تحلیل یاران حلقه 4
تحلیل فیلم
ياران حلقه: آغاز افسانه
تاریخ به افسانه پیوست و افسانه اسطوره شد.
بیل بو که در اصل به یک سفر جهانگردی رفته بود پس از پیدا کردن اتفاقی حلقه به سرزمین هابیتها (هابیتون) بازمی گردد و داستان اصلی از همین نقطه آغاز می گردد.
منطقه شایر – 60سال بعد
بیل بو بگینز
گاندلف که از راز حلقه مطلع به نظر می رسد، خود را به خانه بیل بو می رساند و به او می گوید که اینکار او اشتباه بوده است. بیل بو مهیای عزیمت به سفری دیگر است ولی گاندلف به او می گوید که نباید حلقه را همراه خود ببرد. بیل بو ابتدا وسوسه می شود چون حلقه او را فریب می دهد ولی با تهدید گاندلف متقاعد می شود حلقه را برای فرودو بگذارد و برود. هنگام خروج از منزل، مجدداً بیل بو وسوسه میشود ولی با تذکر گاندولف و پس از یک کشمکش درونی بالاخره بیل بو بر وسوسه حلقه چیره شده و آن را را به زمین پرت می کند و می رود.
گاندلف با حلقه در خانه تنها می ماند. حلقه وی را
وسوسه می کند ولی او مقاومت می کند زیرا می داند اگر حلقه را بردارد اسیر
قدرت ویران کننده ای خواهد شد. فرودو به خانه بازمی گردد و حلقه را از روی
زمین پیدا میکند. اکنون حلقه صاحب جدیدی پیدا کرده است. فرودو می داند که
بیل بو به سفر رفته است چون قبلاً به او گفته بود. فرودو، وارث تمامی
دارایی های بیل بو شده است حتی حلقه.
دشنه ای در تاریکی
وارث ایزیلدور
ياران حلقه: آغاز افسانه
فیلم با توضیحات راوی داستان(گالادریل، بانوی جنگل) آغاز می شود. او از چند هزارسال پیش سخن می گوید:
3 حلقه برای الفها ساخته شد که از تمام اقوام داناتر بودند. 7 حلقه به اربابان کوتوله ها که ذهن هوشیار داشتند و سازندگان غارها بودند، داده شد. 9 حلقه به 9پادشاه انسانها داده شد که تشنه قدرت بودند. در هریک از این حلقه ها اراده لازم برای حکومت کردن وجود داشت ولی همه فریب خورده بودند زیرا حلقه دیگری هم ساخته شده بود. در سرزمین موردور، در میان آتش کوه نابودی، فرمانروای تاریکی یک حلقه ساخت که توسط آن می توانست بقیه را کنترل کند. در این حلقه تمامی بیرحمی باطنیش برای غلبه بر تمامی موجودات را قرار داد. یک حلقه برای حکومت در سرزمینهای آزاد. (سایرون که قویترین و شرورترین خدمتگزار شیطان یا ارباب تاریکی(مورگوت) است با فریب آهنگران الف آنها را به ساخت حلقه ها ترغیب می کند).
تمامی شهرها در مقابل قدرت حلقه سقوط کردند ولی بعضی ها مقاومت کردند. آخرین ارتش انسانها و الفها علیه موردور قد علم کردند و در دامنه کوه نابودی برای آزادی وارد جنگ شدند. جنگی بزرگ نمایش داده می شود. نمایی زیبا از فراز کوههای موردور، لشکریان دو طرف را به تصویر می کشد. دو طرف درگیر می شوند و پیروزی برای نیکان است اما سایرون با حلقه قدرت وارد کارزار می شود. کسی در مقابل حلقه یارای ایستادگی ندارد. او به تنهایی و البته با کمک حلقه قدرت، همه را تار و مار می کند و پادشاه انسانها کشته می شود و در این لحظه ایزیلدور پسر پادشاه با شمشیر شکسته اش موفق می شود انگشت سایرون را قطع کند و حلقه از دست وی همراه با انگشت بر زمین میفتد. جسم سایرون متلاشی می شود و باد خاکستر او را با خود می برد. ولی آیا روح سایرون نیز از بین رفته است؟ سائورون مغلوب شد. گیل-گالاد شاهنشاهِ الفها، الندیلفرمانروایِ گاندور و آرنور، و آناریونپسرِ الندیل کشته شدند. حلقه به دست ایزیلدور می افتد ولی قلب انسانها زود فاسد می شود سر ارلاند رهبر الفهای خردمند به او هشدار می دهد که حلقه را نابود کند. اما ایسیلدور، بر خلافِ همهٔ توصیهها، نپذیرفت که حلقهٔ یگانه را در گدازههایِ کوه هلاکتنابود کند و آن را به عنوانِ خونبهایپدر و برادرش برداشت. به هر حال، حلقه خیلی زود به او خیانت کرد، و او را که در دشتِ شادانبه کمینِ اورکهاافتاده بود وا گذاشت؛ ایسیلدور کشته شد و حلقه در رود آندوینمدتها پنهان ماند.
3 حلقه برای الفها ساخته شد که از تمام اقوام داناتر بودند. 7 حلقه به اربابان کوتوله ها که ذهن هوشیار داشتند و سازندگان غارها بودند، داده شد. 9 حلقه به 9پادشاه انسانها داده شد که تشنه قدرت بودند. در هریک از این حلقه ها اراده لازم برای حکومت کردن وجود داشت ولی همه فریب خورده بودند زیرا حلقه دیگری هم ساخته شده بود. در سرزمین موردور، در میان آتش کوه نابودی، فرمانروای تاریکی یک حلقه ساخت که توسط آن می توانست بقیه را کنترل کند. در این حلقه تمامی بیرحمی باطنیش برای غلبه بر تمامی موجودات را قرار داد. یک حلقه برای حکومت در سرزمینهای آزاد. (سایرون که قویترین و شرورترین خدمتگزار شیطان یا ارباب تاریکی(مورگوت) است با فریب آهنگران الف آنها را به ساخت حلقه ها ترغیب می کند).
تمامی شهرها در مقابل قدرت حلقه سقوط کردند ولی بعضی ها مقاومت کردند. آخرین ارتش انسانها و الفها علیه موردور قد علم کردند و در دامنه کوه نابودی برای آزادی وارد جنگ شدند. جنگی بزرگ نمایش داده می شود. نمایی زیبا از فراز کوههای موردور، لشکریان دو طرف را به تصویر می کشد. دو طرف درگیر می شوند و پیروزی برای نیکان است اما سایرون با حلقه قدرت وارد کارزار می شود. کسی در مقابل حلقه یارای ایستادگی ندارد. او به تنهایی و البته با کمک حلقه قدرت، همه را تار و مار می کند و پادشاه انسانها کشته می شود و در این لحظه ایزیلدور پسر پادشاه با شمشیر شکسته اش موفق می شود انگشت سایرون را قطع کند و حلقه از دست وی همراه با انگشت بر زمین میفتد. جسم سایرون متلاشی می شود و باد خاکستر او را با خود می برد. ولی آیا روح سایرون نیز از بین رفته است؟ سائورون مغلوب شد. گیل-گالاد شاهنشاهِ الفها، الندیلفرمانروایِ گاندور و آرنور، و آناریونپسرِ الندیل کشته شدند. حلقه به دست ایزیلدور می افتد ولی قلب انسانها زود فاسد می شود سر ارلاند رهبر الفهای خردمند به او هشدار می دهد که حلقه را نابود کند. اما ایسیلدور، بر خلافِ همهٔ توصیهها، نپذیرفت که حلقهٔ یگانه را در گدازههایِ کوه هلاکتنابود کند و آن را به عنوانِ خونبهایپدر و برادرش برداشت. به هر حال، حلقه خیلی زود به او خیانت کرد، و او را که در دشتِ شادانبه کمینِ اورکهاافتاده بود وا گذاشت؛ ایسیلدور کشته شد و حلقه در رود آندوینمدتها پنهان ماند.
تاریخ به افسانه پیوست و افسانه اسطوره شد.
به مدت 2500 سال هیچ کس از حلقه اطلاعی نداشت تا
اینکه روزی، یک هابیت جستجوگر به نام سمه آگل به همراه دوستش به آن
رودخانه می روند. دوست سمه آگل بطور اتفاقی حلقه را ازکف رودخانه پیدا می
کند ولی سمه آگل به طمع گرفتن حلقه با کشتن دوستش آن را بدست می آورد. سمه
آگل طی حوادثی طولانی بخاطر داشتن حلقه فریفته آن می شود و باطنش چرکین
شده و از جمع هابیت ها دور می شود و به غاری درون کوههای مه آلود رفته و
به مدت 500 سال ذهن وی مسموم این حلقه می شود. (بی تردید این مجموعه حوادث
ما را به یاد داستان قابیل می اندازد و در اینجا سمه آگل می تواند نمادی
از وی باشد) سمه آگل به موجودی کریه المنظر تبدیل می شود و بخاطر صدایی که
از گلویش خارج می کند گالوم نامیده می شود.
ظلمت دوباره جنگل دنیا را فرا گرفته بود. شایعه هایی از وجود یک سایه در شب به گوش می رسید. زمزمه هایی از یک ترس گمنام
حلقه قدرت متوجه شد که دوباره وقت قدرت نمایی است، بنابراین گالوم را ترک کرد ولی اتفاقی افتاد که حلقه قصد آن را نداشت. حلقه را یک هابیت بنام بیل بو پیدا کرد (بیل بو طی یک مبارزه حل معما از دست گالوم می گریزد و حلقه را با خود به محل زندگیش شایر می برد).
ظلمت دوباره جنگل دنیا را فرا گرفته بود. شایعه هایی از وجود یک سایه در شب به گوش می رسید. زمزمه هایی از یک ترس گمنام
حلقه قدرت متوجه شد که دوباره وقت قدرت نمایی است، بنابراین گالوم را ترک کرد ولی اتفاقی افتاد که حلقه قصد آن را نداشت. حلقه را یک هابیت بنام بیل بو پیدا کرد (بیل بو طی یک مبارزه حل معما از دست گالوم می گریزد و حلقه را با خود به محل زندگیش شایر می برد).
بیل بو که در اصل به یک سفر جهانگردی رفته بود پس از پیدا کردن اتفاقی حلقه به سرزمین هابیتها (هابیتون) بازمی گردد و داستان اصلی از همین نقطه آغاز می گردد.
منطقه شایر – 60سال بعد
یک هابیت جوان در منطقه سرسبز شایر مشغول مطالعه
است. ناگهان صدای آوازی آشنا به گوش وی می رسد. دوربین روی صورت هابیت
جوان زوم می کند و برقی را در چشمان وی به نمایش می گذارد که نشان از
خوشحالی زایدالوصف او دارد. در جاده باریک میان چمنزار شایر یک مرد کهنسال
با کلاهی بلند بر سر، سوار بر یک گاری، در حال حرکت است در حالیکه ترانه
ای را زمزمه می کند. هابیت جوان خود را به پیرمرد می رساند و با لحنی
اندوهگین می گوید: "دیرکردی؟"
پیرمرد: "یک جادوگر هرگز دیر نمی کنه فرودو بگینز"
فرودو: "چقدر از دیدنت خوشحالم گاندلف" و با یک جهش خود را به آغوش وی پرتاب می کند. نام دو شخصیت اصلی داستان مشخص می شود، یک هابیت بنام فرودو و یک جادوگر بنام گاندلف. در بین راه فرودو، اخبار سایر نقاط جهان را از او سوال می کند. گاندلف می گوید "همه چیز روبراه است و تقریباً همه هابیت ها را از یاد برده اند و من از این بابت خیلی خوشحالم" توربین های آبی و سبک زندگی ساده مردم شایر نشان از زندگی ساده و آرام آنها می دهد. همه مردم از ورود گاندلف متعجب شده اند. مردم در حال برقراری چادرهایی بزرگ برای جشنی بزرگتر هستند. روی چادرها نام بیل بو نوشته شده است. از گفتگوی فرودو و گاندلف متوجه می شویم بیل بو، عموی فرودو است (در کتاب، داستان اینطور نقل شده است که بیل بو چون مجرد زندگی کرده و وارثی نداشته است فرودو را به فرزندخواندگی خود درآورده تا وارث دارایی های فراوان او شود). از سخنان فرودو در مورد مشکوک بودن گاندلف در نزد مردم متوجه می شویم آنها نظر مساعدی نسبت به گاندلف ندارند و وی را برهم زننده آرامش می دانند ولی بچه ها او را دوست دارند و از وی تقاضا می کنند برای آنها آتش بازی بزرگی به راه بیاندازد، اتفاقی که هر صد سال یکبار ممکن است در شایر اتفاق بیفتد.
پیرمرد: "یک جادوگر هرگز دیر نمی کنه فرودو بگینز"
فرودو: "چقدر از دیدنت خوشحالم گاندلف" و با یک جهش خود را به آغوش وی پرتاب می کند. نام دو شخصیت اصلی داستان مشخص می شود، یک هابیت بنام فرودو و یک جادوگر بنام گاندلف. در بین راه فرودو، اخبار سایر نقاط جهان را از او سوال می کند. گاندلف می گوید "همه چیز روبراه است و تقریباً همه هابیت ها را از یاد برده اند و من از این بابت خیلی خوشحالم" توربین های آبی و سبک زندگی ساده مردم شایر نشان از زندگی ساده و آرام آنها می دهد. همه مردم از ورود گاندلف متعجب شده اند. مردم در حال برقراری چادرهایی بزرگ برای جشنی بزرگتر هستند. روی چادرها نام بیل بو نوشته شده است. از گفتگوی فرودو و گاندلف متوجه می شویم بیل بو، عموی فرودو است (در کتاب، داستان اینطور نقل شده است که بیل بو چون مجرد زندگی کرده و وارثی نداشته است فرودو را به فرزندخواندگی خود درآورده تا وارث دارایی های فراوان او شود). از سخنان فرودو در مورد مشکوک بودن گاندلف در نزد مردم متوجه می شویم آنها نظر مساعدی نسبت به گاندلف ندارند و وی را برهم زننده آرامش می دانند ولی بچه ها او را دوست دارند و از وی تقاضا می کنند برای آنها آتش بازی بزرگی به راه بیاندازد، اتفاقی که هر صد سال یکبار ممکن است در شایر اتفاق بیفتد.
این
تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این
نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار
قوانین کپی رایت محسوب میگردد.
بیل بو بگینز
خانه هابیت ها بسیار کوتاه، ولی دراز است. گاندلف به منزل بیل بو می رود. بیل بو که از مردم و فامیل دوری می کند در را باز نمی
کند. او گمان می کند اقوام وی پشت درب هستند (زنی که با بیل بو قبلا نامزد
بوده ولی ازدواج نکرده اند همراه اقوام نزدیکش بخاطر ارثیه دائما او را
مورد آزار قرار می دهند) ولی وقتی متوجه حضور گاندلف می شود با خوشحالی در
را باز می کند و از وی استقبال می کند. از گفتگوی این دونفر متوجه می شویم
دوستانی قدیمی هستند و نکته اصلی اینکه بیل بو حالا یکصد و یازدهمین
سالگرد تولدش می باشد. او اصلا پیر نشده و همچنان جوان باقی مانده است.
(گویا هر کس حلقه را داشته باشد عمری جاودانه دارد) گاندلف در خانه بیل بو
متوجه می شود وی دوباره قصد سفری دیگر را کرده است و میخواهد در این سفر
کتاب خود را به اتمام برساند. البته دلیل اصلی سفر وی در روحیه خود بیل بو
نهفته است. او نمی تواند یکجا بنشیند او میخواهد همه جای دنیا را ببیند.
ساکن بودن برای وی تلخ است.
گاندلف: " فرودو به یه چیزی شک برده"
گاندلف: " فرودو به یه چیزی شک برده"
بیل بو: "آره اگر از او بخوام با من میاد ولی اون
هنوز عاشق شایره" احساس می کنم پیر شدم، لاغر شدم و کش اومدم انگار یه ذره
کره رو روی یک نون بزرگ بمالی" (او از خاصیت حلقه بی اطلاع است و نمی داند
حلقه خود کوچک و بزرگ می شود و بدنبال صاحب جدیدی می گردد. حلقه می خواهد
نزد اربابش برگردد)
گاندلف و بیل بو مشغول دود کردن علفهای مخصوص
هابیت ها می شوند که بسیار مطبوع و معروف است. دودی که بیل بو از دهان
بیرون میفرستد به شکل حلقه است و دودی که گاندلف از میان آن عبور می دهد
به شکل کشتی است (در پشت این صحنه چه پیامی نهفته است؟ حلقه که تم اصلی و
شروع داستان است ولی کشتی نماد چیست؟ این سوال در سکانس نهایی فیلم پاسخ
داده می شود).
میهمانی مجلل تولد بیل بو آغاز می شود. از تمام
نقاط به این میهمانی دعوت شده اند. سه تن از دوستان صمیمی فرودو در این
سکانس به ما معرفی می شوند. سام، مری برندی باک و پپین که هرسه کنجکاو و
جسور به نظر می رسند. پس از آتش بازی مهیج که گاندلف برپا می کند و اتمام
میهمانی بیل بو برای همه سخنرانی می کند و در آخر به همه می گوید گه برای
همیشه می رود و با آنها خداحافظی می کند. سپس حلقه را مخفیانه در دست می
کند و غیب می شود. همه با دهان باز و متحیر نظاره گر یکدیگر هستند و تنها
کسی که متعجب نیست گاندلف است. گاندلف که از راز حلقه مطلع به نظر می رسد، خود را به خانه بیل بو می رساند و به او می گوید که اینکار او اشتباه بوده است. بیل بو مهیای عزیمت به سفری دیگر است ولی گاندلف به او می گوید که نباید حلقه را همراه خود ببرد. بیل بو ابتدا وسوسه می شود چون حلقه او را فریب می دهد ولی با تهدید گاندلف متقاعد می شود حلقه را برای فرودو بگذارد و برود. هنگام خروج از منزل، مجدداً بیل بو وسوسه میشود ولی با تذکر گاندولف و پس از یک کشمکش درونی بالاخره بیل بو بر وسوسه حلقه چیره شده و آن را را به زمین پرت می کند و می رود.
گاندلف به او توصیه می کند حلقه را دور از چشم
نگهدارد. او به حلقه مشکوک شده است. گاندلف شک کرده که حلقه، همان حلقه
یگانه است. به همین دلیل فوراً جهت حل این معما از شایر خارج می شود و به
فرودو وعده میدهد که بزودی باز میگردد.
در نمای بعدی در بلندای کوه تاریکی، نمای قصری را از بیرون مشاهده می کنیم و صدای گالوم که تحت شکنجه اورک ها فریاد می زند: شایر... بگینز (گالوم زیر شکنجه اورک ها، اعتراف کرده که حلقه کجاست). سواران تاریکی به سرعت به سمت شایر حرکت می کنند تا حلقه را برای سایرون بیاورند. این سواران همان 9 پادشاه انسانها هستند که فریب ارباب تاریکی را خورده و روحشان فاسد شده است که حالا به شکل اشباحی مخوف در خدمت نیروی شیطانی سایرون هستند.
در نمای بعدی در بلندای کوه تاریکی، نمای قصری را از بیرون مشاهده می کنیم و صدای گالوم که تحت شکنجه اورک ها فریاد می زند: شایر... بگینز (گالوم زیر شکنجه اورک ها، اعتراف کرده که حلقه کجاست). سواران تاریکی به سرعت به سمت شایر حرکت می کنند تا حلقه را برای سایرون بیاورند. این سواران همان 9 پادشاه انسانها هستند که فریب ارباب تاریکی را خورده و روحشان فاسد شده است که حالا به شکل اشباحی مخوف در خدمت نیروی شیطانی سایرون هستند.
گاندلف با عجله به کتابخانه بزرگ الفها می رود که
کاملترین کتابها در آنجا جمع آوری شده است. با مطالعه کتب و دنبال کردن
نقشه ها ( در کتاب آمده است با پیدا کردن گلوم با کمک آراگورن و اعتراف
گرفتن از وی) متوجه می شود حلقه همان حلقه اصلی است که حدس زده بود.
گاندلف متوجه خطری که دنیا را تهدید می کند می شود
و سریعاً خود را به شایر می رساند. این زمان مواجه است با پایان جشن
سالگردی که فرودو هر ساله برای خود و بیل بو می گیرد. (به نقل از کتاب
هردو متولد یک روز بوده اند، ضمناً فرودو اطمینان دارد که بیل بو هنوز
زنده است)
گاندلف از دست نوشته های ایزیلدور متوجه می شود که راز حلقه نوشته های روی آن است که به مرور زمان محو شده است و برای نمایان شدن آن باید در آتش قرار بگیرد تا نمایان شود.
9 سوار به سرزمین هابیت ها نزدیک شده اند. یک هابیت که به شدت از دیدن سوارها وحشت زده شده، به آنها می گوید باید به هابیتون بروند تا شایر را بیایند.
گاندلف از دست نوشته های ایزیلدور متوجه می شود که راز حلقه نوشته های روی آن است که به مرور زمان محو شده است و برای نمایان شدن آن باید در آتش قرار بگیرد تا نمایان شود.
9 سوار به سرزمین هابیت ها نزدیک شده اند. یک هابیت که به شدت از دیدن سوارها وحشت زده شده، به آنها می گوید باید به هابیتون بروند تا شایر را بیایند.
گاندلف که مخفیانه به شایر آمده، از فرودو حلقه را
می گیرد و در آتش میاندازد تا نوشته های روی آن مشخص شود و از اصلی بودن
حلقه نیز اطمینان حاصل کند. سپس تمامی حقایق را به فرودو می گوید. پس
فرودو باید هرچه سریعتر حلقه را دور کند تا دست سواران به آن نرسد. فرودو
ترسیده و میخواهد حلقه را به گاندلف واگذار کند ولی او قبول نمی کند.
گاندلف: "روح سایرون برگشته و ارتشش را چندین برابر کرده تا دوره دوم
تاریکی را توسط حلقه برقرار کنه، حلقه هم منتظر بوده تا پیش اربابش برگرده"
آنها برای دیدار بعدیشان در میهمانخانه پرانسینگ پورن در شهر بری با هم قرار می گذارند. گاندلف برای اطلاع ماوقع ماجرا، به آیزنگارد، نزد استاد خود سارامون می رود تا با کمک یکدیگر چاره ای بیاندیشند. در این بین سام دوست فرودو که فالگوش پشت پنجره پنهان شده بود توسط گاندلف دستگیر می شود و او را تنبیه می کند تا به همراه فرودو از آنجا برود البته سام این تنبیه را بسیار دوست دارد.
گاندلف به فرودو توصیه می نماید حلقه را تا مجبور نشده به دست نکند و به همین طریق جای خود را به اربابش اطلاع می دهد.
فردودو و سام از میان بیشه زارها راهی سفر می شوند در حالی که 2دوست دیگرشان مری و پپین نیز به صورتی تصادفی همسفرشان می شوند.
گاندلف به آیزنگارد میرسد اما غافل از اینکه سارومان نیز اسیر حلقه تاریکی شده است. سارامون وی را نیز به همکاری با او دعوت می کند. گاندلف قبول نمی کند. دو جادوگر مبارزه می کنند که گاندلف شکست خورده و اسیر می شود.
از طرفی سواران تاریکی هابیتها را نزدیک شهر بری در جنگل پیدا می کنند. هوش و چالاکی هابیت ها باعث می شود آنها از دست سواران بگریزند و به میهمانخانه بروند.
آنها برای دیدار بعدیشان در میهمانخانه پرانسینگ پورن در شهر بری با هم قرار می گذارند. گاندلف برای اطلاع ماوقع ماجرا، به آیزنگارد، نزد استاد خود سارامون می رود تا با کمک یکدیگر چاره ای بیاندیشند. در این بین سام دوست فرودو که فالگوش پشت پنجره پنهان شده بود توسط گاندلف دستگیر می شود و او را تنبیه می کند تا به همراه فرودو از آنجا برود البته سام این تنبیه را بسیار دوست دارد.
گاندلف به فرودو توصیه می نماید حلقه را تا مجبور نشده به دست نکند و به همین طریق جای خود را به اربابش اطلاع می دهد.
فردودو و سام از میان بیشه زارها راهی سفر می شوند در حالی که 2دوست دیگرشان مری و پپین نیز به صورتی تصادفی همسفرشان می شوند.
گاندلف به آیزنگارد میرسد اما غافل از اینکه سارومان نیز اسیر حلقه تاریکی شده است. سارامون وی را نیز به همکاری با او دعوت می کند. گاندلف قبول نمی کند. دو جادوگر مبارزه می کنند که گاندلف شکست خورده و اسیر می شود.
از طرفی سواران تاریکی هابیتها را نزدیک شهر بری در جنگل پیدا می کنند. هوش و چالاکی هابیت ها باعث می شود آنها از دست سواران بگریزند و به میهمانخانه بروند.
دشنه ای در تاریکی
در میهمانخانه شخصی مشکوک که چهره خود را پوشانده
دائم مراقب آنهاست. هابیتها ترسیده اند و گاندلف هم هنوز نرسیده است. پپین
که گویی جو میهمانخانه او را گرفته است، نام اصلی فرودو را لو می دهد.
فرودو سراسیمه شده، اتفاقی حلقه در دستش می رود و غیب می شود. شخص مجهول
وی را میابد و به اتاقی در طبقه بالا می برد. هابیتها به او حمله می کنند
ولی او خود را یک دوست معرفی می کند. او میگوید که یک نگهبان است و گاندلف
را می شناسد. از طرفی سواران که دوباره جای حلقه را حس کرده اند شبانه به
اتاق خواب هابیت ها حمله می برند ولی با تختهای خالی مواجه شده و نعره
وحشتناکی سر می دهند. همزمان دوربین چهره نگهبان را نشان می دهد که به
همراه چهار هابیت در اتاقی دیگر پنهان شده اند در حالیکه هویت سواران را
برای آنها بازگو می کند. این ترفند نگهبان باهوش آنها را از مرگ نجات می
دهد (ترفندی که برای ما ناآشنا نیست) هابیت ها مجبور هستند به او اعتماد
کنند. نگهبان: "اونا مثل اشباح نه زنده هستند نه مرده و تمام مدت حضور
حلقه رو احساس می کنند و هیچ وقت دست از تعقیب برنمی دارند چون جذب قدرت
حلقه میشند" نگهبان و هابیتها رهسپار ریوندل، سرزمین الفها می شوند. نزد
لرد ارلاند، کسی که از رهبران الف در جنگ علیه سایرون بوده است.
سارومان با گوی جهان نما با سایرون ارتباط برقرار می کند و از وی دستور می گیرد به هیچ موجود زنده ای رحم نکند و همه را از بین ببرد. تمامی درختان قطع می شوند تا با چوب آنها سلاح برای لشکر جهنمیان مهیا شود. (درختان به تلافی این کارها در آینده نقش ویژه ای را ایفا خواهند کرد)
سارومان با گوی جهان نما با سایرون ارتباط برقرار می کند و از وی دستور می گیرد به هیچ موجود زنده ای رحم نکند و همه را از بین ببرد. تمامی درختان قطع می شوند تا با چوب آنها سلاح برای لشکر جهنمیان مهیا شود. (درختان به تلافی این کارها در آینده نقش ویژه ای را ایفا خواهند کرد)
هابیتها به همراه نگهبان به آمون سول برجی که
متروکه شده است، می رسند و برای استراحت شب را در آنجا می مانند. حماقت
دوستان فرودو بخاطر روشن کردن آتش، سواران را متوجه آنها می کند. نگهبان
برای جمع کردن هیزم رفته است و هابیتها تنها مانده اند. سواران به آنها
حمله می کنند و فرودو به ناچار حلقه را در دست می کند تا پنهان شود. ولی
در همان حالت چهره کریه آنها را می بیند که حلقه را از او میخواهند ولی او
مقاومت می کند و با شمشیر آنها زخمی می شود. در همین لحظه نگهبان سر می
رسد و با رشادت چهار سوار را به هلاکت می رساند.
فرودو در حال مرگ است. نگهبان: "اون با شمشیر موردور زخمی شده. از دست من کاری برنمیاد، احتیاج به داروی الفها داره"
فرودو در حال مرگ است. نگهبان: "اون با شمشیر موردور زخمی شده. از دست من کاری برنمیاد، احتیاج به داروی الفها داره"
در بین راه دختری که مشخص است نگهبان را می شناسد،
آنها را می بیند. داروی گیاهی نگهبان افاقه نمی کند و فرودو در حال پیوستن
به دنیای سایه هاست. دختر با اسب تیزپای خود می خواهد او را به سرزمین
الفها نزد پدرش سرارلاند ببرد. او آرون، دختر پادشاه الفهاست. از سوی دیگر
گاندولف نیز راهی برای فرار میابد.
در اعماق زمین سلاح های آهنی درحال آبدیده شدن است. لشکر مرده ها و شیاطین با خروج یکی از مبارزان بزرگشان از زیر زمین تکمیل می شود. آنها رهبر خود را بازیافته اند. یک هیولای وحشتناک و خونخوار که تشنه خون انسانهاست.
در اعماق زمین سلاح های آهنی درحال آبدیده شدن است. لشکر مرده ها و شیاطین با خروج یکی از مبارزان بزرگشان از زیر زمین تکمیل می شود. آنها رهبر خود را بازیافته اند. یک هیولای وحشتناک و خونخوار که تشنه خون انسانهاست.
آرون، فرودو را از میان 5 سوار تاریکی با رشادت
عبور می دهد و وقتی آنها میخواهند از یک رودخانه عبور کنند آنها را با سحر
و جادو به هلاکت می
رساند و وی را به ریوندل می رساند. (آب رودخانه به شکل اسبهای سفید بر
سواران تاریکی فرود می آیند مفهوم این صحنه اینست که سپیدی سیاهی را از
بین میبرد) این تعبیر زیبا با جلوهای ویژه عالی، زیباتر می شود.
گاندلف با جادوی یک حشره و تبدیل آن به یک عقاب غول پیکر از روی برج بر پشت عقاب پریده و از دست سارامون فرار می کند.
گاندلف با جادوی یک حشره و تبدیل آن به یک عقاب غول پیکر از روی برج بر پشت عقاب پریده و از دست سارامون فرار می کند.
فرودو در روندل وقتی چشمان خود را باز می کند گاندلف و دوستان خود را در کنار خود می بیند. او همچنین با سرارلاند که او را از مرگ نجات داده آشنا می شود. سپس چیزی را می بیند که مدتها آرزوی دیدنش را داشت. فردود در روندل عموی خود بیل بو را می بیند که با جدایی از حلقه، گرد پیری بر چهره اش نشسته است. فرودو بسیار خوشحال است و در همین لحظه سرداران نقاط مختلف جهت گردهمایی بزرگ سر می رسند.
سرزمین الف ها بسیار زیبا و رویایی است و بی شباهت
به بهشت برین نیست. هابیت ها قصد دارند به سرزمین خود بازگردند ولی گویا
سرنوشت برای آنها خوابهای دیگری دیده است. گفتگوی گاندلف و ارلاند نشان
میدهد زخمی که بر فرودو وارد شده هیچ وقت خوب شدنی نیست.
ارلاند مقاومت فرودو را در برابر وسوسه های حلقه و سختی های راه می ستاید. گاندلف به ارلاند اطلاع می دهد که سارومان به سایرون ملحق شده و با سحر و جادو لشکری از اورک ها سازماندهی کرده که در روز هم می توانند حرکت کنند و سرعت بالایی هم دارند. دشمن در حال نزدیک شدن به روندل است.
در ادامه شاهد گفتگوی پرمعنا و راز آلود این دونفر می شویم.
ارلاند مقاومت فرودو را در برابر وسوسه های حلقه و سختی های راه می ستاید. گاندلف به ارلاند اطلاع می دهد که سارومان به سایرون ملحق شده و با سحر و جادو لشکری از اورک ها سازماندهی کرده که در روز هم می توانند حرکت کنند و سرعت بالایی هم دارند. دشمن در حال نزدیک شدن به روندل است.
در ادامه شاهد گفتگوی پرمعنا و راز آلود این دونفر می شویم.
وارث ایزیلدور
ارلاند: "ما قادر نیستیم این نیرو را مهار کنیم چون هم موردور، هم آیزنگارد به ما حمله خواهند کرد. پس حلقه نباید در ریوندل بماند.
الف ها دارند سرزمینشان را ترک می کنند و کوتوله ها نیز به فکر خودشان هستند و بدنبال گنج می گردند."
گاندولف: "ماباید امید داشته باشیم"
ارلاند: "ماضعیف هستیم و ناامید، خون نومه نف دیگه تو رگهامون جریان نداره، شرافت و غرورمون فراموش شده برای همین حلقه هنوز وجود داره، ایزیلدور حلقه رو نگه داشت و نابود نکرد و دودمان ما رو به باد داد (ضعف انسان) حالا ما ضعیف هسیتم و اهریمن قوی تر، متفرق شدیم بدون رهبر"
گاندلف: "یک نفر هست که مارو متحد کنه و تخت پادشاهی گاندور رو بدست بیاره"
دوربین روی چهره ارلاند زوم می کند، ارلاند ابرو درهم می کشد و با ناراحتی می گوید"اون مدتها پیش انصراف داد و تبعید رو انتخاب کرد.
دوربین از چهره ارلاند به نمای بعدی که چهره نگهبان را نشان میدهد پیوند می شود (منظور نگهبان است؟)
نمایی از داخل قصر و جنگجوی تازه واردی که مشغول تماشای نقاشی روی دیوار است. پرتره قطع شدن دست سایرون توسط ایزیلدور با شمشیر شکسته را نشان می دهد. نگهبان مشغول مطالعه است. جنگجو شمشیر شکسته ایزیلدور را برمیدارد که دستش را می برد. جنگجو: "هنوز تیزه ولی یه شمشیر شکسته است" و آن را به زمین می اندازد. نگهبان شمشیر را برمیدارد. آرون دختر پادشاه از پشت سر او وارد این صحنه میشود و جنگجو از صحنه خارج می شود.
صحنه بعدی ابعاد درونی یکی از شخصیت های درون گرای داستان را به ما نشان می دهد.
آرون: "تواز چی میترسی آراگورن؟" تو وراث ایزیلدور هستی نه خود اون" نوبت تو هم میرسه، تو هم با اون نیروی شیطانی روبرو میشی و ایندفعه تو پیروز میشی"
آراگورن خود را ملامت می کند، ولی آرون که عاشق اوست به او روحیه می دهد. پس ما متوجه شدیم که آراگورن یک شاهزاده فروتن است که بخاطر اشتباه جد خود، دچار ضعف و تردید شده و هویت خود را مخفی می کند ولی آرون که عاشق اوست روح او را بیدار می کند. آرون گردنبند خود را به نشان عشق عمیقش به او می دهد و در آخر، بوسه ای این دو عاشق را از هم جدا می کند.
الف ها دارند سرزمینشان را ترک می کنند و کوتوله ها نیز به فکر خودشان هستند و بدنبال گنج می گردند."
گاندولف: "ماباید امید داشته باشیم"
ارلاند: "ماضعیف هستیم و ناامید، خون نومه نف دیگه تو رگهامون جریان نداره، شرافت و غرورمون فراموش شده برای همین حلقه هنوز وجود داره، ایزیلدور حلقه رو نگه داشت و نابود نکرد و دودمان ما رو به باد داد (ضعف انسان) حالا ما ضعیف هسیتم و اهریمن قوی تر، متفرق شدیم بدون رهبر"
گاندلف: "یک نفر هست که مارو متحد کنه و تخت پادشاهی گاندور رو بدست بیاره"
دوربین روی چهره ارلاند زوم می کند، ارلاند ابرو درهم می کشد و با ناراحتی می گوید"اون مدتها پیش انصراف داد و تبعید رو انتخاب کرد.
دوربین از چهره ارلاند به نمای بعدی که چهره نگهبان را نشان میدهد پیوند می شود (منظور نگهبان است؟)
نمایی از داخل قصر و جنگجوی تازه واردی که مشغول تماشای نقاشی روی دیوار است. پرتره قطع شدن دست سایرون توسط ایزیلدور با شمشیر شکسته را نشان می دهد. نگهبان مشغول مطالعه است. جنگجو شمشیر شکسته ایزیلدور را برمیدارد که دستش را می برد. جنگجو: "هنوز تیزه ولی یه شمشیر شکسته است" و آن را به زمین می اندازد. نگهبان شمشیر را برمیدارد. آرون دختر پادشاه از پشت سر او وارد این صحنه میشود و جنگجو از صحنه خارج می شود.
صحنه بعدی ابعاد درونی یکی از شخصیت های درون گرای داستان را به ما نشان می دهد.
آرون: "تواز چی میترسی آراگورن؟" تو وراث ایزیلدور هستی نه خود اون" نوبت تو هم میرسه، تو هم با اون نیروی شیطانی روبرو میشی و ایندفعه تو پیروز میشی"
آراگورن خود را ملامت می کند، ولی آرون که عاشق اوست به او روحیه می دهد. پس ما متوجه شدیم که آراگورن یک شاهزاده فروتن است که بخاطر اشتباه جد خود، دچار ضعف و تردید شده و هویت خود را مخفی می کند ولی آرون که عاشق اوست روح او را بیدار می کند. آرون گردنبند خود را به نشان عشق عمیقش به او می دهد و در آخر، بوسه ای این دو عاشق را از هم جدا می کند.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:39 توسط رحیم حنیفه پور ( شاهین)
|
تحلیل و بررسی فیلمها و سریال های جهان