جذاب می پردازد. «دو برج» یک موفقیت کامل و درخشان در عرصه صنعت و هنر سینمای معاصر به شمار می رود. فیلم صحنه های باشکوهی دارد که تا سالیان سال در ذهن تماشاگر حک خواهد شد.

صحنه های مربوط به «هلمز دیپ» که در کتاب تالکین فقط ده تا دوازده صحنه را به خود اختصاص داده، سی دقیقه از فیلم دو برج را شامل می شود (این هنر یک کارگردان است که سی دقیقه تماشاگرش را پای صحنه های اکشن بنشاند) این صحنه ها فوق العاده باشکوه و هوش ربا از کار درآمده است. ارزش کار در این صحنه ها فقط به جلوه های ویژه برنمی گردد بلکه گریم، صحنه آرایی، طراحی اکشن، لباس ها و جلوه های ویژه غیرکامپیوتری نیز در خلق صحنه های مذکور دخیل و سهیم بوده اند. یکی دیگر از ویژگی های بزرگ هر دو فیلم «ارباب حلقه ها» تاکید فیلمساز بر روی عناصر انسانی و کار بر روی کاراکترهاست. در فیلم های اکشن معمولا همه توجه معطوف اکشن و صحنه های زد و خورد می شود. اما دو برج و یاران حلقه از این قاعده مستثنا هستند. مطمئنا آن دسته از تماشاگرانی که قسمت نخست (یاران حلقه) و یا کتاب ارباب حلقه ها را نخوانده اند در درک داستان فیلم دو برج با مشکل مواجه خواهند شد. اما جذابیت ها و کاراکترهای جدید به قدری تاثیرگذار می باشد که بیننده را مجذوب می کند.


اما پدیده این سه گانه تاریخ ساز: (وحشت آور و کنجکاوکننده گالوم (اسمیگل):


مخلوق کامپیوتری فیلم، همانقدر طبیعی به نظر می رسد که دیگر کاراکترهای فیلم به نظر می رسند. او هابیتی است که زمانی توسط حلقه اغوا شده و اکنون از نظر جسمی و روحی کاملا به هم ریخته است. اندامی نحیف و خمیده دارد با پوستی مومی شکل، شفاف و غشایی که فقط محتویات بدنش را نگاه می دارد، «اسمیگل» از درون شکافته شده است. موجودی عقب مانده، آشفته و مریض است که همواره سعی در دوست شدن با هابیت ها و خشنود نگاه داشتن آن ها دارد. او پدیده منحصر به فرد سه گانه ارباب حلقه ها می باشد، «اسمیگل» از کاراکترهای فانتزی می باشد که در قسمت دوم ظاهر می شود. (البته قسمت اعظم موفقیت این کاراکتر را مدیون دوبله جذاب و خوب آن بود)

یکی از صحنه های فوق العاده فیلم مربوط به این کاراکتر بوده، درگیری اسمیگل با نیمه خبیثش دیدنی و متحیرکننده است. قسمتی که او گرفتار شده و سربازان او را می آزارند تا بگوید فرودو و سم را کجا می برده حاکی از انیماتورهای برجسته و کاربلد است. حرکات او همگی بر اساس انیمیشن ها شبیه سازی شده است. او کاملا شخصیتی پذیرفتنی دارد و هیچ تفاوتی با دیگر کاراکترهای فیلم ندارد، البته این خصلت جزو کاراکترها (حتی حاشیه ای) می باشد که در عین تخیلی بودن باورپذیر هستند.

تری بیرد:
تری بیرد نیز یکی دیگر از مخلوقات کامپیوتری است. او درختی می باشد که راه می رود و سخن می گوید، دوستان فرودو به وسیله او نجات پیدا کرده و به فرودو می پیوندند. این یکی هم معرکه و تماشایی است. حرکات او نیز مانند «اسمیگل» به قدری جالب و انعطاف پذیر می باشد که به جمع کاراکترهای انسانی پیوسته است. او و بیشتر درختان منطقه مورد هجوم سایرون قرار گرفته اند.


با تشکر از تمام عزیزانی که در تهیه این اثر من را یاری نمودند.

مدیریت محترم سایت: فرخ
ویراستار: خانم رشنو
بخش گرافیک:سعید
همکار مکمل: سهیل

نوشته شده در تاریخ یکم دی ماه سال 1389 در سایت سینما سنتر


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner13.gif
مشاهده: 38
حجم:  93.6 کیلو بایت

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

موسیقی فیلم ارباب حلقه ها


موسیقی فیلم

مهم نیست که “هوارد شور” باشی یا هر آهنگ ساز دیگری، مهم این است که هر قدر هم که آدم بزرگ و توانایی باشی باز هم خیلی دل و جرأت می خواهد که بیایی دوازده ساعت برای فیلم هایی موسیقی بسازی که بر اساس شاهکار ادبی تالکین، نویسنده ی شهیر انگلیسی، یعنی “ارباب حلقه ها” ساخته شده اند.اثری که نوشتنش دوازده سال به طول انجامیده و به بیش از چهل زبان زنده ی دنیا ترجمه شده و در ضمن خیلی ها هم آن را معروف ترین اثر ادبی قرن بیستم می دانند.”هوارد شور این جسارت را داشتو با خلق موسیقی اولین فیلم سه گانه ی “ارباب حلقه ها” یعنی “یاران حلقه”، نخستین جایزه ی اسکار زندگی اش را در سال ۲۰۰۲ بخاطر بهترین موسیقی متن فیلم تصاحب کرد.

شگفتی کار شور در این است که او باید برای فیلمی موسیقی می ساخت که دنیای افسانه ای و خیالی اش آنچنان با دنیای واقعی ما همخوانی ندارد و ساکنانش به زبان های دیگری حرف می زنند و طور دیگری راه می روند. موسیقی چنین سرزمینی با ریتم ها و اصوات انسانی جور در نمی آید و به موسیقی متفاوتی نیاز دارد.او خود در این باره می گوید: “تجربه ی عجیبی بود.همه ی دنیا رمان را می شناسند و به چهل زبان هم ترجمه شده ، حالا شما قرار است موسیقی چنین کتابی را به تصویر بکشی”.”هوارد شور” کتاب های تالکین را الهام بخش کار خود قرار داد، داستان ها را خواند و به پیشینه ی تاریخی افسانه های آن توجه کرد و بعد از چهار ماه تحقیق، کار ضبط موسیقی فیلم را شروع کرد.

”شور” کار بر روی فیلم هایی که بر اساس رمان های ادبی ساخته شده را دوست دارد و درباره ی الهام از کتاب تالکین می گوید: “وقتی با اثری ادبی سر و کار داری ، کتاب نقش راهنما را بازی می کند. باید همان احساسی را ایجاد کرد که اگر تالکین زنده بود و موسیقی را می شنید، لااقل ستایشش می
کرد.طبیعی بود که از موسیقی آوازی و زبان شخصیت های داستان استفاده کنیم.درباره افسانه شناسی “حلقه” و چیزهایی که بر تالکین تاثیر گذاشته بود تحقیقات گسترده ای انجام دادم و به تاثیری که “ارباب حلقه ها” بر آثار ادبی و فیلم و موسیقی جهان گذاشته، توجه کردم”.”هوارد شور” در تمامی مراحل آهنگ سازی از نظرات “پیتر جکسون” استفاده کرد، از او کمک گرفت و در نهایت موسیقی قابل قبولی ارائه داد.وی ارتباط بین کارگردان و آهنگ ساز را جالب و در عین حال تعیین کننده می داند و می گوید:” ما در “یاران حلقه” همکاری نزدیکی داشتیم. قبل از آن که چیزی بنویسم چهار ماه تمام تحقیق کردم.تکه هایی از فیلم را دیدم واز خواندن کتاب هم الهامات زیادی گرفتم و بعد احساس کردم که حالا برای آهنگ سازی آماده هستم.”پیتر جکسون” فیلم را خوب می شناخت و می دانست که چه چیزی از من می خواهد و با موسیقی هم آشنایی داشت.حتا در مرحله ضبط آهنگ هم می فهمید کجای موسیقی خوب از کار در آمده و اگر هم زیاد حرفه ای نمی توانست تشخیص درستی بدهد، می فهمید که کدام اجرا احساس صحنه را منتقل کرده.با هم رابطه ی نزدیکی داشتیم و بهترین قسمت های اجرا شده را انتخاب می کردیم.

تحلیل یاران حلقه 1

تحليل و بررسي فيلـــــــم ارباب حلقه ها (Lord Of The Rings) بخش اول ياران حلقه

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  lordofther.gif
مشاهده: 52
حجم:  41.1 کیلو بایت


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  inf.png
مشاهده: 55
حجم:  19.1 کیلو بایت


نام فيلم : ارباب حلقه ها (یاران حلقه)

كارگردان : پیتر جکسون
تهيه كننده : پیتر جکسون- بری ام آزبورن- تیم سندرز – فرن والش
نويسنده داستان اصلي : جی.آر.آر.تالکین
نويسندگان فيلم نامه : پیترجکسون- فرن والش- فیلیپا بوینز
موزيك متن : هاوارد شور
فيلم بردار : اندرو لزنی
تدوين : جان گیلبرت
كارگردان هنري :جو بليك لي، دان هينا، فيليپ لووي

بازيگران:
یان مک کلن: گاندولف
ویگو. مورتنسن : آراگورن
اورلاندو بلوم: لگولاس
الیجا وود:فرودو
شون آستین : سام وایز گمجی
کیت بلانشت : بانوی جنگل "گالادریل"
سالا بیکر: سایرون
کریستوفر لی: سارامون
یان هولم: بیل بو بگینز
دومینیک موناگان: مری برندی باک
بیلی بوید: پره گرین "پیپین" توک
شون بین: بورومیر
تاريخ نمايش : 19 دسامبر 2001
8.8 :imdb امتیاز در
ژانـــر :فانتزی، رومانس حماسی و اقتباس ادبی
زمان فيلم : 178 دقيقه نسخه سینمایی
كمپاني : نیولاین سینما
محصول: آمريكا و نیوزیلند

داستان فيلم :

حلقه قدرتی ساخته می شود که نیرویی شیطانی آن را تحت کنترل خود دارد و شیطان توسط آن می خواهد تمام قدرتها را از بین برده و برجهان حکمفرمایی کند. حلقه قدرت طی حوادثی به دست یک هابیت جوان می افتد و وی ماموریت میابد تا با قلب پاکش بر وسوسه های شیطانی آن غلبه کرده و به موردور برساند تا در جایی که ساخته شده نابود شود طی این مسیر همراهانی او را یاری خواهند کرد که یاران حلقه نام می گیرند.

تحليل و بررسي از شاهين

تحلیل یاران حلقه 3

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banneraea.gif
مشاهده: 46
حجم:  58.4 کیلو بایت

تحليل فيلـــــــــــــــــــم

حلقه ای است از برای حکم راندن، حلقه ای است برای یافتن

حلقه ای است برای آوردن و در تاریکی به هم پیوستن

مقدمه

قبل از اینکه فیلم را ببینم فکر می کردم با یک فیلم تاریخی که فقط جنگ و خونریزی در آن وجود دارد، روبرو هستم. شاید باورتان نشود، ولی من ابتدا قسمت سوم ارباب حلقه ها را دیدم. بسیار شیفته این فیلم شدم و از خودم متنفر شدم که چرا تا بحال این سه گانه را ندیده بودم. در ضمن خیلی ها خبر نداشتند که این فیلم سه قسمت دارد و در پایان قسمت اول این فیلم را مزخرف و با پایانی بیخود می دانستند. درصد اعظمی از جذابیت فیلم مدیون داستان شگفت انگیز و پرکشش داستانش می باشد. سه گانه يا تريلوژي ارباب حلقه ها چيزي در حدود 60 سال پيش توسط يکي از نويسندگان بزرگ انگليسي با نام جان رونالد روئل تالکين (جي آر آر تالکين) که از استادان دانشگاه آکسفورد بود نوشته شد. تالکين بيش از 12 سال براي خلق اين سه کتاب وقت صرف کرد و حاصل کار شاهکاري ادبي شد که براي او شهرتي جهاني به ارمغان آورد. تا قبل از چاپ اين کتاب تقريباً هيچ اثري هم تراز با اين کتاب نوشته نشده بود و اين کتاب به عنوان يکي از مهمترين شاهکارهاي ادبيات و زبان انگليسي به حساب مي آید. (نکته جالب این است که بعد از اکران فیلم اول، این سه کتاب بعد از 50 سال دوباره در صدر پرفروش ترین کتابهای سال قرار گرفتند)

اما چطور اين کتاب فيلم شد.


مطمئنا از 50 سال پيش تا بحال هر کس اين کتابها را خوانده است، علاقه مند بوده که اين داستان را به صورت يک فيلم سينمايي ببيند. کريستوفر لي بازيگر نقس سارامون در فيلم گفته: "بعد از خوندن داستان به شدت به آن علاقه مند شدم و هميشه دوست داشتم اون رو به صورت يک فيلم سينمايي ببينم" اما محيط هاي غيرواقعي و تخيل عظيمي که در این کتاب وجود داشت در آن زمان، نسبتا ساخت چنین فيلمي را غيرممکن کرده بود، چون با امکانات آن زمان ساخت سرزمين هايي مثل لورين (سرزمين الفها ) گاندور (شهر بزرگ پادشاهان) روحان (شهر چابکسواران) موردور (سرزمين ارباب سياهي، سایرون) برج ازگيليات (پايگاه سارامون) شاير (سرزمين هابيت ها) همچنين ساختن صحنه هاي عظيم نبرد (مثل نبرد با سپاه سایرون و جنگ حلقه و...) تقريبا امکان نداشت. از اين رو هميشه کارگردانها روياي ساخت فيلمي از روي اين شاهکار هنري را داشتند تا اينکه سرانجام کمپاني نيولاين سينما به اين نتيجه رسيد که بالاخره صنعت سينما به قدري پيشرفت کرده است که بتواند اين شاهکار را به يک فيلم بزرگ تبديل کند.
از بين تمام کارگردانهاي مشتاق، پيتر جکسون انتخاب شد و يک بودجه 300 میليون دلاري در اختيارش قرار گرفت تا اين سه کتاب را به فيلم سينمايي تبديل کند. آيا پيتر جکسون که تا قبل از اين به عنوان يک کارگردان متوسط ژانر ترسناک شناخته مي شد مي توانست سرزمين ميانه را آنطور که بايد و شايد بسازد؟ اينکه صحنه هاي عظيم داستان و محيط هاي رمزآلود آن چطور قرار است ساخته بشود؟ پيتر جکسون مي بايست به تمام اين سوالات پاسخ مي داد و اولين مرحله پاسخ ها قسمت اول فيلم بود يعني شروع داستان. پيتر جکسون پس از چند سال تحقيق بالاخره فيلمنامه فيلم اول را به همراه چند نفر ديگر که جمعاً پنج نفر بودند نوشت. البته اين کار آنقدرها هم که به نظر مي رسد ساده نبود. تبديل داستاني با آن همه جزئيات به يک فيلم حداکثر سه ساعت، کار بسيار دشواريست. پيتر جکسون بايد طوري فيلمنامه را مي نوشت که نه به عناصر اصلي داستان صدمه بخورد، نه فيلم بيش از اندازه طولاني بشود. او بايد در اين فيلم پايه هاي داستان را مي ريخت و اين پايه ها بايد به قدري محکم مي بودند که بشود فيلم بعدي را هم بر اساس آن پايه ريزي کرد. اين فيلم شروع داستان حلقه را بيان مي کرد و اينکه چطور حلقه قدرت به دست قهرمان داستان يعني فرودو مي افتد. همچنين در ادامه تشکيل گروه ياران حلقه و حرکت حلقه به سمت غرب و شروع ماجرا ها را شرح ميدهد.

تحلیل یاران حلقه 2

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerdgd.gif
مشاهده: 44
حجم:  115.8 کیلو بایت

فرهنگ لغات کتاب تالکین
روحان :

روحان سرزمین فرمانروایان اسب هاست. این شهر در همسایگی آیزنگارد واقع شده است. روحان بر روی ارتفاعات بنا شده و حالت تپه مانندی دارد. از نزدیک ترین شهر ها به روحان میتوان به آیزنگارد و هلمز دیپ اشاره کرد. همچنین جنگل فانگورن نیز در نزدیکی روحان است. و در آخر پادشاه این سرزمین تئودن نام دارد. هلمزدیپ سپر دفاعی روحان است و در زمان جنگ ها ، جنگجویان روحان به هلمزدیپ می روند.

گاندور :

این سرزمین ، بزرگترین محل فرمانروایی انسان ها ست. تاج و تخت گاندور نسل به نسل میان وارثان آن گشته است و همه ی این پادشاهان دین خود را به موردور ادا کرده اند و همیشه در برابر اورگ ها ایستادگی کرده اند. این شهر در نزدیکی موردور و همچنین بندر آزگیلیاس قرار دارد. آزگیلیاس همیشه سپر دفاعی گاندور در برار موردور بوده است و این دو سرزمین به وسیله رودخانه از یکدیگر جدا شده اند. ایزیلدور آخرین پادشاه گاندور بوده است ولی پس از مرگ او گاندور بدون پادشاه مانده است و تاج و تخت گاندور وارثی ندارد به همین علت این شهر سفید و مرمرین به دست نگهبانی به نام دنتور تا زمانی که وارثی پیدا شود ، سپرده شده است.

معدن موریا :
موریا محل زندگی کوتوله هاست. معدن موریا دارای مقدار قابل توجهی طلا است. کوتوله ها سال هاست که مشغول حفر این معدن هستند و تا اعماق زمین پایین رفته اند. آن ها در اعماق زمین موجود اهریمنی را بیدار کرده اند که بسیار قدرتمند است. موریا در زیر کوه های گذرگاه کارادراس قرار دارد و مشرف به جنگل لوسلورین است. جنگلی که محل اقامت الف های جنگل است.

شایر :

اینجا امن ترین شهر خطه میانی است. شهری که مردم آن ، هابیت هستند و مهارت زیادی در کشیدن پیپ دارند. اکثر مردمان این سرزمین کشاورز و دامپرور هستند و هیچکدام مهارتی در جنگیدن ندارند. شایر ، به سرزمین افسانه ای الف ها ، ریوندل نزدیک است.
آیزنگارد :
این سرزمین زمانی فقط محل زندگی جادوگری به نام سارامان بود ولی سپس تبدیل به دومین سرزمین اورگ ها پس از موردور شد. این شهر مشرف به جنگل فانگورن است و همچنین روحان است. در وسط این سرزمین برج بلندی قرار دارد که محل زندگی سارامان است که دور تا دور آن را مراتع سر سبز و درختان در بر گرفته اند.

ریوندل :

ریوندل محل زندگی الف ها ، قدرتمند ترین نژاد داستان است. تا به حال اورگ ها نتوانسته اند به این سرزمین وارد شوند. ریوندل به وسیله قدرت های الف ها ، محافظت میشود. این شهر بسیار زیبا می باشد ولی دیگر جنگجویی برای جنگ ندارد. ریوندل و جنگل لوسلورین تنها سرزمین هایی هستند که الف ها در آن سکونت دارند. شمشیر شکسته ایزیلدور در اینجا نگهداری میشود. پادشاه و فرمانده این سرزمین هم لرد ارلاند است. کسی که 3 هزار سال پیش در آخرین جنگ میان اورگ های موردور و ارتش متحد انسان ها و الف ها حضور داشته است.

موردور :
موردور... ترسناک ترین سرزمین خطه میانی. سرزمینی که پادشاه آن سائرون است و نیروهای آن ارتش هزاران نفری اورگ ها. سرزمینی که آکنده به غبار و آتش است و همیشه به وسیله چشم سائرون محافظت میشود. گذشتن از دروازه مستحکم این شهر غیر ممکن است. کوه نابودی که حلقه قدرت در آن ساخته شده است نیز در این شهر است. موردور همسایه گاندور است. و بندر آزگیلیاس مرز میان این دو سرزمین است.

دورف ها :

دراساطير وفرهنگ عامه ژرمنها وبه ويژه اسکانديناويايی هاواژه دورف به گونه ایم وجودات خيالی اطلاق ميشودکه درحفره هاوراه های درون کوههاوسطوح زيرين معادن زندگی ميکنند.
قامت آنان حدودا نيم متراست. گاه ظاهری زيبا دارندامامعمولابه شکل پيرمردانی دنياديده باریش بلند هستند( در فیلم گیملی یک دورف است)

اورک :
موجودی افسانهای مثل هيولای دريا،غول؛ياديو(باهيئتی هراس انگيز)

گابلين :

درفرهنگ عامه غرب،جن سرگردانی که معمولاً شرور و خبيث است. میگويندگابلينها در
غارهازندگی میکنندامابه خانه های مردم هم میآيندوديگهاوقابلمه هارابه صدادرمی آوردند،لباس خفتگان راچنگ میزنند،شبهااثاثيه راجابه جامیکنند،و پس ازکوبيدن به در و ديوار میگريزند.

الف :

الف درفرهنگ عامه ژرمنها،ابتدابه هرگونه روح اطلاق ميشدوبعدهابه معنی خاص تر موجود کوچکی معمولابه شکل انسان استفاده شد.
اسنوری الفهارابه(الفهای روشن(که زيبابودند) والفهای تاريک(ازقيرتاريکتر)
بودنددسته بندی کرد. الفهابه شرارت وبی ثباتی معروف بودند. درزمانها ومناط قمختلف تصورمیشدکه الفها باعث بروزمرض درميان آدميان وحيوانات میشوند وبرسينه فرد خفته می نشينندو برايش کابوس ايجادميکنند.

ترول:

درفرهنگ عامه اسکانديناويايی ها،هيولای غول پيکری که گاه دارای قدرتهای جادويی است.ترولهاکه باانسانهادشمنی می ورزنددرقصرهايشان زندگی می کنندو باتاريکی هوانواحی اطراف راتحت سيطره خود درمی آورند. اگردرمعرض آفتاب قراربگيرند می ترکندياسنگ میشوند.

هابیت:

آنان مردمانی کوچک اند،کوچک ترازدورفها: باريک اندامترولاغرتر،درحاليکه به راستی
چندان کوتاهترازآنان نيستند.بلندی قامتشان متفاوت است وممکن است از٦٠تا١٢٠سانتی مترباشد.قدآنان درحال حاضربه ندرت از٩٠سانتیمترتجاوزميکند.
هابيتهای شايرکه اين داستان بهآنان خواهدپرداخت،درروزگاران صلح ورفاه،مردمانی
زنده دل بودند. لباسهايی به رنگ روشن می پوشيدندوبه ويژه رنگهای زرد وسبز راعاشقانه دوست داشتند؛امابه ندرت کفش به پاميکردند،زيراپاهايشان کف سفت چرم مانندی داشت و پوشيده ازموهای ضخيم ومجعدبود،موهايی بسيارشبيه موهای سرشان واغلب به رنگ قهوه ای.
باانگشتان بلندوماهرخودمیتوانستندچيزهای مفيدوزيبابسازند. چهره هاشان اغلب بيش ازآنکه زيبا باشد،مهربان بوده گشاده،باچشمانی روشن،گونه هايی سرخ،ودهانهايی مستعدخنده و خوردن وآشاميدن.
به راستی روشن است که علیرغم جدايی بعدی،هابيتهاخويشاوندان مايند،ازالفها يا دورفهابسياربه مانزديکترند.ازديرباز،البته باشيوه خودبه زبان آدمهاسخن میگفتند وازهمان چيزهايی خوششان يابدشان می آمدکه آدمی راازآن چيزهاخوش يا بد می آيد.

تحلیل یاران حلقه 4

تحلیل فیلم

ياران حلقه: آغاز افسانه


فیلم با توضیحات راوی داستان(گالادریل، بانوی جنگل) آغاز می شود. او از چند هزارسال پیش سخن می گوید:
3 حلقه برای الفها ساخته شد که از تمام اقوام داناتر بودند. 7 حلقه به اربابان کوتوله ها که ذهن هوشیار داشتند و سازندگان غارها بودند، داده شد. 9 حلقه به 9پادشاه انسانها داده شد که تشنه قدرت بودند. در هریک از این حلقه ها اراده لازم برای حکومت کردن وجود داشت ولی همه فریب خورده بودند زیرا حلقه دیگری هم ساخته شده بود. در سرزمین موردور، در میان آتش کوه نابودی، فرمانروای تاریکی یک حلقه ساخت که توسط آن می توانست بقیه را کنترل کند. در این حلقه تمامی بیرحمی باطنیش برای غلبه بر تمامی موجودات را قرار داد. یک حلقه برای حکومت در سرزمینهای آزاد. (سایرون که قویترین و شرورترین خدمتگزار شیطان یا ارباب تاریکی(مورگوت) است با فریب آهنگران الف آنها را به ساخت حلقه ها ترغیب می کند).

تمامی شهرها در مقابل قدرت حلقه سقوط کردند ولی بعضی ها مقاومت کردند. آخرین ارتش انسانها و الفها علیه موردور قد علم کردند و در دامنه کوه نابودی برای آزادی وارد جنگ شدند. جنگی بزرگ نمایش داده می شود. نمایی زیبا از فراز کوههای موردور، لشکریان دو طرف را به تصویر می کشد. دو طرف درگیر می شوند و پیروزی برای نیکان است اما سایرون با حلقه قدرت وارد کارزار می شود. کسی در مقابل حلقه یارای ایستادگی ندارد. او به تنهایی و البته با کمک حلقه قدرت، همه را تار و مار می کند و پادشاه انسانها کشته می شود و در این لحظه ایزیلدور پسر پادشاه با شمشیر شکسته اش موفق می شود انگشت سایرون را قطع کند و حلقه از دست وی همراه با انگشت بر زمین میفتد. جسم سایرون متلاشی می شود و باد خاکستر او را با خود می برد. ولی آیا روح سایرون نیز از بین رفته است؟ سائورون مغلوب شد. گیل-گالاد شاهنشاهِ الف‌ها، الندیلفرمان‌روایِ گاندور و آرنور، و آناریونپسرِ الندیل کشته شدند. حلقه به دست ایزیلدور می افتد ولی قلب انسانها زود فاسد می شود سر ارلاند رهبر الفهای خردمند به او هشدار می دهد که حلقه را نابود کند. اما ایسیلدور، بر خلافِ همهٔ توصیه‌ها، نپذیرفت که حلقهٔ یگانه را در گدازه‌هایِ کوه هلاکتنابود کند و آن را به عنوانِ خون‌بهایپدر و برادرش برداشت. به هر حال، حلقه خیلی زود به او خیانت کرد، و او را که در دشتِ شادانبه کمینِ اورک‌هاافتاده بود وا گذاشت؛ ایسیلدور کشته شد و حلقه در رود آندوینمدت‌ها پنهان ماند.


تاریخ به افسانه پیوست و افسانه اسطوره شد.


به مدت 2500 سال هیچ کس از حلقه اطلاعی نداشت تا اینکه روزی، یک هابیت جستجوگر به نام سمه آگل به همراه دوستش به آن رودخانه می روند. دوست سمه آگل بطور اتفاقی حلقه را ازکف رودخانه پیدا می کند ولی سمه آگل به طمع گرفتن حلقه با کشتن دوستش آن را بدست می آورد. سمه آگل طی حوادثی طولانی بخاطر داشتن حلقه فریفته آن می شود و باطنش چرکین شده و از جمع هابیت ها دور می شود و به غاری درون کوههای مه آلود رفته و به مدت 500 سال ذهن وی مسموم این حلقه می شود. (بی تردید این مجموعه حوادث ما را به یاد داستان قابیل می اندازد و در اینجا سمه آگل می تواند نمادی از وی باشد) سمه آگل به موجودی کریه المنظر تبدیل می شود و بخاطر صدایی که از گلویش خارج می کند گالوم نامیده می شود.
ظلمت دوباره جنگل دنیا را فرا گرفته بود. شایعه هایی از وجود یک سایه در شب به گوش می رسید. زمزمه هایی از یک ترس گمنام
حلقه قدرت متوجه شد که دوباره وقت قدرت نمایی است، بنابراین گالوم را ترک کرد ولی اتفاقی افتاد که حلقه قصد آن را نداشت. حلقه را یک هابیت بنام بیل بو پیدا کرد (بیل بو طی یک مبارزه حل معما از دست گالوم می گریزد و حلقه را با خود به محل زندگیش شایر می برد).

بیل بو که در اصل به یک سفر جهانگردی رفته بود پس از پیدا کردن اتفاقی حلقه به سرزمین هابیتها (هابیتون) بازمی گردد و داستان اصلی از همین نقطه آغاز می گردد.


منطقه شایر – 60سال بعد


یک هابیت جوان در منطقه سرسبز شایر مشغول مطالعه است. ناگهان صدای آوازی آشنا به گوش وی می رسد. دوربین روی صورت هابیت جوان زوم می کند و برقی را در چشمان وی به نمایش می گذارد که نشان از خوشحالی زایدالوصف او دارد. در جاده باریک میان چمنزار شایر یک مرد کهنسال با کلاهی بلند بر سر، سوار بر یک گاری، در حال حرکت است در حالیکه ترانه ای را زمزمه می کند. هابیت جوان خود را به پیرمرد می رساند و با لحنی اندوهگین می گوید: "دیرکردی؟"
پیرمرد: "یک جادوگر هرگز دیر نمی کنه فرودو بگینز"
فرودو: "چقدر از دیدنت خوشحالم گاندلف" و با یک جهش خود را به آغوش وی پرتاب می کند. نام دو شخصیت اصلی داستان مشخص می شود، یک هابیت بنام فرودو و یک جادوگر بنام گاندلف. در بین راه فرودو، اخبار سایر نقاط جهان را از او سوال می کند. گاندلف می گوید "همه چیز روبراه است و تقریباً همه هابیت ها را از یاد برده اند و من از این بابت خیلی خوشحالم" توربین های آبی و سبک زندگی ساده مردم شایر نشان از زندگی ساده و آرام آنها می دهد. همه مردم از ورود گاندلف متعجب شده اند. مردم در حال برقراری چادرهایی بزرگ برای جشنی بزرگتر هستند. روی چادرها نام بیل بو نوشته شده است. از گفتگوی فرودو و گاندلف متوجه می شویم بیل بو، عموی فرودو است (در کتاب، داستان اینطور نقل شده است که بیل بو چون مجرد زندگی کرده و وارثی نداشته است فرودو را به فرزندخواندگی خود درآورده تا وارث دارایی های فراوان او شود). از سخنان فرودو در مورد مشکوک بودن گاندلف در نزد مردم متوجه می شویم آنها نظر مساعدی نسبت به گاندلف ندارند و وی را برهم زننده آرامش می دانند ولی بچه ها او را دوست دارند و از وی تقاضا می کنند برای آنها آتش بازی بزرگی به راه بیاندازد، اتفاقی که هر صد سال یکبار ممکن است در شایر اتفاق بیفتد.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

بیل بو بگینز


خانه هابیت ها بسیار کوتاه، ولی دراز است. گاندلف به منزل بیل بو می رود. بیل بو که از مردم و فامیل دوری می کند در را باز نمی کند. او گمان می کند اقوام وی پشت درب هستند (زنی که با بیل بو قبلا نامزد بوده ولی ازدواج نکرده اند همراه اقوام نزدیکش بخاطر ارثیه دائما او را مورد آزار قرار می دهند) ولی وقتی متوجه حضور گاندلف می شود با خوشحالی در را باز می کند و از وی استقبال می کند. از گفتگوی این دونفر متوجه می شویم دوستانی قدیمی هستند و نکته اصلی اینکه بیل بو حالا یکصد و یازدهمین سالگرد تولدش می باشد. او اصلا پیر نشده و همچنان جوان باقی مانده است. (گویا هر کس حلقه را داشته باشد عمری جاودانه دارد) گاندلف در خانه بیل بو متوجه می شود وی دوباره قصد سفری دیگر را کرده است و میخواهد در این سفر کتاب خود را به اتمام برساند. البته دلیل اصلی سفر وی در روحیه خود بیل بو نهفته است. او نمی تواند یکجا بنشیند او میخواهد همه جای دنیا را ببیند. ساکن بودن برای وی تلخ است.
گاندلف: " فرودو به یه چیزی شک برده"

بیل بو: "آره اگر از او بخوام با من میاد ولی اون هنوز عاشق شایره" احساس می کنم پیر شدم، لاغر شدم و کش اومدم انگار یه ذره کره رو روی یک نون بزرگ بمالی" (او از خاصیت حلقه بی اطلاع است و نمی داند حلقه خود کوچک و بزرگ می شود و بدنبال صاحب جدیدی می گردد. حلقه می خواهد نزد اربابش برگردد)

گاندلف و بیل بو مشغول دود کردن علفهای مخصوص هابیت ها می شوند که بسیار مطبوع و معروف است. دودی که بیل بو از دهان بیرون میفرستد به شکل حلقه است و دودی که گاندلف از میان آن عبور می دهد به شکل کشتی است (در پشت این صحنه چه پیامی نهفته است؟ حلقه که تم اصلی و شروع داستان است ولی کشتی نماد چیست؟ این سوال در سکانس نهایی فیلم پاسخ داده می شود).
میهمانی مجلل تولد بیل بو آغاز می شود. از تمام نقاط به این میهمانی دعوت شده اند. سه تن از دوستان صمیمی فرودو در این سکانس به ما معرفی می شوند. سام، مری برندی باک و پپین که هرسه کنجکاو و جسور به نظر می رسند. پس از آتش بازی مهیج که گاندلف برپا می کند و اتمام میهمانی بیل بو برای همه سخنرانی می کند و در آخر به همه می گوید گه برای همیشه می رود و با آنها خداحافظی می کند. سپس حلقه را مخفیانه در دست می کند و غیب می شود. همه با دهان باز و متحیر نظاره گر یکدیگر هستند و تنها کسی که متعجب نیست گاندلف است.

گاندلف که از راز حلقه مطلع به نظر می رسد، خود را به خانه بیل بو می رساند و به او می گوید که اینکار او اشتباه بوده است. بیل بو مهیای عزیمت به سفری دیگر است ولی گاندلف به او می گوید که نباید حلقه را همراه خود ببرد. بیل بو ابتدا وسوسه می شود چون حلقه او را فریب می دهد ولی با تهدید گاندلف متقاعد می شود حلقه را برای فرودو بگذارد و برود. هنگام خروج از منزل، مجدداً بیل بو وسوسه میشود ولی با تذکر گاندولف و پس از یک کشمکش درونی بالاخره بیل بو بر وسوسه حلقه چیره شده و آن را را به زمین پرت می کند و می رود.
گاندلف با حلقه در خانه تنها می ماند. حلقه وی را وسوسه می کند ولی او مقاومت می کند زیرا می داند اگر حلقه را بردارد اسیر قدرت ویران کننده ای خواهد شد. فرودو به خانه بازمی گردد و حلقه را از روی زمین پیدا میکند. اکنون حلقه صاحب جدیدی پیدا کرده است. فرودو می داند که بیل بو به سفر رفته است چون قبلاً به او گفته بود. فرودو، وارث تمامی دارایی های بیل بو شده است حتی حلقه.

گاندلف به او توصیه می کند حلقه را دور از چشم نگهدارد. او به حلقه مشکوک شده است. گاندلف شک کرده که حلقه، همان حلقه یگانه است. به همین دلیل فوراً جهت حل این معما از شایر خارج می شود و به فرودو وعده میدهد که بزودی باز میگردد.

در نمای بعدی در بلندای کوه تاریکی، نمای قصری را از بیرون مشاهده می کنیم و صدای گالوم که تحت شکنجه اورک ها فریاد می زند: شایر... بگینز (گالوم زیر شکنجه اورک ها، اعتراف کرده که حلقه کجاست). سواران تاریکی به سرعت به سمت شایر حرکت می کنند تا حلقه را برای سایرون بیاورند. این سواران همان 9 پادشاه انسانها هستند که فریب ارباب تاریکی را خورده و روحشان فاسد شده است که حالا به شکل اشباحی مخوف در خدمت نیروی شیطانی سایرون هستند.

گاندلف با عجله به کتابخانه بزرگ الفها می رود که کاملترین کتابها در آنجا جمع آوری شده است. با مطالعه کتب و دنبال کردن نقشه ها ( در کتاب آمده است با پیدا کردن گلوم با کمک آراگورن و اعتراف گرفتن از وی) متوجه می شود حلقه همان حلقه اصلی است که حدس زده بود.

گاندلف متوجه خطری که دنیا را تهدید می کند می شود و سریعاً خود را به شایر می رساند. این زمان مواجه است با پایان جشن سالگردی که فرودو هر ساله برای خود و بیل بو می گیرد. (به نقل از کتاب هردو متولد یک روز بوده اند، ضمناً فرودو اطمینان دارد که بیل بو هنوز زنده است)
گاندلف از دست نوشته های ایزیلدور متوجه می شود که راز حلقه نوشته های روی آن است که به مرور زمان محو شده است و برای نمایان شدن آن باید در آتش قرار بگیرد تا نمایان شود.
9 سوار به سرزمین هابیت ها نزدیک شده اند. یک هابیت که به شدت از دیدن سوارها وحشت زده شده، به آنها می گوید باید به هابیتون بروند تا شایر را بیایند.
گاندلف که مخفیانه به شایر آمده، از فرودو حلقه را می گیرد و در آتش میاندازد تا نوشته های روی آن مشخص شود و از اصلی بودن حلقه نیز اطمینان حاصل کند. سپس تمامی حقایق را به فرودو می گوید. پس فرودو باید هرچه سریعتر حلقه را دور کند تا دست سواران به آن نرسد. فرودو ترسیده و میخواهد حلقه را به گاندلف واگذار کند ولی او قبول نمی کند. گاندلف: "روح سایرون برگشته و ارتشش را چندین برابر کرده تا دوره دوم تاریکی را توسط حلقه برقرار کنه، حلقه هم منتظر بوده تا پیش اربابش برگرده"

آنها برای دیدار بعدیشان در میهمانخانه پرانسینگ پورن در شهر بری با هم قرار می گذارند. گاندلف برای اطلاع ماوقع ماجرا، به آیزنگارد، نزد استاد خود سارامون می رود تا با کمک یکدیگر چاره ای بیاندیشند. در این بین سام دوست فرودو که فالگوش پشت پنجره پنهان شده بود توسط گاندلف دستگیر می شود و او را تنبیه می کند تا به همراه فرودو از آنجا برود البته سام این تنبیه را بسیار دوست دارد.

گاندلف به فرودو توصیه می نماید حلقه را تا مجبور نشده به دست نکند و به همین طریق جای خود را به اربابش اطلاع می دهد.
فردودو و سام از میان بیشه زارها راهی سفر می شوند در حالی که 2دوست دیگرشان مری و پپین نیز به صورتی تصادفی همسفرشان می شوند.

گاندلف به آیزنگارد میرسد اما غافل از اینکه سارومان نیز اسیر حلقه تاریکی شده است. سارامون وی را نیز به همکاری با او دعوت می کند. گاندلف قبول نمی کند. دو جادوگر مبارزه می کنند که گاندلف شکست خورده و اسیر می شود.
از طرفی سواران تاریکی هابیتها را نزدیک شهر بری در جنگل پیدا می کنند. هوش و چالاکی هابیت ها باعث می شود آنها از دست سواران بگریزند و به میهمانخانه بروند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerkfk.gif
مشاهده: 46
حجم:  99.4 کیلو بایت

دشنه ای در تاریکی
در میهمانخانه شخصی مشکوک که چهره خود را پوشانده دائم مراقب آنهاست. هابیتها ترسیده اند و گاندلف هم هنوز نرسیده است. پپین که گویی جو میهمانخانه او را گرفته است، نام اصلی فرودو را لو می دهد. فرودو سراسیمه شده، اتفاقی حلقه در دستش می رود و غیب می شود. شخص مجهول وی را میابد و به اتاقی در طبقه بالا می برد. هابیتها به او حمله می کنند ولی او خود را یک دوست معرفی می کند. او میگوید که یک نگهبان است و گاندلف را می شناسد. از طرفی سواران که دوباره جای حلقه را حس کرده اند شبانه به اتاق خواب هابیت ها حمله می برند ولی با تختهای خالی مواجه شده و نعره وحشتناکی سر می دهند. همزمان دوربین چهره نگهبان را نشان می دهد که به همراه چهار هابیت در اتاقی دیگر پنهان شده اند در حالیکه هویت سواران را برای آنها بازگو می کند. این ترفند نگهبان باهوش آنها را از مرگ نجات می دهد (ترفندی که برای ما ناآشنا نیست) هابیت ها مجبور هستند به او اعتماد کنند. نگهبان: "اونا مثل اشباح نه زنده هستند نه مرده و تمام مدت حضور حلقه رو احساس می کنند و هیچ وقت دست از تعقیب برنمی دارند چون جذب قدرت حلقه میشند" نگهبان و هابیتها رهسپار ریوندل، سرزمین الفها می شوند. نزد لرد ارلاند، کسی که از رهبران الف در جنگ علیه سایرون بوده است.

سارومان با گوی جهان نما با سایرون ارتباط برقرار می کند و از وی دستور می گیرد به هیچ موجود زنده ای رحم نکند و همه را از بین ببرد. تمامی درختان قطع می شوند تا با چوب آنها سلاح برای لشکر جهنمیان مهیا شود. (درختان به تلافی این کارها در آینده نقش ویژه ای را ایفا خواهند کرد)
هابیتها به همراه نگهبان به آمون سول برجی که متروکه شده است، می رسند و برای استراحت شب را در آنجا می مانند. حماقت دوستان فرودو بخاطر روشن کردن آتش، سواران را متوجه آنها می کند. نگهبان برای جمع کردن هیزم رفته است و هابیتها تنها مانده اند. سواران به آنها حمله می کنند و فرودو به ناچار حلقه را در دست می کند تا پنهان شود. ولی در همان حالت چهره کریه آنها را می بیند که حلقه را از او میخواهند ولی او مقاومت می کند و با شمشیر آنها زخمی می شود. در همین لحظه نگهبان سر می رسد و با رشادت چهار سوار را به هلاکت می رساند.

فرودو در حال مرگ است. نگهبان: "اون با شمشیر موردور زخمی شده. از دست من کاری برنمیاد، احتیاج به داروی الفها داره"
در بین راه دختری که مشخص است نگهبان را می شناسد، آنها را می بیند. داروی گیاهی نگهبان افاقه نمی کند و فرودو در حال پیوستن به دنیای سایه هاست. دختر با اسب تیزپای خود می خواهد او را به سرزمین الفها نزد پدرش سرارلاند ببرد. او آرون، دختر پادشاه الفهاست. از سوی دیگر گاندولف نیز راهی برای فرار میابد.

در اعماق زمین سلاح های آهنی درحال آبدیده شدن است. لشکر مرده ها و شیاطین با خروج یکی از مبارزان بزرگشان از زیر زمین تکمیل می شود. آنها رهبر خود را بازیافته اند. یک هیولای وحشتناک و خونخوار که تشنه خون انسانهاست.
آرون، فرودو را از میان 5 سوار تاریکی با رشادت عبور می دهد و وقتی آنها میخواهند از یک رودخانه عبور کنند آنها را با سحر و جادو به هلاکت می رساند و وی را به ریوندل می رساند. (آب رودخانه به شکل اسبهای سفید بر سواران تاریکی فرود می آیند مفهوم این صحنه اینست که سپیدی سیاهی را از بین میبرد) این تعبیر زیبا با جلوهای ویژه عالی، زیباتر می شود.
گاندلف با جادوی یک حشره و تبدیل آن به یک عقاب غول پیکر از روی برج بر پشت عقاب پریده و از دست سارامون فرار می کند.

فرودو در روندل وقتی چشمان خود را باز می کند گاندلف و دوستان خود را در کنار خود می بیند. او همچنین با سرارلاند که او را از مرگ نجات داده آشنا می شود. سپس چیزی را می بیند که مدتها آرزوی دیدنش را داشت. فردود در روندل عموی خود بیل بو را می بیند که با جدایی از حلقه، گرد پیری بر چهره اش نشسته است. فرودو بسیار خوشحال است و در همین لحظه سرداران نقاط مختلف جهت گردهمایی بزرگ سر می رسند.

سرزمین الف ها بسیار زیبا و رویایی است و بی شباهت به بهشت برین نیست. هابیت ها قصد دارند به سرزمین خود بازگردند ولی گویا سرنوشت برای آنها خوابهای دیگری دیده است. گفتگوی گاندلف و ارلاند نشان میدهد زخمی که بر فرودو وارد شده هیچ وقت خوب شدنی نیست.

ارلاند مقاومت فرودو را در برابر وسوسه های حلقه و سختی های راه می ستاید. گاندلف به ارلاند اطلاع می دهد که سارومان به سایرون ملحق شده و با سحر و جادو لشکری از اورک ها سازماندهی کرده که در روز هم می توانند حرکت کنند و سرعت بالایی هم دارند. دشمن در حال نزدیک شدن به روندل است.
در ادامه شاهد گفتگوی پرمعنا و راز آلود این دونفر می شویم.

وارث ایزیلدور


ارلاند: "ما قادر نیستیم این نیرو را مهار کنیم چون هم موردور، هم آیزنگارد به ما حمله خواهند کرد. پس حلقه نباید در ریوندل بماند.

الف ها دارند سرزمینشان را ترک می کنند و کوتوله ها نیز به فکر خودشان هستند و بدنبال گنج می گردند."
گاندولف: "ماباید امید داشته باشیم"

ارلاند: "ماضعیف هستیم و ناامید، خون نومه نف دیگه تو رگهامون جریان نداره، شرافت و غرورمون فراموش شده برای همین حلقه هنوز وجود داره، ایزیلدور حلقه رو نگه داشت و نابود نکرد و دودمان ما رو به باد داد (ضعف انسان) حالا ما ضعیف هسیتم و اهریمن قوی تر، متفرق شدیم بدون رهبر"

گاندلف: "یک نفر هست که مارو متحد کنه و تخت پادشاهی گاندور رو بدست بیاره"
دوربین روی چهره ارلاند زوم می کند، ارلاند ابرو درهم می کشد و با ناراحتی می گوید"اون مدتها پیش انصراف داد و تبعید رو انتخاب کرد.

دوربین از چهره ارلاند به نمای بعدی که چهره نگهبان را نشان میدهد پیوند می شود (منظور نگهبان است؟)

نمایی از داخل قصر و جنگجوی تازه واردی که مشغول تماشای نقاشی روی دیوار است. پرتره قطع شدن دست سایرون توسط ایزیلدور با شمشیر شکسته را نشان می دهد. نگهبان مشغول مطالعه است. جنگجو شمشیر شکسته ایزیلدور را برمیدارد که دستش را می برد. جنگجو: "هنوز تیزه ولی یه شمشیر شکسته است" و آن را به زمین می اندازد. نگهبان شمشیر را برمیدارد. آرون دختر پادشاه از پشت سر او وارد این صحنه میشود و جنگجو از صحنه خارج می شود.

صحنه بعدی ابعاد درونی یکی از شخصیت های درون گرای داستان را به ما نشان می دهد.
آرون: "تواز چی میترسی آراگورن؟" تو وراث ایزیلدور هستی نه خود اون" نوبت تو هم میرسه، تو هم با اون نیروی شیطانی روبرو میشی و ایندفعه تو پیروز میشی"

آراگورن خود را ملامت می کند، ولی آرون که عاشق اوست به او روحیه می دهد. پس ما متوجه شدیم که آراگورن یک شاهزاده فروتن است که بخاطر اشتباه جد خود، دچار ضعف و تردید شده و هویت خود را مخفی می کند ولی آرون که عاشق اوست روح او را بیدار می کند. آرون گردنبند خود را به نشان عشق عمیقش به او می دهد و در آخر، بوسه ای این دو عاشق را از هم جدا می کند.

تحلیل یاران حلقه 5


سکانس اصلی (یاران حلقه)

سران کلیه نقاط در این میزگرد، دور هم جمع شده اند تا درمورد حلقه تصمیم بگیرند. حلقه توسط فرودو در وسط استوانه مدوری قرار می گیرد که خود در مرکز این مجلس است. همه جذب حلقه شده اند. جنگجویی که وصف آن در سکانس پیشین آمد (بورومیر پسر مباشر گاندور) و محو حلقه شده است، سخنرانی را آغاز می کند. او می خواهد از حلقه استفاده منفی کند که آراگورن به او تذکر میدهد که این کار امکان پذیر نمی باشد. بورومیر که بسیار مغرورانه سخن می گوید از حرف آراگورن برافروخته می شود و می گوید "یه نگهبان در این مورد چی میدونه؟" یکی از حاضرین با تیرو کمانی در پشت و موهای سپید، با لحنی معترض به او می گوید "اون یه نگهبان معمولی نیست اون آراگورن پسر آراتورنه، تو باید با اون هم پیمان بشی" بورومیر و فرودو از تعجب به آراگورن خیره می شوند. گفتگوهایی بین آنها رد و بدل می شود که پی به شخصیت های دیگر فیلم می بریم. لگولاس که یک الف جنگلی مبارز می باشد با تیرو کمان مخصوص و موی سفید و بلند با قدرت بینایی و شنوایی خارق العاده که ظاهراً علاقه زیادی هم به آراگورن دارد.
ارلاند: "فقط یک راه داریم و اون هم اینه که حلقه باید از بین بره"
یکی از کوتوله های حاضر در مجلس که ارلاند وی را گیملی پسر گلوین می نامد با تبر میخواهد حلقه را از بین ببرد ولی خودش به عقب پرتاب شده و حلقه سالم باقی میماند.
ارلاند: "این حلقه توسط نیروهای ما نابود نمیشه، باید یکی اون رو به موردور ببره و در جهنم آتشینی که ازش بوجود اومده انداخته بشه" (حلقه به شیطان تشبیه شده است)
یک نفر باید داوطلب بشود و حلقه را به آنجا ببرد. جروبحث در مورد این مسئله بالا می گیرد و فرودو که در حلقه این صحنه را نظاره گر است ناگهان تصمیم می گیرد خودش حلقه را ببرد و این را اعلام می کند.
همه با این پیشنهاد موافقت می کنند و هرکس با سلاح مخصوص خود در کنار وی قرار می گیرد که در این راه به او کمک کند. آراگورن با شمشیرش، لگولاس با تیرو کمانش، گیملی با تبرش و البته دوستان هابیت فرودو که طبق معمول فالگوش ایستاده اند نیز به آنها می پیوندند و یاران حلقه در این سکانس تشکیل می شود. 4هابیت، آراگورن، لگولاس، گیملی، بورومیر و گاندلف که جمعی 9 نفره را تشکیل می دهند. در این سکانس همچنین این با خصوصیات شخصیتی این یاران نیز آشنا می شویم.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerhyh.gif
مشاهده: 44
حجم:  110.5 کیلو بایت

حرکت یاران حلقه به سوی موردور


یاران حلقه از کوهها و دره ها عبور می کنند. به گفته گاندلف 40 روز باید به سمت غرب کوههای مه آلود حرکت کنند و اگر گذرگاه باز باشد به سمت شرق بروند و نهایتاً به موردور برسند. هنگام بالارفتن از کوه فرودو تعادلش را از دست داده به زمین می افتد و حلقه از گردنش خارج می شود. بورومیرحلقه را پیدا می کند. او باز هم وسوسه می شود حلقه را بردارد ولی با تهدید آراگورن به خود آمده و حلقه را به فرودو بازمیگرداند.
در بین راه که برای استراحت اتراق کرده اند، دسته ای بزرگ از کلاغها که به مانند ابری آسمان را تیره کرده اند از بالای سر آنها عبور می کنند البته قبل از رسیدن آنها با هوشیاری لگولاس یاران حلقه خود را مخفی می کنند. ولی کلاغهای خبرچین آنها را دیده اند (استفاده از کلاغ برای جاسوسی بسیار انتخاب زیبایی بوده است) و این خبر را به سارومان می رسانند. فیلمبرداری از زوایای مختلف در هنگام عبور کلاغها نیز جای تامل دارد.
برف کوهها را فراگرفته و عبور از گذرگاه را بسیار دشوار کرده است. گیملی پیشنهاد می کند از معادن زیرزمین (موریا) به سمت موردور بروند ولی گاندلف موافقت نمی کند. بورومیر نیز پیشنهاد می کند از روحان بروند ولی آراگورن گوشزد می کند که روحان بسیار به آیزنگارد نزدیک است و خطرناک می باشد. سارومان با جادو، بهمن را بر سر آنها فرود می آورد و گاندلف برخلاف خواسته اش مجبور می شود پیشنهاد گیملی را قبول کند.
(دوربین روی صورت گاندولف زوم می کند، در یک فلاش بک، بخاطر میاورد هنگامی که اسیر سارامون بوده است به او گفته کوتوله ها موجودی را در معادن بیدار کرده اند، یک اژدها بنام سایه و آتش که او می داند از مقابل او راه گریزی نیست)

درب ورودی تونل بسته است و معمایی برای ورود به آن حک شده است. رمز ورود اینست "سخن دوست بگو و وارد شو" به زبان الفی آن را می گوید ولی درب باز نمی شود. همه کلافه شده اند، پس از دقایقی فرودوی باهوش معما را حل می کند و درب باز می شود ولی در همین لحظه از کنار درب یک موجود شبیه هشت پا به آنها حمله می کند. در واقع پپین احمق ندانسته با پرتاب سنگ این موجود را از خواب بیدار کرده است.
با تلاش جنگجویان از دست این موجود فرار کرده و به داخل معادن می روند ولی در آنجا نیز با اجساد کوتوله ها مواجه می شوند که توسط گابلین ها قتل عام شده اند. نه راه پس دارند نه پیش و با خراب شدن درب ورودی و بسته شدن پشت سر آنها چاره ای جز عبور برای آنها باقی نمی ماند.

معادن موریا

4روز راه تا خروج از تونل ها پیش روی آنهاست. پس از عبور از تونل های مخوف به یک دوراهی می رسند. ظاهراً گاندولف راه درست را از یاد برده است. مجبور هستند اتراق کنند تا راه درست مشخص شود. در هنگام استراحت فرودو متوجه می شود موجودی در تعقیب آنهاست. به گاندولف با ترس این موضوع را می گوید. گاندلف به او می گوید که آن موجود همان گولوم است و سه روز است که در تعقیب آنهاست. فرودو: "از سیاهچال موردور فرار کرده؟" گاندولف با لحنی شک برانگیز: "فرار کرده یا آزادش کردن؟"
فرودو: "ایکاش وقتی بیل بو فرصت داشت اونو می کشت"
گاندلف با لحنی خشمگین: "تو نمی دونی چه کسی سزاوار مرگ و چه کسی سزاوار زنده موندنه، هیچ کس نمی تونه قضاوت کنه، من مطمئنم اون تا آخر این ماجرا نقشی خاص رو ایفا می کنه، ترحمی که بیل بو نشون داد ممکنه حاکم بر سرنوشت خیلی ها بشه"
فرودو با ندامت: "ایکاش این حلقه به من نمی رسید"
گاندلف: "همه در طول زندگیشون در چنین موقعیتهایی قرار می گیرند ولی تصمیم گیری با ما نیست، تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکل از زمان استفاده کینم، تو این دنیا نیروهای دیگه ای هم بجز نیروی شیطان وجود داره، تقدیر این بود که بیل بو حلقه رو برداره که در اینصورت قسمت بود که بعدش به تو برسه، این فکر امید بخشیه، اینطور نیست ؟"
بلافاصله بعد از اتمام این سخنان، مسیر درست را نیز به یاد می آورد و بی درنگ حرکت می کنند. گویی گاندلف به این بهانه خواسته تفکری بکند و تصمیم مهمی بگیرد.

آنها به مرکز شهر کوتوله ها، دورودوف می رسند که ستون هایش بقدری بلند است که انتهایش دیده نمی شوند. همه با دهان باز متحیر این عظمت در زیر زمین می شوند. گیملی جسد پسرعموی خود را می بیند که به همراه سایر اهالی قتل عام شده اند و به شدت متاثر می شود. در همین اثنا صدای طبلی به گوش می رسد و اورک ها به انها حمله می کنند که یک ترول (غول) نیز همراه آنهاست. طی زد و خوردی طولانی ترول زخمی بر بدن فرودو وارد می کند و متعاقب آن به هلاکت می رسد. همه گمان می کنند فرودو کشته شده است ولی زرهی که بیل بو به او داده زندگیش را نجات داده است.
تمامی اورک های مهاجم کشته می شوند، یاران سریعاً به سمت خروجی غار پیش می روند ولی از بالای ستون ها گابلین ها به آنها هجوم میاورند. حلقه محاصره گابلین ها تنگ تر می شود ناگهان با نعره ای مخوف همه آنها فرار می کنند و متعاقب آن موجودی مخوف از دل تاریکی به آنها حمله می کند. یاران همه از آخرین پل عبور می کنند ولی گاندلف دلیر خود را سد راه اژدهای تاریکی می کندو با او مبارزه می کند. اتفاقاً موفق می شود او را شکست بدهد و او به قعر دره ها پرت میشود ولی در آخرین لحظه با شلاق آتشین خود پای گاندلف را گرفته و با خود به قعر سیاهی می برد. آیا این پایان کار گاندلف دانا و دلیر است؟

یاران حلقه در حالیکه گاندلف را از دست داده اند از غارها خارج می شوند. همه مغموم و اندوهگین هستند. کسی توان پیشروی ندارد ولی آراگورن گوشزد می کند مجبور هستند بروند، زیرا هوا که تاریک شود اورک ها مثل مور و ملخ بر سرآنها می ریزند، باید خود را به جنگل برسانند.

بانوی جنگل

یاران خود را به زمینهای هموار جنگل می رسانند، گیملی به هابیتها خطری را از جانب یک ساحره که در جنگل است گوشزد می کند، کسی که بانوی جنگل نامیده می شود. گیملی از طلسم چشمهای ساحره می گوید و این جملات را با ترس بیان می کند. ناگهان صدای زنی در گوش فرودو می پیچد که نجوا کنان او را صدا می زند "با آمدن تو به اینجا صدای نحسی به گوش می رسد، تو با خودت به اینجا شرارت میاوری آقای فرودو"
گیملی شروع به تعریف از خود می کند و اینکه آنها از او می ترسند که در همین لحظه توسط کمان داران الفهای جنگل محاصره می شوند. آراگورن از آنها یاری می خواهد و رهبر آنها می گوید که بانوی جنگل منتظر آنها بوده است.
با ورود یاران حلقه به شهر الفهای جنگلی، بانوی جنگل به پیشواز آنها می آید. مباشر بانو از غیبت نفر نهم می پرسد. قبل از اینکه کسی پاسخی به او بدهد، بانوی جنگل خود پاسخ را می دهد" او به درون سایه سقوط کرده" و ادامه می دهد "در این جستجو انگار لبه تیغ قرار گرفتید، کمی منحرف بشید شکست خورده، نابود خواهید شد" نگاه ساحره به چشمان هریک از یاران حلقه در این صحنه، خلوص قلب آنها را در بوته آزمایش قرار می دهد. در میان آنها بورومیر از همه ضعیف تر است و نمی تواند در مقابل چشمان بانو مقاومت کند. آراگورن مصمم است. و با نگاه در چشمان سام: "ولی تا زمانی که یاران صادق بمانند، امید هم وجود خواهد داشت" و با نگاه پر رمز و رازی به چشمان فرودو می گوید" امشب خواب آسوده ای خواهید داشت" و سپس بدون بیان کلمه ای در ذهن فرودو نجوا می کند" خوش آمدی فرودو از اهالی شایر، کسی که چشم بزرگ را می بیند"
نیمه های شب فرودو از خواب بیدار می شود و ناخودآگاه به سمتی کشیده می شود که بانوی جنگل نیز در آنجا قرار دارد. وی آینده را در یک آینه به فرودو نشان می دهد، آینده ای ترسناک. فرودو که ترسیده حلقه را می خواهد به او پیشکش کند ابتدا بانو نیز وسوسه شده و به سمت حلقه می رود و چهره ترسناکی پیدا می کند ولی نهایتاً بر وسوسه غلبه می کند. باز هم بانو در ذهن فرودو نجوا می کند "اگر شکست بخوری، اتفاقات بدی که در آینه دیدی خواهد افتاد، یاران حلقه دارن جدا میشن، اون سعی میکنه حلقه رو بگیره، میدونی راجع به کی صحبت می کنم، پشت سرهم یکی پس از دیگری همه رو نابود می کنه"
"تو صاحب حلقه هستی فرودو، داشتن اون به معنای تنها بودنه، این وظیفه به تو محول شده، اگه تو نتونی راهی پیدا کنی هیچکس نمی تونه"
در اعماق زمین، سارومان رهبر خونخوار خود را با بیان جملاتی حماسی آماده نبرد می سازد. اینکه اورک ها قبلاً الف بوده اند و نیروی تاریکی آنها را اسیر کرده و به این شکل در آورده است. و به او القا می کند که ارباب اوست و باید تخت امر او باشد.
سارومان اولین دسته اورک های خونخوار را به سمت یاران حلقه گسیل می کند و با وعده خوردن خون انسان رغبت آنها را برای جنگ بیشتر می کند. همچنین دستور می دهد که یکی از هابیت ها را زنده می خواهد چون شی با ارزشی را به همراه دارند.

(این رهبر خونخوار که از دل تاریکی بیرون کشیده و آماده نبرد و خوردن خون انسانها می شود بی شباهت به چنگیز خان نیست و آرایش و گریم او مسلما نمادی از خونخواری همانند اوست)
بانوی جنگل با یاران حلقه وداع می کند. وی به فرودو هدیه ای می دهد. نور ارندیل که محبوب ترین ستاره آنهاست و برای او آرزوی موفقیت می کند "امیدوارم در نقاط تاریک به تو نور بده، زمانی که همه نورهای دیگه خاموش میشن"
یاران حلقه در امتداد مسیر رودخانه به سمت موردور به پیش می روند در حالیکه اورک ها انها را از راه جنگل تعقیب می کنند. از دروازه آرگونات که مجسمه دو سردار دلیر و قدیمی قرار دارد عبور می کنند، سردارانی که خاطره حماسه شجاعت سالهای دور را در ذهن آنها و بخصوص آراگورن زنده می کنند. در ادامه راه به آبشاری عظیم می رسند و مجبور هستند قبل از فرو افتادن از آن در ساحل جنگل کناره بگیرند تا پای پیاده از جنگل به سمت شمال بروند.

ولی لگولاس خطری را در نزدیکیشان احساس کرده و آراگورن را مطلع می سازد، قبل از اینکه آنها به خود بیایند و چاره ای بیاندیشند جای فرودو را در میانشان خالی می بینند. فرودو به قلب جنگل رفته و بورومیر هم با او رفته است.

گیملی ادامه راه را تشریح می کند. صخره های نوک تیز و سپس باتلاق های متعفن ولی راهی به جز این وجود ندارد.

بورومیر به شدت اسیر وسوسه حلقه شده است. ضعف بر قلب او غلبه کرده است. فرودو که متوجه تغییر حال ناگهانی وی شده است فرار می کند و مجبور می شود حلقه را در انگشت کند تا پنهان شود. با این عمل اورک ها مکان آنها را پیدا می کنند و به آن سمت یورش می برند. فرودو تنها مانده و دیگر به هیچکس اعتماد ندارد، حتی آراگورنی که خود را به او رسانده است. آراگورن اسیر وسوسه حلقه نمی شود و او را به فرودو واگذار می کند و به تنهایی دقایقی را با اورک ها دلیرانه مبارزه می کند تا فرودو بگریزد. یاران دیگر به کمک آنها می آیند ولی فرودو به تنهایی به سمت ساحل می گریزد و آنقدر به همه بی اعتماد است که درخواست کمک دو دوست هابیت خود را نمی پذیرد. ولی دو هابیت وفادار با منحرف کردن اورک ها فرودو را نجات می دهند. اما مری و پپین مورد تعقیب اورک ها قرار گرفته اند. بورومیر که بخود آمده و از کرده خود پشیمان شده به داد این دو هابیت می رسد و در مقابل اورک ها ایستادگی می کند. اما رهبر خونخوار اورک ها با کمانی بلند تیرهایی را به بدن بورومیر میزند که او را زمین گیر می کند. بورومیر قبل از زخمی شدن شیپور مخصوص گاندور را نواخته و یاران را از جای خود مطلع کرده است. آراگورن زمانی می رسد که بورومیر نفسهای آخر را می کشد. او موفق می شود رهبر اورک ها رابه هلاکت برساند و بر بالین بورومیر حاضر شود تا آخرین جملات او را بشنود.

اورک ها که نمی دانند حلقه دقیقاً دست کدام هابیت است، مری و پپین را با خود می برند. فرودو که تنها به ساحل رسیده با قایق به سمت مقابل می گریزد ولی در همین لحظات سام دوست باوفای فرودو خود را به داخل رودخانه میاندازد تا خود را به او برساند و نزدیک است که در رودخانه غرق شود ولی فرودو دست او را می گیرد و با خود همراه می کند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner9.gif
مشاهده: 44
حجم:  161.3 کیلو بایت

سکانس نهایی



3نفر باقی مانده در ساحل، جنازه بورومیر را به دل رودخانه میسپارند. آراگورن سایرین را از تعقیب فرودو و سام منع می کند و می گوید "سرنوشت اینه، که از این به بعد تنها برن" گیملی: "پس همه اینها بیهوده بوده، یاران حلقه شکست خوردند"

آراگورن: "اگه با هم پیمان ببندیم چی؟" مانباید مری و پپین رو رها کنیم تا اورک ها اونارو بکشن، نه تا زمانی که قدرت داریم، میریم شکار اورک ها" یاران حلقه به سه گروه تقسیم می شوند.
فرودو و سام به کوههای موردور می رسند.
فرودو: "امیدوارم دوستامون نجات پیدا کنن"
سام: "استرایدر اونارو نجات میده، فکر نکنم اونارو دوباره ببینیم"
فرودو: "آینده یعنی امید"

ادامه در قسمت دوم (دو برج) ....

نقد فیلم
اين فيلم از معدود فيلم هايي است که سرسپردگي عميق کارگردانش را به رمان اصلي نشان مي دهد. "جکسون" تمام توانايي اش را براي اين اداي احترام به کار مي گيرد و در نتيجه تلفيقي بي کم و کاست از فيلمساز و نويسنده خلق مي کند. شگرد "جکسون" در اين حماسه زيبا اين است که همان حس تشويش و نگراني را که شخصيت هايش تجربه مي کنند به تماشاگران منتقل مي نمايد. ساخت دنیای تاریكی همراه با تمامی شخصیتهای آن با مكانهای فوق العاده همراه با داستانی بسیار قدرتمند. در این فیلم شاهد هابیتها، جادوگران، جن ها و سواران تاریكی هستیم كه از جهنم فرود آمده اند تا حلقه را پیدا كنند. تمام اینها روی هم رفته یك فانتزی مخصوص بزرگسالان را تشكیل میدهد.

حلقه، مسلما نمادي از قدرت هاي مادي است كه باعث واكنش افراد مختلف در برابرش مي شود. افرادي كه حاضر هستند همه را نابود كنند تا حلقه قدرت را در دستانشان داشته باشند. طوريكه كاراكتر فرودو كه يك هابيت ضعيف الجثه است، مسؤول نابودي حلقه مي شود، گرچه در اواخر داستان او هم فريب مي خورد ولي با دادن كفاره گناهش (انگشتش)، در نهایت حلقه را نابود مي کند. سارومان مظهر حضور شیطان و سایرون نمادی از شیطان است. قطعاً عنوان یاران حلقه که عنوان اولین مجموعه بوده نشان دهنده فرشته هایی هستند که در نابودی حلقه و مبارزه با شیطان نقش داشتند. براي قهرمان ما "فرودو" که هدفش زدودن و پاک کردن نيروهاي شيطاني از "زمين ميانه" است، اين خلوص ، خود را به صورت مبارزه با وسوسه به دست کردن حلقه و تحليل رفتن توسط نيروي مخرب آن، نشان مي دهد و فرودو مزه چيزي که ممکن است در آينده پيش بيايد را چشيده است.
تالکین در داستان حلقه ها در جستجوی اراده، قاطعیت، وفاداری و در نهایت ایمان است و راه های فراوانی برای نشان دادن مفهوم خلوص و پاکی قلب جسته است. شاید شیطان از راههای بیشماری بتواند قلب انسانها را تسخیر کرده و آنها را فریب بدهد اما بهترین گزینه ای که شیطان توسط آن می تواند قلب انسان را کاملاً فاسد کند، قدرت است. کسی که به قدرت می رسد اگر کوچکترین لغزشی کند تمامی گناه ها را به راحتی و یکجا مرتکب می شود. در طول تاریخ ثابت شده است که قدرت فسادهای زیادی را برانگیخته است. انسان همیشه تشنه قدرت است و این بزرگترین نقطه ضعفش در برابر وسوسه شیطان است. حلقه نمادی است از وسوسه شیطان برای بدست آوردن قدرت و چه زیبا انتخاب شده است نماد آن حلقه که انسان را در بر گرفته و بر ما مثل ماری چنبره می زند که رهایی از آن بسیار دشوار است. چه زیباتر این نماد با طلا مزین شده است که باعث فساد بیشماری در طول تاریخ شده است. طلا و قدرت دو گزینه مکمل هم هستند که توسط آنها انسان به قعر جهنم سقوط می کند. در جایی که انسانهای قریب خورده اسیر ارباب تاریکی، شیطان هستند. در حقیقت این فقط یک فیلم با جلوه های ویژه خارق العاده نیست که بیننده را جذب می کند بلکه وجود شخصیت هایی متفاوت و آزمایش شدن آنها توسط حلقه ما را مجذوب داستان می نماید، زیرا ما با این شخصیت ها همذات پنداری می کنیم. ما نیز در زندگی با موقعیت هایی اینچنینی مواجه می شویم و اگر از این امتحانات سربلند بیرون بیاییم موفق هستیم و بر حلقه پیروز شده ایم. ولی دیگر تم اصلی داستان سفر است. قهرمان داستان برای از بین بردن حلقه و حفظ پاکی قلب و نجات دنیا سفری را آغاز می کند که طی آن بارها مورد آزمایش قرار می گیرد. سفر در ادیان مختلف و اعتقادات و باورهای قدیمی سیرو سلوکی است که انسان را می سازد. سفر طریق انسان سازی است.

با تشکر از عزیزانی که در تهیه این اثر به من کمک کردند.
ناظر فنی: فرخ ویراستار: خانم رشنوبخش گرافیک: سعیدهمکار ویژه در این قسمت: سهیل
نویسنده: رحیم حنیفه پور (شاهین) پانزدهم آبان ماه سال 1389 سایت سینما سنتر

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

نقد فیلم با چشمانی کاملا بسته

تحليل فيلم با چشمانی کاملاً بسته


سکانس اول فیلم- خانه- معرفی شخصیتهای اصلی فیلم

نمای اول- یک زن زیبا (نیکول کیدمن) در حال تعویض لباس (در این صحنه برهنگی کامل این زن به وضوح نمایش داده می شود) در خانه ای مجلل، نور پردازی صحنه و پرده های خانه که به رنگ نارنجی هستند در نظر مخاطب صحنه ای اروتیسم را القاء می کند. این نما با عنوان فیلم پیوند می شود "با چشمانی کاملاً بسته". عبور و مرور ماشینها در شهر و فضای تیره شهر در شب و یک مرد (تام کروز) که از پنجره خانه اش نظاره گر خیابانهاست. فضای داخل خانه فضایی پرعشق و محبت است. گفتگوی مرد با همسرش این را تایید می کند وقتی با لحنی عاشقانه سوالی از او می پرسد. از مکالمه بعدی این زوج متوجه می شویم عازم میهمانی هستند. زن از مرد در مورد لباسش سوالی می پرسد و مرد بدون نگاه پاسخ می دهد "قشنگه" ولی زن ناراحت می شود زیرا مرد بی توجه به او جواب داده است. در همین ابتدای فیلم برهنگی به وفور نمایش داده می شود و کارگردان برای به تصویر کشیدن تمام جزئیات حتی از به تصویر کشیدن خصوصی ترین مکانهای این دو زوج نیز ترسی ندارد. زن و شوهری زیبا با زندگی اشرافی و کودکی که به پرستارش می سپارند و به میهمانی می روند، همه نشان از خوشبختی در این خانواده را به ما میدهد.

سکانس دوم- میهمانی مجلل

ورود زن و شوهر جوان به میهمانی و عبور از سالن های بزرگ (باز هم نورپردازی و رنگ آمیزی صحنه فضایی اروتیسم را به ببینده القا می کند). خوش آمدگویی آقای زایگلر و همسرش (میزبانان مجلس) به زن و شوهر جوان و گفتگوی مابین آنها ما را با شغل میهمان آشنا می سازد. مرد یک پزشک است. صحنه بعدی رقص این دو زوج و سایر زوجها در سرسرای بزرگ تالار، میهمانی مجللی را به تصویر می کشد و زن از همسرش سوال می کند "تو کسی رو اینجا می شناسی؟"دکتر: " نه ، حتی یک روح" (این جواب مرد، زمینه ساز شک و تردیدهایی برای زن در آینده خواهد شد). مرد دوست دوران دانشگاه خود را در پشت پیانوی نوازندگان می بیند و با پایان یافتن موزیک برای احوالپرسی نزد او میرود و همسرش نیز از وی جدا می شود.

شیطان در کمین است
زن تنها، بی محابا مشروب میخورد. مرد به دیدار همکلاسیش نیک می رود. از حرفهای دوستش پی میبریم نام دکتر، بیل هارفورد می باشد. از طرفی دیگر، زن که از فرط نوشیدن مست شده است در گوشه ای تنها ایستاده و به مردم خیره شده است، گویی منتظر اتفاق تازه ای است. احساسات درون این زن که تابحال نهفته بود، با نوشیدن برانگیخته شده است. مردی مسن توجهش به او جلب می شود. او خود را یک مجارستانی معرفی می کند و زن خود را آلیس هارفورد معرفی می کند. مرد شروع به چاپلوسی می نماید و از کتاب شعر عاشقانه برای او میگوید و با زیرکی، نظر زن را به خود جلب می نماید و از او درخواست رقص می کند. در حین رقصیدن از زن سوالاتی می پرسد تا از نقطه ضعف وی وارد شده و او را به سمت خود بکشاند، با پیشنهاد دادن شغلی در موزه توسط دوستانش و... در سوی دیگر مجلس، مرد غافل از اینکه همسرش در حال اغفال شدن است گرم صحبت با دو دختر مدل است که توجه دکتر را به خود جلب کرده اند. زن، شوهر خود را می بیند و مرد بیگانه که متوجه این مسئله شده از این فرصت نهایت استفاده را میبرد و تیرش را به هدف میزند و می گوید" حیف زنی به زیبایی شما نیست که میتونه هر مردی رو در این اتاق داشته باشه و با ازدواج سرنوشت خودش رو خراب میکنه"

از سویی دیگر دو دختر مدل، عکس همین قضیه را برای دکتر به وجود آورده اند و به او آشنایی می دهند و برای او لوندی می کنند تا او را به سمت خودشان جلب کنند. در این صحنه ها کشمکش بر سر خیانت کردن و با دیگری بودن در درون زوج خوشبخت به یک اندازه وجود دارد و هر دو در حال مبارزه با آن هستند.گفتگو ها ادامه دارد و به جاهای باریکی کشیده شده است. مرد در جواب سوال مرد مجاری که از انگیزه ازدواج می پرسد با زیرکی جواب می دهد " فقط زنها بخاطر از دست دادن باکره گی و بودن با مردان دیگر ازدواج می کنند" احساس خوشایندی به زن دست می دهد. از طرفی دیگر دو دختر مدل، دکتر را در برگرفته و به مکانی خلوت می برند. در این نما گفتگویی که بین آنها رد وبدل می شود اهمیت ویژه ای دارد. دکتر: " الان دقیقاً کجا داریم میریم؟"
" جایی که رنگین کمون تموم میشه"
"کجا رنگین کمون تموم میشه؟"
"بستگی داره کجا باشه ؟"
"خب بیا بریم تا بفهمیم"

دکتر کم کم درحال تسلیم شدن به دو دختر است. در همین لحظه خدمه ای به داد دکتر می رسد و به دکتر خبر می دهد که آقای زایگلر با او کاری فوری دارد. دکتر بی درنگ نزد او می رود و زنی را می بیند که از فرط استعمال مواد مخدر در حالی که کاملا برهنه می باشد بیهوش بر روی مبل افتاده است. دکتر کمک می کند زن به هوش بیاید و به نوعی جان او را نجات میدهد. در این صحنه داخل اتاقی که این اتفاق حادث شده است تابلویی بزرگ دقیقاً شبیه به همین زنی که روی مبل بیهوش شده وجود دارد. فضای اتاق بعد از نجات زن روشنتر می شود و رنگ آمیزی این صحنه به آبی یخی تغییر می کند (فضای شک و تردید). در طبقه پایین مرد مجار به هدفش نزدیکتر شده و آلیس کم کم دارد تسلیم او می شود. مرد مجار همچون کودکی او را گول می زند و به او پیشنهاد می کند برای دیدن کلکسیون مجسمه های عهد رنسانس به طبقه بالا بروند (که مطمئناً نوعی خلوتگاه می باشد) ولی در نهایت، زن از این آزمایش سربلند بیرون می آید و به خود می آید و با جمله من ازدواج کردم مرد مجاری را ناکام می گذارد و از او جدا می شود.

در سکانس بعدی زن و شوهر را پس از تمام میهمانی در اتاق خواب منزلشان می بینیم. آلیس در حالی که برهنه است خود را در آینه نگاه میکند. او مست زیبایی خود است و دکتر هاتفورد برای هم آغوشی با او به سمتش میاید. وقتی در این صحنه دکتر آلیس را در آغوش می گیرد آلیس چشمش به آینه می افتد در حالیکه که چهره دکتر مشخص نیست آلیس به فکر فرو میرود و در خود لذتی وصف ناپدیر را حس میکند دوربین روی چشمهای آلیس زوم می کند (میل به همبستر شدن با دیگری در چشمان او موج میزند). زني سركش و عاصي با نيازهاي پنهان و سركوب شده كه زني آرام و راضي مي نمايد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  ewslogo1.png

مشاهده: 0

حجم:  36.2 کیلو بایت

روزهای خوش زندگی
دکتر در محل کارش مشغول به کار است و آلیس مشغول خانه داری است. همه منتظر فرارسیدن کریسمس هستند. همه چیز در زندگی آنها رنگ وبوی خوشی دارد. فضا هم فضای عشق است و کوبریک با نورپردازی صحنه با رنگ نارنجی این فضا را به بیننده نشان می دهد. حتی تابلوهای روی دیوار خانه با نگاره های طبیعت سرسبز، رنگ خوش زندگی را در این خانه یاد آوری می کند. روزی دیگر به پایان می رسد، مرد خسته ازکار مشغول تماشای فوتبال است و به زن کم توجهی می کند. زن کمی خسته بنطر می آید و افسرده است، او به ماریجوانا روی می آورد تا شاید دقایقی پریشانی هایش را فراموش کند. دکتر هم او را در این راه همراهی می کند و وقتی هر دو سرمست می شوند حرفهایی را به زبان می آورند که مدتها در ته دلشان خاک میخورده است. عقده هایی که سر باز می کنند و زندگی را ویران می کنند.

فاصله بین خوشبختی تا ویرانی خانواده یک تار مو بیشتر نیست.

در انتهاي شب در خانه، بحثي در مورد روابط جنسي زن و مرد و حسادت بين آنها در مي‌گيرد. آلیس از دکتر درباره آن دو دختر سوال می کند. ترکیب رنگهای این صحنه در اتاق خواب به دو رنگ قرمز و آبی تغییر کرده است از فضای عشق و اروتیسم به فضای شک و تردید نزدیک می شویم. آلیس به شوهرش شک کرده که در مهمانی با آن دو دختر مراوداتی داشته است. دکتر منکر می شود ولی آلیس متقاعد نمی شود و حتی نسبت به محل کار دکتر که با زنهای بسیاری سروکار دارد نیز مشکوک است. دکتر برای اصلاح دروغ خود به دروغ دیگری متوسل می شود (یکی از گناهانی که کانون گرم خانواده را سست می کند). حالا نوبت دکتر است که مقابله به مثل کند و از همسرش در مورد مردی سوال می کند که با او در حال رقص بوده است. آلیس با صداقت جواب می دهد که آن مرد قصدش سکس با او بوده است. جواب دکتر همسرش را برای ادامه این بحث جسورتر می کند. دکتر میگوید "خب قابل درکه چون تو زن خیلی خوشگلی هستی" آلیس از جواب دکتر شوکه می شود که چطور عصبانی نشده است؟ آلیس با همین منطق به دکتر می گوید: "پس چون مردها اینطور هستند نتیجه می گیریم تو هم از آن دو دختر همین خواسته را داشته ای؟"

دکتر عشق به آلیس را دلیل خیانت نکردنش به او می داند ولی آلیس عصبی تر می شود و دلیل قانع کننده تری از او می طلبد. دکتر میگوید وقتی پیش بیمارم هستم فقط به مداوا فکر می کنم نه چیز دیگری ولی آلیس نمی پذیرد چون شک و تردید او را فر گرفته و رهایی ندارد از طرفی خود نیز چون حسی مشابهی داشته نمیتواند بپذیرد دکتر به زنها به دیده جنسیت نگاه نکند. آلیس سوالش اینست" چرا مردها حق دارند با دیگران باشند ولی در مورد زنها اینطور نیست؟ دکتر به او اطمینان می دهد که او مثل سایر مردها نیست. آلیس از دکتر سوال می کند که چرا هیچ وقت بخاطر او تعصبی نبوده است و دکتر می گوید بخاطر اینکه به او اطمینان کامل داشته است. آلیس نمیتواند خنده اش را کنترل کند و این دکتر را به شک می اندازد. آیا در مورد زنش تابحال اشتباه میکرده و در خواب بوده است؟ آیا آلیس با کسی مخفیانه رابطه داشته است؟ خاطره ای که آلیس برای او تعریف می کند شک او را چندین برابر می کند. آلیس در تابستان گذشته در یک رستوران، یک افسر نیروی دریایی را دیده است که حاضر بوده همه زندگیش را بدهد تا یک شب را با او صبح کند. حالا شک و تردید مثل خوره روح دکتر را می خورد. حس انتقام در دکتر لحظه ای او را رها نمی کند. از این به بعد شاهد کشمکش های درونی این مرد خواهیم بود. (چهره تام کروز در این صحنه به رنگ آبی یخی نزدیک می گردد که نشانه شک و تردید درونی اوست که قوت می گیرد). صدای زنگ تلفن دکتر را به خود می آورد. یکی از دوستان و بیماران دکتر فوت کرده است. این زنگها و هشدارها در سرنوشت دکتر در شبهای بعد نقشی اساسی دارند.


شک و تردید بلای خانمان سوز

دکتر جهت عیادت متوفی از خانه خارج می شود ولی در بین راه سوءظن او نسبت به خیانت زنش او را لحظه ای آرام نمی گذارد و مدام صحنه خیانت آلیس با افسر نیروی دریایی در نظرش پدیدار می شود.

آزمایش اول

ورود دکتر به منزل متوفی با نورپردازی و رنگ آمیزی نارنجی و آبی یخی ادامه دارد. (رنگ آبی که نشان شک دکتر به آلیس است ولی رنگ نارنجی در صحنه ای غم انگیز برای چیست؟) لحظاتی بعد متوجه می شویم که دختر متوفی عاشق دکتر است این را از ذوق زدگی دختر به محض ورود دکتر میتوان به راحتی فهمید. دختر که ماریون نام دارد در گفتگو با دکتر میخواهد به هرطریقی او را به سمت خود جلب کند و وقتی نتیجه ای نمی گیرد از کوره در میرود و به التماس می افتد و با گفتن پیاپی جمله دوستت دارم و بوسیدن دکتر را به طرف خود فرا میخواند. دکتر او را نصیحت می کند ولی ماریون دست بردار نیست. در همین اثنا کارل نامزد ماریون وارد می شود و دکتر از یک مهلکه دیگر که ممکن بود او را به خیانت وادار کند رهایی می یابد. (هنرکوبریک در به کار بردن رنگ نارنجی قبل از ورود تام کروز به خانه متوفی بیننده را شوکه می کند که چگونه قبل از ورود به این صحنه به مخاطب پیام می دهد، صحنه ای اروتیسم در حال وقوع است).

دکتر هاتفورد پس از خروج از منزل متوفی به قدم زدن در خیابان ها می پردازد. شب سردی است و باران کف خیابان ها را خیس کرده ولی سرمای درون دکتر بیش از سرمای بیرون مشهود است. فکر خیانت همسرش بار دیگر به سراغش می آید. در خیابان تنها چیزی که نظر دکتر را جلب می کند سکس و خیانت است. دکتر هر لحظه عصبی تر می شود و برخورد با اوباش خیابانی او را بیش از بیش آزرده می کند. روح این مرد در حال فروپاشی است و هر لحظه شکننده تر می شود.

آزمایش دوم

چند لحظه بعد یک زن بدکاره ولی زیبا سر راه دکتر قرار می گیرد گویی سرنوشت برای دکتر دامی جدید نهاده است تا اینبار دکتر را اینگونه آزمایش کند. اصرار زن و زیبایی او دکتر را وادار می کند همراه او به منزل زن بروند. فضای داخل خانه فضایی اروتیسم است. دکتر در حالیکه همسرش در خانه مشغول تماشای فیلم است سر قیمت با زن بدکاره به توافق میرسد. دکتر در حال تسلیم کردن خود به زن بدکاره می باشد ولی ناگهان زنگ تلفن همسرش بار دیگر به یاری او می آید و او را به خود میاورد. (در زندگی مثل این زنگهای تلفن و هشدارها، تلنگرها و نشانه هایی به هنگام لغزشها به ما داده می شود که اگر به آن توجه کنیم ما نیز سربلند می شویم).

آزمایش سوم


هرچه زمان میگذرد و انسان از امتحانات الهی سربلند بیرون می آید آزمایشهای سخت تری در سر راه ما قرار می گیرد. دکتر در خیابان قدم زنان ادامه میدهد و ناگهان چشمش به یک بار می افتد که دوستش نیک در آن پیانو مینوازد. ورود دکتر و ملاقات با نیک گفتگوهایی را در پی دارد که مقدمه ساز اتفاقات بعدی و مهم فیلم است. نیک از محلی سخن می گوید که چشم بسته در آنجا پیانو میزند و ساعت2 شب مراسمی در یک خانه مجلل که هر دفعه تغییر مکان میابد برقرار است. تلفنی مشکوک به وی می شود و برای وارد شدن به مجلس یک رمز عبور به او می دهند. "فیدلیو" که نام اپرایی از بتهوون است. دکتر کنجکاو می شود که به این مراسم برود، بخصوص که نیک به او گفته است در مجلس آخر چشم بندش محکم نبوده و زنهای زیادی را آنجا دیده که به عمرش ندیده است و نیک به او خاطر نشان می سازد که بایستی با لباس رسمی و ماسک وارد این مراسم شود.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  ewslogo1.png

مشاهده: 0

حجم:  36.2 کیلو بایت

جامعه کثیف و آلوده

دکتر برای تهیه لباس به مغازه ای می رود که تعطیل است. در بدو ورود تابلوی سردر مغازه ما را بهت زده می کند. رنگین کمان نام مغازه ای است که دکتر برای خرید به آنجا رفته است. (گفتگوی دکتر با دو دختر مدل در میهمانی اول فیلم و اشاره به سوال رنگین کمان به اینجا پیوند می گردد. تاکید دوباره کارگردان به این عنوان نشان از لایه های نهفته در دل مضمون فیلم دارد.رنگين كمان در دل پرتوي است كه در ظاهر به آن شباهتي ندارد).

در این بین که دکتر و صاحب مغازه مشغول انتخاب لباس مناسب هستند متوجه می شویم دختر صاحب مغازه با دو مرد مخفیانه در گوشه ای از مغازه به کارهای ناشایست مشغول هستند. از حرکات دختر و داد و بیدادهای تصنعی صاحب مغازه متوجه می شویم پدر دختر فقط شو اجرا می کند و در ظاهر دو مرد را زندانی می کند تا به پلیس تحویل دهد. دکتر پس از اجاره لباس مخصوص، مستاصل از جامعه کثیفی که در آن زندگی می کند به سمت خانه موردنظر می رود. هنوز صحنه های خیانت همسرش به او در مقابل دیدگانش رژه می روند و هرلحظه او را بیشتر به سمت برهم زدن کانون خانواده ترغیب می کند. شیطان در این لحظات پرکار شده و به موفقیت نزدیک شده است.

فرقه صهیون (فرقه اي با عقايدي خاص که سکس را راهي براي رهايي تن و رسيدن به حال معنوي مي داند (اين همان فرقه اي است که در کتاب و فيلم کد داوينچي مي خوانيم و می بینیم)

دکترهاتفورد با یک تاکسی خود را به منزل مذکور می رساند. خانه ای مجلل در خارج شهر که به مانند قصری است و از ظاهر خانه مشخص است که مربوط به یکی از سران بلند پایه کشوری است و میهمانان نیز مسلماً از به ظاهر اشراف هستند. پس از گفتن رمز عبور دکتر به داخل خانه راهنمایی می شود. دوربین نمای این خانه مجلل را از دور نشان میدهد. فضای بیرون کاملاً آبی یخی است ولی چراغهای داخل خانه نشان از فضای شدیداً اروتیسم داخل خانه میدهد. با ورود به داخل خانه، مناظر بدیعی را شاهد هستیم. گروهی با لباسهای متحدالشکل و ماسک بر صورت گرداگرد شخصی که در مرکز دایره تشکیل شده است مشغول برگزاری نوعی مراسم خاص هستند. مردی که در مرکز دایره قرار دارد ظاهراً نقش رهبر گروه را برعهده دارد. رنگ لباس او متمایز از دیگران است و مراسم را وی انجام میدهد. گروهی نیز فقط تماشاگر هستند که دکتر هارفورد نیز یکی از آنهاست که متعجب نظاره گر مراسم است (فضای اروتیسم در مجلس غالب است ولی تفاوتش تیرگی مشهود در این فضاست که عشق را از شهوت متمایز می سازد و مرگ را به فضا نزدیکتر می کند). ناگهان همه کسانی که دایره وار ایستاده اند لباس های خود را کامل از تن بیرون می آورند البته بجز ماسک صورتشان. در اینجا ما متوجه میشویم تمامی حاضرین در این جمع زن هستند. زنان به همان شکل دایره وار به همجنس بازی میپردازند. (مي دانيد که اين مجالس ارتباط تنگاتنگي با فراماسونری دارد). دو نفر از اشخاصی که در طبقه بالا تماشاگر هستند بطور مشکوکی به هارفورد خیره می شوند گویی به او شک کرده اند، یک مرد و یک زن. مردی که در وسط جمع ایستاده با چوبدستش یک به یک به زنان داخل دایره فرمان می دهد به سمت مردان تماشاچی رفته و با انتخاب به دلخواه خود یکی را اختیار کنند. یکی از زنان دکتر هاتفورد را انتخاب می کند و هنگام بوسیدن او گویی وی را می شناسد. زن به او تذکر میدهد که از آنجا خارج شود و او را از خطری که در کمینش است آگاه میکند. در همین حین شخصی دیگر دختر را با خود میبرد. دکتر به تذکر دختر گوش نداده و به گشت و گذار داخل قصر مشغول می شود. زنان و مردانی که بی پروا مشغول اعمال جنسی هستند و شرمی از حضور دیگران ندارند. دکتر جامعه کثیفی را می بیند که فقط در آن هوس حیوانی موج می زند.
دکتر بی شک به خانه ای شیطانی قدم گذاشته است. زنی که دکتر را از خطر مطلع کرده بود دوباره به او تذکر می دهد ولی دکتر از او میخواهد خودش را معرفی کند و میخواهد بداند چرا به او کمک می کند. ولی با ورود نگهبانی که رمز عبور دوم را از او میخواهد زن به سرعت دور می شود. دکتر هارفورد لو رفته و باید طبق قوانین این انجمن مجازات شود ولی مجازات چیست؟ از فضای محکمه ای که تشکیل شده است فقط بوی مرگ به مشام می رسد. دکتر با فداکاری زن مجهول الهویه، از مهلکه می گریزد ولی خود و خانواده اش به مرگ تهدید می شوند. دوربین روی زن برهنه زوم می کند و یکی از حاضرین که ماسکش به شکل سرکلاغ است وارد صحنه می شود و او را برای مجازات با خود می برد. (این صحنه خود به اندازه یک ترم مباحث نشانه شناسی مطلب دارد. اینکه چرا ماسک به شکل منقار کلاغ است؟، اینکه چرا دوربین زوم می کند؟، اینکه چرا مرد نقاب دار بعد از زوم دوربین وارد کادر می شود؟، اینکه کلاغ اصلا نماد چه چیز و چه احساسی است؟، اینکه چرا زوم؟ چرا کات نه؟، همگی باعث اعتبار و قوام یک پلان است. پلانی به ارزش یک فیلم).

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  ewslogo1.png

مشاهده: 0

حجم:  36.2 کیلو بایت

از رویا تا واقعیت

دکتر به خانه برمیگردد با یک دنیا غم و اندوه، و لباسهایش را درون کمدی مخفی می کند. اتاق خواب نیز به رنگ آبی یخی کاملاً تغییر رنگ داده است. از عشق خبری نیست و هنوز شک و تردید جریان دارد. دکتر برای توجیه دیرکردنش دروغی دیگر به همسرش می گوید و البته بخاطر حفظ خانواده از آنچه دیده یک کلمه هم نمی تواند بازگو کند. آلیس در حالی که مضطرب است و اشک می ریزد، خوابی را که دیده برای همسرش نقل می کند. آلیس خواب دیده است در شهری متروک او و همسرش بدون هیچ لباسی سرگردان هستند و سپس مرد برای پیدا کردن لباس از او جدا می شود و او به محض جدا شدن از شوهرش احساس راحتی می کند. سپس برهنه جلوی آفتاب دراز می کشد و همان افسر نیروی دریایی را می بیند و با او همخوابه می شود، سپس با مرد دیگری اینکار را می کند و با مردان بیشتری و اشخاص بسیاری هم آنها را تماشا می کنند. آلیس می گوید: "من تورو نمی دیدم ولی مطمئن بودم تو داری منو می بینی و فکر کردم اینکارو می کنیم که بخندیم و در همین موقع ها بود که تو منو بیدار کردی" خواب بسیار عجیبی است آیا آلیس واقعاً همه اینها را در خواب دیده است؟

فساد در تمامی سطوح جامعه

صبح فرا می رسد و دکتر به مغازه لباس فروشی مراجعه می کند ولی مغازه بسته است. به کافه جنب مغازه می رود و پس از سفارش قهوه با جلب کردن اعتماد گارسون آدرس دوستش نیک را از او می گیرد. به هتل محل اقامت نیک می رود. پذیرش هتل به او می گوید نیک به همراه دو مرد قوی هیکل به طرزی مشکوک ساعت 5 صبح تسویه حساب کرده و رفته است ولی روی صورت او جای کبودی دیده است. دکتر به مغازه کرایه لباس می رود و متوجه می شود ماسک در بین لباسها نیست. در همان زمان از اتاق بغلی که با نورپردازی نارنجی شدیداً به قرمز متمایل شده است دختر مغازه دار درحالی که پوشش مناسبی ندارد وارد می شود ولی پدرش اصلا تعجب نمی کند و از او می خواهد به دکتر سلام بدهد و لحظه ای بعد تعجب دکتر دو چندان می شود چون دو مرد را می بیند که از همان اتاق خارج می شوند و با صمیمیت بدرقه می شوند. تعجب دکتر بدین خاطر است که شب گذشته صاحب مغازه با عصبانیت می خواست دو مرد را تحویل پلیس بدهد. مغازه دار می گوید ما قرار جدیدی با آنها گذاشتیم و سپس می گوید : اگر شما هم هر چیزی خواستید و دخترش را بغل می کند (به نشانه اینکه حتی دخترم را) نیازی به لباس رسمی نیست. دکتر به فکر فرو می رود( پس مغازه دار هم از آن مراسم باخبر است).

شیطان دست بردار نیست
دکتر در مطبش همچنان صحنه های خیانت همسرش در برابر چشمانش ظاهر می شود. بار دیگر به خانه مجللی که شب گذشته مراسم در آن برقرار بود می رود ولی خدمه آنجا نامه ای برایش می آورند که در متن آن به دکتر تذکر داده شده به مسائلی که به او مربوط نیست دخالت نکند وگرنه جان خود و خانواده اش به خطر می افتد. دکتر بار دیگر با عشق به نزد همسر و فرزندش بازمیگردد ولی باز هم شک (این شیطان درون) به سراغش می آید و او را به یاد خواب آلیس می اندازد. کشمکش درون دکتر همچنان ادامه دارد. دکتر باز هم وسوسه شده است خیانت را با خیانت تلافی کند.

پاداش عمل

دکتر با ماریون تماس می گیرد ولی کارل نامزد او جواب می دهد. سپس دکتر نزد زن بدکاره می رود ولی هم اتاقی زن به او خبرمیدهد جواب آزمایش ایدز او مثبت بوده است پس دکتر شانس آورده که با او همبستر نشده است. گویی خداوند به دکتر کمک کرده مرتکب خطا نشود و اینک وی متوجه می شود اگر مرتکب گناه میشد چه عواقبی در انتظار او بود. شب شده و دکتر در حالیکه به وقایع حادث شده در طی دو شب گذشته فکر می کند قدم زنان در خیابان پیش می رود و متوجه میشود شخصی در تعقیبش می باشد. (آیا این شک و تردید است که همه جا به دنبال دکتر است و در نظر ما بدین شکل تجسم یافته یا شخصی از طرف برگزارکنندگان مراسم است؟). با خروج مرد از صحنه دوباره رنگ غالب فضا نارنجی می شود یعنی شک و تردید برطرف شده است؟

به دنبال حقیقت
دکتر هارفورد در روزنامه میخواند زنی که در ابتدای فیلم مداوایش کرده بود براثر زیاده روی در مصرف مواد مخدر در هتلی فوت کرده است. به هتل و سپس به پزشک قانونی مراجعه می کند و پی می برد وی همان زنی است که در مراسم ناجی او شده بود و به قتل رسیده است. دکتر منزجر از جامعه کثیف نزد دوستش زایگلر می رود که تلفنی از او درخواست ملاقات کرده است. زایگلر به وی می گوید از کلیه وقایع دیشب مطلع است و خودش نیز در آنجا بوده است. از حرفهای زایگلر دکتر متوجه می شود نیک را به سیاتل فرستاده اند نزد زن و فرزندش ولی خودش هم خوب میداند که دروغی بیش نیست و او را نیز کشته اند. زایگلر به دکتر میگوید: "تصورت از آدمهایی که تو مهمونی بودند چیه؟ فکر می کنی اونا کیا بودن؟ اگر اسمهاشون رو بهت بگم شبها خوابت نمیبره" دکتر همچنین از صحبت های وی متوجه می شود اصلا رمز عبور دومی در کار نبوده و همه مدعوین مجلس با لیموزین وارد خانه میشوند و همچنین قبض لباس اجاری او را نیز پیدا کرده بودند. زایگلر میگوید: "همه اینها بخاطر این بود که تورو مثل سگ بترسونن تا از اتفاقات اونجا به کسی حرفی نزنی" و سپس میگوید: "فکر کن همه اینها فیلم بوده و مسخره بازی و یک نوع جازدن بوده" این مرد میخواهد به اصطلاح دکتر را فریب دهد و به او بگوید همه چیز اتفاقی بوده و کسی را نکشته اند و به نوعی دیگر دوستانه او را تهدید می کند : "زندگی جریان داره مگر اینکه خودت نخواهی".

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  ewslogo1.png

مشاهده: 0

حجم:  36.2 کیلو بایت

حقیقت باطل کننده تردیدها
دکتر به منزل خود بازمیگردد. در رختخواب خود ماسکی را که گم شده بود در بالای سر همسر خود میابد. آلیس ماسک را پیدا کرده است. فضا دوباره کاملاً به فضای شک و تردید بازمیگردد. دکتر بخاطر مخفی کاری و حس گناه به گریه می افتد و با اشک تمامی حقایق را برای همسرش بازگو می کند.

سکانس نهایی(شروعی دوباره با سال نو)

صبح آلیس از همسرش دعوت می کند برای خرید کریسمس فرزندشان راهی فروشگاه شوند. فضای عاشقانه به خانواده برگشته است. این را از رنگ آمیزی صحنه نیز می توان فهمید. کریسمس نماد شروعی دوباره در سالی نو می باشد.

دکتر: "فکر می کنی حالا باید چیکار کنیم؟" آلیس: "باید سپاسگزار باشیم که از افسانه هامون نجات پیدا کردیم، حالا چه واقعی بودن یا فقط یه خواب بودن..." دکتر: "تو مطمئنی؟" آلیس: "مطمئنم... فقط آنقدر که از واقعیت یک شب مطمئن بودم که تو تمام زندگیم تنها موندم که حتی میتونه همش حقیقت باشه" دکتر: "و هیچ خوابی دیگه آخر خط نیست فقط یه خوابه" آلیس: "مهم اینه که الان چشمهای ما باز شده و امیدوارم که مدت زیادی طول بکشه، برای همیشه" دکتر: "همیشه؟" آلیس: "همیشه و من عاشقتم و یه چیز مهمی هست که باید زودتر انجامش بدیم" دکتر: "چه کاری ؟" آلیس: س ....

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

درباره فیلم
فيلم پس از مرگ کوبريک در سال 1999 اکران عمومي شد. قبل از نمايش عمومي در آمريکا به دليل صحنه‌هاي عريان در فيلم با سانسور مواجه شد. کوبریک این فیلم را بهترین فیلم عمرش می دانست. اين فيلم بر اساس رمان داستان رويا، اثر آرتور شنيتزلر که از دوستان فروید بود ساخته شد. بودجه فيلم 65 ميليون دلار بود. ساخت فیلم 3 سال طول کشید (کوبریک در یک پلان بیشتر از هفتاد بار به تام کروز کات داده است).

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

نتیجه گیری نهایی

درابتداي فيلم "با چشمان کاملا بسته" ما با دو چيز روبرو مي شويم. زن و شوهري زيبا، ثروتمند،. با روابطي خوب و صاحب دختري زيبا و از سويي ديگر موسيقي لطيف و بسيار دلنواز ابتداي فيلم. نزديک سال نو مسيحي است و کلا همه چيز حاکي از خانواده اي خوشبخت است. در همه اين صحنه ها و ديگر صحنه ها عرياني بازيگران وجود دارد. اما يادمان باشد فيلم مي خواهد در چه مقوله اي سخن گويد. از میهمانی به بعد در چند "شب" متوالي براي شخصيت مرد فيلم و با نشانه هاي آشکار و پنهان براي زن رويداد هايي پيش مي آيد که هر دو تا يک قدمي خيانت مي روند... وسوسه بودن با ديگري. در اين رويدادهاي اين چند "شب" تمامي احتمالات ممکن براي خروج از وفاداري زن و شوهر مطرح مي شود. اما پيش از ذکر تيتروار اين حوادث لازم است به شب دوم اشاره اي کنم. در آن شب زن و شوهر پس از استعمال مواد مخدر بر سر مساله اي به ظاهر ساده اما مهم آرام آرام در حالت بي اختياري از افکار خود پرده برمي دارند. اين قسمت از فيلم اگر چه مرد را منقلب مي کند، اما در واقع طرح سوال براي ماست... چرا و به چه دليل ما بايد در زندگي زنا شويي به هم وفادار بمانيم؟... از کجا مي دانيم هستيم؟ در ذهن ما و ديگري چه ميگذرد؟ اين فيلم از "خانواده" شروع مي شود و با "خانواده" تمام مي گردد. طرح سوالات اساسی می کند. پاسخ اخلاقی خود را می دهد. یعنی درحد بالایی رابطه جنسی را برای بیننده با دیدگاه خود می شکافد و صریحاً رابطه جنسی در حیطه زناشویی را تبلیغ میکند که از هم پاشیدگی خانواده ای را براساس رویاهای خصوصیشان به تصویر می کشد، اما درآخر پاسخی نمی دهد و جواب را به بیننده وامی گذارد. فيلم "با چشمان کاملا بسته" از ما مي خواهد در رابطه جنسي با چشماني "باز" نه بسته حرکت کنیم. اين فيلم آکنده از صحنه هاي برهنگي است، اما پيام فيلم چه مي گويد؟ درونمایه فیلم عبارتست از شک ویقین، عشق و اروتیسم. چه زیبا همه عناصر فیلم طراحی شده اند، یک طراحی استادانه از کوبریک.

کافي است يک بار فيلم را ببينيد و فقط به رنگها و نورها و حس آن موقع فضاي فيلم و فيلمنامه توجه کنيد. هر جا فضاي اروتيسم بر فيلم حاکم است رنگ غالب نارنجي رنگ پوست بدن- است. هر جا فضاي سرد و بدون عشق خانوادگي تصوير مي شود، رنگ غالب آبي يخي بسيار کمرنگ است. هر وقت تام کروز دچار شک مي شود، فضا دو رنگ مي شود (مثلا نور صورتش دو رنگ می شود). هر وقت شک و تردید در کار نیست، نور صورت او هم عادی می شود و نارنجي هم که اروتيسم (منظورم از نارنجي، همان نوع رنگي است که در فیلم به کار برده شده، نه نارنجی دیگری. پلانهاي خارجي و داخل شهر همه در شب است، رنگ غالب سياه است که با نورهاي کوچک رنگارنگ تزیین شده است، ولي باز رنگ غالب حاکي از ديدي است که کوبريک به دنياي بيرون داشته است.اين بازي رنگها بيخود در فيلم گنجانده نشده، حتي اگر يک کلمه از ديالوگهاي فيلم را نفهميد مي توانيد با اين تقسيم بندي رنگها فيلم را بفهميد. اثر هنري اثري است که حرف زدن و تفکر درباره آن پايان نداشته باشد و اکثر فيلمهاي کوبريک اين ويژگي را دارند. حتي يک پلان، يک حرکت دوربين، يک لنز، رنگ، ديالوگ و در روايت چند جانبه فيلم، بدون علت استفاده نشده است.

اين فيلم نمايش تفاوت فاحش دريافت ها و برداشت هاي سطحي با حقيقت آن هاست. تضاد بين آن چه كه مي بينيم و آن چه كه هست. چشماني كه كاملا باز است و از بينايي بهره دارد اما در حقيقت نابينا است. همچنين اين فيلم شكنندگي عشق و حقيقت را نشان مي دهد كه بسيار سست و آسيب پذيرند. در اواخر فيلم نيز مرد, چراغاني درخت كريسمس را خاموش مي كند. شايد به اين دليل كه در سفرش دريافته كه اين چراغاني در دنيايي مخوف و آشفته دروغين است و علي رغم شباهت ظاهري اين درخت ها در خانه ها و اماكن, آدم ها سرگذشت هاي متفاوتي دارند. شايد كوبريك آدم حيرتزده و مشوش و ساده انديش اين عصر را به عمیق نگري و نو انديشي دعوت مي كند. شايد بيداري و باز شدن چشم هاي مرد داستان, در نتيجه كشفي دردناك, بر محدوده نگرش او و خودشناسي اش بيفزايد و در اين عصر لجن نجات بخش زندگياش باشد.

موسيقي تيتراژ فيلم همچون عنوان فيلم دوپهلو است. ديميتري شوستاكويچ آهنگساز روس در ابتدا دوستدار استالين بود كه در ادامه از دشمنان او شد. همچنين رمز ورود قهرمان داستان به مجلس ماسك داران، فيدليوست كه اشاره اي به اپراي فيدليو دارد كه در آن شوهر در زنداني است و هر لحظه بيم خيانت همسرش مي رود. در داستان شنيتزلر رمز ورودي دانمارك است كه كوبريك با هوشياري آن را عوض كرده است.

كوبريك خود در مورد اين فيلم مي گويد: « ما همه، هم خوب و هم بد، هم خير و هم شر هستيم و اگر شما هيچ ناپاكي و پليدي در خودتان نمي بينيد، دليلش آن است كه خوب به خودتان نگاه نكرده ايد...! به واقع اين فيلم روانشناختي كه توسط استاد روانشناسي بي همتا همچون كوبريك ساخته شده است، اعترافي است به كرده ها و ناكرده ها و نمايش شجاعت رويارويي با آن ها. فيلمي فلسفي درباره مفهوم حقيقت و واقعيت و اثري روانشناختي درباره ترس ها، روياها و كابوس هاي آدمي. در این اثر نيز كوبريك بازي خويش را با نيمه پنهان انسان ها به نمايش مي گذارد، نيمه پنهاني كه پشت يك نقاب پوشيده شده است. شايد، شايد زندگي تنها يك مهماني بالماسكه باشد. مهماني اي كه وقتي به پايان مي رسد، احساس ناخوشايندي ضمير انسان را آزار مي دهد. اين اثر يك نمونه متعالي از فيلم هاي« سايكو درام است كه بي پرده از ناپاكي ها و پليدي هاي آدمي سخن مي گويد.

با تشکر از تمام کسانی که مرا در تهیه این اثر یاری نمودند. فرخ عزیز مدیریت سایت، خانم رشنوی عزیز ویراستار،

سعید عزیز بخش گرافیک و بقیه دوستان

نویسنده: رحیم حنیفه پور( شاهین) 1389/8/25 سایت سینما سنتر




برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید



نام:  ewslogo1.png

مشاهده: 0

حجم:  36.2 کیلو بایت

مطالب تاریخی مرتبط با فیلم 300

با سلام خدمت دوستان گرامی و علاقه مندان به مباحث تاریخی در این تاپیک قصد داریم حوادثی که در ترموپیل اتفاق افتاد رو از دید تاریخی بهش بپردازیم و در موردش بحث کنیم. همانطوری که می دونید در مورد این واقعه تاریخی، فیلمی بنام 300 ساخته شد که مورد اعتراض ایرانیان سراسر جهان قرار گرفت. بهمین دلیل نقدی بر این فیلم توسط اینجانب و با همکاری تیم نقد و بررسی سایت tvshow.ir انجام شد و بهتر دیدیم که مطالب تاریخی مربوط به اون حادثه در این تاپیک بحث و بررسی بشه. با تشکر

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  300..png
مشاهده: 11
حجم:  219.0 کیلو بایت

مطالب تاریخی مرتبط با فیلم 300

فیلم در نهم مارس 2007 اکران شد. فيلم محصول سال 2007 است و با بودجه 60 ميليون دلاري کمپانی برادران وارنر آمريكا ساخته شده است. وقتی تیزر فیلم "سیصد" پخش شد بلا استثنا برای تمام بیننده ها بسیار جذاب و حیرت آور بود. این تیزر پیغام را به بیننده میداد که نبردی عظیم و با شکوه را در فیلم خواهند دید. در اولین اکران فیلم، بینندگان برای 20 دقیقه منتظر آغاز نبرد با شکوه بودند و عالی هم شروع شد. تا به اینجای فیلم آنچه که در تیزر بود به بیننده عرضه می شود. این بخش از فیلم چیزی بود که انتظارش را داشتند ولی فیلم نشان دهنده چگونه شکل گیری دشمن (پارس ها) نبود و تنها به نشان دادن سمت "اسپارت ها" بسنده می کند و هیچ سر نخی نشان نمی دهد که بزرگترین ارتش چند میلیون نفری بشر در تاریخ باستان از کجا آمده بود؟ چه سازمانی این ارتش بزرگ را کنترل می کرد؟ چگونه برنامه می ریختند و چگونه حرکت می کردند؟ حتی "پیتر جکسون" هم زمانی را برای نمایش شکل گیری ارتش دشمن اش اختصاص داد و بلکه ذره ای از جرات را هم در دشمن خود نشان داد. چیزی که در ارتش پارس ها "صفر" نمایش داده شده بود. اما آیا یک نفر هم در بین آن دو میلیون و هفتصد هزار نفر (به نقل از هرودوتوس) نبود که ذره ای جرات داشته باشد؟ چگونه می شود مردم متمدن دنیای امروز این را از فیلم بپذیرند؟ "زک اسنایدر" هر آنچه در چنته داشت، شاید به غیر از یک یا دو مورد، در تیزر نمایش داده بود و این عامل، دلیل شاهکار فروش فیلم در گیشه شد. ولی آیا این فروش یک ماه بعد از آن هم دوام آورد؟ نه نویسنده و نه کارگردان حتی یک جستجوی ساده در گوگل هم در تحقیق برای ساخت فیلم انجام نداده بودند. یک جستجوی ساده در بخش عکس سایت گوگل برای خشایار (Xerxes) شامل نتیجه های زیادی می شود که پیدا نکردن عکس اصلی خشایار شاه آن در صفحه اول غیر ممکن است. که خشایار با ریشی دراز با کلاهی سیلندری به سبک شرقی (که اغلب مشکی رنگ بوده است) و لباسی که تمام بدن را پوشش می داده است و اصلا عریان هم نیست. عکس آن هم خود سندی است که بر دیوار های کاخ های پرسپولیس حکاکی شده است. به گفته یکی از دوستان چینی الاصل که فیلم را تماشا کرده بود: "خشایار شاه بسیار شبیه چراغ جادوی علی بابا بود." به نقل از ویلیام دورانت، هخامنشی ها زرتشتی بوده اند و خدای یگانه را می پرستیدند و هیچ نوشته و تاریخ نگاری، حتی از جناح یونانی ها این چنین ننوشته است که خشایار شاه یا هیچ یک از پادشاهان هخامنشیان چنین ادعاهایی کرده باشند. هیچ تکنیکی از ارتش پارس ها نشان داده نشد و فیلم مانند یک مشت دروغ هیچ صحبتی از عبور ارتش پارسها با ایجاد پل شناور برروی تنگه بسفور نمی کند که بزرگترین پل شناور تاریخ باستان را با کمک هزاران مهندس و متخصص آن زمان ساختند که ارتش چند میلیونی با اسب ها و فیل ها از روی آن عبور کنند.( واکنش های ایرانیان سراسر جهان به فیلم ضدایرانی 300، سازندگان این فیلم را به عقب نشینی آشکار واداشت.

اوضاع و احوال يونان :

وقتي خبر لشكركشي ايران به يونان رسيد، آتني ها بيشتر از ساير يوناني ها دچار ترس و وحشت شدند چرا كه مي دانستند هدف اصلي ايراني ها آتن است. بعضي ها فكر كردند ترك وطن بكنند و به ايتاليا بروند ولي اكثر يوناني ها در آنجا ماندند و كشتي جنگي ساختند. زماني كه خشايارشا در سارد بود، يوناني ها جاسوساني را به آنجا فرستادند تا از وضعيت سپاهيان و نيروي دريايي ايران كسب اطلاع كنند. ايراني ها فهميدند كه آنها جاسوس هستند، بنابراين آنها را به نزد خشايارشا بردند. ولي خشيارشا نه تنها آنها را مجازات نكرد بلكه به آنها كل ارتش ايران را نشان داد و گفت كه به يونان برگرديد و به يوناني ها بگوييد كه عده نفرات سپاه ايران و تعداد كشتي ها چقدر است. چون خشايارشا فكر مي كرد كه اگر آنها از تعداد زياد كشتي هاي ايران اطلاع پيدا كنند، جنگ را بي مورد مي دانند و تسليم خواهند شد. يوناني ها سفيراني را نزد پادشاه سيسيل مي فرستند و از او تقاضاي كمك مي كنند. او مي گويد كه سيسيلي ها به يوناني ها كمك مي كنند ولي تقاضاي فرماندهي لشكر يونان را هم دارند، كه مورد موافقت اسپارتي ها و آتني ها قرار نمي گيرد. در نتيجه پادشاه سيسيل هم به يوناني ها كمك نمي كند.

خشایارشا:

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است. داریوش پسران بسیاری داشت که بزرگترین آنها آرتابرزن بود که از دختر گئوبرو، همسر نخست داریوش بود، ولی خشایارشا را که بزرگترین فرزند آتوسا، دختر کورش بود به جانشینی برگزید. خشایارشا در 34 الی 36 سالگی به شاهنشاهی رسید. در کتاب مقدس عهد عتیق از استر بعنوان همسر یهودی خشایارشا (اخشورش) نام برده شده است.

اسپارتها:

اسپارت یا اسپارته یا اسپارتا یا لاسدمون، شهر مشهور باستانی در شبه‌جزیرهٔ موره واقع در یونان است. این شهر مرکز و پایتخت ناحیهٔ لاکونیا واقع در منتهای جنوبی شبه‌جزیرهٔ مذکور است و در محلی ناهموار و کوهستانی در ساحل رود اوروتاس جای دارد. در نزدیکی این شهر پرتگاهی موسوم به باراترون وجود داشت. اسپارتی‌ها اطفال سقط شده و علیل و ناتوان را در آنجا می‌افکندند. اهالی اسپارت به سه طبقه: حاکم، محکوم و برده تقسیم می‌شدند. اهالي دلاور و ساده منش آن از آرايش و پيرايش بيزار بودند، فقط چند پرستشگاه مخصوص به بتهاي خود و يک ميدان اسب دواني در خارج دروازه شهر داشتند. حرفه ی آنان جنگیدن بود و زندگی خود را از این رهگذر می گذراندند. اسپارتی ها جامعه ی خود را بر طبق قوانین لوکورگوس اداره می کردند.پادشاهان دو گانه اسپارت دارای قدرت مطلق نبودند و فقط در اجرای مراسم قربانی، سرپرستی قوه قضایی و فرستادن سپاه در زمان جنگ، کمک می کردند و در همه کارها از مجلس سنا تابعیت می نمودند. قدرت اسپارت، حول محور ارتشی قوی و منظم می چرخید؛ از این رو مردان نظامی در سخت ترین شرایط تربیت می شدند. آنان از کودکی از خانواده جدا می شدند و با انضباطی سخت پرورش می یافتند. پدران، حق کشتن فرزندان نوزاد خود را داشتند. تمام کودکان را نزد شورای بازرسان دولتی می بردند و هر کودکی که به نظر ناقص می آمد، را از بالای صخره های قله تائوگتوس به زیر می افکندند و یا در معرض حوادث ناملایم و پر خطر قرار می دادند. دختران و پسران می بایست هنگام انتخاب همسر دقت کنند تا همسری سالم اختیار نمایند. حکومت، شوهران را تشویق می کرد که زنان خویش را به مردان فوق العاده نیرومند عاریه بدهند تا کودکان نیرومند به دنیا بیاورند. کودکان را در هفت سالگی از خانواده جدا می کردند و دولت، عهده دار پرورش آنها می شد. آموزش هر گروه از کودکان به عهده یک کودک پــرور (پایدونوموس) بود. این کودک پــرور، تواناترین و دلیر ترین کودک بود که رهبری گروه را بر عهده می گرفت و همه ی افراد گروه می بایست از رهبر فرمان می بردند و اگر درباره ی آنان کیفری مقرر می دانست، به حکم او گردن می نهادند. هدف مدارس نظامی اسپارت بر خلاف مدارس آتن، پرورش بدنی زیبا و ورزیده نبود. در مدارس اسپارت صرفاً می کوشیدند که افرادی شجاع و جنگجو بار آورند. اگر کودکی لحظه ایی به ترس می افتاد، زمانی دراز مورد خفت قرار می گرفت. همه می بایست در مقابل درد و سختی ساکت و آرام باشند. همه ساله، در معبد آرتمیس، بعضی جوانان منتخب را چندان تازیانه می زدند تا خونشان روی سنگ ها بچکد. کودکی که به دوازده سالگی می رسید، از پوشیدن جامه ی زیرین ممنوع بود و تمام سال را با یک جامه می گذرانیدند. نوجوانان اسپارتی حمام نمی رفتند؛ زیرا به نظر اسپارتیان بدن بر اثر شستشو و نظافت نرم و سست می شود؛ در صورتی که هوای سرد و پاکیزه، بدن را تقویت می کند. به همین جهت نوجوانان اسپارتی، زمستان و تابستان در فضای باز می خوابیدند و بسترشان از شاخه های درختانی که در ساحل رود می روئید، ساخته می شد. نوجوانان در خواندن و نوشتن به اندازه ای آموزش می دیدند که از شمار بیسوادان خارج شوند. به منظور آماده کردن جوانان برای دشواری های جنگ، گاهی آنان را به دشت ها می فرستادند تا با دست خالی، خوراک خود را بیابند یا گرسنگی بکشند؛ در اینگونه موارد دزدی برای جوانان مجاز بود؛ ولی اگر جوانی در حین دزدی دستگیر می شد، با تازیانه کیفرش می دادند. جوان اسپارتی پس از طی دشواری های دوره جوانی و رسیدگی به سی سالگی بر همه حقوق دست می یافت و می توانست با بزرگتران همسفره شود. دختران تابع قوانین دولت بودند. آنان در پاره ای از بازی های خشن مانند: دو، کشتی، گرده پرانی و تیر اندازی شرکت می جستند. پیکر های خود را سالم و نیرومند می کردند تا برای مادری، شایستگی پیدا کنند. آنان موظف بودند در مجالس رقص و برخی از اجتماعات عمومی آزادانه ظاهر شوند تا اگر نقصی در تن دارند، آشکار شود. اهالی اسپارت به تربیت فکری دختران اهمیت نمی دادند. مردان پیش از ازدواج از آزادی فراوانی بهره مند بودند؛ از این رو فحشا رواجی نداشت. بر طبق قانون، مجرد زیستن، جرم شناخته میشد؛ تا آنجا که مردان از حق شرکت در انتخابات و در اجتماعات و جشن های عمومی، محروم بودند. فرزند نداشتن نیز خود ننگ به شمار می رفت. داماد، عروس خود را از خانه ی پدری می ربود و بدین گونه زناشویی خود را اعلام می کرد. قانون اسپارت به مردان اجازه نمی داد که زندگی خود را در خانه ها روی نیمکت های گران قیمت و میز های مجلل و با خوردن خوراک های لذتبخش سپـــری کنند؛ زیرا به تدریج نیروی بدنی و عقلانی خود را بر اثر این گونه تن آسانی ها از دست داده، و به خواب طولانی و استحمام با آب گرم و بیکاری خو می گرفتند.

نبرد واقعی ترموپيل:

نبرد ترموپيل (۴۸۰ قبل از میلاد) يكي از نبردهاي ايران و يونان است كه در تنگه ترموپيل بين سپاهيان لئونيداس پادشاه اسپارت و سپاهيان خشايارشا هخامنشي در گرفت. مدارك اين جنگ متأسفانه يكطرفه است زيرا هر چه ما در باره اين جنگ مى دانيم مطالبى است كه هرودوت تاريخ نويس يوناني ذكر كرده است و در مدارك شرقى كلمه اى وجود ندارد. ظاهراً جنگ خشايارشا و يونان به تحريک يوناني هاي ساكن ايران اتفاق افتاده بود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهنده شده بود، به خشايارشا مي گفت كه اگر شما به يونان حمله كنيد، به آساني مي توانيد پلوپونس را بگيريد و مرا پادشاه آنجا بكنيد. البته در اين صورت او دست نشانده ايران مي شد. مشابه اين تحريكات را خانواده هاي با نفوذ تسالي (نام منطقه اي در يونان) و افراد ديگر هم انجام مي دادند. بدين ترتيب بود كه خشايارشا مجلس مشورتي برپا داشت و نظرات بزرگان و درباريان ايران را خواستار شد. در اين مجلس خشايار شا گفت از آنجايي كه يونان سرزمين حاصل خيزي است، پول و ثروت زيادي به طرف ايران سرازير مي شود. همچنين ما مي توانيم به اروپا نفوذ كنيم و كشورهاي زيادي را به تابعيت دولت ايران در بياوريم. در تاييد سخنان او مردونيه هم مطالبي گفت، ولي اردوان (ارتابان) عموي خشايارشا با او به مخالفت برخواست و گفت كه من به پدرت داريوش گفته بودم كه به كشور سكاها نرو چون موفق نمي شوي. حالا يوناني ها مردمي جنگجوتر از سكاها هستند و پيروزي بر آنها كار مشكلي است. ولي خشايارشا از سخنان اردوان ناراحت شد و او را تهديد به تنبيه شدن كرد. سپس هرودوت درمورد خواب ديدنهاي خشايارشا و اردوان مي نويسد كه درنهايت منجر به قبول لشكركشي ايران به يونان از طرف اردوان مي شود.

حركت لشكر ايران به طرف داردانل:

خشيارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوري تداركات لازم براي لشكركشي به يونان بود و توانست كه بزرگترين سپاه را تا آن زمان، براي حمله به يونان آماده كند. او توانست نيروي دريايي از كشتي هاي تريرم (Triremes) (نوعي كشتي پارويي است كه پاروزنان آن در سه رديف روي هم، در هر دو طرف كشتي قرار مي گرفتند.) و پارويي را آماده نبرد با يوناني ها كند. او همچنين آذوقه زيادي را با كشتي به تركيه و مقدونيه انتقال داد تا سپاهيانش دچار كمبود غذا نشوند. پياده نظام ايران از كريتال واقع در كاپادوكيه حركت كرد و به طرف سارد رفت. سپس خشايارشا در آنجا به سپاهيانش پيوست و لشكر او از رود هاليس (قزل ايرماق فعلي) گذشت و داخل فرنگيه شد. لشكر ايران براي عبور از تنگه داردانل يا هلس پونت كشتي هاي بزرگ را در دو رديف اتصال دادند تا اينكه كشتي هاي كوچك بتوانند از ميان آنها عبور كنند. آنها همچنين پل هايي را بر روي تنگه ساختند.

عبور لشكر ايران از هلس پونت (داردانل):

در كنار هلس پونت خشايارشا خواست كه از لشكر خود سان ببيند. به حكم او اهالي محل قبلا روي يك تپه، تختي از مرمر سفيد ساخته بودند. سپس شاه بر روي آن قرار گرفت و از نبروي دريايي و سپاهياني كه روي خشكي قرار داشتند سان ديد. او براي آنها سخنراني كرد و آنها را به مقاومت و جنگ تشويق كرد. پس از دعا و نيايش به دستور خشايارشا عبور لشكر از داردانل شروع مي شود. از روي يكي از پلها پياده و سواره نظام عبور مي كرد و از روي پل ديگر كه بطرف درياي اژه بود چهارپايان باري و خدمه عبورمي كردند. لشكر خشيارشا شامل ملت هاي گوناگوني مثل اعراب، مادها، پارسها، هندي ها، سكاها، تراكي ها (اهالي تركيه) و… بودند. در محل هلس پونت، پس از صحبت هاي طولاني كه خشايارشا با اردوان عموي خود مي كند، او را به شوش مي فرستد تا حكومت پارس را موقتا اداره كند.
حركت خشايارشا به طرف يونان و تصرف شهرهاي شمالي آن كشور:

مطابق نوشته هاي هرودوت خشايارشا از دريسك به طرف يونان رفت. اين نواحي را تا منطقه تسالي مگابيز و پس از آن مردم مردونيه را مطيع كردند و همگي به خشايارشا باج مي دادند. سپس خشايارشا از شهرهاي مختلف يونان عبور كرد و به اكانت رسيد. تمام اهالي شهر به او احترام گذاشتند. در اين محل بود كه خشايارشا قبلا دستور حفر كانالي را داده بود كه هرودوت از آن بنام كانال اتس ياد مي كند و نيروي دريايي ايران از داخل آن عبور كرد. در مسير اين كانال چند شهر قرار داشت، كه ايراني ها از آنها چند كشتي به عنوان كمك گرفتند. از اين مسير خشايارشا وارد شمال يونان وشهر تسالي مي شود. اطراف منطقه تسالي را كوههاي بلند احاطه كرده اند، كه از جمله مي توان كوه المپ را نام برد. از راه يك تنگه لشكر خشايارشا وارد تسالي مي شود و آنها فورا تسليم مي شوند.

تنگه ترومپيل و فتح آنجا توسط خشايارشا :

پس از اينكه اهالي تسالي تسليم لشكريان ايران شدند، يوناني ها به ناحيه ايستم برگشتند. در اين ناحيه بود كه اسكندر مقدوني (پدربزرگ اسكندر مقدوني معروف) به يوناني ها پيشنهاد كرد كه در تنگه ترومپيل مستقر شوند. چون اين منطقه باريك است و راه عبور لشكر ايران را مي توان به راحتي سد كرد. او همچنين گفت كه نيروي دريايي يونان در آرت ميزيوم مستقر شود، چرا كه در نزيكي ترومپپل بود و در نتيجه نيروي دريايي و زميني به راحتي مي توانستند به يكديگر كمك كنند. كشتي هاي ايراني از ترم حركت خود را آغاز كردند و به آرت میزيوم رسيدند، در آنجا به تعقيت كشتي هاي يوناني پرداختند و توانستند يكي از آنها را بگيرند. بقيه كشتي هاي يوناني هم عقب نشيني كردند. بنابر نوشته هاي هرودوت وقتي كه نيروي دريايي ايران به ساحل ماگنزي رسيد ، در آنجا دريا طوفاني شد و تعدادي از كشتي هاي ايراني صدمه ديدند. ديده بانان آتني خبر آسيب ديدن كشتي هاي ايراني را به آتن انتقال دادند و آتني ها بسیار خوشحال شدند. خشايارشا در مليان اردو زد و يوناني ها تنگه ترومپيل را اشغال كردند. خشايارشا جاسوساني را به طرف لشكر يونان فرستاد تا كسب اطلاع كنند. سپس خشايارشا جنگ را چهار روز به تاخیر انداخت تا شايد يونانيها تسليم شوند ولي اين اتفاق نيفتاد. سپس جنگ شروع شد ولي سربازان ايراني نتوانستند تنگه را بگيرند. تا اينكه يك نفر يوناني به طمع پاداش بزرگي كه خشايارشا وعده آن را به او داده بود، به سپاهيان ايران پيشنهاد كرد كه شبانه و با مشعل از يك كوره راه كوهستاني تنگه ترومپيل را دور بزنند و پشت سپاهيان يوناني قرار بگيرند. سپاهيان يونان كه ديدند ايراني ها از كوه هاي پر از جنگل سرازير مي شوند، همگي فرار كردند و فقط اسپارتي ها مقاومت كردند كه آنها هم كشته شدند. بدين ترتيب ايراني ها توانستند از دو جناح به يوناني ها حمله كنند و ديواري را كه يوناني جلوي تنگه ساخته بودند، خراب كنند. ايراني ها درنهايت پيروز شدند. این حرکت "لئونیداس" یونانی ها را متحد می کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. ویل دورانت به حقیقت مهمی اشاره می کند که پرده از یکی از زوایای نبرد ترموپیل بر می دارد. بنا بر نظر ویل دورانت، دلیل اصلی حمله شاهان هخامنشی (داریوش و خشایارشا) به یونان این بود که آنان نگران بودند که ممکن است از یونان و مستعمرات آنان یک امپراطوری سر برآورد و یا میان یونانیان و دیگر ملل پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر مغرب آسیا به خطر اندازد و به عبارت دیگر عمق استراتژیک ایران را مورد تهدید قرار دهد. بی تردید، کنش داریوش و خشایارشا در این خصوص از لحاظ سیاسی قابل تحسین است، هرچند این دو پادشاه ظاهراً در طی جنگ های ماراتن و یا سالامیس به قول مورخان غربی، شکست خوردند، اما واقعیت این است که اقدامات نظامی داریوش و خشایارشا، از جنبه استراتژیک کاملاً موفقیت آمیز بود زیرا به مدت یک قرن، توازن قدرت را میان این قدرت ها برقرار نمود. نکته دیگر در مورد این نبرد داستان آن 300 اسپارتی است که بسیار با اسطوره ها آمیخته شده و کوشیده شده تا از آنها قهرمانان بزرگ بسازند! این در حالی است که به روایت خود هرودت، اینان از ابتدا هم نقش قهرمان و پیروز نداشته (آنان اصلاً جانیانی بودند که بین گزینه اعدام و جنگ با ایرانیان، لاجرم جنگ با ایرانیان را انتخاب کرده بودند)، و نقش ایشان تنها آن بود که در حرکت سپاه خشایارشا، تأخیر پدید آورند. شخصیتی همچون ویکتور دیویس هانسون (Victor Davis Hanson) مورخ تاریخ کلاسیک نیز در مورد این نبرد می گوید که در این جنگ نه تنها اسپارتی ها پیروز نشدند بلکه این نبرد بزرگ ترین شکست تاریخی یونانیان در طول تاریخ بوده و از مراتبی است که طی آن یک سپاه آسیایی بر اروپا استیلاء یافته است. در واکنش به این شکست سرافکنده ساز است که حافظه تاریخی یونانیان در راستای نهادن مرهمی بر زخم این شکست این 300 تن بخت برگشته را به مثابه اسطوره های شجاعت و غیرت، به تصویر می کشد! البته این ژاژگویی یونانیان، بی سابقه نیست زیرا تاریخ نویسان یونانی همواره کوشیده سرانجام هر جنگی بین دو کشور قدرتمند آن روزگار را، از ماراتون گرفته تا سالامیس، به نفع خود بپرورند، و اگر در جنگی بین آن دو قدرت، شکست آشکار خورده اند، بهتر آن دیده اند که صحنه هایی از آن نبرد را به مدد اسطوره پردازی، بازبیارایند و بدینسان از شکست خود، گونه ای پیروزی بزایانند!

هرودوت:

بیشتر این آتشها از گور یك مورخ یونانی به نام «هرودت» بلند می شود. آقای هرودت جزو آن دسته تاریخ نویسانی است كه هیچ اتفاقی از زیر دستانش در نرفته و معلوم نیست چه طور توانسته این همه رویدادهای تاریخی را مثل فرفره بنویسد! پر واضح است كه طی سالها به حجم كتاب هرودت اضافه شد و غربی های مستأصل در برابر شرقی ها (آن سالها)، تنها كاری كه می توانستند بكنند افزودن افسانه ها و آرزهایشان بر صفحات این كتاب تاریخ بوده است. شاید آنها تصور نمی كردند همین دروغ ها و خیال پردازی ها روزی بشود سند تاریخی و حتی در مدارس ایران و چین و ایتالیا و مكزیك تدریس شود! آنچه در تاریخ هرودت آمده، روی مضحك دیگری دارد. اول اینكه در چندین منبع، تعداد ارتش ایرانیها با اعداد مختلفی ذكر شده؛ از حداقل ۲۸۰ هزار نفر تا ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر! در یكی از روایتهای هرودتی، این رقم آخر به علاوه ۵ هزار كشتی مجهز جنگی مثل مور و ملخ می ریزند بر سر یونانی ها!! این بیشترین تعداد سرباز برای یك جنگ تاریخی است كه جناب هرودت زحمت نگارش آن را كشیده اند؛ آن هم در مقابل ۳۰۰ اسپارتانی. البته در منابع واقعی تر، تعداد مدافعان حتی تا ۵۰۰۰ نفر هم ذكر شده، ولی حتی اگر قبول كنیم آقایان فقط ۳۰۰ نفر بوده اند؛ اما این تعداد لشگریان ایرانی، دست افسانه ها را هم از پشت می بندد. همین جا بد نیست یك گاف تاریخی را بگوییم و آن اینكه اسپارت و یونان دو دشمن همسایه قدیمی بوده اند و دائم با هم در حال جنگ. اسپارت یكی از سرزمینهای مجاور یونان (مثل تسپانی و لاسمونی) بوده كه همیشه به دلیل دادن باج و خراجهای زیاد با دولت حاكم مشكل داشته و برای همین هر مرد اسپارتی باید یك جنگجو می شده تا شر یونانی ها را كم كند. حالا چه می شود كه آنها برای نجات سرزمین یونان طی ۳ روز جان خودشان را فدا می كنند، باید از آقای هرودت پرسید!

لباس ایرانیان باستان:

به گواه همگان لباس ایرانیان باستان ازلحاظ آراستگی و زیبایی در دنیای قدیم همتایی نداشته است، چنانکه لباس ایرانی هدیه‌ای بسیار با ارزش در آن زمان محسوب می‌شده است. به طور کلی لباس ایرانیان باستان عبارت بود از یک بالاپوش شبیه شنل و یک دامن پرچین، که بالا پوش و دامن در محل کمر دارای یک کمربند چرمی بوده است. بالا پوش پوششی مانند شنل بوده است در بعضی جلوی آن باز و در بعضی بسته بوده است. بلندی بالا پوش به اندازه بالا تنه بوده است. در قسمت کمر به شکل لیفه تمام چینهای پشت بالا پوش جلو باز روی چال گردن بوسیله دکمهای به هم وصل می شده است. دامن ایرانیان بر دو نوع بوده است: نوع اول یک راسته چین و دومی دارای دوراسته چین. ایرانیان لباس خود را از پارچه های نقشدار با رنگهای گیرا و پرشکوه تهیه میکردهاند. کلاه ایرانی از جنس نَمد بوده است. (مگر کلاه های جنگی که از آهن و مُفرُغ ساخته می شده است).

اما آریوبرزن سردار بزرگ ما:

آریو برزن، یکی از سرداران بزرگ و دلیر ایران در زمان داریوش سوم است که در یورش اسکندر به ایران پاسدار دربند پارس بود. با 25000 سپاهی مانع ورود اسکندر به پارس شد و شکست سختی بر سپاهیانش وارد ساخت به گونه ای که اسکندر ناچار شد، از گذرگاه واپس نشیند. ولی چوپانی، سپاه اسکندر را به پشت سپاهیان ایرانی راهنمایی کرد. پارسیان بی درنگ جنگ افزار کشیدند و تاختند، اما اندکی بعد، روشن شد که یونانیان گرداگردشان را گرفته اند و نه راه پیش دارند و نه راه پس. آریوبرزن با 40 سوار و 5000 پیاده، خود را بی پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از آنها را کشت و کشتگان بسیاری هم داد اما در پایان توانست از سپاه مقدونی بگذرد و چون از محاصره بیرون جست، خواست به کمک پایتخت بشتابد. ولی سپاه اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بود مانع او شد و وی به مخاطره افتاد اما تسلیم نشد، پس از جان گذشته، خود را به سپاه مقدونی زد و چندان جنگید تا خود و همراهانش شرافتمندانه به خاک افتادند. امروزه چند ایرانی "آریوبرزن" این دلاور مرد ایرانی را می شناسند؟ کجا میدان یا خیابانی به نامش کرده ایم؟ کجا و چه زمانی از وی به نیکی یاد کرده ایم؟ گردشگرانی که به یونان میروند سری میزنند و از تندیس و سنگ نگاشته او بازدید می کنند. خارجی ها هم با نام و هم کار وی آشنا شده اند ولی ما برای آریو برزن که برای ایران جان داد تا ایرانی بماند، چه کردیم؟ جز این که او را نمی شناسیم و هیچ نشانی از او نداریم. چه زود همه چیز را فراموش میکنیم. آریوبرزن به تاریخ ایران پیوسته ولی ما از وی بی خبریم. دریغا هیچکس با خود چنین نمی کند که ما می کنیم. آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟؟؟

نويسنده شاهين

با تشكر از رشنو عزيز بابت ويرايش

نقد و بررسی فیلم 300


           نقد و بررسی فیلم 300 


بررسي فيلــــــــــــــــــــــ ــــــــــم

با عرض سلام خدمت دوستان محترم با امید به اینکه نقد فیلم 300 مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیرد توجه شما را به این نقد جلب می نمایم.

مقدمه

تاریخ حاصل ذهن اسطوره پرداز ما است.آنچه که از وقایع تاریخی بعنوان یک رخداد بدست ما میرسد، چیزی نیست جز محصول تفکر و ذهن تاریخ نویس که آن حادثه را رنگی از زیبایی یا زشتی می بخشد. هر چه یک حادثه، بیشتر در ژرفای تاریخ جای داشته باشد، اسطوره های اطراف آن، جایگاهی آسمانی تر (یعنی دور تر از زمین خاکی) پیدا می کند. به عبارت دیگر هرچه در تاریخ دورتر می رویم، این اسطوره ها پررنگ تر و پررنگ تر می شوند. آنچه که یک واقعه تاریخی را برجسته تر از سایر رخدادها نشان می دهد، نه آن واقعیتی است که سینه به سینه نقل شده و یا احیاناً نگاشته شده، بلکه آن برداشتی است که ذهن تاریخ نویس، از آن رخداد داشته و یا اطلاً دوست داشته که آن رخداد به همان گونه که او می خواهد، روی داده باشد. از همین جهت است که یک رخداد تاریخی از دیدگاه قومی، حماسه ملی خوانده می شود و از منظر قومی دیگر، مایه شکست و سرافنکندگی. مثال بارز چنین دوگانگی ای، چنگیرخان است که از نظر یک تاریخ نویسِ چینی او قهرمان ملی بحساب می آید و از منظر ایرانیان، جبار است و خونریز و تجاوزگر. به این ترتیب در طرح مباحث تاریخی، مشکلی بنیادین رخ می نماید و آن چگونگی دستیابی به حقایق وقایع تاریخی بر پایه ذهنی بی طرف است.ما ایرانیان از اقوامی هستیم که کمترین تاریخِ مکتوبِ باستان را در بین سایر ملل دارا می باشیم. آنچه از رخدادهای باستان برای ما باقی مانده، وجوه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی آن دوران را بازتاب نمی دهد. تاریخ نگاران ما نوعاً در خدمت شاهان بوده و تمام هم و غم خود را صرفِ نوشتنِ جزئیات بی حاصل نموده اند. بنابراین ما تنها آن چیزهایی را درباره گذشته ی خود می دانیم که دیگران درباره ما نوشته اند! حتی نمادهای ما از شخصیت هایی شکل گرفته اند که محصول ادبیات شفاهی و عام ما می باشند. به عبارت دیگر آنچه را که اکنون از گذشته تاریخی خود می شناسیم چیزی نیست جز متون به جای مانده ی اسطوره ای کهن و یا نوشته های دیگران (به خصوص غربی ها).به همین خاطر داستانی دردناک برای تاریخ ما به جا مانده و آن این است که از منظر تاریخ نویس غربی، وجوه منفی شخصیت ایرانی بر رویکرد مثبت او غلبه دارد! متاسفانه پژوهنده ی ایرانیِ معاصر نیز به خاطر نبود اسناد مکتوب از تاریخ خود به سختی می تواند دفاع کند و به همین دلیل اکثرا در برابر آن به انفعال و سکوت می افتد. و آنچه که در مورد فیلم 300 شاهدش بودیم، همین انفعال بود و سکوت. و یا حد اکثر فریادی از سر رنج، اما متاسفانه میان تهی! آیا به راستی جز این نمی توانستیم کرد؟ با این همه و در کنار این واقعیت تراژیک، که براستی دست ما را بسته داشته، حقیقت جالب توجه دیگری وجود دارد و آن اینکه اگر بنا به سنت شفاهی تاریخی، داشته های مکتوب ما درباره خودمان بسیار اندک است، اما آن چنان هم دستان ما خالی از مستندات نیست. اگر هرودت شرح وقایع تاریخی خود را بر پایه شنیده ها از این و آن روایت می کند (و اغراض خود را نیز در لابلای آن می گنجاند)، ما متقابلا می توانیم بر پایه اسناد باقی مانده از آن دوران، عالمانه به مقابله با اینگونه تحریف گران تاریخ برویم. به نظر من، کاربرد این منطق در پژوهشهای تاریخی، فرصتی را برای ما فراهم می آورد تا موج نوینی را در برابر امواج و تاریخ نگاران مغرض غربی، پدید آوریم و گرد و غبار از چهره ی شخصیت های تاریخی مان، بزداییم. در اینجا نگارنده با همین منطق، به سراغ کتیبه های هخامنشی و به ویژه خشایارشا می رود و به مدد این اسناد - که مورد پذیرش جهانیان هم هست – چهره ی خشایارشا – که فیلم 300 عمدتا حول او شکل گرفته – را به نحوی واقعی تر، بازشناساند. سنگ نبشته ای بنام خشایارشا پادشاه هخامنشی است که در سال 1345 هجری شمسی در نزدیکی تخت جمشید کشف گردید .این سنگ نبشته همراه با سایر کتیبه های کشف شده در تخت جمشید ، شوش ، دامنه کوه الوند همدان، و بر روی دیوار قصر وان در ترکیه منتسب به خشایارشا هستند.به اظهار ویل دورانت، خشایارشا مردی بلند قامت و ورزیده بود. سراغ ابعاد مختلف شخصیت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی خشایارشا شاه به استناد کتیبه فوق می رویم: قانون گرایی- پرستش ایزد واحد-ثبت کننده کارنامه حکومت- ثبت کننده ی کشورهای تحت قیمومت- پایبندی به دیانت در حکومت - پایبندی به دعا و طلب یاری از خداوند.

داستان تولید فیلم ۳۰۰ :

در می ۲۰۰۳ تولید فیلم ۳۰۰ با تهیه پیش‌نویس ۱۲۱ صفحه‌ای آن آغاز شد ، درژوئن ۲۰۰۴ ، زاک اسنایدر برای کارگردانی فیلم استخدام شد و سپس فرانک میلر به عنوان مشاور به تیم دست‌اندرکار پروژه پیوست. مانند فیلم «شهر گناه» ، فیلم ۳۰۰ ، اقتباسی کامل و صحنه به صحنه ازکمیک استریپ فرانک میلر است. البته این موضوع استثنائاتی هم دارد ، برای افزودن به جذابیت‌های فیلم ، اسنایدر شخصیت ملکه «گورگو» را به فیلم اضافه کرد، کاراکتر زنی که از شوهرش ، شاه لئونیداس حمایت می‌کند. مورد دیگر اضافه شدن نریشن به فیلم است. دو ماه طول کشید تا نیزه‌ها ، سپرها و لباس‌ها و شمشیرهای مورد نیاز ساخته شود ، البته در مواردی از وسایل فیلم‌های تروی و الکساندر، هم استفاده شد. درهمین دو ماه تیم انیمیشن فیلم ، سرگرم ساختن یک گرگ و ۱۳ اسب دیجیتال شدند.در ۱۷ اکتبر ۲۰۰۵، فیلم وارد مرحله تولید فعال خود در مونترال شد ،فیلم‌برداری فیلم ۶۰ روز طول کشید. بودجه ۶۰ میلیون دلاری فیلم را کمپانی برادران وارنر تأمین کرد. جالب است بدانید تقریبا تمام صحنه‌های این فیلم در داخل استودیو و به وسیله تکنیکی به نام digital backlot فیلم‌برداری شد، یعنی در تمام مدت بازیگران در برابر پرده‌های آبی نقش بازی می‌کردند و بعد صحنه‌های پشت زمینه اضافه می‌شد. بعد از فیلم برداری، فیلم مورد ویرایش دیجیتالی قرار گرفت و تقریبا ۲۵۰جلوه ویژه به آن اضافه شد، ۷۰ هنرمند انیماتور در این مرحله با پروژه فیلم همکاری می‌کردند.

رويدادهاي پيش از نبرد

یونانی ها در آن زمان با حمله های شبانه به مرزهای غربی ایران، به سرقت و دزدی از مردم می پرداختند و این یكی از دلایل لشكركشی به سرزمین های غربی بوده است. داريوش بزرگ در سال هاي پاياني عمر خود به يونان لشكركشي كرد. در اين زمان بخش بزرگي از آسياي كوچك جزو قلمرو ايران بود. با اين حال تعدادي از فرمان روايان آن نواحي سر به شورش برداشته بودند. در اين شورش شهرهاي يوناني كه مشهورترين آنها آتن و اسپارت بودند دست داشتند. شورشيان بهمراهى يونانيان ساكن آسياي كوچك و آتني‏ها سارد را در محاصره گرفتند و چون سپاهى در آن نبود تسخيرش كردند. داريوش به يونان لشكركشي كرد تا به تنبيه شورشيان بپردازد. هنگامي كه سپاهيان او به آتن رسيدند مردم آتن به پايداري پرداختند. در اين نبرد كه به نبرد ماراتن معروف است آتني ها توانستند از سقوط شهرشان جلوگيري كنند. داريوش به سپاهيان دستور داد تا باز گردند. او قصد داشت سال بعد دوباره به يونان لشكركشي كند اما بعد از مدتي درگذشت. همزمان با روي كار آمدن خشايارشا پسر و جانشين داريوش، وی تصميم گرفت نقشه پدر را براي حمله دوباره به يونان عملي سازد.


تحلیل فیلم300

Virtual studio)- 300) اینها کلماتی هستند که تیتراژ ابتدایی فیلم را تشکیل می هند و آسمانی تیره با ابرهای متراکم، پس زمینه این نوشته ها می باشد که خبر از یک فیلم تیره و خشن را به بیننده میدهد. (در پوستر اين فيلم نيز از نام فيلم «300» با طراحی خاصی مشابه كلمه انگليسي باغ وحش (ZOO) استفاده شده است. كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را همراه با اهداف سياسي دولت آمريكا قلمداد مي‌كنند و بر اين باورند كه هدف از نمايش اين فيلم در نهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايران زمین منجر خواهد شد).

سکانس اول:

تجمع جمجمه ها در انتهای یک دره به تصویر در میاید. یک مرد سالخورده به طرز غریبی نوزادی را بر بلندای کوه بالای همین دره در دستانش بررسی می کند. ما داستان را از زبان یک راوی می شنویم و گمان میبریم که باید داستان یک افسانه تاریخی باشد.
راوی: " وقتی به دنیا اومد. مثل بقیه اسپارتها بررسی شد اگر ضعیف، بدقیافه، بیمار بود از بین برده میشد".
از همین جمله راوی متوجه می شویم که با یک جامعه سنتی و با عقایدی خرافاتی مواجه هستیم و جمجمه های ته دره مربوط به کودکانی بی گناه می باشد که فدای یک عقیده قدیمی و باطل شده اند.

سکانس دوم:

راوی: "از وقتی تونست راه بره با آتش جنگ تعمید داده شد" یک قوم جنگ طلب که از سنین رشد فقط جنگ را می آموزند و به عقیده راوی جنگجو و نترس. اسپارتها بچه ها را از 10 الی 12 سالگی برای جنگجو شدن آموزش میدادند. در اینجاست که به بی تمدنی و بربریت این جامعه پی میبریم ولی راوی سعی میکند با وسط کشاندن کلماتی مثل شجاعت، آزادی و ... این جامعه را نماینده حق طلبی معرفی کند. پسربچه هایی که از دامان مادر جدایشان میکنند و به آنها آموزش جنگیدن را می دهند و به طرز خشونت باری با آنها رفتار میشود تا سخت کوش بار بیایند. در حقیقت ما با مردمی آشنا می شویم که کشته شدن در جنگ بالاترین آمال انسانهایش محسوب میشود. پسربچه رشد میکند و در مبارزه با استاد خود ضربه ای به لبش وارد میشود و طعم خون را برای اولین بار احساس میکند و خوی کشتن را یاد میگیرد.
راوی: " مرگ در میدان جنگ بزرگترین افتخاریه که میتونه یک اسپارتان به دست بیاره و تسلیم شدن یک ننگ برای اسپارتان هست" بالطبع هر شخصی که عرق ملی داشته باشد برای کشور خودش چنین احساسی را دارد و این در کل عالم مصداق دارد و فقط مختص به اسپارتها نیست. ولی برای اسپارت که زندگیش وقف آموزش جنگیدن و کشتن همنوع میشود مرگ در جنگ بهتر از این زندگی نکبت بار میتواند باشد، چون اسپارتها یا از طبقه برده بودند یا جنگجو و در جامعه هویت دیگری نداشتند تا وقتی که به سنین خاصی می رسیدند که ازدواج کنند و حتی قبل از ازدواج حق عاشق شدن را هم نداشتند.
راوی: " در سن هفت سالگی فرزند اسپارت رو از مادر جدا می کردند" جدایی کودک از مادر به محض راه رفتن و آموزش برای جنگجو شدن اینها تربیت پسربچه های اسپارت رو تشکیل میدادند. پسرها به خودشان هم رحم نمیکنند و در هنگام آموزش یکدیگر رو بطرز خشونت باری مورد ضرب و شتم قرار میدهند. و به مثابه حیوانات وحشی به جان یکدیگر میفتند.
راوی: "رسیدن به هدف پسر رو وادار به جنگ میکنه و اون رو تشنه نگه میداره، مجبورش میکنه دزدی کنه و اگرم لازم باشه به قتل برسونه" اینها صفات یک قهرمان اسپارتان هست. تنبیه پسران با شلاق تا یاد بگیرند بی رحم باشند و درد و رحم را از خودشان بروز ندهند، "برای آزمایش به شکار حیوانات وحشی میرفت، و بهش اجازه داده میشه در برابر خشم طبیعت از هوش و حسش استفاده کنه" گویی که از قبل اجازه فکر کردن و تعقل هم از آنها سلب شده بود.
اغراق در داستان از اینجای داستان اوج می گیرد، پسر بچه ای به شکار یک حیوان وحشی میرود که مشخص نیست خرس است یا گرگ؟؟ بهرحال حیوانی نمایش داده میشود که تابحال در خلقت دیده نشده و فقط در افسانه ها میتوان آنها را یافت. راوی باز هم غلو میکند" گرگی با پنجه هایی مثل فولاد سیاه و پوستی به تیرگی شب" گویا ما در حال گوش کردن به قصه ای هستیم که پدر بزرگمان برایمان تعریف میکند. پسرک از بچگی شانس خوبی هم در قرارگرفتن در موقعیت های خاص دارد چون از حالت خاص و باریک صخره ها استفاده کرده و گرگ را میکشد. با کشتن یک گرگ حالا او یک اسپارتان واقعی نامیده می شود( البته اگر قوانین اینچنین باشد بچه های ده ما هم که تبحر خاصی در کشتن گرگ دارند ظاهراً همگی اسپارتان هستند). اسپارت ها بخاطر همین شجاعتش از همان بچگی او را پادشاه آینده می نامند و ما قهرمان شهر را می شناسیم، پسرک کسی نیست بجز لئونایداس پادشاه اسپارتها.
اسپارتها دور هم جمع شده اند و شخصی که سردمدار بقیه است خبر از حادثه بدی که قرار است اتفاق بیفتد میدهد. هیولا و گرگی در راه یونان است کسی که قرار است آخرین امید جهان را برای ایجاد عدالت قطع کند. مردی که از اسب و شمشیر و خنجر ساخته شده و ارتشی از برده ها را به همراهش دارد.


چندین سال بعد...

چند سوار با سرعت زیادی رهسپار شهر اسپارتها هستند. از گامهای اسبهای آنها میتوان دریافت که حامل پیام مهم و فوری برای اسپارت می باشند. با ورود سواره ها به شهر و چهره آنها که سیاه پوست و با پوششی شبیه عربها هستند گمان میبریم که فرستادگانی از سوی اعراب برای اسپارتها خبری آورده اند. مردی که با قامت بلند در جلوی سواره ها قرار دارد چند جمجمه به هم متصل شده را از داخل خورجینش بیرون میاورد و آنها را به همگان نشان می دهد تا رعب و وحشتی در دل اسپارت ها ایجاد کند.
در نمایی دیگر یک پدر اسپارت مشغول آموزش جنگ طبق سنت به پسر بچه اش می باشد و چیزی که بین این دو پدر و پسر می گذرد این نکته را در نزد بیننده تداعی میکند که چرا سنت های دیرین اسپارت رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته است ؟زیرا پدر برخلاف کودکی خودش بسیار با ملایمت با پسرش رفتار میکند و بیشتر بنظر می رسد مشغول بازی هستند تا آموزش جنگ. پدر به پسرش میگوید:" باید با مغزت بجنگی" در حالیکه مادر به فرزندش میگوید" اول باید با قلبت بجنگی". در اینجا متوجه دخالت زنان در این دوره در آموزش بچه هایشان میشویم، چیزی که در گذشته بهیچ وجه مورد پذیرش اسپارت ها نبود. آیا این یک گاف در داستان است یا قوانین در این سی سال تغییر کرده اند؟ در همین حین خبر میرسد که فرستاده هایی از ایران منتظر ورود هستند. برای بیننده در اینجا سوالی مطرح میشود که چرا نماینده های ایران سیاه پوست و در لباس عربها هستند؟و ما در چه دوره ای هستیم؟ مردی که دیده ایم شاه اسپارت لئونیداس است (لئونیداس یکم نام پادشاه اسپارتی پسر آناکساندرید دوم ٬ بود که پس از مرگش او را نیم خدا خواندند. در اسپارت بطور ناگهانی شاه شد. دو برادر بزرگ‌تر از خود داشت. ولی چون اُمن (برادر وی) مرد و پسری نداشت و دُریه برادر دیگر نیز در سیسیل فوت کرد پادشاهی به وی رسید) پس میتوان نتیجه گرفت دوره پادشاهی خشایار شاه است.



شهردار ترون سردسته نماینده ها را همراهی میکند و به ملکه میگوید مشغول سرگرم کردن مهمانان بوده است. برخورد شهردار با نماینده ها نشانه علاقه او به سفرای ایران و بالطبع ایرانی هاست. ولی این موضوع برای شاه اسپارتها اصلاً خوشایند نیست و گویا نفرتی قدیمی از ایرانی ها در دل دارد که مسلماً از کودکی در مغز او القا شده است(مثل جامعه کنونی ما که از بدو تولد با دشمنان سیاسی خود آشنا میشویم). شاه با غرور خاصی که در چهره دارد که البته مختص هر اسپارتی است و لحنی مغرورتر با نماینده ها صحبت میکند. فرستاده درخواست شاه ایران، که آب و خاک اسپارت است را مطرح می کند، ولی ظاهراً ملکه درجه ای بالاتر از شاه پیدا کرده است و بی اجازه جواب سفیر را میدهد آنهم با لحنی بسیار زننده که شایسته ملکه نیست و سفیر ایران را احمق دانسته و میگوید:" هیچ کدوم اینها رو ما نداریم " فرستاده که از دخالت بیجای ملکه در خصوص مسائل مهم مملکتی متعجب شده است میگوید:" چی باعث میشه این زن فکر کنه میتونه با مردها حرف بزنه؟" اینبار هم مجدداً ملکه جواب میدهد"برای اینکه فقط زنهای اسپارت میتونن مردهای واقعی به دنیا بیارن" احتمالاً غرور ملکه بیشتر از پادشاه است و از این حرف استنباط میشود که محدودیت ها و تفکرات غلط قومی باعث این طرز تفکر در نزد زنان اسپارت شده است.
لئونیداس فرستاده را به آرامش دعوت میکند، فرستاده از قدرت خشایارشاه و سپاهیانش میگوید که حرکتشان زمین را به لرزه در می آورد و وسعت لشگر ایران که می توانند آب یک رودخانه را بخورند. اغراق برای ترساندن اسپارتها از حرفهای فرستاده مشخص می باشد. لئونیداس میگوید:" شایعه شده آتنیهای فیلسوف و بچه ننه شما را شکست داده اند" جالب است که اسپارتها دو قدرت آن زمان جهان را به همین سادگی نادیده گرفته اند. شهردار ترون به راه حل مسالمت آمیز برای حل مشکل اشاره ای میکند ولی دعوت به سکوت می شود البته به اجبار و جمله بعدی لئونیداس اوج تناقض در حرفها و گفتار اسپارتهاست " اسپارتانها بدلیل داشتن منطق مشهورن" در طول تاریخ جایی از منطقی بودن اسپارتها صحبتی نشده است. سفیر، لئونیداس را به احتیاط بیشتر برای انتخاب جملات بعدیش دعوت میکند، چون ممکن است آخرین کلماتش باشند. سفیر با این حرف تهدیدی نیش دار علیه شاه ابراز میکند و شاه از این جمله سفیر به خشم آمده و لحظاتی کوتاه به کشورش و مردمش و آینده آنها فکر میکند و با نیم نگاهی کوتاه که گویی از همسرش اجازه میگیرد تصمیمی را میگیرد که بی فکری او را مجدداً به اثبات میرساند و سفیر را با لگدی به درون چاهی عمیق پرتاب میکند و نفرات دیگر نیز به چنین سرنوشتی دچار میشوند. تصمیمی که از روی غرور و احساسات توسط یک شاه برای مملکتش گرفته میشود. سفیر قبل از این عمل شاه به او گوشزد میکند که در هیچ جایی از دنیا که قاصد با صلح وارد می شود اینگونه رفتار نمیشود ولی در کشور اسپارتها گویی قوانین خارج از عرف جهان بوده است و جالب ترین قسمت پاسخ پادشاه اسپارت به سفیر اشاره به بی احترامی آنها به ملکه اش است و کشته شدن عده ای از اسپارت ها توسط ایرانی ها که از همین سخن او میتوان نتیجه گرفت تصمیم وی از روی کینه نیز بوده است. در واقع لئونیداس با این حرکتش به خشایار اعلام جنگ میکند. نکته دیگر در این سکانس نوع آرایش نمایندگان ایران است که از بینی و لب خود اشیای قیمتی و تزئینی آویزان کرده اند ولی چنین چیزی آن زمان در بین ایرانیان مرسوم نبوده است و در بین آفریقایی ها بوده و هست. و لباس آنها شبیه لباس عربها می باشد.
لئونیداس بر پایه کوهی میرود که با شیب 90 درجه، صعود را برای هر انسانی غیر ممکن میسازد ولی بهرحال او یک اسپارت است و به بالای کوه میرود. در بالای کوه یک نفر شبیه به کشیش ها منتظر اوست. افورها کشیش های خدایان بودند که با چهره ای کریه نمایش داده میشوند (گویا هرکسی با اسپارت مخالف است در برابر آنها به شکل شیطان در میاید). راوی:" افورها موجوداتی بد ذات و بیشتر از انسان بودند، افرادی که حتی لئونیداس باید بهشون احترام میگذاشت و هیچ شاه اسپارتانی بدون دعای اونها به جنگ نرفته بود". چطور موجوداتی بد ذات و کریه الچهره را به عنوان مقدسین قبول داشته اند و دعای آنها برای جنگ لازم الاجرا بوده است؟
لئونیداس از سپاه ایران برای افورها میگوید و نقشه خود را برای آنها بازگو میکند ولی کشیش ها میگویند ماه اگوست جشن مقدس در راه است و اسپارتها در زمان کارینا نمی جنگند. لئونیداس باز هم خشمگین میشود و بر سر کشیش ها فریاد میکشد و از اسارت و بردگی زنها و بچه ها میگوید. لئونیداس میخواهد با بازسازی یک دیوار بزرگ به اسم فوشان، جلوی سپاه ایران را در دالانی تنگ به نام تنگه داغ که تعداد مهاجمین در این قسمت تاثیری نخواهد داشت بگیرد. کشیش ها میگویند باید با خدای خود اوراکل حرف بزنند و نحوه ارتباط افورها با اوراکل جالب است. زیباترین زنان اسپارت را مست رایحه گیاهی کرده و از زبان وی حرف میکشند که با یک نظر میتوان فهمید این ترفند فریبی بیش نبوده و در اصل حرفهای خود افورها به مردم منتقل میشده است( در طول تاریخ با توسل به دین و مذهب بصورت های گوناگون از مردم سوء استفاده های زیادی شده است و این هم یک نوع آن می باشد).
راوی: " هیچ اسپارتانی بر قانون برتری نداشت رسومات بی معنی بودند"
افورها میگویند:" به خدایان اعتماد کن"
لئونیداس:" ترجیح میدهم به منطقتون اعتماد کنید"
لیونیداس که ظاهراً عاقل تر از بقیه نشان میدهد میداند که اینها سیاه بازی بیش نیست و خرافات است، بهمین دلیل این حرف را میزند. در واقع رأی اعتماد گرفتن از مذهبیون در جامعه آن روز، گرفتن رأی اعتماد مجلس سنا بود و بهمین دلیل لئونیداس مجبور بود اعتماد آنها را جلب کند.در نمایی دیگر پس از خروج لئونیداس می بینیم که خشایار توسط رابطش ترون، کشیش ها را نیز با پول تطمیع کرده است. فرستاده خشایار (باز هم چهره آفریقایی و ترسناکی از او به نمایش در میاید) به همراه ترون، برای رشوه دادن به افورها آمده اند. سکه های ضرب شده ایرانی با چهره خشایار روی هوا برق میزند و راوی واژه های بی ارزش، بیمار، بدذات، کثیف را به زبان می آورد. تصویر خشایار و واژه کثیف به هم پیوند میخورند و تصویر روی عکس خشایار ثابت میماند.

سیصد نفر از بهترین جنگجوهای اسپارت داوطلب شده اند که برای دفاع از میهن به جنگ بروند و خائنین هم نمیتوانند آنها را متوقف کنند چون لئونیداس ارتش را همراهش نمیبرد. سیصد نفر را به اسم محافظ شخصی خودش از آنجا خارج میکند. (در مورد 300 نفر، ويل دورانت مي‌نويسد كه اين اعداد اغراق آميز است و بيشتر آرماني است؛ يعني معني‌اش اين نيست كه در اين جنگ، 300 اسپارتي حضور داشته‌اند.)سکانس بعدی وداع یک پدر با همسر و فرزندش را نشان میدهد که وداعی تلخ است.
ملکه:"وقتی میای یا سپرت روی دستات باشه یا خودت روی سپرت باش"
راوی " در اسپارتا جایی برای مهربانی نیست، فقط قوی ها میتونن اسپارتا باشن"
در نمای دور یک مرد گوژپشت به تصویر در میاید. در طول مسیر یک دسته از یونانیها برای ملحق شدن به اسپارتها و کمک به آنها آمده اند ولی با دیدن نفرات کم متعجب میشوند گویی سرشان کلاه رفته است. لئونیداس با یادآوری شجاعت و شهادت طلبی اسپارت، یونانیها را خجالت زده می کند. شب شده است و هیچکس خواب به چشمانش ندارد حتی پادشاه. در حقیقت ترس از دشمن خواب را از چشمان اسپارتها ربوده است.گوژپشت همچنان در تعقیب دسته است و در نمایی دور یک روستا به آتش کشیده شده نمایش داده میشود، اسپارت ها وارد روستا میشوند که فقط خرابه ای از آن بجای مانده است. رد پاهای عجیبی بر روی زمین دیده میشود. یک سایه غول پیکر در حال نزدیک شدن به اسپارتهاست. ترس در چهره تک تک افراد مشهود است ولی راوی چیزی از این ترس بر زبان نمی آورد. فقط کودکی زخمی که سایه اش توهمی رعب انگیز ایجاد کرده وارد صحنه میشود. و در نمای دیگر یک درخت که مردم شهر به شاخه های آن آویزان شده اند و به خاک و خون کشیده شده اند نشان از مردمی وحشی و بیرحم از ایرانیان میدهد.کودک در حال احتضار از روح های ایرانی حرف میزند و از ارتش سیاهی و تاریکی که نمیشود آنها را شکست داد. ورود این کودک با این حال و اوضاع و به نمایش درآوردن صحنه درخت برای منزجر کردن بیننده از ایرانی ها بکار برده شده است و هرچه داستان رو به جلو میرود این احساس در بیننده بیشتر می شود.در ميانه فيلم، وقتی اسپارت ها به جوار دریا بر روی صخره ها میرسند زئوس مي‌آيد و كشتي‌هاي ايراني را غرق مي‌كند. کشتی ها با یک طوفان همگی درهم شکسته میشوند.
در شهر ملکه سعی میکند با بزرگان شورا ملاقات کند و اعتمادشان را برای کمک فرستادن به شوهرش جلب کند. در نمایی دیگر دو سرباز اسپارت و یونانی از بالای کوه در حیرت از سپاه عظیم ایرانی ها هستند و سرباز اسپارت شجاعت را که برگ برنده آنهاست به سرباز دیگر که یونانی است گوشزد می کند.
نماینده ای از طرف سپاه ایران به سمت اسپارت ها می آید، مردی چاق و بدهیبت با تخت روان و شلاقی در دست به سمت دیوار فوشان می آید جایی که تعدادی سرباز اسپارت مشغول ترمیم دیوار ها هستند. فرستاده با دیدن جسد سربازان ایرانی که از آنها برای ملات دیوار استفاده کرده اند به خشم می آید و میگوید:" شما نتیجه بربریت خودتون رو میدید" و شلاقش را به طرف اسپارت ها پرتاب میکند ولی یک سرباز اسپارتی با پرشی خارق العاده به مانند قهرمانان المپیک از بالای شلاق دست او را قطع میکند و ایرانی ها فرار میکنند.مرد گوژ پشت نزد لئونیداس می آید و از او درخواست میکند که در جنگ علیه ایران حضور یابد و ضمناً راز یک راه مخفی را برای آنها بازگو میکند. در حقیقت مردی که نقص عضو دارد به دنبال تحقق بخشیدن به آمال و آرزوهای پدرش می باشد که میخواسته پسری جنگجو داشته باشد ولی پسری علیل نصیبش شده که در ارتش اسپارت جایی ندارد و اینکه چطور او زنده مانده جای تعجب دارد. لئونیداس از گوژپشت میخواهد سپرش را تا جایی که میتواند بالا بیاورد ولی بدلیل داشتن نقص عضو نمیتواند سپر را زیاد بالا بیاورد و بهمین خاطر پذیرفته نمیشود و البته لئونیداس بخاطر بهم نخوردن نظم ارتش کوچکش او را همراه نمیکند ولی این برای افالیتس بهانه ای بیش نیست و او خشمگین شده و سپر و شمشیر خود را به پایین کوه پرتاب میکند و زندگی سالمی را که تابحال داشته ترک میکند و به روح پدر و مادرش میگویدکه اشتباه میکرده اند.
ارتش ایران به حرکت در آمده است، یک اسپارت گمان می کند که زلزله آمده است ولی لئونیداس متوجه میشود که جنگ شروع شده است. اسپارتها در دهانه تنگه داغ موضع می گیرند. اولین یورش ایرانی ها را شاهد هستیم که سربازانی از دیگر کشورهای آسیایی اعم از هندی، عرب، آفریقایی در اولین دسته حضور دارند ولی با مقاومت سخت اسپارت ها مواجه میگردند و متعاقب آن یورش اسپارت ها و کشتن سربازان لشکر خشایار یکی پس از دیگری. در نهایت عده ای که باقی مانده اند توسط اسپارت ها به اعماق پرتگاه هدایت میشوند تا پیروزی اسپارت ها در یورش اول شکل بگیرد. هنوز سربازهای اسپارت مست پیروزی هستند که ناگهان آسمان تیره میشود و سریع اسپارت ها با فریاد فرمانده پشت سپر خود مخفی می شوند. سیلی از تیرهای لشکر ایران آسمان را سیاه می کند ولی اسپارت ها حتی یک کشته هم نمی دهند و حتی در دقایقی در پشت سپرهای خودشان لبخندی هم از سر مسرت به لبانشان جاریست. نوبت به گروه بعدی مهاجمین است که حمله ای جدید را آغاز کرده اند، راوی: "هیچ اسپارتی امروز نمیمیره" گروه سواره نظام یورشی را آغاز کرده است. راوی: " ما چیزی رو انجام میدیم که باهاش بزرگ شدیم، فقط جنگ، نه رحم نه اسارت" (سعی شده موسيقي جذاب و تركيب مناسب با صحنه‌هاي كامپيوتري نبردها تصاوير تابلوهاي نقاشي را تصویرسازی کند).
در نمایی دیگر ملکه همچنان بدنبال جلب نظر اعضای شورا می باشد و در این راستا توسط یکی از اعضای شورا با شهردار ترون ملاقات می کند که نفوذ زیادی در شورا دارد. ترون که قبلاً هم مشخص شده بود از لئونیداس دل خوشی ندارد به ملکه پیشنهادی سربسته میدهد که به دلیل زیبایی ملکه دور از ذهن نمی باشد. همزمان این نما با یک نمای دیگر از صحنه پایان جنگ در تنگه داغ پیوند میخورد. پس زمینه قرمز رنگ دیوار با رنگ قرمز شنل لئونیداس که ما را از یک نما به نمایی دیگر میبرد ما را بی مهابا به یاد رنگ قرمز خون می اندازد، سربازان ایرانی سواره نظام توسط اسپارت ها کشته شده اند و اسپارتها مشغول کشتن زخمی ها هستند و تیر خلاص را بر پیکر آنها وارد می کنند. شاه لئونیداس و سپاه فداکار و جان بر کفش با وجود تمام آزادی ‌خواهی هیچ رحم و مروتی ندارند و اصولا از انسانیت فقط همین آزادی‌اش را بیان کرده و سخت به دنبال آدم کشی هستند. در خیلی از صحنه‌های فیلم، شاه لئونیداس و بقیه‌ ارتش 300 نفره با آزادی و دموکراسی تمام مشغول تکه تکه کردن سربازهای ارتش خشایار شاه هستند. در همین صحنه از فیلم، ارتش جان بر کف اسپارت، با لذت تمام مجروح‌ها و زخمی‌های ارتش ایران را می‌کشند، شاه لئونیداس هم بالای سرشان سیب گاز می‌زند.
راوی: "یونانی ها اجازه میخوان بجنگن" لئونیداس فقط بیست نفر از بهترین های آنها را قبول میکند. در همین لحظه قاصد خبر میاورد که تعدادی ایرانی به سمت آنها می آیند ولی تعدادشان بسیار کم می باشد. لئونیداس در میابد که برای مذاکره آمده اند. کرکس ها بر فراز آسمان اوج گرفته اند و آسمان تیره تر از همیشه نمایشگر روزگاری تیره تر میدهد.
لئونیداس برای مذاکره نزد دسته ایرانی میرود. مردی با چهره ای زنانه و بلند قد و البته نحیف، ایستاده بر تخت روان با اندامی برهنه که فقط تن پوشی پائین تنه اورا پوشانده است به مانند رهبران قبیله های آفریقایی و با زیور آلاتی که از تمامی نقاط بدنش آویزان است برای مذاکره پادشاه آمده است. از تخت بزرگ و هیبت و برده هایی که به جای پلکان مورد استفاده قرار می گیرند میتوان حدس زد که شخص بلندمرتبه ای از ایرانیان آمده است. مرد ایرانی در برابر لئونیداس قرار میگیرد که با نیشخندی به استقبال او آمده است.
لئونیداس حدس می زند: " تو باید خشایارشا باشی" بیننده ای که اندک اطلاعاتی از تاریخ داشته باشد حتماً در این لحظه شگفت زده خواهد شد. خشایارشاه که چهره اش بر کتیبه ای در تخت جمشید موجود می باشد چطور به چنین شکلی درآمده است؟ خشایارشاه در این فیلم یك غول سیاه 5/2 متری است كه حلقه های مثلاً تزئینی از گوش و بینی و گونه و چانه اش آویزان است و تزئینات فلزی بدنش را پوشانده، صدایی دیو مانند و البته آرایشی غلیظ! سربازان یا سیاه هایی با چهره های طالبانی هستند یا نقاب بر صورت دارند تا چهره های سوخته و زشتشان دیده نشود. لباسهای آنها همه متعلق به اعراب است. خشایار خودش را خدای بخشنده می نامد. چطور ممکن است که ایرانیان یکتاپرست خود را خدا بنامند؟ خشایار به لئونیداس پیشنهادات خوبی میدهد به شرطی که در مقابل او زانو بزند ولی لئونیداس نمی پذیرد. خشایار خشمگین شده و او را تهدید می کند. لئونیداس به او میگوید که آیندگان از آنها به عنوان شهید یاد خواهند کرد و به اردو برمیگردد. نیمه شب ارتش جاویدان هجومش را آغاز می کند. در میان این ارتش یک غول عجیب و بدهیبت زنجیرشده قرار دارد که فقط مانند آن را در فیلمهای تخیلی می توان یافت. چهره سربازان ارتش جاویدان نیز دست کمی از غولشان ندارد. لباسهایشان شبیه به نینجاها می باشد و زمانی که نقاب از چهره های آنان برداشته می شوند انسانی دیده نمی شود و فقط اسکلت جمجمه باقی مانده است که استعاره از افسانه جاویدان بودن آنها دارد و باز هم بزرگ کردن اسپارت ها و غلو نمود پیدا می کند زیرا که آنها سربازانی را که جاویدان هستند و شکست ناپذیر، شکست می دهند. در همین بین غولی که بخاطر کم هوشی زنجیر شده است به یکباره هوشمند می شود و از سربازی ایرانی درخواست میکند که زنجیرهای او را پار ه کند تا به جنگ برود ولی غول که تا مرز کشتن لئونیداس پیش میرود توسط وی کشته می شود. در این لحظه من یاد بازیهای کامپیوتری افتادم که وقتی غول مرحله آخر را شکست می دهیم به مرحله بعدی پای می گذاریم و این صحنه بی شباهت به آن بازیها نیست. عصر همان روز تهاجمی دیگر آغاز میگردد. این بار ما شاهد سربازان مغول در ارتش ایران هستیم به همراه ماموت هایی که فقط در عصر حجر یافت میشده است به اسپارت ها هجوم میاورند. اگر در این صحنه از سربازان هندی استفاده میشد قابل باورتر بود و میتوانستیم بجای ماموت فیل رو تصور کنیم و با یک درجه تخفیف به خودمان بقبولانیم که همان فیل است که اروپایی ها آن را ندیده بودند و آنها را بجای ماموت اشتباه گرفته اند باز هم غلو در این تصاویر به حد اعلی رسیده است هنوز یک سرباز اسپارت هم کشته نشده است. در تهاجمی دیگر جادوگرها هم حمله میکنند و به گفته راوی یکطرفه داستان " تمام ارتش آسیا حمله میکنه" و تمام آنها توسط 300 سرباز اسپارت شکست میخورند.
خشایارشاه فرماندهانی را که شکست خورده اند گردن میزند و جلادی که از غول و ماموت به مراتب موجودی عجیب تر است. مردی بدهیبت و فربه که بجای دست تیغه هایی شبیه به گیوتین دارد. در اینجا هم به یاد کارتون هاچ زنبور عسل افتادم که در صحنه ای ملخی با دستهای اینچنینی به دنبال هاچ افتاده بود. آیا نویسنده از آن الهام گرفته است؟ (در فيلم 300 نيز ما تنها ايران را نمي‌بينيم بلكه اعراب، مغول‌ها، چيني‌ها و همه شرق را در برابر همه غرب مي‌بينيم و به جز انسان‌ها، موجوداتي مانند اجنه و هيولاهاي آخرالزماني را هم مي‌بينيم. البته اين هيولاها از تورات و بخشي از مكاشفات يوحنا آمده‌اند اما اصل دليل وجود آنها حتي در دهه 80 جنبه‌ سياسي داشته است). جنگ ادامه پیدا میکند حمله ای دیگر و بالاخره کارگردان راضی می شود که یکی از سربازان اسپارت که جوان ترین آنها نیز می باشد در مقابل چشمان پدر کشته شود. احتمالا ً آنهم بدلیل کم تجربگی و جلب کردن احساس عاطفی بیننده به نمایش در آمده است. مذهبیون گفته اند منظورشان از این صحنه امام زمان (عج) بوده است. اسب سفيدي در فيلم ديده‌ مي‌شود و از آنجايي كه ما معتقديم منجي ما با اسب سفيد مي‌آيد، اين مي‌تواند نمادي از امام زمان(عج) باشد. اين مرد، زيباترين جوان اسپارتي را از پشت گردن مي‌زند و مي‌رود. در حقيقت اينجا غرب مي‌خواهد ترس و نفرتي جهاني نسبت به چيزي كه از امام زمان(عج) داريم به‌وجود بياورند. اين سكانس پيشينه و پس زمينه ندارد و اصرار دارد كه مرد را بدون چهره نشان بدهد، مردي كه بي‌گناه‌ترين و معصوم‌ترين سرباز اسپارتي را از پشت گردن میزند.



در چادر خشایار شا…

همه نوع آلات زننده در این چادر به چشم میخورد. صدای موسیقی به همراه زنانی هرزه گرداگرد منظره چادر را تشکیل میدهند. افالیتس نزد خشایار شاه آمده است. در مقابل پول، زن و مقام این شخص علیل مگر چاره ای بجز خیانت دارد و در مقابل خشایارشا سر تعظیم فرود میاورد. و خشایار که به زعم نویسنده داستان، عقده زانو زدن او را کشته است کمی راضی بنظر می رسد. خشايارشا شبيه به هم جنس‌بازان غربي به تصوير درآمده و حتي شكلي تمثيلي از يك بز شاخدار كه مظهر شيطان است، در حرمسراي وی ديده مي‌شود.
ملکه با ترون در خوابگاه شاه خلوت کرده است گویی تسلیم خواسته او شده است و ترون به کام دلش میرسد. یونانیها خبر میاورند که راه مخفی لو رفته است و عنقریب است که همه کشته شوند ولی لئونیداس خودش به کام مرگ آمده است. یونانی ها اورا ترک میکنند و تنها اسپارتها باقی می مانند ولی یکی از کسانی که زخمی شده به درخواست لئونیداس به سوی شهر برمیگردد تا افسانه رشادت آنها را برای سایرین نقل کند. کسی که ما در نهایت متوجه میشویم راوی داستان همین شخص است. ملکه در شورایی که به درخواست او تشکیل شده است برای متقاعد کردن اعضا کوشش بسیاری می کند ولی ترون که یک خائن خود فروخته است با هرزه خطاب کردن ملکه او را مورد سرزنش قرار می دهد و به اعضا می گوید که ملکه خودش را به وی بعنوان رشوه واگذار کرده است و این جوابی است که وقتی ملکه از شرف حرف میزند ترون به او میدهد. ملکه با یک حرکت محیر العقول موفق میشود خنجری را در شکم ترون فرو کند و همین باعث می شود سکه های ضرب شده ایرانی به زمین بریزد و همگان متوجه نیت ترون بشوند. در حالیکه ملکه موفق میشود نظر شورا را در ارسال ارتش برای کمک به پادشاه جلب کند لئونیداس آخرین درخواست خشایارشاه را برای تسلیم شدن و زانو زدن رد می کند. خشایارشاه از اسپارت ها بخاطر شجاعانه جنگیدنشان تقدیر میکند. لئونیداس در فکر تسلیم شدن نیست و ذهنش به 30 سال پیش رفته است زمانی که پسربچه ای بود و گرگی را کشت و میخواهد این حماسه اش را تکرار کند گویی که قهرمان شدن تنها خواسته این افراد است. سپر و کلاه خود را می اندازد و زانو میزند ولی نه برای تسلیم شدن بلکه بخاطر اینکه سبک تر شده و نیزه ای را به قصد کشتن خشایار پرتاب کند. از قضا تیر او خطا رفته و فقط لب خشایار را پاره می کند و نصیب اسپارت ها تیرهایی است که مثل باران بر روی آنها باریده می شود.

سکانس پایانی

همسری که به انتظار شوهرش است ولی خبر مرگ او را برایش میاورند. راوی که به شهر برگشته است پیام شاه را آورده است " فقط ما را به یاد داشته باشید" این تنها آرزوی او بوده است. در انتهای فیلم شاهد متحد شدن یونانیها و اسپارت ها هستیم که بخاطر رشادت های 300 تن به نبرد امیدوار شده اند. لشکری 30000 نفری گرد هم آمده اند و در مقابل لشکر میلیونی ایرانی ها قرار گرفته اند و راوی داستان حالا فرمانده آنهاست و با یادآوری حماسه 300نفر آنها را تهییج میکند تا بر ظلم وستم خشایار پیروز بشوند و دنیا را از شر بربرهای ایرانی نحات بدهند.

نتیجه گیری

بطور کلی تحریف حوادث تاریخی یک امر تازه ای نیست . بخصوص در جامعه ما ، ما با این نوع از تحریف تاریخی بیگانه نیستیم دو شیوه و رویکرد در تحریف تاریخی وجود دارد یکی تعارض با بخش واقعیت هایی از تاریخ که عده ای سعی می کنند آن را قیچی کنند و از اساس منکرآن واقعیت ها می شوند و این هم مختص دشمنان نیست بلکه عده ای در خود ایران نیز هم همین کار را می کنند و معتقدند اصلا جریان تاریخی سلسه مادها و هخامنشیان وجود نداشته اند و یاداشته و نافی وابستگی تاریخی ما می شوند. این فیلم هم این رویکرد را با نفی تاریخ هخامنشیان دنبال کرده است . در این فیلم لشگر پارسی را در هم و برهم و آشفته به تصویر می کشد حال آنکه امپراطوری هخامنشی شهرت جهانی اش به مدیریت سیاسی و تقسیم بندی کشوری برای انتظام بهتر ساختار تشکیلاتی بوده است و چنین امپراطوری که از مدیترانه تا سند را اداره می کرده است حتما شایستگی بهتری برای آرایش نظامی و چیدمان سپاهیانش بکار می گرفته است. عین این رویکرد را در دولت ازبکستان امروزین هم می بینیم آنها تاریخ خودشان را پس از سلسه سامانیان مطرح می کنند و دوران ایر ان باستان را بطور کلی نفی می کنند. این فیلم مسئله برده داری را به ایرانیان نسبت می دهد در صورتی که نکته افتخار آمیز ایرانیان اینکه در ایران برده داری نبوده و به عکس در یونان باستان طبقه بردگان بوده است البته در ایران نظام طبقانی بوده اما هیچگاه برده داری وجود نداشته است . در این فیلم ایرانیان را اقوامی ناتمدن جلوه داده اند در حالی که سپاهیان ایران در زمان هوخشتره (سکزارس) پادشاه ماد قبل از هخامنشیان آرایش نظامی داشته اند یعنی نیروها را براساس نوع اسلحه طبقه بندی کرده، پیاده نظام ، سواره نظام سنگین اسلحه، سواره نظام سبک اسلحه، ارابه رانان که با اینکار آشوری ها را شکست داده انگاه بابلی ها دو قبیله اسرائیلی را به اسارت می گیرد و بقیه بنی اسرائیل که از این جنگ رهای بخش نجات می یابند و که به سهم مادها می رسد در اصفهان و همدان مستقر می شوند. من به شخصه اعتقاد دارم که عوامل فیلم خود بخوبی از اصل واقع تاریخی خبر داشته اند و قصدشان از ساختن این فیلم فقط اشاره به آن حادثه نبوده بلکه منظورشان را در قالب این فیلم رسانده اند. هدف سازندگان این فیلم فقط نشان دادن حکومت های اسلامی امروزی بخصوص ایران و نشان دادن چهره خطرناک این حکومتها به این طریق بوده است و بهمین خاطر خشایار را دستمایه قرار داده اند تا غیرمسقیم به خطری که جوامع اسلامی دنیا را تهدید می کند اشاره کنند وگرنه آنها نه با خشایار مشکلی داشته اند نه با کورش. لشکری که میلیونی معرفی می شود نمایانگر مسلمانانی هستند که درصدر آنها بن لادن و القاعده قرار دارند و بعد از آن حماس و متعاقباً حکومت دولتی ایران جزو اهداف این پروژه بوده اند. برخلاف برداشتي كه داريم، فيلم 300 عجولانه و شتابزده ساخته نشده است. در اين فيلم، در حقيقت اسپارتي‌ها نماينده ارتش آمريكا هستند و يونان نمادي از انگليس. هاليوود همچنين به خيال خود، سپاه هخامنشي را (با گستردگي‌ عظيمي كه از ليبي تا مرز چين دارد و شامل 42 قوم مي‌شود) به عنوان نمادي از ایران کنونی و مسلمانان جهان به كار برده است. جمعيتي عظيم كه به يك بينش مشترك رسيده‌اند و نمادي از جهاني سازي به شمار مي‌رفته‌اند. برای اولین بار فیلم در جشنواره «ونیز» اكران شد. باور كنید اگر ماجرایی مثل ۱۱ سپتامبر به وقوع نمی پیوست، هیچ گاه هالیوود به دنبال اقتباس سینمایی از «۳۰۰» نمی رفت، اما خب آن حادثه هنوز از یاد آمریكایی ها نرفته و یافتن مقصران آسیایی هنوز هم دغدغه آنهاست! اما در طی دو سال اخیر، تفاوتی كه این ماجرا كرده است، نشانه رفتن پیكان حملات از سمت عربها به سوی ایرانیان است. اگر تا ۵ سال پیش تصویر عرب تروریست و مسلمان بد بر پرده سینماها نقش می بست، حالا «ایرانی بد» است كه سوژه اصلی هالیوود شده است! فیلم» تماماً با همین هدف ساخته شده«. اگر ما موقع اكران «اسكندر» ساكت شدیم و به طمع به تصویر كشیدن تخت جمشید، آن نمایش اسف بار از دربار ایران را نادیده گرفتیم، حالا دیگر باید سرمان را پایین بیندازیم و افسوس بخوریم كه یك فیلم خوش ساخت و پر رنگ و لعاب خوب (و انصافاً با نورپردازی و رنگ بندی و گرافیك تصویری بالا) چه طور گذشته ما را به سخره گرفته است. البته هنوز هم هست. ۲ فیلم دیگر ضد ایرانی در هالیوود تولید شده كه به همین زودی اكران می شوند ولی آیا به غیر از اعتراض و نقد نوشتن و افسوس خوردن چه كار دیگری می توان كرد؟! در دهه 50 و 60 ميلادي فيلم‌هاي تاريخي زيادي ساخته شد كه بعضي از آنها هم جنبه ضد ايراني داشتند كه از جمله آنها مي‌توان به اسكندر كبير محصول 1956 و فيلم سيصد اسپارتي محصول1962 اشاره كرد كه در اين فيلم براي اولين بار بحث مقاومت يك اقليت در برابر اكثريت ايراني درشت‌نمايي شده است.فيلم "ارباب آرزو " محصول سال 1997ميلادي يكي از بدترين فيلم‌هايي است كه در اين زمينه ساخته شده و در آن، يك جن فارسي بازمانده از زمان زرتشت كه در يك ياقوت محبوس بوده، بعد از هزاران سال آزاد مي‌شود و چهار سال قبل از 11 سپتامبر، كارهايي مثل تخريب آسمانخراش و منفجر كردن هواپيما در آسمان را انجام مي‌دهد و بر اساس ديدگاه فيلم، اين شري است كه از ايران آمده است! خشایارشاه طبق همین تاریخ نوشته یونانی ها، زیباترین شاه هخامنشی بوده كه در بین تمام سربازان خودی و دشمن، بهترین و برازنده ترین لباس، جواهرات و چهره را داشته است. این همه اشتباه تاریخی در یك فیلم نوبر است. كاملاً جهت دار بودن این تصویرسازی در تك تك پلانها موج می زند. وحشی جلوه دادن نژاد فارسی و ایرانی و تصویرسازی طالبانی برای توجیه خیلی چیزها... این وسط اما سربازان اسپارت به رهبری لئونیداس یك سری آدمهای خوش تیپ، خوش عضله، با مرام و جنگنده هستند كه هر چند صحنه یك بار دور هم جمع می شوند، شعار می دهند، از حفظ سرزمین و اتحاد می گویند و اینكه تا پای جان می ایستند و بعد هم مثل ماشین شخم زنی دشمن را می كشند. باور كنید كاری كه اسپارتی های «۳۰۰» می كنند، از عهده یك لشگر آرنولد و ترمیناتور و رمبو و سوپرمن هم برنمی آمد. هر اسپارتی به تنهایی هزاران ایرانی را می كشد و در پایان هر جنگ نیز كوهی از كشته ها درست می كنند و باز فریاد غرور سر می دهند. جالب است كه این وسط برای به تصویر كشیدن قدرت بیش از حد اسپارت ها، ارتش فیلهای عظیم و كرگدن های غول مانند ایرانی ها نیز توسط دو سه نفر آنها نابود می شود! فیلم، معجونی مزخرف است دارای گاف های ناجور. به شدت معتقدم اسپارت ها نماینده آمریكایی ها هستند كه می خواهند پس از حادثه ۱۱ سپتامبر انتقام خود را از ایرانی و عرب و مسلمان بگیرند. برای همین از هیچ چیزی دریغ نمی كنند. متأسفانه دستاویز دیگر سازندگان اثر، مذهبی و دینی جلوه دادن اسپارت ها در برابر بی دینی ایرانیهاست. تقریباً موقع هر جنگ لئونیداس و ارتشش از خدایان و الهه ها كمك می گیرند، اما در آن طرف، ایرانی ها نه تنها هیچ اعتقاد مذهبی ندارند، بلكه اعتقادات اسپارتی ها را هم به سخره می گیرند . هیچ كس نیست نداند حتی همان موقع هم ایرانیها تنها ملتی بودند كه به خدای واحد اعتقاد داشتند و پیرو پیامبری الهی بودند و این یونانی ها بودند كه به اندازه انگشتان دست و پا خدا و دو برابر آن الهه داشته اند! از دیدگاه مذهبیون، جاي خالي مفاهيمي مثل شهادت و كربلا در فرهنگ غرب خالي است و هاليوود با ساخت فيلم 300 به نوعي در پي ايجاد نوعي كربلا به روايت يوناني‌ها و عليه ايران بوده است. موسيقي فيلم كاملاً بي‌هويت است. بخشي از آن حماسي است و بخشي از آن هم موسيقي هاردراك آمريكايي است كه اين موسيقي در زمان حمله اسپارتي‌ها به ايران پخش مي‌شود و كاملاً معلوم است كه منظور از اين ارتش، آمريكا است، چون موسيقي هاردراك كاملاً در سراسر جهان شناخته شده است. همزمان با اين فيلم، فيلم ديگري به نام "شبي با شاه " به نمايش درآمد كه در آن فيلم خشايارشا، شخصيت مثبت فيلم است و دليل آن هم اين است كه او عاشق يك دختر يهودي به نام حديثه مي‌شود و او را ملكه خود مي‌كند.در فیلم از دمکراسی اسپارتی ها صحبت کرده است که مغایر مستندات تاریخی است دمکراسی در آتن بوده ونه در اسپارت. برخلاف آتن، اسپارت یک جامعه کاملا توتالیتر و میلیتاریزه بوده است شما غیر ممکن است در اسپارت رواقیون ،‌افلاطون یا ارسطو پیدا کنید . اسپارتها یک زندگی دولتمدار و نظامیگری سخت را شاهد بودند. اصطلاح اسپارتین لایف اصطلاح جهانی است و معرف زندگی منضبط و خشک نظامی است. شاه لئونیداس، قهرمان داستان و نقش نخست است و اصولا روی روال چنین فیلم هایی خوش تیپ، شجاع، چشم آبی است و با ارتش با معرفت اسپارتا که همه آنها هیکلی ساخته و پرداخته مانند ورزشکاران کشتی‌کج دارند. اصولا جمع دو متغیر عقل (و سایر عواملی مثل قدرت استدلال و این جور‌چیزها) و هیکل برای همه انسان‌ها یک عدد ثابت است. بنابراین همانطوری که تصور حضور یک بدن ساخته در میادین علمی کار خیلی خیلی سخت و عجیبی است، شنیدن کلماتی مثل آزادی و این جور چیزها (که حداقل به 5 دقیقه فکر کردن نیاز دارند) از این غول هایی مانند شاه لئونیداس و به اصطلاح ورزشکاران اسپارتی کمی عجیب است. آیا نباید بیشتر غصه این واقعیت را بخوریم که دولت خودمان سالهاست چهره کشورمان را کریه به جهان نشان داده. همه ما، چه آنهایی که انواع و اقسام دزدی و کلاه برداری مدرن و سنتی را مرتکب می شویم، چه آنهایی از ما که از ایرانی جماعت، فراری هستیم و چه آنهایی که به اسم مذهب، ایران را با زور تفنگ و چاقو به کام گروهی ابله ریختند و قهرمانان را به نیستی کشاندند و چه آنهایی از ما که انرژی هسته ای را حق مسلم خود می دانیم و هر روز به دنیا فحش داده ایم و پرچم شان را سوزانده ایم، و چه آنهائی که هر روز مردم آزاده را به غل و زنجیر میکشند و چه رژیم مان که کارش نابودی آثار تاریخی ما بوده و هست... چه آنها که سکوت میکنند. اگه راست میگیم و عرضه داریم باید دشمن اصلی رو از خانه هایمان بیرون کنیم.. آنها را که هنوز در همین لحظه در حال تاراج ما و کشورمان هستند.. اگر قهرمان نیستیم، حد اقل آزاده باشیم. تاریخ پرشکوه و پرافتخار ایران زمین، سرشار از فراز و نشیب ها است. آنچه که تمدن یک ملت را می سازد، ترکیب تکه های جدا از هم تاریخ است که در کنار یکدیگر، دوره های پرعظمت گذشته را می سازند. ما مجموعه ی تاریخ خود را با تمام غم ها و شادی ها و با تمام اندوخته ها و باخته هایش در کوله بار خود داریم. افتخار ما همان چیزی است که تاریخ تمدن ما را رقم زده؛ هرچند این بلندای رفیع، مشحون است از فرازها و فرودها. بنابراین اگر ادعای غریبان در مواردی درست هم باشد- که البته در قضیه فیلم 300 برخلاف آن ثابت شد – بلندای رفیع این تمدن بزرگ را با خُردنگری ها و عقده گشایی های شوونیستی خود، کوچک نتوانند ساخت. و این رفعت،آفریننده ی همان احساسی است که هر ایرانی در هنگام پسودن آن، از درون می لرزد و به آن و به هویت ایرانی خود افتخار می کند. جنگ ترموپيل تنها برخورد کوچکي بوده است، ولي در درازاي گذشت قرن‌ها، اين نبرد به افسانه‌ي بنيادين تمدن غربي تبديل شده است. داستان‌هايي براين جنگ به مانند دروازه‌ي آتشين از ويليام گولدينگ و دروازه‌هاي آتش از استيون پرسفيلد نوشته شده است. به نظر می‌رسد با سوءاستفاده‌هایی لذیذی که یونانی ها با کمک هالیوودی‌ها در این سالها در فیلم‌های تولیدی از فرهنگشان برده‌اند،ما تنها نشسته و تماشا کرده‌ایم و به رغم توانمندی‌های مناسب سینما، تلویزیون و هنرمندان ایرانی برنامه‌ای برای ساخت اثرهای تاریخی در مورد ایرانیان هزاران سال پیش نداریم و این ضعف موجود فضایی مناسب برای سوءاستفاده معاندان تاریخی با گذشته درخشان ایرانیان شده است.گذشته از این که باید به نقش بسیار ضعیف بخش‌های فرهنگی کشور در حمایت و گسترش شاخص‌های میراث فرهنگی اشاره کرد، باید دید نقش دستگاه‌های فرهنگی مانند سازمان ارتباطات اسلامی، وزارت ارشاد اسلامی و سایر دستگاه‌های فرهنگی برای احقاق و اثبات حقوق ایرانیان چیست و راهکارهای مناسب اطلاع رسانی به مردم جهان پیش‌بینی شده است.



كتاب:

فرانك میلر استاد كتابهای كمیك، پرطرفدارترین كتابها در آمریكای شمالی و حتی اروپاست. چندسال پیش رابرت رودریگوئز اقتباسی سینمایی از كتاب مصور «شهر گناه» او ساخت كه فیلم خوبی از كار درآمد. ویژگی كار «میلر» توجه بسیار زیاد بر روی گرافیك، تصویرسازیها و شخصیت پردازیهای كتابهایش است و همین باعث می شود قصه و داستان در آن نقش كمرنگ تری داشته باشد. اصلاً این خصلت كلی كمیك بوك هاست كه به جای پرداختن به پیرنگ داستانی، در خلق شخصیتهای افسانه ای و سوپر قهرمانان به شیوه تصویری پرطرفدار عمل می كنند مثل بتمن، سوپرمن، هالك، مرد عنكبوتی و… خود فرانك میلر می گوید پس از دیدن یك فیلم دهه شصتی درباره نبرد ترموپیل، به مصور كردن این واقعه علاقه مند شده و كتابی به نام «۳۰۰» را به بازار عرضه كرده است. یك روایت شخصی كه لااقل در شخصیتهایش هیچ عقبه تاریخی را رعایت نكرده و ماحصل تخیل و شخصیت سازی نویسنده است؛ شخصا به عنوان دوستدار آثار قبلی "فرانک میلر" نا امید شدم ، مخصوصا با اثر زیبای "شهر گناه" و اعتقاد دارم او با این نمایش غلط یک سمت از ارتش (چه پیروز و چه شکست خورده) بدون در نظر گرفتن دیدگاه بی طرف از واقعه ای تاریخی ، حیثیت نویسندگی اش را زیر سوال برده است. البته باز هم می گویم نباید از یك كمیك بوك توقع داشت واقعی باشد كه فانتزی و تخیلی بودن لازمه اصلی این دست كتابهاست.
نکات خاص:
برادران وارنر با اشاره به شائبه سیاسی بودن فیلم ادعا کرده است: ما این فیلم را صرفا برای سرگرمی مخاطبان ساخته ایم و هیچ پیام سیاسی در آن نیست زیرا 300، یک تریبون سیاسی محسوب نمی شود .
اعظم علی، هنرمند ایرانی مقیم لس آنجلس، خواننده آواز فیلم جنجال برانگیز 300 است.
نقاط ضعف فیلم:
گرچه کلیت تولید فیلم یک نقطه ضعف بزرگ است و تناقضات تاریخی در اکثر موارد، در داستان بسیار دیده می شود ولی به دو گاف دیگر که در فیلم مشاهده شد اشاره ای نیز می شود:
صحنه ای که داخل چادر خشایارشا به نمایش در می آید، وسط همه‌ این ماجراها یک قلیان هم می‌بینید. باز صد رحمت به معرفت کارگردان که هوای خشایار ‌شاه را داشته و با وجود این‌که قلیان در آن زمان‌ هنوز اختراع نشده بوده برایش یک قلیان هم چاق کرده است!
آخر فیلم آن جایی که شاه لئونیداس با ارتش خود روی زمین افتاده‌اند، اگر کمی دقت کنید متوجه خواهید شد که لباس های زیرشان خیلی شبیه به لباس های امروزی‌است. طوری که حتی دوخت‌‌های ریز روی آنها هم شبیه به مدل های امروزی است.
با تشکر از تمامی دوستانی که منت گذاشتند و این مطلب را مطالعه کردند و با تشکر از فرخ عزیز مدیر بخش نقد و بررسی سایت و خانم رشنوی عزیز بابت همکاری جهت تکمیل هرچه بهتر نقد فیلم 300.
سی و یکم خردادماه سال یکهزار و سیصدو هشتادو نه سایت TVSHOW.IR
شاهین(GOVINDA)