X
تبلیغات
SHAHIN27 - تحلیل ارباب حلقه ها قسمت اول دو برج
مرجع بررسی فیلمها و سریالهای جهان
برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner14.gif
مشاهده: 38
حجم:  138.9 کیلو بایت

تحلیل قسمت دوم ارباب حلقه ها


دو برج

دوربین فیلمبردار از فراز کوههای بلند که مملو از برف است عبور کرده و ما را به داخل غاری در دل کوهها میبرد. در شروع قسمت دوم ارباب حلقه ها یک مروری بر چگونگی مرگ غم انگیز گاندلف خواهیم داشت. در حالیکه گاندلف به همراه اژدها سقوط می کند شمشیر خود را به دست می گیرد و ضرباتی را پیاپی به اژدها وارد میکند که در نهایت هنگام فرود بر انتهای دره او را به هلاکت می رساند. در پایان این صحنه، فرودو سراسیمه از خواب بیدار می شود. آیا همه اینها یک خواب بوده است؟ اینطور که فرودو به سام می گوید فقط یک خواب بوده است.
فرودو و سام از تپه های مه آلود و دره های خطرناک عبور می کنند و در حین پایین آمدن از یک کوه قوطی چوبی از جیب سام به پایین می افتد که فرودو آن را می گیرد. گویی سام درون این جعبه کوچک شیئی قیمتی پنهان کرده است. فرودو آن را باز می کند و درون آن ادویه و نمک می بیند. این برای دو هابیت از طلا بیشتر می ارزد چون بوی خانه را می دهد. برای انسان در غربت هرچیزی بوی وطن را بدهد، قیمتی است. آنها باید طناب را که از بالا به سنگی بسته اند باز کنند ولی چطور؟؟؟ با یک اشاره دست سام طناب از دور سنگ باز شده و به پایین می افتد. هابیتها هر دو متعجب از این واقعه هستند. خوب، هرچه باشد طناب ساخته الفهاست.

گالوم

دو هابیت بعد از صعود به قله کوه بعدی، نمای دوردست موردو و کوههای آتشین را می بینند. سپس از کوهها سرازیر می شوند ولی در دامنه کوه بین صخره ها گیر کرده اند. آنها فقط به دور خود می چرخند. حلقه هرلحظه سنگیتر می شود و فرودو را تحت فشار قرار داده است. سام به فرودو روحیه می دهد. ابرهای تیره از راه می رسند و بارانی شدید بر سر آنها می بارد. گالوم از بالای صخره ها مراقب آنهاست و تعقیبشان می کند. بوی تعفن مردابها آنها را آزار می دهد. فرودو وجود کسی را در نزدیکی شان احساس می کند. برای اولین بار گالوم به آنها نزدیک می شود و درحالی که با خودش حرف می زند دستش را برای برداشتن حلقه به طرف فرودو که خوابیده است دراز می کند.
گالوم: "اونها دوستند، دوستهای موزی، هابیتهای بدجنس، اون کجاست؟ اونها از ما دزدیدنش، عزیزمونو دزدیدن، لعنت برشما ما از شما متنفریم، ما اون رو می خواهیم"


فرودو به موقع بیدار شده و با گالوم درگیر می شود. سام نیز به کمک فرودو می آید. گالوم در حال خفه کردن سام است که فرودو با شمشیر استینگ (شمشیری ساخته الفها که بیل بو در ریوندل به او داده است و هنگام نزدیک شدن اورک ها تیغه آن آبی می شود) او را تهدید می کند. آنها گالوم را با طناب الفی به بند می کشند. طناب الفی باعث آزار شدید گالوم می شود.


گالوم دوشخصیتی شده است. وسوسه حلقه او را لحظه ای رها نمی کند و دائم با خود در حال مشاجره است. گالوم با جلب اعتماد فرودو و علیرغم مخالفت های سام موفق می شود او را متقاعد کند که از بند طناب آزادش کنند. او به حلقه قسم می خورد که به اربابش فرودو خدمت کند و فرمانبردار او باشد و راه موردور را به آنها نشان دهد. گالوم آنها را به سمت دروازه های سیاه می برد در حالیکه دائم با وسوسه درون خود درحال ستیز است. وسوسه حلقه او را از رفتن به موردور منع می کند "خاکستر و دود اونجاست، حفره ها و اورک ها و همیشه چشم بزرگ مراقبه" سام به او اعتماد ندارد. او به فرودو تذکر می دهد ولی گالوم با زیرکی خود را مظلوم جلوه می دهد.

از سویی دیگر اورک ها دو هابیت دیگر مری و پپین را به سمت موردور می برند. اورک های جنگجو با اورک های پست تر از خود روبرو می شوند که ظاهراً جنسی متفاوت دارند. یکی از اورک های پست می گوید "چرا دیر کردید؟" رهبر اورک های جنگجو می گوید "شما اورک های پست هستید ما از شما دستور نمی گیریم" (تفرقه و تبعیض در بین اورک ها مشهود است) اورک ها دو هابیت را که خسته و رنجور هستند مورد آزار و اذیت قرار می دهند. آنها بوی گوشت آدم را احساس می کنند و متوجه می شوند که در تعقیبشان هستند به همین دلیل سرعت خود را بیشتر می کنند. پپین که در بین چهار هابیت از بقیه کم عقل تر نشان داده، اینبار فکر خوبی به سرش می زند و گردنبند خود را که یک برگ است به زمین میاندازد.

در نمای بعدی آراگورن را مشاهده می کنیم. او سرش را بر زمین گذاشته تا از صدای پاهای اورک ها مسیر حرکتشان را پیدا کند. و متوجه سرعت گرفتن حرکت آنها نیز می گردد. لگولاس بدنبال آراگورن آنها را تعقیب می کند و گیملی که بخاطر کوتوله بودن کندتر از بقیه است با فاصله دنباله رو آنهاست. گیملی غرغر کنان می گوید "سه روز و سه شبه که فقط داریم تعقیبشون می کنیم نه استراحتی نه اثری از هابیت ها" آراگورن برگی را که پپین بر زمین انداخته پیدا می کند. آراگورن: "برگ های لارین خودبخود نمی افتند، کمتر از یک روز از ما جلوتر هستند"
آنها به روحان می رسند، سرزمین اربابان اسبها، آراگورن: "نیروی اهریمنی اینجا در کاره که سرعت این موجودات رو زیاد می کنه و سعی داره ارادشو به ما تحمیل کنه" لگولاس با چشمهای تیزبینش از فراز کوهها اورک ها را می بیند که هابیت ها را به آیزنگارد می برند.


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banner11.gif
مشاهده: 38
حجم:  105.2 کیلو بایت

آیزنگارد

نمای قصر سارومان از بالا نمایش داده می شود که دور و اطراف آن را سیاهی و دود فراگرفته است. داخل قصر، سارومان با گوی جادویی خود مشغول بازدید از ارتش آیزنگارد و موردور است. نیروهایی که به گفته او با هم متحد شده اند و کسی یاری مقابله با آنها را ندارد. اتحاد دو برج سایرون و سارامون شکل گرفته است. "همراه با سرورم سایرون بر سراسر خطه میانی حکومت خواهیم کرد" و نمایش چشم بزرگ در آخرین نمای این صحنه.

اورک های پست همچنان درختان بیشتری را از ریشه بیرون می آورند و به ساخت سلاح های بیشتری مشغول هستند. حرفهای سارومان در این صحنه ها تفکر برانگیز است. "دنیای قدیم، در آتش صنعت خواهد سوخت و جنگل ها نابود خواهند شد. نظم نوینی برقرار خواهد شد و ماشین جنگ با شمشیر و نیزه و مشت آهنین اورک ها حرکت خواهد کرد" سارومان از رهبر اورک ها میخواهد تا دو هفته دیگر ارتش را آماده کنند. رهبر اورک ها: "ولی تعدادشون زیاده و امکانات کم هست" سارومان: "سد بزنید، کانال بزنید، کوره ها باید شب و روز کار کنند" رهبر اورک ها: "سوخت کافی نداریم" سارومان: "جنگل فنگورن در دو قدمی ماست، بسوزونیدش" سارومان با فریب عده ای از قدرت طلبان روحان، آنها را به کشتن ضعفا ترغیب می کند. او انسان های فریب خورده را بلای جان مردم دهکده ها و شهرهای سر راهش می کند تا مردم را بکشند و همه جا را غارت کنند. سارومان خطر سقوط عن قریب روحان را به اربابش سایرون اطلاع می دهد.

روحان
در امتداد یک رودخانه شماری از کشته شدگان به تصویر کشیده می شوند. در پیامد این صحنه سوارانی از راه می رسند. یکی از آنها می گوید "پسر پادشاه را پیدا کنید" با کمی جستجو پسر پادشاه پیدا می شود ولی زخمی و در حال مرگ، فوراً او را به قصر برمی گردانند. در قصر فرمانروای روحان تئودن، زن بلندقد و زیبایی سراسیمه خود را به جسم نیمه جان پسر جوان می رساند. زخمهای روی بدن پسر و نگاههای معنادار زن و فرمانده به یکدیگر از نزدیک بودن مرگ جوان خبر می دهد. در نمای بعدی دوربین از بالا پادشاه را به نمایش در می آورد (این نوع فیلمبرداری معنای حقارت را القا می کند). پادشاه به مانند مترسکی ترسناک بر صندلی تکیه زده است. چهره او را غبار پیری فراگرفته است. زن جوان به او خبر می دهد پسرش به شدت مجروح شده است، ولی پادشاه که به مانند سنگی بی احساس است عکس العملی نشان نمی دهد. فرمانده به پادشاه اطلاع می دهد که اورک ها به سرزمین های آنها حمله کرده اند و اگر دفاع نکنند سارامون به زور کشور را تصاحب خواهد کرد. در همین لحظه شخصی که چهره ای کریه و شیطانی دارد از پشت ستون های مجاور به این صحنه وارد می شود. "این دروغه، سارامون همواره دوست و حامی ما بوده و خواهان اتحاد" این شخص که ظاهراً مباشر پادشاه می باشد گویی خود را قبلاً به شیطان تسلیم کرده است. پادشاه که نای حرف زدن ندارد به زور نام او را می گوید "گریما"
فرمانده کلاهخود یکی از اورک ها را با خود آورده که علامت پنجه سفید سارامون روی آن حرفهایش را اثبات می کند. وزیر شروع به فرافکنی می کند "چرا یک ذهن پریشان رو با این مسائل پریشان تر می کنی؟ نمی بینی عموی پیر تو از غرض ورزی های تو خسته شده، از عطشت برای جنگ" فرمانده گریبان گریما را گرفته و با خشم می گوید "چند وقته که سارامون تو رو خریده؟" زن جوان که تابحال نظاره گر این صحنه بود با عصبانیت دور می شود. گریما با پلیدی نگاه زن را دنبال می کند. فرمانده با تهدید به گریما می گوید "فکر خواهرمو از سرت بیرون کن" گارد قصر که فریفته گریما و شیطان شده اند فرمانده را دستگیر می کنند. گریما شب گذشته نامه تبعید فرمانده را از شاه گرفته است و به او نشان می دهد که باید این سرزمین را ترک کند. در این سکانس چهار شخصیت دیگر داستان به ما معرفی می شوند و با روحیات و روابط آنها نیز آشنا می شویم.

تعقیب کنندگان همچنان به دنبال اورک ها هستند. دوربین این صحنه را به زیبایی از نمای بالا نمایش می دهد. لگولاس: "طوری می دوند که انگار اربابشون با شلاق پشت سرشونه" اورک ها شب هنگام در حالی که نفسشان به شماره افتاده است در کنار جنگل به استراحت می پردازند. آنها چند درخت را قطع کرده و آتش روشن می کنند. از درون جنگل صداهای رعب آوری به گوش هابیت ها می رسد. مری از زنده بودن درختها برای پپین می گوید "درختها می تونند زمزمه کنند و حتی حرکت کنند" اورک های پست قصد دارند گوشت دو هابیت را بخورند. رهبر اورک های جنگجو با تمامی صفات بدی که دارد حداقل وظیفه شناس است و آنها را از این کار منع می کند. اورکی که قصد دارد مخفیانه یک تکه از گوشت هابیت ها را با چاقو ببرد سرش توسط رهبر مذکور قطع می شود. در حالیکه اورک ها به جسد او حمله کرده تا از گوشتش شام بخورند، مری و پپین از غفلت آنها استفاده کرده و سینه خیز به سمت جنگل میخزند ولی در یبن راه یک اورک پست آنها را گیر می اندازد تا گوشتشان را بخورد. از بخت خوب هابیت ها نیزه ای بر پیکر این اورک وارد شده و هلاکش می کند. سوارانی بر اورک ها حمله کرده و آنها را قتل عام می کنند. پپین زیر سم اسب یکی از آنها گیر افتاده است...

از سویی دیگر تعقیب کنندگان را می بینیم. لگولاس طلوع سرخ صبح را یادآور خونریزی در شب گذشته می داند. سوارانی به آنها نزدیک می شوند. هر سه پشت یک تخته سنگ بزرگ مخفی می شوند ولی آراگورن سواران را می شناسد. آنها سربازان روحان هستند و فرمانده آنها ایومر است. پس از مشاجره ای کوتاه بین آنها، با دخالت آراگورن هویت دو طرف برملا شده و ایومر از اینکه به آنها شک کرده عذرخواهی می کند. ایومر به آنها اوضاع تاسف بار پادشاه و روحان را تشریح می کند. از حرفهای ایومر متوجه می شویم شب گذشته آنها به اورک ها حمله کرده اند ولی هیچکدامشان هابیتها را ندیده است. متاسفانه هرکس را دیده اند کشته اند و روی هم تلنبار کرده و آتش زده اند. ایومر به آنها اسب می دهد و با همراهانش عازم شمال می شوند. سه همراه به محل مدفن اورک ها میرسند. اولین صحنه نمایش دوربین از سر رهبر اورک ها بر سر نیزه است. اثری از دو هابیت نیست. آراگورن ردپاهایی پیدا می کند و از روی آنها تشریح می کند دیشب چه اتفاقی افتاده است. حدسیات آراگورن با فلاش بک های پیاپی از ماوقع اتفاقات شب گذشته همراه می شود و ما به درستی سخنان او واقف می شویم. هابیت ها در بین درگیری به جنگل گریخته اند، جنگلی مخوف و خطرناک در حالیکه یک اورک پست نیز در تعقیب آنهاست.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  bannerwyw.gif
مشاهده: 38
حجم:  95.7 کیلو بایت

جنگل فانگورن

صحنه قبلی از بیرون جنگل با تراولینگ عالی دوربین از پشت درختها به داخل جنگل می رود. صحنه تعقیب شدن دو هابیت توسط اورک در جنگل فانگورن به نمایش در می آید. آنها برای فرار بالای درخت می روند و در حقیقت به درخت پناه می برند. اورک پای مری را می گیرد و او فریاد کمک سر می دهد و در همین لحظه پپین در مقابل، درختی را می بیند که چشمهایش را باز کرده، او را نگاه می کند و حرکت می کند. درخت پپین و مری را با شاخه هایش می گیرد. و اورک را له می کند. درخت گمان می کند آنها هم اورک بدجنس هستند. پپین: "درخت حرف میزنه مری" درخت: "من یک انت هستم من درخت نیستم" مری: "نگهبان درختها، چوپان جنگل" (نمادی از سازمان حفاظت از محیط زیست) درخت با هابیتها به گفتگو می پردازد. او در جنگ طرف کسی نیست چون کسی به جنگل اهمیت نمی دهد. درخت حرف هابیتها را قبول نمی کند. او بدجوری اعتمادش را از دست داده است و از اورک ها متنفر است، زیرا درختها را قطع کرده و آتش می زنند. درخت به آنها شک دارد. پس آنها را به نزد جادوگر سفید می برد. سارامون...؟

فرودو و سام با راهنمایی گالوم همچنان در راه موردور هستند. بالاخره دره ها را پشت سر می گذارند و به باتلاق ها می رسند. هر لحظه امکان خیانت او وجود دارد. این راهی است که اورک ها از آن نمی توانند استفاده کنند. هیچ پرنده ای آنجا وجود ندارد. راهی امن ولی خطرناک. گالوم یک کرم را می خورد و وقتی به او غذای سالم می دهند نمی تواند بخورد. سام او را سرزنش می کند. گالوم به فرودو نزدیک می شود و از او تعریف و تمجید می کند و به حلقه نزدیک می شود ولی فرودو او را پس می زند و او مغموم به گوشه ای می رود. در باتلاق ها جسدهای بی شماری وجود دارند. گالوم توضیح می دهد در جنگی که سالها پیش اتفاق افتاده، آنها مرده اند در مرداب یا مرده آب، آبی که طلسم دارد و فرودو با نگاه به یکی از اجساد اسیر طلسم او شده و به داخل آب می افتد ولی گالوم به دادش می رسد و او را نجات می دهد و به او می گوید "دنبال نور نرو" شب شده و فرودو مشغول نوازش حلقه است. او متوجه می شود گالوم مشغول حرف زدن با خودش است. از گالوم داستان زندگیش را می پرسد ولی او با ناراحتی از بازگو کردن آن امتناع می کند. فرودو اسم اصلی او، سمه آگل (اسمیگل) را به زبان می آورد. این اسم برای او آشناست ولی به یاد نمی آورد. در همین لحظه صدای وحشتناکی به گوش می رسد. سواران تاریکی بازگشته اند و سوار بر اژدها به دنبال حلقه هستند. فرودو چیزی نمانده که اسیر حلقه شود ولی توسط سام منع می شود و شبح از آنجا می رود.

به سراغ سه جنگجو می رویم که به دنبال هابیتها به داخل جنگل فانگورن آمده اند. لگولاس می گوید "الفها درختان را بیدار کردند و به اونها یاد دادند که حرف بزنند" در همین لحظه لگولاس متوجه می شود جادوگر سفید به آنها نزدیک شده است. آنها با سلاح های خود به نوری که به آنها نزدیک می شود حمله می کنند ولی اثری ندارد. ناگهان چیزی را می بینند که همگی شوکه می شوند. در هیبت جادوگر سفید، این گاندلف است که در برابر آنها قرار دارد. آراگورن می گوید "این امکان نداره، تو سقوط کردی" گاندلف برای آنها توضیح می دهد که چگونه اژدهای تاریکی را با کمک نیروهای آسمانی شکست داده و به هلاکت رسانیده و در تاریکی از همه چیز رها شده است، رها از ذهن، حالا او یک روح است. "ستارگان عرش رو نورباران کرده بودند و هر روز به درازای یک عمر بر روی زمین به نظر می رسید ولی این پایان راه نبود، زندگی دوباره در من دمیده شد و حالا برگشته ام تا زمانی که وظیفه ام رو به انجام برسانم. گاندلف با هیبت جدید (موهای سفید و ردای سفید و نوری درخشان) مانند یک فرشته الهی بر زمین فرود آمده است. آراگورن اسم او را بر زبان می آورد "گاندلف" او متعجب می پرسد "به این اسم صدام می کردی؟ گاندلف خاکستری این اسمم بود؟ من گاندلف سفیدهستم و در زمانی خطیر نزد شما برگشتم"
گاندلف به آنها می گوید که مرحله جدیدی از سفرشان آغاز شده است و باید خود را به ادوراس برسانند. همچنین توضیح می دهد که سرنوشت، آن دو هابیت را به این جنگل کشانده است تا آنها نیروی شگرفی را که در آنجا وجود دارد بیدار کنند. او تمثیلی به کار میبرد که جالب است "مثل دو سنگ غلطان که باعث بوجود آمدن بهمن عظیمی می شوند" آراگورن می گوید "در یک مورد تغییری نکردی هنوز رازگونه حرف میزنی" گاندلف می گوید "حادثه بزرگی شکل گرفته که از دوران باستان شروع شده، انت ها بیدار شدند و به قدرتشون پی می برند" مری و پپین جای امنی دارند. پس از خروج از جنگل گاندلف در هیبت یک قدیسه با سوت اسب سفیدش را فرا می خواند. یک اسب افسانه ای به نام "شدوفکس" فرمانروای تمام اسبها، که سالهاست با گاندلف دوست است.

مری و پپین همچنان مشغول گفتگو با درخت نگهبان هستند و حوصله شان سررفته است. او به گاندلف (جادوگر سفید که درخت از او نام برده بود گاندلف بوده و دو هابیت را ملاقات کرده اند) قول داده آنها را به جای امنی ببرد. هابیت ها خوابشان می برد. نگهبان جنگل آنها را به زمین گذاشته و برای خبر کردن سایر درختان به اعماق جنگل می رود.

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.


گاندولف و آراگورن در حال گفتگو هستند. گاندولف "نوری از میان سایه ها از شرق خواهد درخشید، سایرون قدرت مطلق رو میخواد، خبر بهش رسیده، وارث نومه نور هنوز زنده است، سایرون از تو می ترسه، آراگورن" گاندولف توضیح می دهد که او اول به انسانها حمله می کند. اول روحان را از بین میبرد. جنگی بزرگ نزدیک است. "سایرون و سارامون دارن حلقه طناب رو تنگ تر می کنند ولی برگ برنده در دست ماست. به فکرشون خطور نمی کنه که ما بخواهیم حلقه رو نابود کنیم توسط یک هابیت جوان. آراگورن: "فرودو تنها نیست، سام با اون رفته" گاندولف از شنیدن این خبر خوشحال می شود.

گالوم دو هابیت را از آخرین بلندی بالا می برد . از آنجا دروازه های سیاه موردور را می بینند که بسیار به آنها نزدیک است. برجی بلند با دروازه های آهنین با هزاران اورک که به نگهبانی مشغول هستند. راه ورودی نیست. دروازه های سیاه و بلند توسط چند ترول بزرگ به زحمت باز می شود تا ارتشی که برای متحد شدن با سایرون آمده اند به داخل بروند. سام فرصت را مناسب می داند و به سرعت از کوه پایین می رود ولی در شن های روان گیر می کند. فرودو به کمک او می رود دو سرباز از ارتشی که در حال داخل شدن به موردور هستند و بی شباهت به اعراب نیستند متوجه حضور شخصی در آنجا می شوند و به آنها نزدیک می شوند. فرودو با شنل خود استتار کرده و سربازها گمراه می شوند. در آخر هم گالوم مانع از ورود سام و فرودو به موردور می شود و راهی جدید را به آنها معرفی می کند. راهی مخفی از پایین پله ها، یک تونل.

گاندولف به همراه سه جنگجو به ادوراس و تالار طلایی مدوسن می رسند. جایی که پادشاه روحان در تسخیر سارامون است. سارامون پادشاه را طلسم کرده است. خبر مرگ پسرش نیز تاثیری در او ندارد. زن جوان که او را عمو صدا میزند این خبر را می دهد. وزیر ملعون در گوشه ای زن جوان را میابد. زن او را از خود می راند. گریما او را تهدید به مرگ می کند که اگر خواسته های او را اجابت نکند به سرش می آید. زن به بیرون از قصر می گریزد و چهار سوار را می بیند که به سمت روحان می آیند. نمای دوربین از بالا شهر روحان را به تصویر می کشد که بر دامنه کوهها قرار دارد و بر نوک کوه، قصر پادشاه که پرچم آن پاره شده اسیر در دست باد رها می شود و با ورود سوارها به زیر پای آنها می افتد.
در بدو ورود سواران خلع سلاح می شوند. گاندلف با زیرکی عصای خود را به داخل میبرد. گریمای وزیر که می داند گاندلف با سارامون دشمن است در گوش پادشاه تئودن دائم کلماتی می گوید که به صورت فحش به او بگوید. ولی گاندلف مصمم در یک مراسم شبیه به جن گیری روح شیطانی سارامون را از جسم تئودن بیرون می کشد. در حالیکه دوستان او سربازان داخل قصر را به زانو در می آورند. با خروج روح شیطانی در چند ثانیه تئودن به شکل سابقش بازمیگردد و جوان و شاداب می شود. زن جوان اولین کسی است که خود را به او می رساند. کسی که چهره اش برای او آشناست. گریما و سرسپردگانش توسط یاران حلقه گرفتار می شوند. تئودن می خواهد او را بکشد ولی آراگورن مانع او می شود. پادشاه تازه به یاد پسر جوانش می افتد و درباره او سوال می کند، گویی او در خواب بوده است. مراسم سوگواری برای او ترتیب داده اند و جسد او در دل کوه قرار می گیرد. بر روی این مقبره به سرعت گلهای یاس وحشی می روید که دوربین رشد سریع آن را نشان می دهد.

در همین اوقات دو کودک خردسال سوار بر اسب به روحان می رسند. دو کودکی که در اولین حمله اورک ها در شهر مرزی توسط مادرشان فراری داده شدند تا خبر حمله اورک ها را به پادشاه برسانند. تئودن به حرفهای یاران حلقه گوش نمی دهد و برای جنگ به اورک ها حمله نمی کند بلکه تصمیم می گیرد بههلمزدیپ بروند و شهر را تخلیه کنند. گاندلف بسیار عصبانی است ولی آراگورن به تصمیم وی اعتماد می کند. هلمز دیپ یک شهر با دیوارهای بلند و با استحکامات قوی که سدی در برابر دشمنان است. گاندلف به آراگورن گوشزد می کند "هرگز نباید اجازه بدی که این دیوار دفاعی سقوط کنه اونها به تو احتیاج دارند" و آراگورن قول می دهد که هرگز نگذارد دیواره دفاعی سقوط کند. گاندلف برای کمک آوردن باز هم یاران حلقه را ترک می کند. او قول می دهد در اولین طلوع از پنجمین صبحگاه از شرق خواهد آمد و به آنها خواهد پیوست.
گریما اخبار شهر را برای سارومان می برد و همراهان گاندلف را به او معرفی می کند. از مشخصات آراگورن و از انگشتر عجیبش تعریف می کند که نگینش دو افعی است، یکی در حال بلعیدن و دیگری تاجی از گلهای بهاری بر سر دارد. سارامون در یک کتاب قدیمی انگشتری که نشانی اش را گریما داده می بیند. انگشتر باراهیر که متعلق به وارث ایزیلدور است، ولی باورش نمیشود که حقیقت داشته باشد. مردم شهر روحان عازم هلمز دیپ می شوند و اخبار آنها توسط گریما به سارامون داده می شود تا او که از حرکت کند مردم روحان آگاه شده، سواران وحشی را برای از بین بردن آنها بفرستد.

سام و فرودو بر سر گالوم مشاجره می کنند. فرودو از گالوم حمایت می کند. سام به فرودو می گوید که رفتارش تغییر کرده است، حلقه او را مغرور کرده و اسیر او شده است. شب هنگام گالوم با وسوسه دورنش در کشاکش است و بخاطر حلقه و ارباب فرودو موفق می شود موقتاً شیطان درون را از خود براند. او خیلی مسرور از این پیروزی است.

صبح، سام مشغول طبخ غذاست و با گالوم بر سر پختن خرگوشهایی که او شکار کرده مشاجره می کند که فرودو متوجه صدای پاهایی در نزدیکیشان می شود و متعاقب او سام و گالوم نیز پشت یک تپه کمین می کنند. مردانی که گالوم آنهار ا بدجنس و خدمتکار سایرون معرفی می کند، انسانهایی هستند که فریب او را خورده اند و به او پیوسته اند (چهره این افراد نیز بسیار شبیه اعراب است) آنها فیلهایی البته شبیه ماموت همراه خود دارند. گالوم به آنها می گوید که سایرون تمام ارتشها را برای آخرین جنگ جمع آوری می کند، جنگی که دنیا را در تاریکی فرو خواهد برد. ناگهان صدای صفیری به گوش آنها می رسد که علامت حمله است. گالوم زیرکانه پنهان می شود. درست لحظاتی بعد بارانی از تیرها بر سر لشکریان فریب خورده می بارد و همه را به هلاکت می رساند. انسانهایی که با ردایی بلند و صورتی پوشیده به آنها حمله کرده اند، سام و فرودو را پیدا می کنند و گمان می کنند آنها جاسوس سایرون هستند. فرودو دشمن آنها را با خود یکی می داند. رهبر سواران یکی از کشته شدگان را نشان داده و می گوید: "حس وظیفه شناسی اون بیشتر از تو نبود؟ فکر میکنی اسمش چیه، از کجا اومده؟ آیا واقعاً قلبی شرور داشته، چه دروغ ها و تهدیدهایی اونو از خونش دور کرده؟ آیا ترجیح نمی داد همونجا میموند بخاطر صلح؟" سپس دستور می دهد فرودو و سام را با خود به اسارت ببرند.

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  banneraea.gif
مشاهده: 36
حجم:  58.4 کیلو بایت

پایان بخش اول

این تحلیل تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 10:59  توسط رحیم حنیفه پور ( شاهین)  |